Wednesday, November 07, 2007

همراه


هفده و پنج
.
صدای اره در صدای زنگ می‌پیچد. صدای زنگ گم می‌شود. دهانم را به صورتش نزدیک می‌کنم؛ که صدایش را بشنوم؛ توجه؛ صدایت را می‌شنوم. چرا در را باز نمی‌کنند؟ حتمن صدای اره پیچیده. بگذار در را امتحان کنم. صدا نمی‌گذارد در باز شود. زنگ درست را زده‌ای؟ همسایه کلید دارد. در را باز می‌کند. پشت سرش داخل می‌شویم. باید از پله‌ها برویم؟ حتمن. از پله‌ها بالا می‌رویم. از پاگرد دوم که می‌پیچیم، دو پا پیداست و پایین ِ دری نیمه‌باز. بالا می‌رویم تا صورتش. با چادر نماز ایستاده. نور خانه مهتابی است. نور خانه مهتابی است. زمینه، گیتار، آن پشت، کنار دیوار. صدای اره می‌پیچد. او می‌رود. باید بروم. جایی دیگر عجله دارم. چای باشد برای بعد. او را اینجا می‌سپارم. صدای اره.. دست تکان می‌دهم. خداحافظ. در بسته می‌شود
.
.
.
هفده و سی
.
این ماشین چه مدلیه؟ نمی‌دونم راستش. شما اولین آقایی هستید که می‌بینم این مدلی هستید. این مدلی هستم. جالبه.. جالبید.. شاید اینجا همه بیشتر با موبایل سرگرمن. فقط به نظرم باید زنگ بخوره. نه این‌که عکس بگیره. یا چرا گیم؟ چرا اس ام اس؟ چرا راننده‌ها این‌طور می‌رن؟ می‌دونم.. خیابونای اینجا خیلی شلوغه. نه.. لس انجلس هم شلوغه. شما اینجا نبودین؟ بله. خیلی اینجا نبوده‌م. معمولن دو ماه یک بار می‌آم. هر بار بدتر می‌شه. بله. بدتر می‌شه. ما اینجاییم شما اونجا. چرا اون چراغ چشمک می‌زنه آقای راننده؟ نمی‌شد سبز و قرمز شه؟ خانوم اینجا میدونه. باید چشمک بزنه. جاهای دیگه برید قرمز داره. ولی خیلی شلوغه. چرا شلوغه؟ این یه تیکه اندازه‌ی همه‌ی راه بود. نظرتون راجع به پراید چیه؟ قراضه درستش کرده‌ن. بله. ببینم این همون مدل نیست؟ ولی پشتش نوشته مزدا. علامتش ولی اچ داشت اون. می‌دونم. حتمن هیوندا بوده. خسته می‌شم وقتی خیلی یه جا می‌مونم. شما ناراحت نمی‌شین که؟ نه. خواهش می‌کنم. ولی آقای راننده اگه ممکنه از کنار این کامیون برید کنار. دودش خفه‌م کرد. ناراحت که نمی‌شین شیشه رو بکشم پایین؟ نه. خواهش می‌کنم. دربست نمی‌گیرم. دوست دارم کنار آدما بشینم. من هم. راحت باشین. خیلی وقت بود اینجا نبودم
.
.
.
هفده و پنجاه و هفت
.
زنگ می‌خورد. برمی‌دارم. دو ساعت است که اینجا تنهام. کسی نمی‌آید مرا ببرد؟ گفته‌ام کسی بیاید دنبالت. کسی می‌آید. پس اگر کسی نیامد چه؟ اگر کسی نیامد به من زنگ بزن. همیشه زنگ بزن
.
.
.
هژده و هشت
.
زنگ می‌خورد. از میز فاصله می‌گیرم. پشت در مانده. کلید ندارد. صبر کن دارند می‌رسند. قرار است تا چند دقیقه‌ی دیگر
.
.
.
هژده و یازده
.
عکسی در این لحظه ثبت شده. شامل چنگال، کیک، دهان کاملن باز. چشم‌ها، کاملن بسته. زمینه، تاریک. صدای این‌ها را کسی ضبط کرده که در عکس نیست، مثل کسی که این عکس را گرفته
.
.
.
نوزده و چهل
.
سرش را بین دست‌هایش پنهان کرده. با موهایش بازی می‌کند. سری که نزدیک‌تر شده و صورتی که پیدا نیست. فکر می‌کنم نمی‌شود آدم هم پیدا باشد و هم فکر کند. یا هم نگاه کند و هم فکر کند. چراغ چشمک می‌زند. موهایی که چند سانتی‌متر بلندتر شده‌اند. چند سانتی متر؟ دو بند انگشت؟ دارم فکر می‌کنم؟ دارم رنگش را تشخیص می‌دهم؟ پیشانی پیدا نیست. صورت پیدا نیست. فقط چند تار مو است که مدام دستی رویش کشیده می‌شود. نوازش؟ وقتی فکر می‌کنیم نوازش مفهوم دارد؟ چرا خودم را نمی‌توانم نوازش کنم؟ دارم فکر می‌کنم؟ دارم رنگش را طبقه بندی می‌کنم؟ به رنگ نگاه می‌کنم؟ رنگ می‌بینم؟ به رنگ فکر می‌کنم؟ یا به صافی؟ صاف.. روی پیشانی.. دست روی مو.. مو روی پیشانی.. خلال دست.. مو.. روی چیزی که شاید پیشانی باشد.. دو ثانیه.. شاید سه ثانیه.. به محیط نگاه نکرده‌ام. به میز. به چیزهای روی میز. نگاه نکرده‌ام. فکر هم نکرده‌ام؟ این‌ها رویه نبوده که قلب محیط نباشد؟ من محیط‌‌ ام؟ من محیط‌ ام که به او نگاه می‌کنم؟ یا محیط ام که به جزئی از او نگاه می‌کنم؟ نگاه می‌کنم؟ فکر می‌کنم؟ فکر باید چه طور باشد مگر؟ به فکر فکر می‌کنم؟ حاشا.. من فکر هم نمی‌کنم.. من حتا نگاه هم نمی‌کنم. نمی‌دانم دارم چه می‌کنم. تقلید می‌کنم. آن‌ها هم کرده‌اند. از کجا؟ تا کجا؟ دستی مویی را نوازش می‌کند. نگاهی نگاهی را. فکری فکری را نگاه می‌کند. نگاهی نگاهی را فکر می‌کند. فکر می‌کنم. فکر می‌کند. پیدا نیستم
.
.
.
نوزده و پنجاه و سه
.
کتاب. کتاب. کتاب. فنجان. قاشق. فنجان. قاشق. بشقاب. چنگال. سیگار. سیگار. زیرسیگاری. گوشی. فندک. شکردان. سس. شیشه. صدف. ماسه
.
.
.
بیست و دو
.
صدای آب و خیابان. عشاق جوان همزمان نگاهم می‌کنند. اتفاق نادری است. همزمانی. صدای آب. صدای خیابان. پیاده‌رو. سنگفرش تمیز. سه مرد میانسال. عشاق جوان. عشاق جوان. درخت. درخت. درخت. ماشین. خیابان. آسمان. پیاده‌رو. کیفم را روی نیمکت می‌گذارم. سیگار و کبریت را بیرون می‌آورم. سیگار را به دهانم می‌گذارم. کبریت می‌کشم. روشن نمی‌شود. کبریت می‌کشم. روشن نمی‌شود. ممنون. با کبریت روشن می‌کنم. ممنون
.
.
.
بیست و سه و چهل
.
دن کیشوت گفت: چنین چیزی ناشدنی است، بلی، می‌گویم ناشدنی است و غیرممکن است که پهلوان سرگردانی بی‌معشوق باشد. برای همه‌ی ایشان عاشق بودن به همان اندازه طبیعی و اساسی است که ستاره داشتن برای آسمان. شما محققا هرگز داستان‌هایی نخوانده‌اید که در آن‌ها پهلوانی بی‌عشق بوده باشد، چون چنان کسی به همان دلیل بی‌عشقی پهلوانی حلال زاده شمرده نخواهد شد بلکه حرام‌زاده محسوب می‌گردد
.
.
.
هفت و سی
.
برگ‌های طلایی. برگ‌های خیس. آفتاب
.
.
.
نه و بیست
.
نگران است. فکر می‌کند دنیا دارد تمام می‌شود. شانه‌اش را تکان می‌دهم. می‌گویم ببین مرا.. همه‌ی این‌ها را بیرون می‌برم و تو بگذار بیرون ببرم. بعد تمام کتاب‌ها را بگرد. حتمن چند تا کم است. ولی قبل از آن بگذار من این‌ها را بیرون ببرم. بعد حتمن هر چه کم بود، کاری ندارم از آن طرف چه کم شود، همه را برایت می‌آورم. کی؟ فردا.. نگو فردا. چرا همیشه می‌گویی فردا. نگران نباش
.
.
.
یازده
.
جانباز است. عکسش را نشان می‌دهد. چهار تا عراقی اسیر کرده بوده‌اند. غذا نداشته‌اند. مجروح بوده‌اند. مجبور شده‌اند عراقی‌ها را با نارنجک بکشند. در عکس مجروحی است که چند نفر دورش را گرفته‌اند و پا ندارد. پا ندارد. بعضی شب‌ها کابوس می‌بیند
.
.
.
شانزده و پنجاه
.
تمام خانه را تعمیر کرده. دسته‌ی یخچال عوض شده. در یخچال را باز می‌کنی. تکراری‌تر از این تصویر وجود ندارد. مردی در یخچال را باز کرد و بدون آن‌که چیزی بردارد آن را بست. سرما و دسته‌ی یخچال؛ خانه را تعمیر کرده
.
.
.
از نگاه خطور می‌ریزد. برق می‌زند. انتظار از گذشته. افسوس از حالا. به یک مشت خاطره دست ‌کشیدن. زنی که ایستاده و پشت سرش یک خانه و یک گیتار پیداست. این را بگذار باشد.. بقیه را ببر. بقیه را می‌بری. از پله‌ها پایین می‌روی. در راه با خود می‌خندی. حواست نیست. حواست نیست. نزدیک است که به یاد بیاوری چیزی را که داری نگاه می‌کنی. چیزی را که نمانده‌ای. رفته‌ای و هی برگشته‌ای. بمان اش. یک بار هم شده بمان اش. نگذار برود که بخواهد بیاید. ببین و ببین

