Saturday, October 13, 2007

Hendrix


از وسط شروع می‌کنی.. لبخند است که از وسط است، وگرنه انقباض که وسط ندارد. از کناره‌ هم کناره می‌گیرد. نصف می‌کند و به وسط‌های سابق کناره می‌گیرد. تاراندو! تو این طور می‌خندی. چیزی را از من می‌کنی که توصیف نمی‌شود. توصیف نمی‌کند. بادبان‌ می‌افرازد، لنگر برمی‌گیرد.. انگار تمام این جان کندن برای جان کندن باشد.. انگار نشود از کسی نام برد یا به کسی نشان داد. کسی که همیشه همیشه آنجا.. همیشه همیشه تو، ساحل.. تو.. تاراندو.. سقوط افقی‌ به درون خودت، آخر ِ من، کنار ِ عزلت، متن ِ ازدحام.. خنده ندارد.. خنده، خنده ندارد.. به صورتت نمی‌آید. کلمه‌ی ساکتی است که نمی‌داند از کدام طرف برود. یک چیزی می‌شود غیر از خودش و می‌رود آن وسط‌ها.. و یادش نیست ناخدا کجاست.. می‌پرسم؛ ناخدا کجاست؟ تا گم‌ اش نکند چطور پیدایش کند؟ چیزی شود برای خودش و بگذرد برای خودش. و می‌شود و می‌گذرد.. و گذاشتم.. و رفت.. گذاشتم و گذشت.. قیدها عاطفی و جمله‌ها نامفهوم شد.. حالا هیچ چیز در سرت نیست اگر حالت پرسیده شود یعنی هنوز بنشین و نگاه کن.. کشتی گم شده.. ناخدا نیست.. تو را به عرشه راه نیست؛ به هیچ وجه.. هرگز.. هیچگاه.. قلب ِ انتزاع.. این نام توست تاراندو! این نام ِ تو است
.
.
.
نه. نمی‌شود. بگذار این‌طور تعریف کنم اش. نمی‌دانم می‌دانم کجا بود یا.. یا فقط یک اسم خارجی داشت و خیلی مهم بود که در راهش راه می‌رفتم با لباس مخصوص. خودم مخصوص نه، لباس ِ مخصوص ِ کسی دیگر. مخصوص ِ آنجا مرا آماده کرده بودند. چیزهایی به ام وصل کرده بودند مهم‌تر از لباس؛ مثل خنده، مثل نگاه، مثل پرحرفی در طول راه یا جملات بی‌سرو بی‌ته‌ که پشت سر هم.. من و من.. یکی، بعد، یکی با دست قرمز و پای کبود گفت فصل پیاده‌روی که تمام شود تمام انگشت‌های زمین از آستین ِ زمستانی‌اش پیدا می‌شود.. گفت تو هم مثل ِ بقیه.. گفتم این هم مثل ِ همه.. چه بامزه. این گرفتار، ژولیده می‌پوشد.. ژولیده می‌خورد.. می‌نوشد.. گفتم، برداشت کردم با همان خنده یک چیز داغ، یک لیوان چای شاید؛ شماره‌ات را بده تماس می‌گیرم. بعد تماس نگرفتم. ها.. به همین سادگی. آن‌قدر که دلم می‌خواست و آن‌قدر که نشد.. چه شد؟ آن‌قدر که گرفت.. بام بام.. آهسته آهسته که محو شد، مات ِ مات.. که راه را همین‌طور رفت.. تا خانه.. تا خانه‌ای دیگر.. تا صدای پشت تلفن.. گفتم خانم اینها را با هم قاطی نکن.. من خودم به اندازه‌ی کافی الان دارم یک چیز سخت ِ دیگر تعریف می‌کنم. مسابقه است. مسابقه بود. بهترین رابین‌ هودها از سراسر ِ همه جا آمده بودند. پر از آدم شده بود.. پر از آن‌ها.. مثل آن‌ها ریش گذاشته‌ بودم. مثل آن‌ها از آن کمربندهای مورب بسته بودم. عین چه‌گه‌وارا.. عین کیانوی تـُنک که نقش حماقت بازی کند برود یک جای مهم مثل فلسفه سخنرانی کند. آن وقت بود یا کمی بعد که اشتباهن کسی را خیلی کشتم. آره. شلیک کردم توی صورتش.. چه زیبا مانده بود هنوز.. و خدا می‌داند چند بار تکرار کردم و چقدر صورتش بود و تکان نخورده بود.. خیلی تکان نمی‌خورد.. خیلی اشتباه کردم.. بعدش هم که گفتم بی‌خیال ِ قتل‌های خلوت ِ زیرپوستی.. بی‌خیال ِ شاهزادگی.. بی‌خیال ِ شاهدخت و پردگی.. رفتم ماء‌الشعیرم را خوردم. ببین تو چرا من هر چه می‌نویسم فکر می‌کنی دارم خوابم را تعریف می‌کنم؟ یا فکر می‌کنی نشئه‌ام؟ باشد. مستی نداشت. داشتند با خودشان مثل خودشان حرف می‌زدند.. با خودهایشان.. ها.. خدایشان از شلوارشان پیدا بود. بین آن همه قرمزی، دست-قرمزی کنار زد خودش را.. پایش مثل برف قطبی بود و من نمی‌دانستم باید به کدام توجه کنم.. با آن دهان حرف بزنم یا به قرمزی دست بکشم که آن‌همه سفید بود.. که آن‌همه نرم بود.. بحث را عوض نکن. من بیدارم. داستان هم نیست. فقط دارم سیگار می کشم. هوا دوباره مثل خودش شده. همه برگشته اند به بیداری. همه اتفاق افتاده‌اند. حالا نمی‌دانم چه کنم. آن آدم ِ مهم ظاهرن عکسم را به دیوار ِ همه جا زده. خیلی شکل خودم شده. حتا بدتر از جیم جارموش.. ولی سیاه و سفیدتر.. تحت تعقیب‌تر.. سرخپوست هم ندارد. نوبادی هم نیست. نوبادی نه که اسکلت در صورتم ببیند. نوبادی که شعرهایم را پیش از تولدم خوانده باشد.. پیش از تولدش.. بعد همه چیز غمگین شد. برف‌ از روی شاخه‌ها ریخت. چراغ، خاموش شد. صداهای مبهم نامفهومی آمد. انگار داشتند یهودی می‌بردند کوره. ببخشا از این تلمیحات هرزه‌نمای عرفانی. تظاهر به غم این بلا را سر آدم می‌آورد. یک آواز ملایمی دارد که به زور خودش را به آدم تحمیل می‌کند که آدم نمی‌داند. تو هم این شکلی اروتیک نگاهم نکن. من باید چه می‌کردم با آن چیزی که روی دست همه مانده بود؟ یک خروار از همان، از مرا، گفتم ببرند به جایی که عرب‌ها نی بیندازند از ته حلق.. از ته ِ تووی ساحل.. عطر جنوب چال شود همه جا. آخ.. که دوست داشتم آن لحن لعنتی را.. آن حلق ِ غلیظ را.. آن آواز تازی را پس چرا رفت؟ می‌خواستم بگویم بادبان.. می‌خواستم بگویم آسمان.. تعبیرش چیزی غیر از لحن.. غیر از عطر.. روی آدم که گل بگذارند.. شمع بگذارند.. بعد. صورتشان را به آدم بگذارند . به من که نگذاشته برداشتند و رفتند. یک گیلاس به سلامتی تاراندو زدیم. من و تاراندو یک گیلاس به سلامتی تاراندو زدیم. نکته همین جا بود.. حالا فهمیدی؟ یک ستاره‌ی پاره هم از بالای سرمان رد شد. راضی شدی؟ شب بود و آخرش هیچ کس دستگیرم نشد.. تو را بردند.. داستان داشت که خودش را شروع می‌کرد
.
.
.
آدم عاقل ذهنش را هرگز با آن دو چیز درگیر نمی‌کند
یک؛ آن دو چیز
دو؛ هرگز؛ یک بار بس است
سه؛ دیشب کتاب را که باز کردم دوباره آمد
.
.
.
سه دلیل برای مطالعه وجود دارد
اول کسانی که کسی حاضر نیست با آن‌ها حرف بزند
دوم کسانی که نمی‌خواهند با کسی حرف بزنند
سوم کسانی که نرمال هستند و هیچ مشکلی ندارند و کتاب می‌خوانند
دسته‌ی سوم به دو دسته تقسیم می‌شوند
خواندن کتاب برایشان وسیله‌ای است که می‌توانند مشکلی داشته‌ باشند چون فکر می‌کنند کسی که مشکل نداشته باشد مشکل دارد
یا هدفشان خود کتاب است و تمام مشکلات بالا را با هم و همزمان دارند
معمولن آدم‌ها از پایین به بالا سیر می‌کنند. ابتدا کتاب در مرکز توجه است. بعد فکر می‌کنند که نرمال هستند و هیچ مشکلی ندارند. بعد مشکلشان چیزهایی می‌شود که کتاب نباشند، مثل آدم‌های دیگر. در آخرین مرحله کسی رغبت ندارد با این آدم‌ها حرف بزند
یک گونه‌ی دیگر وجود دارد که حتمن باید با کسی خاص حرف بزند.. می‌رود با همه حرف می‌زند.. می‌تواند در آن دسته‌ها باشد، می‌تواند نباشد برود کتاب بنویسد
.