Saturday, October 13, 2007

Hendrix


از وسط شروع می‌کنی.. لبخند است که از وسط است، وگرنه انقباض که وسط ندارد. از کناره‌ هم کناره می‌گیرد. نصف می‌کند و به وسط‌های سابق کناره می‌گیرد. تاراندو! تو این طور می‌خندی. چیزی را از من می‌کنی که توصیف نمی‌شود. توصیف نمی‌کند. بادبان‌ می‌افرازد، لنگر برمی‌گیرد.. انگار تمام این جان کندن برای جان کندن باشد.. انگار نشود از کسی نام برد یا به کسی نشان داد. کسی که همیشه همیشه آنجا.. همیشه همیشه تو، ساحل.. تو.. تاراندو.. سقوط افقی‌ به درون خودت، آخر ِ من، کنار ِ عزلت، متن ِ ازدحام.. خنده ندارد.. خنده، خنده ندارد.. به صورتت نمی‌آید. کلمه‌ی ساکتی است که نمی‌داند از کدام طرف برود. یک چیزی می‌شود غیر از خودش و می‌رود آن وسط‌ها.. و یادش نیست ناخدا کجاست.. می‌پرسم؛ ناخدا کجاست؟ تا گم‌ اش نکند چطور پیدایش کند؟ چیزی شود برای خودش و بگذرد برای خودش. و می‌شود و می‌گذرد.. و گذاشتم.. و رفت.. گذاشتم و گذشت.. قیدها عاطفی و جمله‌ها نامفهوم شد.. حالا هیچ چیز در سرت نیست اگر حالت پرسیده شود یعنی هنوز بنشین و نگاه کن.. کشتی گم شده.. ناخدا نیست.. تو را به عرشه راه نیست؛ به هیچ وجه.. هرگز.. هیچگاه.. قلب ِ انتزاع.. این نام توست تاراندو! این نام ِ تو است
.
.
.
نه. نمی‌شود. بگذار این‌طور تعریف کنم اش. نمی‌دانم می‌دانم کجا بود یا.. یا فقط یک اسم خارجی داشت و خیلی مهم بود که در راهش راه می‌رفتم با لباس مخصوص. خودم مخصوص نه، لباس ِ مخصوص ِ کسی دیگر. مخصوص ِ آنجا مرا آماده کرده بودند. چیزهایی به ام وصل کرده بودند مهم‌تر از لباس؛ مثل خنده، مثل نگاه، مثل پرحرفی در طول راه یا جملات بی‌سرو بی‌ته‌ که پشت سر هم.. من و من.. یکی، بعد، یکی با دست قرمز و پای کبود گفت فصل پیاده‌روی که تمام شود تمام انگشت‌های زمین از آستین ِ زمستانی‌اش پیدا می‌شود.. گفت تو هم مثل ِ بقیه.. گفتم این هم مثل ِ همه.. چه بامزه. این گرفتار، ژولیده می‌پوشد.. ژولیده می‌خورد.. می‌نوشد.. گفتم، برداشت کردم با همان خنده یک چیز داغ، یک لیوان چای شاید؛ شماره‌ات را بده تماس می‌گیرم. بعد تماس نگرفتم. ها.. به همین سادگی. آن‌قدر که دلم می‌خواست و آن‌قدر که نشد.. چه شد؟ آن‌قدر که گرفت.. بام بام.. آهسته آهسته که محو شد، مات ِ مات.. که راه را همین‌طور رفت.. تا خانه.. تا خانه‌ای دیگر.. تا صدای پشت تلفن.. گفتم خانم اینها را با هم قاطی نکن.. من خودم به اندازه‌ی کافی الان دارم یک چیز سخت ِ دیگر تعریف می‌کنم. مسابقه است. مسابقه بود. بهترین رابین‌ هودها از سراسر ِ همه جا آمده بودند. پر از آدم شده بود.. پر از آن‌ها.. مثل آن‌ها ریش گذاشته‌ بودم. مثل آن‌ها از آن کمربندهای مورب بسته بودم. عین چه‌گه‌وارا.. عین کیانوی تـُنک که نقش حماقت بازی کند برود یک جای مهم مثل فلسفه سخنرانی کند. آن وقت بود یا کمی بعد که اشتباهن کسی را خیلی کشتم. آره. شلیک کردم توی صورتش.. چه زیبا مانده بود هنوز.. و خدا می‌داند چند بار تکرار کردم و چقدر صورتش بود و تکان نخورده بود.. خیلی تکان نمی‌خورد.. خیلی اشتباه کردم.. بعدش هم که گفتم بی‌خیال ِ قتل‌های خلوت ِ زیرپوستی.. بی‌خیال ِ شاهزادگی.. بی‌خیال ِ شاهدخت و پردگی.. رفتم ماء‌الشعیرم را خوردم. ببین تو چرا من هر چه می‌نویسم فکر می‌کنی دارم خوابم را تعریف می‌کنم؟ یا فکر می‌کنی نشئه‌ام؟ باشد. مستی نداشت. داشتند با خودشان مثل خودشان حرف می‌زدند.. با خودهایشان.. ها.. خدایشان از شلوارشان پیدا بود. بین آن همه قرمزی، دست-قرمزی کنار زد خودش را.. پایش مثل برف قطبی بود و من نمی‌دانستم باید به کدام توجه کنم.. با آن دهان حرف بزنم یا به قرمزی دست بکشم که آن‌همه سفید بود.. که آن‌همه نرم بود.. بحث را عوض نکن. من بیدارم. داستان هم نیست. فقط دارم سیگار می کشم. هوا دوباره مثل خودش شده. همه برگشته اند به بیداری. همه اتفاق افتاده‌اند. حالا نمی‌دانم چه کنم. آن آدم ِ مهم ظاهرن عکسم را به دیوار ِ همه جا زده. خیلی شکل خودم شده. حتا بدتر از جیم جارموش.. ولی سیاه و سفیدتر.. تحت تعقیب‌تر.. سرخپوست هم ندارد. نوبادی هم نیست. نوبادی نه که اسکلت در صورتم ببیند. نوبادی که شعرهایم را پیش از تولدم خوانده باشد.. پیش از تولدش.. بعد همه چیز غمگین شد. برف‌ از روی شاخه‌ها ریخت. چراغ، خاموش شد. صداهای مبهم نامفهومی آمد. انگار داشتند یهودی می‌بردند کوره. ببخشا از این تلمیحات هرزه‌نمای عرفانی. تظاهر به غم این بلا را سر آدم می‌آورد. یک آواز ملایمی دارد که به زور خودش را به آدم تحمیل می‌کند که آدم نمی‌داند. تو هم این شکلی اروتیک نگاهم نکن. من باید چه می‌کردم با آن چیزی که روی دست همه مانده بود؟ یک خروار از همان، از مرا، گفتم ببرند به جایی که عرب‌ها نی بیندازند از ته حلق.. از ته ِ تووی ساحل.. عطر جنوب چال شود همه جا. آخ.. که دوست داشتم آن لحن لعنتی را.. آن حلق ِ غلیظ را.. آن آواز تازی را پس چرا رفت؟ می‌خواستم بگویم بادبان.. می‌خواستم بگویم آسمان.. تعبیرش چیزی غیر از لحن.. غیر از عطر.. روی آدم که گل بگذارند.. شمع بگذارند.. بعد. صورتشان را به آدم بگذارند . به من که نگذاشته برداشتند و رفتند. یک گیلاس به سلامتی تاراندو زدیم. من و تاراندو یک گیلاس به سلامتی تاراندو زدیم. نکته همین جا بود.. حالا فهمیدی؟ یک ستاره‌ی پاره هم از بالای سرمان رد شد. راضی شدی؟ شب بود و آخرش هیچ کس دستگیرم نشد.. تو را بردند.. داستان داشت که خودش را شروع می‌کرد
.
.
.
آدم عاقل ذهنش را هرگز با آن دو چیز درگیر نمی‌کند
یک؛ آن دو چیز
دو؛ هرگز؛ یک بار بس است
سه؛ دیشب کتاب را که باز کردم دوباره آمد
.
.
.
سه دلیل برای مطالعه وجود دارد
اول کسانی که کسی حاضر نیست با آن‌ها حرف بزند
دوم کسانی که نمی‌خواهند با کسی حرف بزنند
سوم کسانی که نرمال هستند و هیچ مشکلی ندارند و کتاب می‌خوانند
دسته‌ی سوم به دو دسته تقسیم می‌شوند
خواندن کتاب برایشان وسیله‌ای است که می‌توانند مشکلی داشته‌ باشند چون فکر می‌کنند کسی که مشکل نداشته باشد مشکل دارد
یا هدفشان خود کتاب است و تمام مشکلات بالا را با هم و همزمان دارند
معمولن آدم‌ها از پایین به بالا سیر می‌کنند. ابتدا کتاب در مرکز توجه است. بعد فکر می‌کنند که نرمال هستند و هیچ مشکلی ندارند. بعد مشکلشان چیزهایی می‌شود که کتاب نباشند، مثل آدم‌های دیگر. در آخرین مرحله کسی رغبت ندارد با این آدم‌ها حرف بزند
یک گونه‌ی دیگر وجود دارد که حتمن باید با کسی خاص حرف بزند.. می‌رود با همه حرف می‌زند.. می‌تواند در آن دسته‌ها باشد، می‌تواند نباشد برود کتاب بنویسد
.
.
.
مدت‌ها به آن فکر کرده‌ام، بچه‌تر که بودم هر وقت اسمش می‌آمد، تصویرش هم می‌آمد.. یک جور آدمواره‌ی جاندار که تنش شبیه نان سنگک بود که هیچ جایش، نه صورتش نه چشمش نه دستش معلوم نبود. سیاه بود و دو پای کوچک روی زمین داشت. حتا به یاد می‌آورم که از خودم می‌پرسیدم چطور این مرد فقط پا دارد. نه دست. نه صورت. نه چشم. نه حتا حجم.. حجم نداشت. کاملن دوبعدی بود. حتا ورقه بودن هیکلش را می‌دیدم. انگار هر لحظه می‌ترسیدم مثل پوستر مقوایی روی زمین پهن شود. حتا یادم است که یک بار به من خندید. یک بار مرا خیلی دوست داشته بود. فکر کنم خوابش را دیده بودم.. دیدم برعکس شده. دیگر تصور نمی‌کنم. خطور نمی‌کند. باید تصمیم بگیرم درباره‌اش فکر کنم و بعد حدس بزنم و بعد از آن حدسم را بدانم.. می‌دانم که بعد ندارد.. نمی‌توانم ببینمش. می‌دانم مرضی چیزی دارد. دوست دارد خودش را جایی قایم کند که همه بروند دنبالش بگردند. که همه تجسمش کنند.. جسمش را که جسم ندارد، تجسم کنند. او هم حاضر است هر کاری کند.. نه فقط اگر دوستش داشته‌ باشند. اگر دوستش نداشته‌ باشند هم، باز، کاری می‌کند که دوستش داشته‌ باشند. و نمی‌شود دوستش نداشت. شاید اگر می‌شد او را دید، می‌شد تصمیم گرفت که دوستش داشت یا نداشت. حالا فقط می‌شود، یا چاره‌ای جز این نیست که، دوستش داشت. و می‌دانم، یا خیال می‌کنم، که مرا دوست دارد؛ یا مجبورم که دوستم داشته باشد آن دیو کوچک که میان بیابان جیغ می‌کشید.. این‌طور شد که آلوده شدم به این کلمات
.
.
.
زمین چه دارد
وقتی پشت سرت باشم
خوشی مبتلا می‌شود
تنگ در خواب ِ تو ایستاده
تنگ درایستاده
شانه به آوار
شانه به شانه
چه دارد آن سختی جز خرده‌هایت
ریخته
برای تو پاییده
گردنت را عطرش
وقتی به پایین نگاه ‌کنی
آسمان‌ ِ ژولیده‌ات
چه دارد
وقتی پشت سرت باشم
آغوش ِ زمین‌ ات باشم
.
.
.
می‌گویند خدا چیز نیست. چیز نیست‌ی است که آن‌قدر از نا-جا نگاهت می‌کند/نمی‌کند که کلافه شوی هرزگی‌هایت را بگذاری برای یک جای مهم‌تر.. جایی که تووی دید باشی و بگویی آخ من دوست دارم این آهنگ‌های دسته‌جمعی را که دور آتش می‌خوانند پرت و پلا می‌خوانند و هیچ‌ تمام نمی‌شود. آن‌قدر بخوانی که خودش را نشان دهد از تووی خودت.. از تووی تووی پنهان ِ خودت که پهن شده تووی خودت.. اگر توانستی مثل خودش، مثل چیزی که قرار بود باشی، آن‌ را بخوانی، آن وقت می‌فهمی چرا نمی‌توانم این متن ِ نامتن ِ کژ را تمام کنم. کاش می‌شد آن‌قدر می‌نوشتم که تمام شود.. درست تمام شود و بدانم همین‌ها.. همین‌ها را که تا به حال، از چیزی شبیه به تو داشته‌ام.. و فکر کنم از آن دو جور هیچ‌کدام را دوست نداشته‌ام.. حرف ِ ترجیح نیست هیچ‌کدامشان را. یک روش ِ بینابین که نه مثل انسداد، انفعالی باشد و نه مثل زخم، متجاوز.. برای همین است که می‌خواهم پرواز کنی. لباس‌های خوبم را بپوشی و پرواز کنی. عطر بزنم و پرواز کنی. بخندم و پرواز کنی. دوست دارم هشیار باشی.. برای چیزی که بی‌قرارت نمی‌کند، بی‌قراری نکنی. نگویی دلم از این عطر می‌گیرد. از این عطرها می‌گیرد. فقط بنشین آن گوشه بگذار بگذرد.. دستت را، ترس‌ات را اگر خواستی به ماه بگیر یا به هر تعبیری که می‌دانی. نه تاراندو.. به ماه فکر نکن.. دست‌آویز ِ دم دست است نه چیز دیگر.. که یادبودش را همین‌جا بنا کنی.. همین‌جا کنار چیزی که نیست بیدار بمانی.. کنار رایحه‌ی هیچ.. فکر کنی.. فکر شوی.. از چیزی که می‌بینی تا چیزی که تو را می‌بیند.. چه می‌گویم به تو.. تو که با دست خالی و دلی خالی‌تر، موفق شده‌ای فرار کنی از آن‌جا.. از آن چیز ِ هفته‌ای یک بار تا همین‌جا، بین همین جمعیت ِ ساکت ِ روزمره راحت‌تر باشی.. راحت گم شوی. بی آن. بی آن که چقدر می‌خواستی.. می‌دانم می‌خواستی کاش بود هنوز.. که باز هنوز از آن فرار کنی یا تعقیبش کنی.. فقط باشد که برعکس تعقیبش کنی. پشت سرت باشد.. تعقیبش کنی. عقب را نگاه کنی.. تعقیبش کنی. به جلو فرار کنی.. تعقیبش کنی. و چقدر دارم زنانه می‌نویسم.. زنانه فکر می‌کنم. ترکیب بدی نیست.. نه برای من.. نه حالا دیگر.. تاراندو! چیزی باید میان ما باشد
.
.
.


HEY JOE, WHERE YOU GOIN' WITH THAT GUN IN YOUR HAND
HEY JOE, I SAID WHERE YOU GOIN' WITH THAT GUN IN YOUR HAND
I'M GOIN' DOWN TO SHOOT MY OL' LADY
YOU KNOW I CAUGHT HER MESSIN' 'ROUND WITH ANOTHER MAN
YEAH, I'M GOIN' DOWN TO SHOOT OL'MY LADY
YOU KNOW I CAUGHT HER MESSIN' 'ROUND WITH ANOTHER MAN
HUH! AND THAT AIN'T TOO COOL
HEY JOE, I HEARD YOU SHOT YOUR WOMAN DOWN
YOU SHOT HER DOWN NOW
HEY JOE, I HEARD YOU SHOT YOUR OLD LADY DOWN
YOU SHOT HER DOWN IN THE GROUD
YEAH!
YES, I DID, I SHOT HER
YOU KNOW I CAUGHT HER MESSIN' ROUND MESSIN' ROUND TOWN
YES I DID I SHOT HER
YOU KNOW I CAUGHT MY OLD LADY MESSIN' 'ROUND TOWN
AND GAVE HER THE GUN
AND I SHOT HER ALRIGHT
SHOOT HER ONE MORE TIME AGAIN BABY!
YEAH!
OH DIG IT
OH ALRIGHT
HEY JOE, WHERE YOU GONNA RUN TO NOW
WHERE YOU GONNA RUN TO NOW
HEY JOE, I SAID
WHERE YOU GONNA RUN TO NOW WHERE YOU GONNA GO
I'M GOIN' WAY DOWN SOUTH
WAY DOWN TO MEXICO WAY, ALRIGHT
I'M GOIN' WAY DOWN SOUTH WAY DOWN
WHERE I CAN BE FREE
AIN'T NO ONE GONNA FIND ME
AIN'T NO HANG-MAN GONNA
HE AIN'T GONNA PUT A ROPE AROUND ME
YOU BETTER BELIEVE IT RIGHT NOW
I GOTTA GO NOW
HEY, JOE
YOU BETTER RUN ON DOWN
GOODBYE EVERYBODY
HEY HEY JOE
.
.
.

Thursday, September 06, 2007

شعری به تو


آدمی که کم آورده باشد حرف‌هایش شکل نامه می‌شود. حرف‌هاش زیاد می‌شود. امروز زشتی‌ام را دیدم. مقابلم ایستاد و بلند خندید. قهقهه می‌زد. شاید بگویی همه دارند. می‌دانم. همه دارند. ولی من همه نیستم. نمی‌خواهم همه باشم. احمقانه به نظر می‌رسد که کسی این جسارت احمقانه را داشته باشد که فکر کند با بقیه فرق دارد. حاضرم احمق باشم و خاص باشم. حتا اگر با ضعف‌ها و پستی‌ها و زشتی‌هایم؛ حماقت‌هایم از بقیه جدا باشم. این تنها چیزی است که با آن تعریف می‌شوم. همیشه این‌طور بوده. قبل‌ترها با خیال و حالا با نداشتن آن خیال‌ها. بعدها را نمی‌دانم. حالا دیگر راحت نمی‌توانم کسی را متهم کنم. نمی‌توانم به کسی بگویم دروغ می‌گوید. که خودم بزرگترین دروغم. کسی که شجاعت ندارد بایستد و خودش را تماشا کند. کسی که به دیگران نگاه می‌کند. همین دروغ است. این نگاه. این صاحب نگاه. این گناه بزرگ. این یاوه که بیست و چند سال است ادامه دارد. این که وقتی می‌نویسد، چیزی می‌نویسد که دیگران بیشتر از آنچه نوشته برداشت کنند. این تظاهر. این ریا. این چیزی که تا به حال بوده‌ام و آن‌قدر تکرار شده که شک دارم بتواند جور دیگری باشد. شاید بگویی جوگیر شده‌ام. یا غلبه‌ی احساسات است. راستش را بخواهی نمی‌خواهم قانعت کنم. گفتم این‌ها را بگذارم پیش خودم بماند، بل که درستشان کنم. و به این نتیجه رسیدم که تا همین‌جا اعتراف نکنم هیچ امید کمرنگی به درست شدنش وجود ندارد. گفتم جای دیگری بنویسمشان. دیدم باز نمی‌شود. من بیشتر دروغ‌هایم را همین جا گفته‌ام. چیزهایی گفته‌ام که برداشت دیگری کنند. طوری نوشته‌ام که هم ساده باشد و حقیقت داشته باشد و هم پیچیده برداشت شود. مخصوصن این اواخر، این چند تای آخری که بوی تظاهرشان آشکار به مشام می‌رسد. همین‌ دست و پاها که زده‌ام. همین که می‌خواسته‌ام، با تمامم، که مرا دوست داشته باشند. که مرا قبول داشته باشند. حاضر بوده‌ام همه چیزم را بدهم که این اتفاق بیفتد. که برایم دست بزنند. حالا هر که باشد. اشتباه نکن. تاکید دارم روی هر که باشد. هر چه بهتر، بهتر. هر چه بیشتر، بهتر. و اگر بگویی این حرف‌ها نعل وارونه است.. این‌که خودزنی کنم که کسی پیدا شود نوازشم کند. می‌دانم، تا به حال همین‌طور بوده. هر کسی که کمی با من نشسته باشد این را توی رفتارم دیده. تواضع متکبر را می‌گویم. همین که خودت را پایین بیاوری که دیگران مجبور شوند بالا بیاورندت. همان کم، روح لئیم را ارضا می‌کند. این بار ولی هیچ کسی نمی‌تواند بالا بکشد. وقتی جلویت ایستاده باشد و به ریشت خندیده باشد دیگر نمی‌توانی خودت را راضی کنی. خودت را گول بزنی
.
دوست من! این‌ها که می‌گویم، تازه امروز به فکرم خطور نکرده. مدتی است که با این‌ها و امثال این‌ها درگیرم. اتفاق امروز فرقش این بود که با تمام قامت جلویم ایستاد. برای همین است که می‌گویم احساسات نیست. که می‌دانم همه بی‌استثنا از این چیزها دارند. و خودت حتا.. که تنها به خودت مربوط است. با اینی که هستم و با آنی که هستی، به خودم می‌بالم اگر هنوز گوشه‌ی کوچکی از رویای تو باشم
.
و نعل وارونه ادامه دارد. تکرار می‌شود. شیطان ِ دوست‌داشتنی، این پاره‌ی تنم، ایستاده و پیش‌بینی می‌کند که این حرف‌های صادقانه،! ، چه تاثیری می‌گذارند. یک حرف هم از خودم؛ این که چیزی را بنویسی یا از دهانت خارج کنی تبدیل به دروغ می‌شود. به این دروغ‌ها اعتراف نمی‌کنم. به این دروغ، دروغ می‌گویم و چه بسا این خودش دروغ باشد
.
و نعل وارونه، تف سربالا ادامه دارد
.
.
.

Monday, August 27, 2007

L


قالت یالیتنی مِتُّ قبل هذا و کنتُ نَسیا ً مَنسیّا
مریم، بیست و سه
.
.
.
سرش از شکاف بیرون. تو را نگاه ‌کرد. تنه، توو. پاهایش توو مانده بود. تقلا کرد. هلش دادی. صف شلوغ بود. روی یک پا بلند شد و کنار صورتت را بوسید. چند مرد قوی تابوت می‌بردند. هر روز می‌آمدی. هر روز می‌آمد. سیگار می‌کشید. دیوار می‌کشید. دستش رنگی می‌شد. لباسش. صورتش برق می‌زد. گفت بیا. و رفتی. به شب نگاه کردی. کسی نبود. همه رفته بودند. روی تخت ِ تو خوابیده بود. روی تخت ِ تو بیدار شده بود. پلک‌هایش برق می‌زد. بنفش. روی تخت تو. تو کنار ِ صلیب. روی گردنش. کنار موهاش. چسبیده به گردنش. ‌خندید. چیز دیگری نگفتی. بعد، همه شروع کردند به دست زدن. دست می‌زدند. دست می‌زدند. تو آن میان ایستاده بودی. او نگاه می‌کرد. چند مرد قوی تابوت می‌بردند. و رفتی. مغازه‌ها بسته بود. چند خیابان. چند چراغ آن‌ورتر. دست بچه را گرفته از آن طرف ِ خیابان می‌آمد. در صف ایستاد. صورتت را بوسید. نان را گرفت. دست بچه را گرفت. کتاب را بست. گفت میل ندارم. یک بشقاب برداشتی برای خودت ریختی. همه رفته بودند. قبرستان. خالی. کاج‌ها. بلند. پرنده‌ها. بلند. بلند شدی. و رفتی. روی آن نیمکت نشستی. روبروی آن چنار. به برگهایش پلاستیک‌های سیاه بسته بودند. هر روز می‌آمدی. هر روز آن‌جا بود. بچه‌ها با یک دوربین بازی می‌کردند. نوبتی از هم عکس می‌گرفتند. گفتی آن عکس.. روی زمین. خوابیده بودی. آمد کنارت. روی زمین افتاد. عکس می‌انداختند. باد آمد. صورتش. لباسش. دست‌هاش. رنگی ‌شد. قرمز. بنفش. بعد از آن باز هم درخت بود. هر چه نگاه می‌کردی. سنگ بود و درخت. باد برگ را تکان می‌داد و آن دور پیدا می‌شد. و پنهان می‌شد. سبز می‌شد. آن دور. آن سنگ. پک‌های محکم. به جایی می‌خورد. روی زمین می‌افتاد. کتاب را بست. حافظ را. گفت من مسیحی بوده‌ام. حالا سیگار. حالا حافظ می‌کشم. مسیح می‌کشم. سرش پایین بود. بنفش. خالی. بشقاب را روی میز گذاشتی. و رفتی. چراغ ماشین‌ها آن دور توی خیابان صدای بوق. بعد شروع کردند به دست زدن. صف بسته بودند. دست می‌زدند. می‌رقصیدند در آن خیابان. ایستاده بود با لباس سفید. با تاج سفید. با دستکش سفید به تو نگاه می‌کرد. تو پشت این ماشین. و رفتی. وسط. آن میان. با کت ِ سیاه. شلوار سیاه. پیراهن سیاه. ‌رقصیدی. روی یک پا. افتادی. داشتی می‌افتادی. داشتی می‌افتادی. بال. بال. بال زدی تا روی درخت. باد می‌آمد. کتاب را بست. گفتی این عکس.. گفت ماهی است. چرخ‌دنده است. به شب نگاه کردی. پرده کنار می‌آمد. سفید می‌شد. تو را نگاه می‌کرد. سیگار می‌کشید. یک بسته سیگار می‌کشید. سیگار ِ قرمز. دود. سیگار قرمز. دود. سرما خورده بود. گفت نفر آخر کیست.. اینجا شلوغ است. چند جعبه بود. ساعت چند بود.. دیر بود. عکس گرفتی. عکس می‌گرفتند. گفتند عکس نیست. جعبه بود. صف بود. پایش را بلند کرد. تو را بوسید. گونه‌ات را. ایستاده بود. تو نشسته بودی. او ایستاده بود. کنار دیوار. کنار تو. گفت تو را می‌برند. دست می‌زدند. تو را می‌برند. و رفتی. لای چرخ‌دنده‌ها. بوق می‌زدند. لای درخت‌ها. لای سنگ‌ها. کوه ‌کشید. قرمز بود. کوه قرمز کشید. رود داشت. رود بود. به شب نگاه کردی. صلیب کشید. عرق کرده بود. عرق می‌ریخت. قرمز بود. درخت ایستاده بود. باد بود. تا سقف رفتی. تا آن خانه. تا ٱن بنفش. کتاب را بست. نشان داد. آن مرد با تو ‌رقصید. او را ‌برد کنار پرده. پرده کنار ‌آمد. ماهی‌ها. چرخ‌دنده‌ها روی دیوار شنا ‌کردند. همین‌طور روی سقف. همین‌طور روی بنفش. روی دستش. صورتش. لباسش. باد آمد. پرده کنار آمد. بیرون رفتند. تابوت را بردند. او را نبردند. کنارش خوابیدی. رویش. روی صورتش. دستش. لباسش. گونه‌ات را بوسید. قرمز بود. تو صلیب کشیدی. سنگ بود. درخت بود. به شب نگاه کردی. زمین افتاد. حیوان. نگاهت ‌کرد. چشمهایش برق می‌زد. لباسش سفید. خنده‌اش سفید.. رویش خاک ‌ریختند. روی لباسش. دستش. روی تو. سنگ گذاشتند. شب افتاد. صورتت را بوسید. صورت ِ قرمزت را. خنده‌ی سفیدت را. صلیب کشیدی. او به جانب شرقی. تو ‌رقصیدی. دست می‌زدند. او به جانب شرقی. کتاب را بست. بال زدی. تا سقف. تا خانه. تا سفید. تا جانب شرقی
.
.
.

Friday, August 24, 2007

the needle use the man


سر تکان می‌دهد. سر دارد. دست دارد. دست دارد روی میز پنج انگشت. هر کدام به سویی اشاره به یک مشت انگشت.. پنجه‌ی پهن روی پنج انگشت.. یکی انگشتر.. یکی سیاه. یکی نازک. دست می‌کشد بر گرد خاک می‌کشد دست روی مفصل. روی پوست. روی زرد. روی ناخن. روی بنفش.. بنفش ِ ساکت.. بنفش ِ امروز. نقش ِ این بر آن.. آن بر میز.. آن میز.. این اینجا چند میز. چند بنفش نیز.. چند بنفش ِ دیگر آن کنار.. آن پنجره.. آن گوشه پنج صندلی.. این اینجا این فقط میز است. یک میز است. فقط این نیست. فقط نیز هست.. یک صندلی است. این لیوان است. این فقط لیوان است. آن فقط یخ چند تا چند تا.. صدا.. آن‌ها هم دارد. همه دارد همهمه دارد عکس دارد برق کنار پنجره می‌افتد برق می زند یخ می زند روی صندلی‌.. روی دیوار است.. عکس.. روی پنجره آسمان دارد.. خانه دارد آسمان می‌افتد.. هر خانه از همین زمین شاید هر همین آسمان چند خانه هر همین تا زمین تا زمین شاید این که دارد نگاه نمی‌کند.. دارد آن طرف را نگاه نمی‌کند.. هم پله را.. آن پایین را.. طبقه‌ی پایین را.. از پله‌ها.. بی‌پله‌ها.. نرده دارد خم می‌شود جمع می‌شود سبابه ساییده پوست.. سکون.. سکوت.. غضروف زیر ِ پوست می‌کشد.. استخوان روی لیوان لیوان جاری روی دهان بالا می‌رود.. روی لبه قرمز باز می‌شود بسته می‌شود دهان.. دهان است دست دست ریخته قلیا.. دهان است میز است دارد میز دارد لیوان است دارد به هم زمین دارد می‌خورد به شیشه است زمین که سر تکان می‌دهد
.
دوباره.. هزارباره ایستاده اینجا.. هزارپاره از آن خیال تنها به خیال می‌شد رسید. هزار تنها ایستاد و تماشا کرد. یکی صامت. یکی ایستاد تنها کار ِ من.. منظور ِ من.. می‌دانم منظورت من نبودم. می‌گویم کاش بود را نمی‌گویم. کاش این کاش بود و می‌شد از خیال به اینجا رسید. حالا دیگر اگر فرصت شد شاید از اینجا شد به خیال رسید. باید قصد کرد.. خنده داشت. یک حرف. هزار برداشت. یکی از همین‌ها را انتخاب کرد و بعد خیال کرد داشت. یا خیال نکرد نداشت. همین‌طور برداشت. یا خیال، تو را خیال کرد. یک را هزار کرد یک‌باره.. یا یک یک ِ هزار را.. هرکدام را یک.. یک را که تو را.. یک، یک را.. هزار بیندازد یک. هزار ببازد یک.. ببازد. یک را بیندازد. تو یا هزاری که یک تو را ببیند. یک بفهمد. اشتباه نشود. هزار نشود. گم نشود. کم نشود.. یک باشد که با هزار اشتباه نشود در یک‌ی دیگر یک به هزار هزار یک شود
.
باور کنید آقا من آن را دیده‌ام. همین‌جا ایستاده بود به من نگاه می‌کرد. همین جا سر پا نشسته بود. می‌خواست چیزی بگوید. نگفت. باور کنید ایستاده بود همین جا. دارم تکرار می‌کنم که باور کنید. می‌دانم چه را نگفت. نمی‌دانم چرا. آقا نروید شما لااقل بایستید. گوش کنید. من شغلم این است. مشغله‌ام این است. این بوده که کسی اینجا سراپا با نگاهش انگار چیزی را نگوید
.
پاره بازی می‌کنی
با اعداد می‌کنی
با می‌کنی
با با با می‌کنی
بی با چه می‌کنی
با تو
با تو بازی می‌کنی
می‌خندی یا دنیا به تو
یکی دستش را بلند کرده
آ.. تو
تو که دست بلند کرده‌ای
با خنده بلند کرده‌ای.. بیا اینجا
می‌خواهی با تو بازی؟
آ.. می‌خواهم
آ یکی.. تو یکی.. جهان هزار
بازی با چه می‌کنی؟
با اعداد
من یکی.. این یکی.. آن یکی
آ یکی
.
.
.
پا در هوا به دیوار گرفته می‌پیچد. از دهانش خون بیرون.. درون. در آن‌اش. دهانش خاک می‌ریزند. نفس می‌کشد. گفتم آن لحظه داشتم.. خس خس می‌کند خاک و خون را. چیزی می‌گوید انگار تو را ندیدم.. مرا ببین. تا مرا ببینی.. نداریم از این‌ها. تمام شده. این شکلی؟ صبر کن شاید برایت.. همین‌جا بایست. صبر کن. از پستو بیاورم. چه را؟ باید این را بگیری. این‌ها را.. این شکلی. گفتم این‌ها را می‌بینم چرا تو را اگر نبینم آن‌وقت.. دستهاش قفل بود به سینه.. قفل.. تاریک بود. می‌چرخید. چرخیدم. این شکلی.. پا یکی زمین آن یکی هوا.. از این‌ها.. این شکلی.. نم. این شکلی.. کم. آن‌وقت که ایستاده‌باشی زیاد.. این شکلی.. دارد تمام می‌شود. تو حالت خوب است؟ یک بار دیگر.. شما را دیدم. با هم دو‌تایی.. نه سه‌تایی.. من هم بودم. داشتی چه می‌کردی. این شکلی.. روی همین صندلی. ببین. روی همین. حرفم را قطع.. درز بگیر. دارد تمام می‌شود. بیایم کجا مرا ببینی. این شکل، ترا ببینم.. این شکل ِ مرا نبینی
.
.
.