.
.
مدت‌ها به آن فکر کرده‌ام، بچه‌تر که بودم هر وقت اسمش می‌آمد، تصویرش هم می‌آمد.. یک جور آدمواره‌ی جاندار که تنش شبیه نان سنگک بود که هیچ جایش، نه صورتش نه چشمش نه دستش معلوم نبود. سیاه بود و دو پای کوچک روی زمین داشت. حتا به یاد می‌آورم که از خودم می‌پرسیدم چطور این مرد فقط پا دارد. نه دست. نه صورت. نه چشم. نه حتا حجم.. حجم نداشت. کاملن دوبعدی بود. حتا ورقه بودن هیکلش را می‌دیدم. انگار هر لحظه می‌ترسیدم مثل پوستر مقوایی روی زمین پهن شود. حتا یادم است که یک بار به من خندید. یک بار مرا خیلی دوست داشته بود. فکر کنم خوابش را دیده بودم.. دیدم برعکس شده. دیگر تصور نمی‌کنم. خطور نمی‌کند. باید تصمیم بگیرم درباره‌اش فکر کنم و بعد حدس بزنم و بعد از آن حدسم را بدانم.. می‌دانم که بعد ندارد.. نمی‌توانم ببینمش. می‌دانم مرضی چیزی دارد. دوست دارد خودش را جایی قایم کند که همه بروند دنبالش بگردند. که همه تجسمش کنند.. جسمش را که جسم ندارد، تجسم کنند. او هم حاضر است هر کاری کند.. نه فقط اگر دوستش داشته‌ باشند. اگر دوستش نداشته‌ باشند هم، باز، کاری می‌کند که دوستش داشته‌ باشند. و نمی‌شود دوستش نداشت. شاید اگر می‌شد او را دید، می‌شد تصمیم گرفت که دوستش داشت یا نداشت. حالا فقط می‌شود، یا چاره‌ای جز این نیست که، دوستش داشت. و می‌دانم، یا خیال می‌کنم، که مرا دوست دارد؛ یا مجبورم که دوستم داشته باشد آن دیو کوچک که میان بیابان جیغ می‌کشید.. این‌طور شد که آلوده شدم به این کلمات
.
.
.
زمین چه دارد
وقتی پشت سرت باشم
خوشی مبتلا می‌شود
تنگ در خواب ِ تو ایستاده
تنگ درایستاده
شانه به آوار
شانه به شانه
چه دارد آن سختی جز خرده‌هایت
ریخته
برای تو پاییده
گردنت را عطرش
وقتی به پایین نگاه ‌کنی
آسمان‌ ِ ژولیده‌ات
چه دارد
وقتی پشت سرت باشم
آغوش ِ زمین‌ ات باشم
.
.
.