Wednesday, August 15, 2007

.به امیر ح


میز ِ خالی. تنها می‌شود به آن دست کشید.. میز ِ دیر
دیر است. دیر.. تا این دیر شروع ِ غزل باشد
گفت تو خواستی
آدم‌ها و نهنگ‌ها.. اشک. اسب‌های تاریخی. اسب‌های تکراری. ازل. خیال. پایان ِ غزل
در تاریکی هم دیر است
این پایان ندارد. اندام دارد. چشم دارد. دهان دارد. نفس می‌کشد.. جایی در این شهر.. در این اتاق.. دور از ذهن و می‌دانی که چشم ندارد دهان ندارد نفس ندارد اسب ندارد
دو گونه نقاب؛ یکی که تو را نبینند، یکی که نبینی.. یکی که تو را دیده‌اند، یکی که دیده‌ای.. خنده، خنده
لباس داشتن یا برهنگی مهم نیست. وقتی شلوارش را عوض می‌کند.. وقتی نمی‌خواهد نگاهش کنی.. آن خالی از همه چیز.. آن بی‌بیرون ِ بی‌درون.. آن بی‌چیز
از آخر شروع کردن و به ابتدا نرسیدن؛ آن‌چه نوشته می‌شود
حالا دیگر رسوا می‌شوند که پنهان شوند
به شیطان سنگ می‌زدند. سنگ بر او مکث می‌کرد؛ برهنگی؛ مکث؛ دلتنگی
چرا مرا نمی‌آویزند
پرنده بود. پر می‌کشید می‌رفت. بال می‌گشود و می‌آمد
تا چند خیابان سطل زباله‌ای نیست. نمای من؛ این‌ها را کجا بریزم؟
قدم زدن؛ ندانستن
به شک یقین داشتن. شک نداشتن.. شک داشتن.. اصرار داشتن به اصرار نداشتن
پرسید هنوز دوستش داری؟ گفت دیگر این بار نه، ولی
گزاف‌گویی با گزاف‌بود‌گی تناسب دارد. درمانی مقطعی برای بودن. پناه بردن به جمله‌های حکیمانه. به خبر از گزاره‌های بی‌خبر.. به تظاهر به هوشمندی از مرثیه برای فقدان ِ زیبایی یا از هرچه.. به کل از استثنا.. به جملات از کلمات. یا با این واقعیت کنار می‌آید
مدت‌هاست نیامده‌ام. مرا جلوی دروازه توقیف کرده‌اند. نه توانسته‌ام بروم و نه بروم. دروازه‌ی بزرگ ِ پررفت و آمد؛ مضیقه، داشتن، نداشتن
گاهی می‌آمد آب و دان‌ را برمی‌داشت و می‌برد. آب و دان این بود
پرنده بود. تظاهر نمی‌کرد که پرنده نیست. همه می‌دانستند که او پرنده نیست. او پرنده بود
قفس بود.. باغ وحش بود
صفی است طولانی. تنها نفر اول است که نمی‌داند این صف برای چیست. بقیه، این را می‌دانند
شب نود و نه‌ام همان شب ِ اول است که باید صد شب طول می‌کشید. آن شب ِ ماقبل آخر.. آن شب ِ آخر.. هم آن شب ِ اول، همان است که طول نکشید. همان که نبوده. که نیست. که نخواهد بود
تکرار ِ بی‌پایان.. آن‌گاه که قمارخانه را ترک می‌کند.. هر بار که می‌رود. هر بار که سوخته می‌بست
میز در اختیار شماست
کفر آن‌جاست که قلب تو را بگیرد.. هم آن‌گاه که دیگر نگیرد
نذری می‌دهند. نذری می‌گیرند. یک نفر می‌دهد. چند نفر می‌گیرند
مثل عیسا؛ مریم مجدلیه
یهودای آویخته بر آویختگی.. لخته‌گی.. ژندگی؛ راندگی
جنازه را می‌برند. او چای‌اش را می‌نوشد
تشییع ِ زندگی.. تلقین ِ حرکت.. تلقیح ِ عقربه؛ استمرار
می‌گویند برای پیدا کردن ِ اولی باید اول همه را پیدا کنی؛ همه را بروی.. خودت را.. خیال ِ ممکن شدن ِ این محال را
.
منسوب به بیست و دوم
/
/
/
ستاره روی پشت‌بام نشسته‌. به ستاره‌ها نگاه می‌کند. ستاره‌ها به ستاره نگاه می‌کنند. ستاره به ستاره‌ها.. ستاره‌ها به ستاره.. ستاره به ستاره.. ستاره دست باز می‌کند، پرواز می‌کند. به آسمان می‌رود. ستاره‌ها روی پشت بام می‌ریزند. می‌نشینند و به ستاره نگاه می‌کنند. ستاره به ستاره‌ها نگاه می‌کند
.
ستاره پشت میز نشسته. خودکارش را لای دفتر می‌گذارد. تلویزیون را روشن می‌کند؛ فیلمی که در آن ستاره پشت میز نشسته. دارد چیزهایی می‌نویسد. دوربین حرکت می‌کند و روی نوشته می‌آید. نوشته؛ ستاره روی پشت‌بام نشسته
.
کارگردان کات می‌دهد؛ آدم‌ها شروع به حرکت می‌کنند.. روی پشت‌بام به این بر و آن بر می‌روند. ستاره بلند می‌شود و با کارگردان از پله‌ها پایین می‌روند. به اتاق ِ کارگردان می‌روند. کارگردان می‌گوید سناریوی شما هنوز تکراری است.. ستاره می‌گوید کات. لطفن از روی متن بخوانید. کارگردان می‌گوید فیلم‌نامه‌ی شما هنوز انسجام ندارد
.
در دفتر ِ ناشر نشسته‌اند. ستاره می‌گوید موضوع این داستان راجع به نویسنده‌ای است که می‌نویسد
.
کاغذها را جمع می‌کنم. توی پاکت می‌گذارم. می‌پرسد مطمئنی تمام شده؟ می‌گویم نه. شاید همین حالا، کسی ما را می‌بیند
.
.
.
من و تو، در این اتاق، دست داریم پا داریم بدن داریم نفس می‌کشیم این اتاق دیوار دارد جرم دارد اسم دارد به جرمش دست می‌کشیم با هم حرف می‌زنیم صدایمان از حنجره‌هایمان بیرون می‌آید پرده‌ی گوشمان می‌لرزد. من وجود دارم. تو وجود داری ما اسم نداریم و دیگر کسی نیست که ما را نوشته باشد
.
.
.
من حقیقت ندارم؟ حقیقت داری. هم اینجا هم در آن دنیای خودت؛ در میان آن برگ‌ها. بین کلمات. تو آنجایی.. اینجا کجاست؟ اینجا جای دیگری است. در این دنیا معنی ِ دیگری می‌دهی.. من آن کارها را انجام داده‌ام یا نه؟ تو انجام داده‌ای و هم هیچ چیز خارج از اراده‌ی من صورت نگرفته. من اراده کرده‌ام که تو باشی پس بوده‌ای. تو بوده‌ای پس من اراده کرده‌ام باشی و هر چه در آن‌جا بوده. و هر کاری که کردی، حرف به حرف‌اش، لحظه‌ لحظه‌اش، من بوده‌ام
.
من تو را گم کرده‌ام یا تو مرا؟
/
/
/
/
/
رسیدن نبوده. نرسیدن بوده. کسی که چیزی ندارد چه را بدهد؟ چه را بگیرد؟ همان اجبار را می‌گیرد.. خیال که این شکلی شود.. به قول تو توهم.. فرقش با آن زمان این است که حالا دیگر این‌ها را می‌دانی.. می‌شود توهم.. اختیار می‌شود اجبار.. قدرت می‌شود ضعف و فرق دیگرش این است که معامله نبوده. قصد نبوده.. آن‌ها عوارض بوده.. حالا هم تا قصد باشد عارضه‌ اتفاق نمی‌افتد. حالا دیگر دنیا بزرگ است. حالا دیگر رسیدن بها می‌خواهد.. هم او بزرگ است و هم چیزی که می‌خواهد. تو کوچکی دون کیشوت
.
هر گاه آن سوار کلاهخودش را بردارد
دیگر بیابان در تو راه نمی‌رود
.
.
.

Friday, August 10, 2007

straight line


در آن خیابان جاده‌ای ساخته‌ بودند که به یک کوچه می‌رسید. آن کوچه زمین داشت. آن کوچه درخت داشت. ماهی‌ها روی شاخه‌هاش بازی می‌کردند. دیوار ِ خانه‌هاش پر از آسمان بود. زنگ ِ هرکدام را که می‌زدی چیزی می‌بارید. یکی باران می‌بارید یکی آفتاب یکی خاک یکی کرم. یک سطل کرم. پر بودند همه جا روی زمین توی خاک روی آن چنار روی شاخه‌ی پنجم‌اش خانه‌ی من بود. پنجره‌اش همیشه باز بود. از آن گلدان خانه‌ام پیدا بود.. ایناها.. نگاه کن آن ماهی دارد نگاهم می‌کند. دارم می‌روم آشپزخانه دارم می‌روم یخچال.. یک در ِ پشتی هم بود که به ساحل باز می‌شد. قایق‌ام همیشه آن‌جا بود. شب‌ها سوار می‌شدم می‌رفتم همین‌طور تا می‌رسیدم به آن خیابان.. نگاه کن.. دارم دنبال ِ جای پارک می‌گردم همیشه می‌گذاشتمش همان‌جا آن‌جا جلوی آن مغازه که سایبان ِ قرمز داشت غذا می‌فروخت. ماهی می‌فروخت. غذای ماهی می‌فروخت. جاده نداشت هیچ جاده‌ای به آن‌جا نمی‌رسید. باید همان‌جا لباسم را خشک می‌کردم.. آقا چه‌قدر بوی ماهی می‌دهید؟ کرم دارید؟ بستنی داریم روی پادری همان‌جا خودتان را.. من که نمی‌خواهم توو بیایم هیچ جاده‌ای به اینجا نمی‌رسد.. پس چه‌طور آمدید؟ با قایق.. دنبال جای خوب می‌گشتم. طعمه می‌خورید؟ آره.. از آن بستنی‌ها می‌خوردم که شکلات داشت روی لباسم می‌ریخت باران می‌ریخت یخ می‌ریخت.. پس خیلی دور شده‌اید از این‌جا تا ساحل هشتاد کیلومتر راه است.. ولی من که راهی ندیدم؟ همه‌اش آب بود.. خودتان را آبی کرده‌اید.. گفتم که.. خفه می‌شوم از آن شاخه از آن آسمان از همان‌جا همان‌طور که می‌رفتم به کوچه‌ای می‌رسید. آن کوچه که درخت داشت. همان که ماهی‌هایش بستنی می‌خوردند روی شاخه‌هاش بوی بستنی می‌دادند که رویش شکلات ریخته بود بوی برگی می‌دادند که رویش شکلات ریخته بود. هرکدام چیزی می‌بارید پنجره‌اش همیشه باز بود پنجره‌اش یک قایق داشت که هشتاد کیلومتر می‌رفت درخت هم داشت که می‌رفت زمین هم می‌رفت
.
.
.
.
.
La maison près de la fontaine
Couverte de vigne vierge et de toiles d'araignée
Sentait la confiture et le désordre et l'obscurité
L'automne
L'enfance
L'éternité...
Autour il y avait le silence
Les guêpes et les nids des oiseaux
On allait à la pêche aux écrevisses
Avec Monsieur le curé
On se baignait tout nus, tout noirs
Avec les petites filles et les canards...
La maison près des HLM
A fait place à l'usine et au supermarché
Les arbres ont disparu, mais çá sent l'hydrogène sulfuré
L'essence
La guerre
La société...
C'n'est pas si mal
Et c'est normal
C'est le progrès
.
Nino Ferrer
.
.
.
Nino Ferrer (born Nino Agostino Arturo Maria Ferrari in Genoa, Italy, August 15, 1934) was a famous French-Italian singer, actor and jazz musician.
Nino declared having had a pleasant childhood in a cultivated art-loving family.
On August 13th, 1998, Ferrer shot himself in the heart in the middle of a cornfield a few kilometres from his home, two days before his 64th birthday.
.
.
.
Headlines for Thursday, August 13th, 1998:
U.S Rocket Explodes: An Air Force Rocket carrying a classified spy satellite for the Pentagon exploded during liftoff yesterday at Cape Canaveral. It was reportedly carrying a secret satellite for the National Reconnaissance Office with an estimated value at $1 billion. The Titan 4 is the largest unmanned rocket in the United States and has a history of disasters and accidents.
.
.
.
In geometry, a pentagon is any five-sided polygon. A pentagon may be simple or self-intersecting. The internal angles in a simple pentagon total 540°.
.
.
.
Euclid; The Father of Geometry :
"It is possible to draw a straight line between any two points."

.
.
.

Tuesday, August 07, 2007

در


داستان
.
صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. در بسته می‌شود. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. در بسته می‌شود. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. در بسته می‌شود. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ را خاموش می‌کند. می‌خوابد
.
.
.
شعر
.
صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. با دیگری آشنا می‌شود. به خانه‌ی دیگری می‌روند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کنند. او می‌رود. دیگری می‌ماند. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. با دیگری آشنا می‌شود. به خانه‌ی دیگری می‌روند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کنند. او می‌رود. دیگری می‌ماند. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. با دیگری آشنا می‌شود. به خانه‌ی دیگری می‌روند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کنند. او می‌رود. دیگری می‌ماند. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابد
.
.
.
بیوگرافی
.
صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز نمی‌کند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کند. لباسش را در می‌آورد. چراغ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز نمی‌کند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کند. لباسش را در می‌آورد. چراغ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز نمی‌کند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کند. لباسش را در می‌آورد. چراغ را خاموش می‌کند. می‌خوابد
.
.
.
گزارش
.
صبح می‌شود. بیدار نمی‌شود. شب می‌شود. صبح می‌شود. در باز نمی‌شود. شب می‌شود. صبح می‌شود. چراغ روشن‌ است. شب می‌شود
.
.
.
مقاله
.
صبح می‌شود. شب می‌شود. صبح می‌شود. شب می‌شود. صبح می‌شود. شب می‌شود
.
.
.

Sunday, July 29, 2007

جشن


حیاط چراغان است. آب‌پاشی شده. بوی اسفند و زعفران.. بوی درخت ِ تازه.. بچه‌ها می‌دوند. زن‌های چادرکمر نذری هم می‌زنند. مردها کتشان را کنده‌اند.. چیز خنده‌دار تعریف می‌کنند. می‌خندند. ظرف کم داریم.. فاطمه قاشق بیار.. مواظب سینی باش.. زمین ِ خیس.. دیوارهای شرجی.. در باز است. عصر است.. من آنجا نیستم
...
...
...
همان کافه
جشنی برای تو.. خلوت است. ساکت است. عصر است. دخترک گلفروش صورت به شیشه چسبانده. مغازه را.. عروسک‌ را نگاه می‌کند. عروسک نگاهش می‌کند. دختر می‌رود.. چشم برنمی‌دارد عروسک
.
بانوی بی‌دلیل
چه نشسته‌ای به غیاب؟
شال سبزت را به ارمغان بـَرَد باد خیابانی
.
.
.
کافه‌یی دیگر
توجیه؛ که چرا نرفتی.. این تو نیستی که توضیح می‌دهی. اوست که نخواهد پرسید
می‌توانستی اینجا نباشی.. آنجا باشی. بودن ِ تو نیست. بودن ِ اوست. آمدن ِ اوست. حالا اوست که نیامده.. نخواسته‌ای بیاید.. اوست ولی عامل تویی.. او نیست که انفعال تویی.. جایت را با او مرتب عوض می‌کنی.. او را به مرکز می‌آوری.. به حاشیه می‌رود.. به مرکز می‌آیی.. ولی جمله که تمام شود روی نقطه‌اش نوشته که اینجا نیست.. در ناجشن ِ تو
طنز ِ فولکلور؛ تمام ِ این رفت و آمدها آن سوی میز هم در جریان است.. شاید.. کسی مقابلت نشسته که همه‌ی این‌ها را با تو شریک است.. شاید.. او هم.. در این مرکز با تو شریک است.. تشابه است.. او هم حاشیه‌ای دارد.. در جایی دیگر.. شما راس‌های نزدیک ِ ذوزنقه‌ای سه ضلعی هستید که هر کدام به راسی دور وصل می‌شوید.. آن دو راس، وقتی هنوز در حالایید، به هم وصل نمی‌شوند.. مشترک نمی‌شوند چون ربطی خارج از شما به هم ندارند.. آن‌ها هم جزیی از این تشابه‌اند.. تشابه شما.. دو تاکید دیگر.. دو حاشیه‌ی دیگر.. شما، نه در چیزی، که در چیزهایی که از دست داده‌اید.. در از دست دادن و خواستن ِ آن از دست دادن و نخواستن ِ آن خواستن مشترکید.. به هم تشبیه می‌شوید
یک تفاوت؛ من می‌دانم. او نمی‌داند. مثل بچه‌ها که اسباب‌بازی‌هایشان را نشان هم می‌دهند.. یا نمی‌دهند. به هر حال مال من بهتر است. چون جای او نیستم. و من هستم. از آن سو خبر ندارم. برای همین می‌گویم شاید
او نمی‌داند چون من دانسته‌ام. اگر نمی‌دانستم می‌دانست. مطرح می‌کردم. حالا این دیگر مطرح‌ کردنی نیست. این تشبیه توی ذوق می‌زند. چون از دید او او حتمن خاص‌تر است یا اگر اویی نباشد آن وقت برای من هم اویی در کار نیست
و شایدی که از او تا راس دیگرش حضور دارد. من نمی‌دانم. شاید هیچ یک از این‌ها برای او مطرح نباشد. شاید اگر او نبود این‌ها برای من هم مطرح نمی‌شد. بلند می‌شدم به همان جا می‌رفتم
برزخ ِ فراملیتی؛ اگر این انتخاب را نمی‌کردم.. اگر آنجا می‌رفتم.. آن هم جشن نمی‌شد
او که آن سوی میز نشسته مدت‌ها آرزو بوده. او که اینجا نیست سال‌ها بوده.. نبوده.. حالا، در همین روز ِ خاص، او آن سوی میز نشسته.. هنوز همان است ولی او که اینجا نیست آرزو شده
دمیانی وارونه و متلاشی. مردی که دوست دارم هر قدر کوتاه و محدود به او تشبیه شوم و زنی که دوست دارم.. دو اندام ِ حقیقی که روی زمین راه می‌روند. دو تضاد که همزمان شده‌اند و نه تکمیل.. نه همپوشانی.. نه حالا چیزی فراتر از فضای این کافه
او، اما، در این تعریف نمی‌شود.. این در او خلاصه می‌شود. او در میان ِ متنی ناهمگون و بی‌ربط یاد می‌شود.. او در متن نیست. متن است که می‌خواهد خود را به او بساید.. نمی‌تواند
.
آن صبح را دوست داشتم. شاید به او مربوط نشود. شاید هم بیش از این‌ها. شادی بود. زمستان بود.. برف هم باریده بود. کتاب را گذاشته‌بودی جلویت از رو می‌نوشتی. صبح شده بود دیگر.. گفت همه را دارم؛ چراغانی
.
ماهی ِ مذاب
مرغابی ِ محتوم
فقدان ِ ابد
آسمان
/
/
/
هم بیش از این‌ها
پنج‌شنبه
شش سالگی‌‌ت کفاره می‌فروخت
.
عصر
صورت آفتاب‌سوخته‌.. لباس کهنه‌.. نفتی.. مانتوی نفتی. موهای مندرس ِ خرمایی. ایستاده آن طرف. آن دور. پشت به شیشه ایستاده. ظرف ترشی کنار ِ دمپایی‌های آبی. دو جا خالی می‌شود. از آن دور می‌آید، این دور، این کنار می‌نشیند. سرش را به شیشه‌ی پشتی می‌گذارد. چشم‌هاش را می‌بندد. خوابیده.. از بالا باد خنک می‌آید. تونل تمام می‌شود. مرد به شانه‌اش می‌زند. بیدار می‌شود. به ظرف نگاه می‌کند. از در بیرون می‌رود. میان جمعیت می‌ایستد. آرام راه می‌افتد. ظرف، شانه‌ی چپش را انداخته. روی پله می‌ایستد. پله‌ها بالا می‌روند. نگاه می‌کند. بالا می‌رود. نگاه می‌کند. پله‌ها تمام می‌شوند. مکث می‌کند. نگاه می‌کند. ظرف را دست به دست می‌کند. آدم‌ها تند و تند رد می‌شوند.. مرد نیست
.
ظهر
می‌گویم کارد ابزار زناس دخترجون نباید به مردا بفروشی نمی‌خرن ازت برو یه خانوم پیدا کن. می‌گوید نمی‌خرن شما بخر از نعمت آباد اومده‌م از گرما دارم خفه می‌شم.. می‌گویم پول ندارم.. می‌گوید به خدا چار و پونصد خریدمه شما همونو بده.. دارد کنارم می‌آید.. می‌گویم بذار الان برات یه خانوم پیدا می‌کنم.. می‌گوید نمی‌خرن شما بخر برا خانومت بخر.. پول می‌شمارم
.
صبح
پدر بیدارش می‌کند. نمی‌دانستم.. نگاهش این جوری نبود.. که پدر داشته باشد. همان جا نشسته که دختر ِ عصر خواهد نشست.. صندلی جلو. می‌گویم این چرا دارد تنها می‌رود؟ از مترو تا اینجا. از اینجا تا کجا؟ شکل پسربچه‌هایی که تنها از توپخانه به محسنی بروند. مرد کناری‌ پیاده می‌شود. در جلو را باز می‌کند. می‌گوید پیاده شو
.
.
.

Saturday, July 21, 2007

stop & go


و هو الذی یتوفاکم باللیل و یعلم ما جرحتم بالنهار
انعام- شصت
.
مرد سیستانی با برگ نخل زمین را جارو می‌زند. خش‌خش‌ها را می‌شمارم.. قدم‌ها را.. یک دو سه.. سی.. فقط تا سی.. می‌ایستم. آفتاب صاف می‌زند. سیستان می‌سوزد. برگ غرقه می‌شود.. با شاخه‌هاش بخار می‌شود.. دوباره از یک راه می‌افتم تا ماه بعد ِ تو. تا ماه ِ سی.. دوباره یک.. دوباره دو.. دوباره سه.. دوباره سی.. دوباره دو سال و چند روز.. سه سال و سی.. سه سی.. سه سی.. شربت بیاور که مائده‌ی کویر بیاساید.. که شهر ِ کوتاه، بی کوه نماند.. که گودال.. که خواب ِ بی شیب.. که حیوان ِ ناشکیب.. بر شیطان نجیب خاک بریز.. بر آتش‌اش پا بران.. سه سی.. سه سی
.
روز
جیرجیرک ِ دم کرده تا حالا
جیرجیرک ِ داغ ِ گریخته از ماه
.
زن باد می‌زند.. زیرانداز نداریم.. قمقمه نداریم. قهقهه می‌زنیم. میوه پاره می‌کنیم.. تا صبح می‌خوابیم. صبح می‌دویم. می‌شماریم در تاریکی. شمرده نمی‌شویم. با چراغ دنبال دب اکبر می‌گردیم. شاید از این ستاره این شکلی است. شاید نه از آن ستاره.. نان ِ خشک را در دهان خیس می‌زنیم. زن باد می‌زند. بادزن داریم. به سقف چسبیده عکسمان. عکس سیاه من. ستاره‌ی زرد تو.. نگاه می‌دوزیم. نگاه می‌کنیم.. از دهان ِ هم می‌چکیم. به هم دست‌ دراز می‌کنیم. دست می‌کشیم. در هم می‌پیچیم.. در خاک.. در باد.. در باد ِ زن ِ سوخته‌ی بزاق‌فروش میوه پاره می‌کنیم
.
چار و نیم
بیدارم کن
در آن هوای خوب
اگر بودی
.
من سزاوارم که سرگذشتم شامل فهرست کاملی باشد. که فراموش کنم چه را نمی‌خواستم بگویم. که نیایند و بروند.. که یاد داشته باشم یک به یک از یاد رفته‌ام.. که باد توفان شود.. زیرانداز از جا کنده شود..پرچم ِ پرنده در خاک بپیچد.. پشت سنگ خارا پناه بگیرم.. خار باشد به دست.. با تیغ بیرونش بکشند. تا به خون نگاه نکنی بیرون نیاید. فروتر برود.. به رگ برسد و از آن‌جا با ضربان بیامیزد و دیگر پیدا نشود. تا نگاهش نکنی بیرون نیاید.. بماند.. نداند.. که پیش از سوختن نداند اگر بماند مزه‌ی مردار می‌دهد.. با این آفتاب.. با کویرت
خار ِ نابهنگام! با داغ دستت
خاک ِ انجام! بر تمام
نمی‌دانم
چند بار دیگر می‌مانم
.
.
ستاره‌ی قطب ِ گم
یک سال پیرتر
یک آسمان دورتر
.
تو را به نگاه ِ این زال ِ چروکیده دعوت می‌کنم که شاید شفق همان غروب کویر باشد که چشم تنگ کرده به آسمان صورتی.. هر کس به کار خود مشغول که هیچ نگوید. یا به جایی که رنگین کمان داشته باشد و زنان ِ صبحگاهی به ایوان رخت پهن کنند یا مردی تشنه که در او ارمنستان را بتکانند و دخترکی بی لباس بیرون بیفتد یا وقتی دیگر کسی دیگر به جایی دیگر، نه اینجا، هر چه می‌خواهد بگوید.. هر چه نمی‌خواهد.. طعنه ‌زند. طعنه به.. طعنه به.. طعنه به از همان مهتاب بتابی که آن بار تابیدی یک بار دیگر پشت همان در باشی که زمستان باشد که یک‌ریز بخندی که قبر ببارد روی دنیای تمام ِ دنیا
.
یک عصر ِ ساده
بودا در میان نشسته
فکر کردند اگر
همین‌طور
در هوا
مثل او
مکث کنند
عکس ِ قطره‌ها
.
سه سی جان! مرد ِ سیستانی نیست. سه سی! خیابان تمیز است.. خیابان نارس است سه سی.. خیابان ِ چیزی گم کرده، گم شده.. دختران ِ قد بلند ِ اینجا را. یا اینجا را.. آب را. یخ را.. خنده‌ی شور را. دهانه‌ی مرگ را.. ریزش ِ التماس را.. شمار قدم‌ها را.. این خستگی را.. این خستگی.. این زبان بستگی.. خارچلاندگی محض ِ زخم.. برای موجی که هوا.. به دستی آماسیده به سوختگی.. جیرجیرک ِ بی‌خانمان حفره بجوید.. ایستاده هنوز می‌شمارم. تا تقاطع ِ دشت و نگاه.. تا سراب.. تا چشمه. تا خیمه.. تا دختران ِ خجول ِ سبزه.. تا پدران ِ لرزانشان.. تا نان.. تا دندان.. تا حفره.. تا عطش.. تا نگاه تو که روی زمین افتاده.. مرد سیستانی نیست سه سی جان! تمام شد سه سی.. تمام
.
قبرستان ِ تنها
در تو چه می‌کرد؟
/
/
/
سنگ را چسبیدم. باد همه چیز را می‌برد. دستم را به سنگ گرفتم و پایم را رها کردم. پاهام با باد به جنوب می‌وزید. قرار بر این نبود. قرار بود هوا صاف باشد و من بتوانم کمی دست‌هام را تکان بدهم و از این پشت بام به آن پشت بام بپرم. قرار بود اگر اوضاع مساعد باشد تا شهری دیگر پرواز کنم.. مثلن تا گرینویچ. همه‌ی شهرها را از این بالا ببینم. اقیانوس‌ها را. کولی‌ها را.. بروم بالاتر خانه‌ها کوچک شوند. بیایم پایین.. لباس‌هایت روی بند آرام تکان بخورند.. قرار نبود توفان بیاید. قرار نبود بوزم.. بند پرواز کرد. بیرون دویدی.. دست‌ کندم از سنگ. به تمامی به جنوب غربی وزیدم. به غرب تقلا کردم. دست و پا می‌زدم. تا سرحد ِ غربم پرواز می‌کردم که برآیندم جنوب شود. جنوب خانه‌ام بود.. حمام بودی. صدایت کردم. سه سی جان باد می‌آید. زود بیا بیرون. باید به سنگی بچسبیم. تو می‌گفتی چرا.. گفتم وقت نیست.. همه را دیده‌ام. انگشت‌های سوخته‌اش را که از صندل پیدا بود. سرگشته به پاها نگاه می‌کرد.. بیا بیرون.. تا در خوابیم وقت داریم. بیا بیرون. بیرون آمد.. زنگ زدند. باید می‌رفتیم. وسایلمان را جمع کردیم. حوله‌ات خیس بود. مرد جایش را جور می‌کرد.. به واحد کناری رفتیم.. دیگر یادم نبود تو را.. تو بودی یا سه سی بود یا دیگری بود. سعی کرده‌بودم بیدار شوم. زن از راه رسیده‌بود.. حمام رفته‌بودی. خودت را خشک کرده بودی. رفته بودی و من بیدار نشده بودم. خیال کرده بودم که بیدار شده‌ام. چون تو نبودی. چون اگر بودی من خواب بودم. ولی هر بار تو نبودی و من می‌فهمیدم که بیدار نیستم.. بیدار نبودم. دیگر حتا بادی هم در کار نبود. یا جنوب و شمالی هم حتا. تنها می‌نشستم این گوشه و فکر می‌کردم چطور می‌شود بیدار شوم. تو بگویی چرا و صدایت از حمام بپیچد و مرد به من نگاه کند.. تعریف کنم که چطور در خواب گم شده بودم.. چمدانت را بستی. به ساعت نگاه کردی.. دستم را به سنگ گرفتم. تیغ داشت. به خون نگاه کردم. به زن.. با دقت بیرون می‌آمد و خنکم می‌کرد. تا آن وسط‌ها می‌رفت و ضربه می‌زد. خودش را به سینه‌ام می‌کوبید. حوله‌ات را جا گذاشته‌ بودی. هنوز خیس بود. سی بار خیس بود.. سی در سی بار روی سینه‌ی خیس‌ات. مسیری بود که قرار بود قدم بزنم نه بوزم. که بایستم و نگاه کنم نه فکر کنم چطور می‌شود.. چطور می‌شد بیدار نشده باشم. از خستگی روی همان صندلی خوابم برده‌باشد.. دوباره راه افتادم
.
.
.