می‌گویند خدا چیز نیست. چیز نیست‌ی است که آن‌قدر از نا-جا نگاهت می‌کند/نمی‌کند که کلافه شوی هرزگی‌هایت را بگذاری برای یک جای مهم‌تر.. جایی که تووی دید باشی و بگویی آخ من دوست دارم این آهنگ‌های دسته‌جمعی را که دور آتش می‌خوانند پرت و پلا می‌خوانند و هیچ‌ تمام نمی‌شود. آن‌قدر بخوانی که خودش را نشان دهد از تووی خودت.. از تووی تووی پنهان ِ خودت که پهن شده تووی خودت.. اگر توانستی مثل خودش، مثل چیزی که قرار بود باشی، آن‌ را بخوانی، آن وقت می‌فهمی چرا نمی‌توانم این متن ِ نامتن ِ کژ را تمام کنم. کاش می‌شد آن‌قدر می‌نوشتم که تمام شود.. درست تمام شود و بدانم همین‌ها.. همین‌ها را که تا به حال، از چیزی شبیه به تو داشته‌ام.. و فکر کنم از آن دو جور هیچ‌کدام را دوست نداشته‌ام.. حرف ِ ترجیح نیست هیچ‌کدامشان را. یک روش ِ بینابین که نه مثل انسداد، انفعالی باشد و نه مثل زخم، متجاوز.. برای همین است که می‌خواهم پرواز کنی. لباس‌های خوبم را بپوشی و پرواز کنی. عطر بزنم و پرواز کنی. بخندم و پرواز کنی. دوست دارم هشیار باشی.. برای چیزی که بی‌قرارت نمی‌کند، بی‌قراری نکنی. نگویی دلم از این عطر می‌گیرد. از این عطرها می‌گیرد. فقط بنشین آن گوشه بگذار بگذرد.. دستت را، ترس‌ات را اگر خواستی به ماه بگیر یا به هر تعبیری که می‌دانی. نه تاراندو.. به ماه فکر نکن.. دست‌آویز ِ دم دست است نه چیز دیگر.. که یادبودش را همین‌جا بنا کنی.. همین‌جا کنار چیزی که نیست بیدار بمانی.. کنار رایحه‌ی هیچ.. فکر کنی.. فکر شوی.. از چیزی که می‌بینی تا چیزی که تو را می‌بیند.. چه می‌گویم به تو.. تو که با دست خالی و دلی خالی‌تر، موفق شده‌ای فرار کنی از آن‌جا.. از آن چیز ِ هفته‌ای یک بار تا همین‌جا، بین همین جمعیت ِ ساکت ِ روزمره راحت‌تر باشی.. راحت گم شوی. بی آن. بی آن که چقدر می‌خواستی.. می‌دانم می‌خواستی کاش بود هنوز.. که باز هنوز از آن فرار کنی یا تعقیبش کنی.. فقط باشد که برعکس تعقیبش کنی. پشت سرت باشد.. تعقیبش کنی. عقب را نگاه کنی.. تعقیبش کنی. به جلو فرار کنی.. تعقیبش کنی. و چقدر دارم زنانه می‌نویسم.. زنانه فکر می‌کنم. ترکیب بدی نیست.. نه برای من.. نه حالا دیگر.. تاراندو! چیزی باید میان ما باشد
.
.
.


HEY JOE, WHERE YOU GOIN' WITH THAT GUN IN YOUR HAND
HEY JOE, I SAID WHERE YOU GOIN' WITH THAT GUN IN YOUR HAND
I'M GOIN' DOWN TO SHOOT MY OL' LADY
YOU KNOW I CAUGHT HER MESSIN' 'ROUND WITH ANOTHER MAN
YEAH, I'M GOIN' DOWN TO SHOOT OL'MY LADY
YOU KNOW I CAUGHT HER MESSIN' 'ROUND WITH ANOTHER MAN
HUH! AND THAT AIN'T TOO COOL
HEY JOE, I HEARD YOU SHOT YOUR WOMAN DOWN
YOU SHOT HER DOWN NOW
HEY JOE, I HEARD YOU SHOT YOUR OLD LADY DOWN
YOU SHOT HER DOWN IN THE GROUD
YEAH!
YES, I DID, I SHOT HER
YOU KNOW I CAUGHT HER MESSIN' ROUND MESSIN' ROUND TOWN
YES I DID I SHOT HER
YOU KNOW I CAUGHT MY OLD LADY MESSIN' 'ROUND TOWN
AND GAVE HER THE GUN
AND I SHOT HER ALRIGHT
SHOOT HER ONE MORE TIME AGAIN BABY!
YEAH!
OH DIG IT
OH ALRIGHT
HEY JOE, WHERE YOU GONNA RUN TO NOW
WHERE YOU GONNA RUN TO NOW
HEY JOE, I SAID
WHERE YOU GONNA RUN TO NOW WHERE YOU GONNA GO
I'M GOIN' WAY DOWN SOUTH
WAY DOWN TO MEXICO WAY, ALRIGHT
I'M GOIN' WAY DOWN SOUTH WAY DOWN
WHERE I CAN BE FREE
AIN'T NO ONE GONNA FIND ME
AIN'T NO HANG-MAN GONNA
HE AIN'T GONNA PUT A ROPE AROUND ME
YOU BETTER BELIEVE IT RIGHT NOW
I GOTTA GO NOW
HEY, JOE
YOU BETTER RUN ON DOWN
GOODBYE EVERYBODY
HEY HEY JOE
.
.
.