Sunday, June 24, 2007

خسته به منقار مرا


او تنها او
او حتا جز تنهایی
جز حتا
هیچ نیست
جز او
.
.
از من نپرس چرا. به شکل اندیشه نکن. مرا پندار به تنهایی، به من تنها بیندیش و دیگر نیندیش. آن‌گاه هیچ نیندیش. نفس حبس کن. بی فضا.. بی‌ تکان، بی تداعی، بی مثال. بگذار خود را نه به چیزی که تا به حال اتفاق افتاده یا نیفتاده.. به یک ناچیز نااتفاق نابه‌حال.. هیچ نکن.. هیچ نگو.. خود نباش.. خود نباشم دیگر حتا به تنهایی.. دیگر حتا هیچ نباشم.. نباشی.. آن وقت.. آن گاه ِ هیچ، من ام.. آن من، تویی
در این دستت دنیا
در آن دستت من
در آن دستم تو
در این هیچ
از من نپرس چرا. از من نپرس. من خود، همان چرا ام.. من همان ام. از حال کنده شو از حالا. تا بکوبی. پا بکوبی تا چرخ. تا چرخ. دست خودت نیست. روی زمین آفتاب ریختم. قطره ریختم. شب و روز پوشانده ‌شد. بچرخ چون روز.. یاد کن چون شب. چون هیچگاهی که هیچ نبود. که هیچ نبودی. بچرخ و باش.. بگرد و من باش که تو را یاد کنم
تازه دل‌پیچه‌ی صبح
نبض من انگار
رگ، تو
نزدیک، تیغ ِ من این بار
از من نپرس چرا. نورم در ظرف.. بی گرما.. نورم. آتش دورم زیر ِ شلاقه‌ی تو. اینجا بپیچد به فضا. به دیوار بین فضا. نفس نفس به سقفه‌ات. شکل غیبت تو از تو. غیبت من در تو. حبس در تمام ِ تاب ِ ناقصه. چرخ کج. سوز خون. سخاوت در جراحت. التیام ِ فقدانمی.. این‌گونه قریب ِ گریبانمی. این‌سان ماورای منی. ماورای توام
خوشا سمت ِ هیچ
خوشا پیچ
کاش رقص تو محرابم
دمادماااا.. دم نزند
که باشد هروقت
که وقت نباشد و
چه وقت‌ها که نباشد
.
.
.
گاه که ندانم دنبال چه می‌گردم.. می‌گردم و می‌گردم. از بس می‌گردم.. بس می‌گردم که هیچ چیز را به‌ اندازه‌ی آن نخواهم. آنی که نمی‌دانم.. آنی که نمی‌دانم دنبال چه می‌گرد... آنی که نمی‌دانم چرا.. چیست.. کی‌ام.. تا کی.. تا کجا.. گردم و هنوز چرا
رنگ‌هات در هم ام پیچیده
دست نه، سر به کاغذم کشیده
تا، میان ِ خالی
تا کجای عمیق تا سیاه
گرداب نگاه
کنی از این هم از این نا‌لامسه‌ها
گاهی از خود می‌پرسم.. باز می‌گویم وقت ِ این حرف نیست.. باز بگویی صبحانه. گنگ بگویی. فاش بخوانم. وقت این حرف‌ نیست.. پایان ِ عشقبازی که مگر ابرویت بالا بیفتد تا اگر اینجا نشسته‌ام‌ عصرانه را آن‌جای دور می‌نوشم.. و تمام، کاش است و کاش بوده.. بیش از نبودن نبوده.. از کی برای تمام پیرزنان ِ شهر صبحانه برده‌ام مدام وقت پرسیده‌ام تو چرا نمی‌پرسیده‌ای؟ از من نپرس چرا می‌پرسم. چرا نمی‌پرسی؟
عذاب ِ شیرین
فراق ِ زهر
چه نزدیک است
.
.
.
آنان که از آسمان‌اش ‌خوانند، هیچ از آن نمی‌دانند. زمین نیست که آسمانی باشد. زمین خود وجود ندارد. آسمان نیست. این حرف مال اینجا نیست. این حرف‌ها مال حالا نیست. حال نیست. وقت نیست. لامسه در کار نیست. یا گذشته از لامسه یا نرسیده در آرزوی آینده. هر چه باشد.. لمس باشد یا نگاه شود یا دزدیده شود یا وانهاده شود سال‌ها.. همان باشد که در معنا نباشد
.
.
.
زن رو به من می‌کند؛ ببین چه جوری می‌ره
می‌پرسم؛ چه جوری می‌ره؟
می‌گوید مثل لاک‌پشت
مرد می‌گوید انقد غر نزن اعصابمو خورد کردی زن. مگه نمی‌بینی ترافیکو؟
زن بلند می‌گوید پیر شده.. نمی‌تونه.. از پل تا اینجا دو ساعت طول داده
مرد می‌گوید چه جوری می‌رم مگه؟ می‌خوای پرواز کنم؟
دستش می‌لرزد. فرمان می‌لرزد
زن هراسان به من نگاه می‌کند. آرام می‌گوید کیفم را جا گذاشته‌ام
کیفش را جا گذاشته. صد تومان بیشتر ندارد. دستش می‌لرزد
آرام اشاره می‌کنم حساب می‌کنم
زن رفته. مرد می‌گوید لازم نیست شما حساب کنی. نمی‌دونم چرا به خودم نگفت. لازم نیست
پول می‌شمارم. دستم می‌لرزد
.
.
.
دوست داشتم این شکلی بودی
.
.
.
دیشب پرواز کرد. فقط به اندازه‌ای که از زمین کنده شود و دو متر جلوتر یادش بیاید این خواب است و او پرواز بلد نیست. از محیط خارج شد. غرفه را باز کرد. تمام، حجره‌ها دیگر بسته.. رفته بودند. وقت گذشته بود. پرده‌ها کنار زد. وقت گذشته بود. با پا برگشت. صدها متر طول کشید. بیدار شد. پرواز کرده بود
.
.
.

Saturday, June 09, 2007

give us a kiss


ما به آن روزها بدهکاریم. به خیابان‌های خلوت و سرد. به سکو. به کرکره‌ی نیمه‌باز ِ آن مغازه. آن مغازه.. امروز پلمپ شده بود. دفترم را بستم. حامد آمد. گفت دیگر نمی‌شود. تمام شد. نرگس جان. نرگس جان. من به شما بگویم؟ یا به تو؟ سرفه دارم. صف بسته‌اند ببین تا کجا. بیرونمان می‌کنند. چرا؟ خسته بود. گفت این زیرسیگاری نیست. شمع در آن روشن می‌کنم. عود بسوزان. نیایش کن. این درخت چرا صبح نمی‌‌شوم؟ پرسه به فارسی چه می‌شود اگر خیابان نباشد؟ اگر تو نباشد. باز دست من و بسته پای تو. بسته پای تو. شروع کنم دوباره این فنجان را از لبه بگیرم. خیس و تلخ. خیس و تلخ. انشای او بر صفحه‌ام. بر قلبم که حرف قاف ِ تو را بگیرد.. پرواز کند تا پشت ِ بامی در خواب ِ مردی غریبه. دوباره برگردد. قاف را قاب بگیرم. تاقچه را عطر بپاشم. عود بسوزم
.
Give me one, cause one is best
And in confusion, confidence
Give me peace of mind and trust
And don't forget the rest of us
.
سلام پدر. من گرسنه بودم. شما نیامدید. پایم سر خورد. گم شده‌بودم در آن خیابان شیب‌دار. نشانی پرسیدم. کسی بلد نبود. همه می‌گفتند شاید باید همین را ادامه بدهی تا نمی‌دانیم بپرس. دارم می‌پرسم. دارد برف می‌آید. آقا مجتبا بود یا آقا مصطفا.. درست یادم نیست.. نان لواش گرفته‌بود. ایستاده‌بود پشت در مدام زنگ می‌زد. گفتم می‌شود؟ گفت آن‌جا نایست. بپرس. پدر! شما نیامدید. من گرسنه بودم. از لابلای سنگ‌ها رفتم تا به سنگش رسیدم. نشستم. برف ریخت روی سرم را پاک نکردم. هوا داشت تاریک می‌شد. کمی هم رقصیدم. یا فکر کردم که رقصیده‌ام. بازار شلوغ بود. کفش‌هایم را کندم. نفهمیدم چرا گریه می‌کنند. بوی عجیبی می‌آمد. گفت شرایطتان را روی این فرم بنویسید. چترش را بست. من گرسنه بودم. کفشم را پوشیدم. خیس بود هنوز. خیابان را سیلاب گرفته بود. از خیابان شما رد شدم. گفتم چیزی ندارم بگویم. تمام شب را همان‌جا مانده بود. خس خس کرده‌بود. مانده‌بود آن‌جایش ایستاده بود. من گرسنه بودم
.
Give me strength, reserve control
Give me heart and give me soul
Wounds that heal and cracks that fix
tell me your own politik
.
بامداد دوشنبه. چهار و چهل و شش دقیقه
چند سطر پاک شد
چوپان برای گله‌اش دعا ‌کند. بره بدود. علف‌ها نم دارند. باد ِ یواش می‌آید. هوا صبح ‌شود. چوپان دلش می‌خواهد تا صد سال حالا تمام نشود. کلاهش را روی سر بگذارد. کلاهش را بر‌دارد. صبح ‌شود. سلام خورشید حالا. من شروع شده باشم. بی هیچ دلیل ِ تازه‌ای تازه شده باشم. استعاره نباشم. شبیه نباشد. همه‌ی اینها باشد. همه، این‌ها باشم. تشبیه نباشد. حالا باشد. همین‌جا
.
And give me love over this
.
.
.
.
*: Coldplay-Politik
.
.
.

Wednesday, June 06, 2007

I thought that I heard you laughing


جیمی چند؟
سیصد
تینا چند؟
سیصد
این چند؟
همه سیصد
از کجا آوردی اینا رو؟
//////////////////////////////////////////////////
ترکی بلد نیستم
////////////////////////////////////////////
ترکی بیلمیرم
// بندر// خارجی////////// پسر/////////////////
آستارا؟
بندر.. جنوب
این شلوارا چند؟
سیصد
کفشا؟
سیصد
این که داغونه؟
//// نو/// خارج ///////////// خواننده //////
بازم داری؟ توو ساکته؟
یو/////// خواننده. بیا
.
.
بساطش را در آفتاب پهن کرده. در سایه نشسته. شلوار و کفش مستعمل می‌فروشد در جاده مخصوص. روبروی کلانتری.. سی‌دی‌های ارجینال ِ خش‌دار.. می‌گویم منتظرم. الان نمی‌آیم. شاید ده دقیقه‌ی دیگر. جیمی هندریکس با موهای وز و لباس قرمزش نگاهم می‌کند در جاده مخصوص. کنار خطی‌های زنجان. آن بر ِ اتوبوس ِ رشت.. لاهیجان.. تبریز.. می‌گوید خواننده. جیمی را نشان می‌دهد. جیمی هم فارسی بلد نیست. جیمی را کنار می‌گذارم. جوانی‌ ِ تینا ترنر با بلوز بی‌آستین و شلوار بی‌پاچه‌اش می‌خندد. رو به دوربین.. از زیر پلاستیک مچاله.. پلاستیک خاک گرفته.. آن زمان‌ها برق می‌زده و می‌خندیده تا حالا که برق نمی‌زند.. هنوز می‌‌خندد. پیرمرد می‌گوید خواننده. می‌گویم چند؟ چیزی می‌گوید. منظورش این است که سواری گران است. با اتوبوس برو. می‌گویم اتوبوس تا نصف شب هم نمی‌رسد. منظورش این است که خب نرسد. شمال را نشان می‌دهد. منظورش جنوب است
.
بدترین موقعیتی که می‌تواند اتفاق بیفتد. در شهر خودت مجبور باشی ادای توریست‌ها را در بیاوری. عزیزم. شما حرفم را می‌فهمید. بیشتر از این شهر آفتاب‌زده. شما وقتی می‌خندید از ته دلتان می‌خندید. شاید کسی شما را از آذربایجان و این بساط را از جنوب آورده که این موقعیت بد اتفاق بیفتد. پس فردا برمی‌گردم
.
کسی بساطش را از اینجا جمع کرده و شاید هنوز به اینجا فکر کند. به زبان خودش. به راه خودش. به این صداها عادت ندارم. من حرف شما را می‌فهمم. شما در استان ِ من با من حرف می‌زنید. من از استان‌تان صدایتان را می‌فهمم. منظورتان من بودم؟ می‌دانم که نبود. گاهی دوست داشتم فکر کنم که بود. دوست داشتم از بساط پیرمردهای ترک تینا ترنر بخرم و چانه بزنم. کنایه را کنار بگذارم و به زبانی که شما نمی‌دانید چیزی بگویم که بفهمید
.
کسی بساطش را جمع کرده و رفته. این تقارن ِ نزدیکی است با بُعدی که مرا و شما را وصل می‌کند و ربطش را تحمیل می‌کند. این را تحمل نمی‌کنم. همه را یک‌جا با هم خط می‌زنم. با خودم. و با شمایی که تکثیر می‌شوید در تمام مخاطبان ِ من. مخاطبان مرا در خود محو می‌کنید. در تو.. خط نمی‌خوری.. پررنگ می‌شوی
.
شاید پیش نیاید مختصاتم در نقطه‌‌ات. شاید هم بیاید... تو نقطه‌ات را بگذار. کسی چه می‌داند. فقط می‌توانم بگویم که فعلن به جز این اصطلاحات چیزی ندارم. من دیگر برق نمی‌زنم

.
.

Thursday, May 31, 2007

اتفاق ِ قهوه ، احتمال ِ قفس


از حجره‌مان
حافظه‌‌مان
پنج ثانیه ضربان
تا نوازش تو
.
.
به میله‌ها نگاه کرد. قفس صدا زد. مرا از این پرنده رها.. رها کن. قبا پوشید. بر زمین سبابه کشید. بازار، ساکت. خاک، نرم.. دیشب کجا خوابیده. کجا.. همان‌جا. گفت آرام کن مرا. خواب دیدم. پرواز می‌کردم. پرواز می‌کردی. به قفس دست کشید. خاک بر من مستولی.. خاک برَم مستولی.. به تو مشغول. حجاب برداشت. به مویش دست کشید. نگاهش را بست. طوطی باز پرکشید. نگاه بست. دیشب خواب دیده‌بود. قبا به بدن چسباند.. سبز. شال آبی‌ را باز کرد. دست در هوا رها کرد. نگه داشت. پرنده نقش می‌کشید. تصویر بر صفحه‌ی سیاه.. خاک. صحنه‌. خاک. گلدان. ماه.. نقش ِ به حراج.. قفس را برداشت. در باز کرد. پرنده نرفت. به دستش پر کشید
.
.
قهوه بریزم روی سیگار تلخ شود
قهوه‌ای به لب‌ها بچسبد به برگ بماند به نخ
پک ِ محکم بزنم
به فنجان تــُک بزنم
بریزد دهانم
کاغذ شود
سنگین شوی
مچاله شوم
پاره بماند
یادت نباشد
.
شانه کنی مویم را به شانه‌ات
بچسبد شانه‌ات به چانه‌ام
بچسبد شانه‌ات
از موی داغ‌ات
بریزی دهانم بپیچد
گم شوم
پیدا شوی
یادت نباشد
.
تو بگویی
دو بخوانی
سیصد بپیچد
آواز شود
تکرار کنی احتمالن
تکرار شوم اتفاقی
شب شود
دیر شود
یادت نباشد
.
از من عبور کن
مرا مرور کن
دور باش
خطور کن
دوشنبه شو
سه‌شنبه شو
یادت نباشد
.
.
بال راستم درد می‌کند به طرز شیشه‌های عطار. منطق‌الطیرم می‌سوزد. رومی به خود پیچیده‌ام. دلم برای جنگل‌های استوا تنگ شده. شام کنجد داریم. بوی گلاب پیچیده. قفل است. در طوطی نشسته‌ام. با حجره.. بر چوب زردم. بازرگان رفته.. رنگ سبزم را کسی نمی‌داند. مرا از این پرنده رها کن
.
.
پایان نگارش: چهارشنبه؛ حدودن بیست و سه
.
.
این‌ها حالا دیگر موضوعیت ندارند. رها شده‌ام. شخصیت‌ها تغییر نخواهند کرد.. نقش‌ها عوض خواهند شد. تنها خاطره‌اش بماند. آن ساعت و این حالا

Friday, May 25, 2007

نقاش


امروز.. خیابان؟
.
عادت کرده‌ام گاهی صبح‌ها چای بنوشم. سرم را زیر آب سرد می‌گیرم، اگر زمستان باشد. به جای خیابان از پیاده‌رو می‌روم یا چند سال به هیچ آهنگ سرخپوستی گوش نمی‌دهم. آهنگ‌های سرخپوستی را دوست دارم. نانا نانا ناناااا نانانا نانانا نانانا نانانا نانااا... کاش می‌شد این‌ها را روی کاغذ نوشت. کاش رقص سرخپوستی بلد بودم. گاهی روزها می‌شود که هیچ‌کدام از این‌ها را نشنیده‌ام. از کنار خیابان انداخته‌ام و دوباره به خیابان رفته‌ام. پیاده‌ها خلوت بوده‌اند در پیاده‌روهایشان. صبح‌ها چای غلیظ نوشیده‌ام، طعمش تووی گلویم مانده، بالای حنجره‌ام، زیر ِ چشم‌هایم و شب که شده، روزها می‌شده چیزی ننوشیده‌ام، نشنیده‌ام، نشنیده‌ام طعمش انگار نبوده. گفتنی نه، نوشتنی نه، نوشیدنی نبوده. گاهی می‌نویسم. گاهی می‌نوشم.. عادت خاصی ندارم. به همین عادت دارم
.
.
.
ده سال پیش از امروز، پاگرد
.
چه می‌شود که تمام تلخی‌‌های عالم یک‌باره در یک جای کوچک جا می‌شوند و تنها چیزی که به نظر می‌رسد منظره‌ای مضحک است.. یک کاریکاتور بدون شرح؛ نحیف و آفتاب‌سوخته با کیسه‌ی گچ بر دوش، در آستانه‌ی شانزده سالگی با لباس‌های پاره‌اش، پایین می‌آید تا بوی نازک و ماندگار، لامپ ِ دویست وات؛ خلاصه‌ی زنانگی ِ جهان پایین ِ پله‌ها به او سلام کند. این بانوی عجیب، همان دختر ِ پریروز که بی مقدمه در راه‌پله پیدا شده، این چیز غیرمترقبه که برق می‌زند.. بی رحمانه برق می‌زند، چه تنهاست پسر و چه سنگین کیسه‌ی سیمان.. چه سنگین‌اند لباس‌های کهنه.. قالب‌های بتونی ِ پیش‌ساخته.. صورت ِ کبود، پوست ِ سوخته
.
.
.
یک سال پیش از امروز، پاگرد
.
ماسک ِ سفید. چشم‌ها؛ دریچه‌های فراخ. پیشانی. تکه‌ای موی سیاه که به راست شانه شده.. دهان حدس زدنی؛ گوشت سرخ ِ پرحجمی که فضای کوچکی برای باز و بسته شدن دارد. دندان‌هایی که دیگر زمینه نیستند.. خونی که روی زبان مانده. این توالی ِ قرمز و سفید که زیر ماسک سفید پنهان است؛ پیدا نیست.. یک پله پایین‌تر ایستاده‌ام. روبروی صورتش. صدای مرطوبش در راه‌پله‌ی نیمه تاریک می‌پیچد. مثل هااااا. هایی نزدیک و زنگ‌ دار. بخاری که در گوش نفوذ می‌کند، می‌لرزاند و از مغز عبور می‌کند. دارد از حالم می‌پرسد؟ هنوز؟ نمی‌دانم.. شاید من هم پیدا نباشم. شاید این چند سال کافی نبوده. هنوز دارد حرف می‌زند. هنوز دهانش پیدا نیست. گوشم سرد شده. اختیار ندارم. تنها می‌توانم به چشم‌ها نگاه کنم. دو گلوله‌ی نیمه‌خیس سیاه و سفید. سفیدی چشم‌ها و سفیدی ماسک. سیاهی چشم‌ها و سیاهی پاگرد. عرق کرده‌ام. دارد حرف می‌زند.. درس، رژیم، اکالیپتوس، خنده.. نگاه هیچ‌گاه نمی‌تواند بخندد. ادای خنده. ادای این که این لامپ هنوز درست نشده.. گربه‌ی حیاط خلوت ِ چند سال پیش‌تــَرَک، خاله شاپرک، بانمک، لک لک، کپک.. از ته حلقش به استخوان‌های جمجمه‌ام. هیچ‌وقت نمی‌توانم این نجوا را بنویسم
.
.
.
داستان از غیر واقعی بودن ِ خودش می‌گوید. نه جعل، که حتمن اتفاق افتاده. اتفاقی که بوده، ولی نه به این شکل ِ ثابت ِ مکتوب. اتفاقی که چیزی را حکایت نمی‌کند. خود را روی صحنه‌ای چندبعدی گذاشته که نگاهش کنند. اثبات نمی‌کند. هر گوشه‌اش گوشه‌ای دیگر را نقض می‌کند. از کجا معلوم؟ تنها می‌شود گفت که این اتفاق برای هر کسی،‌ طور ِ مخصوصی رخ داده.. برای من.. برای او یا برای هر کدام از ما بعد از این چند سال یا حتا هر سال.. هر بار.. آهنگی که نوازنده‌اش به چیز دیگری فکر می‌کند.. و من می‌خواهم به نوازنده‌ای که از من بزرگتر است‌ فکر نکنم.. به نقاشی که خود، نقش است، به بومی که خود را بر تنم تنیده،‌ به حرفی که حروف نداشته، به باغ تاریک که آن دو، ساعت‌ها از دیوارش به درون پریده‌اند و سال‌ها شبانه گفته‌اند و سال‌ها نگفته‌اند.. تا صبح آهنگ‌ سرخپوستی خوانده‌اند
.
.
.
تکرار.. کسی پیدا نیست. دهانش پیدا نیست. صورتش پوشیده است. ذهنش از من مخفی است. تنها صدایش را می‌شنوم. صدایش مماس می‌شود.. عبور می‌کند و به روشنایی می‌رود. با او از اینجا می‌روم. یا به‌خاطرش به هر جا. ذهنم ولی در همان پاگرد تاریک می‌ماند. دیگرانی از این پاگرد عبور می‌کنند و با هر کدام خیال می‌کنم رفته‌ام و باز در پایان ِ هر یک خود را می‌بینم که ده سال است در پاگرد ِ تاریک ایستاده‌ام و به صورتی نیمه‌پوشیده نگاه می‌کنم؟ نه.. گوش می‌دهم. این بار به تو گوش می‌دهم. صدایت تا استخوانم می‌آید. مرا از پله‌ها بالا برده‌ای. به خانه‌ات برده‌ای. یا به خیابان رفته‌ام. از کنار خیابان رفته‌ام. ولی از پاگرد رفته‌ام. یا نه؟ این بار هم باید صبر کنم تا بفهمم که مرا از پاگرد برده‌ای. نبرده‌ای. برده‌ای؟
.
می‌ماند؛ طوری که هیچ‌گاه نشود آن را نوشت

Thursday, May 10, 2007

.....


امروز داشتم از رودی رد می‌شدم که تا پاهایم آب داشت.. ارتفاع داشت. زورش زیاد بود. آب‌شار داشت. پاچه‌هایم را بالا زده بودم تا پاهایم. دو ستون ِ نازک بودند که زورشان به آب نمی‌رسید. از کف ِ نرم،‌ بلندشان که می‌کردم تا کمی جلوتر بر کف ِ نرم بگذارمشان با آب می‌رفتند.. خشمگین بود. از روی سنگ‌های بزرگ خود را به جلو پرتاب می‌کرد و می‌خواست مرا ببرد. آب‌شار پایین‌تر بود. دو قدم بیشتر نرفته بودم. بالاتر آمده‌بودم. مرد افغانی اشاره کرد که برگردم. داشتم تصمیم می‌گرفتم که برگردم. باید جهت پاهایم را صد و هشتاد درجه تغییر می‌دادم. نود درجه.. مقابلش ایستاده بودم. همان لحظه بود. شاید یک ثانیه نشد ولی لحظه همان بود که میان جهان ایستاده بودم. می‌خواستم زنده بمانم؟ روبرو ایستادن انگار بهتر بود. رود خشمگین دست برده که ستون‌هایم را از جا بکند. معلوم نبود که نتواند. اول پای چپ صد و هشتاد درجه اش را تمام کرد. پای راست ولی همان‌طور لاشه‌اش را از آب بیرون کشید و به جلو پرید. حالا هر دو روی زمین بودند و خود را به هوا می‌ساییدند
.
جمله‌ی دقیقش را خاطرم نیست. آن دو دوست نبودند. هیچ دوستی‌یی در بین نبود. آن‌ها دو جان تنها بودند که کنار هم نشسته بودند و هر کدام به تنهایی خود نگاه می‌کردند. دو تنهایی که چند متر جلوتر، متفاوت، جدا و بسیار شخصی بودند.. وجود داشتند؟ نه.. تنها بودند. نبودن بودند. فصل مشترک آن‌دو تنهایی‌هایشان بود، نه تنهایی‌شان.. که تنهایی‌هایشان در تنها بودن، در یگانه بودن، مشترک بود و نه در هیچ شکل دیگری مثل اشتراک یا فصل و یا حتا وصل.. تنها تنهایی بود و این دو، ضمیربردار نبودند. اگر گفته می‌شود تنهایی‌ شـــان، به دلیل ِ ناتوانی زبان و کلمات است.. آن دو موجود، آن دو تنهایی، ولی کنار هم نشسته بودند. نه کنار ِ چیزی مانند وجودشان، که کنار ِ چیزی دیگر.. تنهایی‌یی دیگر؛ مصدری،‌صفتی، حالتی دیگر که دیگران هر دو را به یک نام خطاب می‌کردند.. تنهایی. آن دو کنار هم نشسته بودند و به تنهایی نگاه می‌کردند
.
چه کسی جرات دارد مثال بیاورد؟ در جهانی که هر چیز به خودی ِ خود چیزی منحصر به فرد است، در جایی که هیچ دو تنی، هیچ دو چیز، هیچ این و آنی در هیچ زمان ِ ناهمزمانی یکسان نیستند، مثال چه می‌گوید؟ تداعی از کجا می‌آید؟ حالا یکی این وسط دیوانگی کند و از یکی شدن بگوید
.
تو مثل منی
من تکرار توام
تو مرا به یاد می‌آوری
تو مرا به یاد من می‌آوری
من مثل نیستم
تو مثل هیچ نیستی
.
تو مثل هیچ نیستی یعنی تو مثل ِ مثل ِ هیچ نیستی هستی. ولی تو مثل نیستی.. تا من نباشم تو مثل نیستی
.
دو ستون نازک که در آب می‌وزند، مرا یاد هیچ چیز نمی‌اندازند. مرا به یاد کسی نمی‌برند.. نمی‌آورند
.
یادت هست؟
.
مرد افغانی دستم را گرفت و به آن طرف برد
.
تو آن مرد افغانی نیستی. ولی ندارد ولی هر بار مرا، آن وقت که پاهایم مقابل آب ایستاده‌اند،‌ همان لحظه‌ی کوتاه بوده‌ای

Saturday, May 05, 2007

EASY AS LIFE


شنبه، هشت اردیبهشت، هفده و سی دقیقه
.
کسی پایم را له کرد. می‌خواست از کسی که اخم کرده بود عکس بگیرد. عکس گرفت. رد شدم
.
.
.
یکشنبه، نه اردیبهشت، هفت بعدازظهر
.
چنارهای اینجا باید از نسل چنارهای ولی‌عصر باشند. هرچند که درست یادم نمی‌آید. الان که دارم می‌نویسم یا حالا که روی آن نیمکت قرمز نشسته‌ام.. شاید چنار نباشند ولی آن‌قدر از هم فاصله دارند که آسمان پیدا باشد. مردد بین آبی بودن و ابری شدن. رضا می‌گفت چقدر عین شمال است. مردی با موهای پرکلاغی آن وسط نشسته؛ جوری که نیمکت‌های دو طرف نیم‌رخش را می‌بینند. من پشت ِ نیم‌رخ ِ راستش را می‌بینم. سرش را برمی‌گرداند. نگاه می‌کند. لحظه‌ای برانداز می‌کند و دوباره پشت می‌کند. دست در جیب می‌کند. سیگارش را درمی‌آورد. به سیگار نگاه می‌کند. بلند می‌شود به این‌ طرف می‌آید. سیگارم را می‌گیرد و به سیگارش می‌چسباند. توو خدمت سیگاری شده و کاش می‌شد ترک کند. هر وقت تنها شود باید سیگار بکشد تا زمان بگذرد. یا وقت‌هایی که منتظر است و کسی بدقولی کرده. کسی دیر کرده.. هوا ولی چه خوبه.. کامپیوتر خوانده و شب‌ها زیاد فکر می‌کند. هر وقت تنها باشد سیگار را با سیگار روشن می‌کند. آن وقت می‌تواند به چیزهای دیگر فکر کند. اجازه نمی‌دهد سکوت برقرار شود. از همه چیز می‌پرسد. مستقیم می‌پرسد و لبخند مجرب مردانه می‌زند. حدس می‌زند.. باید متولد شصت و دو و سه باشید.. حدسش که اشتباه شود مقاومتی نمی‌کند. از این‌ها که می‌گویند خب دیگه لابد این‌طوریه. توصیه هم می‌کند.. اگه رفتنی هستی زودتر برو. هر چی بگذره سخت‌تر می‌شه یهو چشمتو وا می‌کنی می‌بینی چند سال رفته.. زنی از دهانه‌ی باغ پیدا می‌شود. عین شمال است
.
.
.
دوشنبه، ده اردیبهشت، دو بعدازظهر
.
شیشه‌ی روبرو شکل آینه شده. موهایم به هم ریخته. شکلک درمی‌آورم. لبم را به دماغم می‌چسبانم. زیاد هم زشت نمی‌شوم. بیشتر احمقانه است تا زشت. یادم رفت از دکتر بپرسم چرا وقتی این‌طور می‌کنم بوی بد می‌پیچد. بوی زیربغل ِ بغل‌دستی‌ام را کاملن محو می‌کند. دارد از توی همان شیشه به‌ام نگاه می‌کند. شکلم را درست می‌کنم. انگار نه انگار تا دو ثانیه قبل میمون بوده‌ام. کاش امروز حمام رفته‌بود. به توپخانه رسیدیم. قطاری که کولرش خراب است نباید به توپخانه برسد. ولی می‌رسد. پسر بچه آینه‌ام را خراب کرد. حتا یک ذره از شیشه که در آن پیدا باشم، پیدا نیست. دوازده سالی دارد. لباس‌هایش پاره است. کفش و شلوارش وصله دارد. سه تا برای شلوار، یکی روی کفش چپش. ساک سفید چرکی روی کولش انداخته. موهایش قهوه‌ای سوخته است. صورتش از آفتاب سوخته. به من نگاه نمی‌کند. می‌داند که دارم نگاهش می‌کنم. مردی از واگن کناری صداش می‌زند. پیدا نیست. صداش می‌آید.. از کجا اومدی؟ پسر با خنده می‌گوید چطورمگه؟ صدایش مثل بچه شهرستانی‌هایی است که مدت زیادی ساکت بوده‌اند و به آدم‌ها نگاه کرده‌اند.. می‌دونی اینجا کجاست؟ پسر می‌خندد. می‌گوید کجاست؟ صدای پسر هنوز بم است. کمی که حرف بزند درست می‌شود. صدا می‌گوید می‌دونی اینجا تهرانه؟ واکس می‌زنی؟ بلند می‌شوم. مرد را می‌بینم. نصف موهایش ریخته. کاپشن چرم پوشیده. دندان‌هایش پیداست. پسر می‌گوید از فسا. می‌گوید فسا کجاست؟ پسر می‌گوید اون ور کرجه. سر جایم می‌نشینم. به پیراهنش نگاه می‌کند
.
.
.
سه‌شنبه، یازده اردیبهشت، یک بامداد
.
گفت نه.. پشت نیسان نشسته‌بود.. لای اثاث‌ها. موهایش مثل باد ِ کوتاه شده بود. عینکش را برداشته بود. گفت هنوز خیلی شبه. گفت برید
.
.
.
چهارشنبه، دوازده اردیبهشت، بیست و یک و چهل دقیقه
.
با شلوار سرمه‌ای و پیراهن سفید یقه باز دارد عمودی می‌رقصد. دست و پاهایش بدون تکرار بالا و پایین می‌روند. آهنگ که تمام می‌شود، بلافاصله به این گوشه می‌آید و پیرمرد را بغل می‌کند. خواننده میکروفن را از دهانش دور می‌کند و به بغل‌دستی‌اش چیزی می‌گوید. آهنگ تازه‌ای شروع می‌شود. شبیه عربی است. خواننده صداهایی نامفهوم درمی‌آورد. شبیه هلهله. یقه‌‌اش را می‌بندد، پیرمرد را دوباره می‌بوسد و برمی‌گردد سر جای اولش. دیگر عمودی نمی‌رقصد
.
.
.
پنج‌شنبه، سیزده اردیبهشت، یازده صبح‌
.
عادت ندارم با مشتری‌ها زیاد حرف بزنم. کتاب را می‌دهم دستشان. بعضی ورق می‌زنند و چیزی می‌پرسند.. قیمتش چنده؟.. بعضی‌ها ورق می‌زنند و می‌گویند فلان کتاب را ندارید.. بعضی‌ها کتاب را که می‌گیرند، تازه یادشان می‌افتد آدرس بپرسند.. بعضی‌ها کتاب را سر جایش می‌گذارند. بعضی پشت و رو می‌گذارند.. بعضی کتاب را به دقت روی میز می‌گذارند و کتاب‌های کناری را هم مرتب می‌کنند.. این یکی کتاب را ورق زد، کمی لبخند زد، به کارت روی لباسم نگاه کرد و کتاب را پس داد. ناخن‌هایش کوتاه بود. انگشتر نداشت. آستینش کمی بالا رفته بود و رگ‌های ساعدش پیدا بود. آبی نفتی. الیاف نامنظمی بودند که ادامه‌شان پیدا نبود. دختر دیگری به شانه‌اش زد. دست‌هاش را جلوی دهان و صورتش تکان می‌داد. دست‌هایش را پایین آورد. نوبت او بود که دستانش را تکان دهد. الیاف آبی در هوا تکان می‌خوردند. انگشت‌ها تغییر زاویه می‌دادند و شکل‌هایی درست می‌کردند. انگشت سبابه‌اش آخر ِ سالن را نشان داد. دست‌ها پایین آمدند و رفتند. صدای همهمه دوباره شروع شد. کسی می‌پرسد سالن چهار کجاست. شانه‌هایم را بالا می‌اندازم و همزمان که دست‌هایم را به سمتش گرفته‌ام، شست چپم را چهل و پنج درجه خلاف جهت عقربه‌های ساعت حول محور انگشت کوچک می‌چرخانم و سرم را به شانه‌ی راستم نزدیک می‌کنم
.
.
.
جمعه، چهارده اردیبهشت، پنج دقیقه‌ی بامداد
.
فکر می‌کند حتمن حکمتی در کار بوده. می‌گویم از کجا معلوم. می‌گویم تو که وضو نداری؟ می‌گوید دو ساعته نگه ش داشته م. می‌خندم. یک جای کارش عیب دارد. به آسمان نگاه می‌کند. می‌گویم بخون زودتر، تموم می‌شه. می‌گوید قبله کدوم وره؟ می‌گویم عمرن. می‌گوید برج میلاد اون وره. قبله این وره.. آخر ِ اتوبان را نشان می‌دهد. می‌گویم برای جهت یابی باید دو نقطه‌ی معلوم داشته باشی. با یه نقطه نمی‌شه. دستش را به کمر می‌زند و به چمن‌ها نگاه می‌کند. می‌گویم فکر نکن من شغلم اینه باید به چهار طرف.. با دست اشاره می‌کند که حرف نزنم. می‌گوید به این طرف می‌خونم. رو به آخر اتوبان می‌ایستد. چراغ خانه‌های آخر اتوبان.. ستاره‌های زمینی.. ماشین‌ها یکی یکی رد می‌شوند. بادشان به شاخه‌ها می‌خورد. برگ‌ها می‌رقصند.. مهران می‌گفت اگه بتونی به یه درخت پنج دقیقه خیره شی درخت با تو حرف خواهد زد. این درختی که آن پایین کنار اتوبان ایستاده و قد کوتاهش با آسمان کاری ندارد. آسمان دودی بی‌ستاره هم کاری با او ندارد. وقتی اینجا را ساخته‌اند او را هم گذاشته‌اند که آن پایین باشد. چیزی نیست. حالا فقط شب است. چراغ‌ها روشن اند. می‌گوید خدا این بالا می‌چسبه
.
.
.
.
.
.
من ماجراهایی نداشته‌ام. قضایا، رویدادها، حوادث، هر چه بخواهید، برایم پیش آمده‌اند، ولی ماجرا نه. این موضوعی مربوط به کلمات نیست؛ تازه دارم می‌فهمم. یک چیزی هست که به اش بیشتر از چیزهای دیگر دلبسته بودم- بدون اینکه درست متوجهش باشم. این چیز عشق نبود، خدا نکند. افتخار و ثروت هم نبود. این بود... باری، من خیال می‌کردم که در لحظه‌های معینی امکان داشت زندگیم کیفیت نادر و باارزشی به خود گیرد.. زندگی کنونیم چیز چندان شکوهمندی ندارد. اما گاه و بیگاه،‌ مثلا وقتی در کافه‌ها موسیقی می‌نواختند، من به عقب برمی‌گشتم و به خودم می‌گفتم: پیشترها... ماجراهایی داشته‌ام. این همان چیزی است که الان از من گرفته شده است. ناگهان، بی هیچ دلیل آشکار، همین حالا پی برده‌ام که ده سال به خودم دروغ گفته‌ام. ماجراها توو کتاب‌ها هستند. و مسلما هر چه در کتابها نقل می‌شود ممکن است به واقع روی دهد، ولی نه به همان طرز. به همین طرز روی دادن بود که آن‌قدر دلبسته بودم.ء
برای آن‌که پیش پا افتاده‌ترین رویداد به ماجرایی مبدل گردد، باید و همین بس که به نقل کردن آن پرداخت. این همان چیزی است که مردم را گول می‌زند: انسان همیشه نقال داستان است. او در احاطه‌ی داستانهای خودش و داستانهای دیگران زندگی می‌کند، هر چه را که برایش رخ می‌دهد از خلال این داستانها می‌بیند؛ و می‌کوشد تا زندگیش را طوری بگذراند که گفتی مشغول نقل کردن آن است. اما باید انتخاب کرد: زندگی کردن یا نقل کردن...ءء
.
ء و ءء: تهوع، سارتر، ترجمه‌ی امیرجلال‌الدین اعلم
.
.

Thursday, April 05, 2007

what if GOD was one of us


مَن‌های من
مِـنهای من
مِن و ‌مِن‌های من
.
.
مکث کرد
سیگاری گیراند
مکث کرد
.
ستاره‌های کردستان را شمرده باشد
آرزو کرده باشد
آن‌وقت آنجا بوده باشی و
نامش را فراموش کرده‌ باشی
.
دربان گفت شما آدم خوبی هستید
خندید
مادر هنوز زنده بود
.
گربه‌ها گریه نمی‌کنند
دنبال ِ هم می‌دوند
تا جایی که پیدا نباشند
گربه‌ها گریه نمی‌کنند
.
یقه‌اش را چسبیدم
می‌لرزید
هوا تاریک بود
.
صدای حمام ِ شیشه‌ای
نور تا درگاه ِ اتاق می‌رسد
تا چند سال بعد که شبی سرزده بیاید
.
خرابه
آفتاب‌
چوبی روی خاک نقش می‌کشید
.
شما بازیگرید؟
چطور؟
فرق ندارد. هستید؟
نه
.
پس چه هستید؟
دنبالم تا ایستگاه آمده بود
نمی‌دانستم
.
امن یجیب المضطر اذا دعاه
و یکشف السوء
.
کفش‌های پاره
مرغابی‌ها بال می‌زدند
.
تماس با مشترک مورد نظر امکان‌پذیر نمی‌باشد
لطفن مجددن شماره‌گیری نفرمایید
بوق
.
چراغ سبز شد
قوچ سرش را از بارها بیرون کرده‌ بود
نگاه می‌کرد و دور می‌شد
.
.

Monday, March 26, 2007

جای آفتاب به دیوار ِ زُل


اگر شباهت به‌ اعتبار ِ آخرش اشاره کند
و ترجیح، فعل ِ خاص ِ بازار شود
تو آن بی‌اختیار ِ سیال ِ ناگهانی
مثل ِ پریدن از نگرانی
مثل ِ خواب ِ پیش‌ از لبه‌ی آبشار
.
اگر نباشد رنگین‌کمان ِ شما
آسمان نباشد
هیچ‌وقت نپاشد
ابر ِ خیس، خود را به خشکی زد
که این‌، طور ِ تو است بر رسم ِ دنیای وارونه
.
اگر به جای تو، هر بار ِ نشسته
پاییز ِ هر ماه ِ خسته به نیمه‌راه ِ خود شنا کند
و آفتاب با آخرین توانش
به اعتبار ِ تمامش
تماشا شود
مثل ِ آفتاب بتابد
مثل ِ آفتاب پرواز کند
درخت ِ خشک ِ حیاط ام
که نداشته از جا برداشته‌ای
بر چشمت گذاشته‌ای
تا زمین ببارد
.
اگر مفهوم رفتن متعدی شود
ترا رفته باشم ولی
نرفته باشی
لازم است اشاره شود به جاده‌ای که در یک قایق جا شود
لازم است آهنگی غمناک شنیده شود
و هنوز تنها تو
تنها
در آن باشی
.
.

Tuesday, March 20, 2007

Mortelle


که نوشتار دقیقن همان عرصه‌ای است که تو آنجا نیستی.. این آغاز نوشتن است. ء (ا) ء
.
.
.
موضوع کلمه نیست
بحث بر سر مفاهیم نیست
تنها ماندن
با فاسق ِ مهربان
که قادر ضخیم
فرشته‌‌ات را از شانه‌ام بردار
یا لیوانم را پر کن
.
.
این‌ها را می‌گویم که ملافه را روی سرشان می‌کشند.. کنار ِ جنازه ملافه روی سر می‌کشند و از آن پایین، عریانی‌اش را می‌کاوند.. کاری به مرده ندارند. مرده کاری به آنها ندارد.. مرده اصلن کار ندارد.. دروغ از این‌جا شروع شد؛ مرگ ِ کسی را دست‌مال کردن. از کفنی گریختن به جنازه‌ای دیگر: دلتنگی
.
.
مُهر ِ مِهر بر نامحرم
رکوع ِ لمس بر درگاه ِ باز
تا بوسه‌
تا گونه
از خون ِ دونده
تا رقص ِ نفس
فشار ِ قبر در خلال ِ خنده
کجاست
آن کس که خریدارم نیست
.
به نظر می‌رسم. من نویسنده‌ ام؛ من فاحشه‌ ام. می‌نویسم که همه - بیش از یک نفر- بخوانند و طوری رفتار می‌کنم که انگار برایم مهم نیست که می‌خوانند یا دارم داد می‌زنم که بیا مرا ببین؛ من کشف کرده‌ام: من مهم نیستم. از اول هم مهم نبوده‌ام. نمی‌خواهم باشم. می‌خواهم پنهان باشم. جوری پنهان باشم که امکان کشف شدنم وجود داشته باشد، هر چند بار و هر چند نفر
.
کلمه‌ی تو
در من
هرز می‌رود
آش و لاش
برای من صف کشیده‌اند یا خاطر تو؟
.
زندگی‌شان یک چیز است و شعرشان چیز ِ دیگر. توجیه‌شان: «کی گفته اگر کتابی به تو نشان دهم یعنی زندگی‌ام هم همین شکلی است؟ من آرزو دارم این شکلی باشم ولی نمی‌شود. من آرزو دارم به این سبک باشم ولی به هر چه سبک ِ این شکلی در دلم می‌خندم. به رویت هم می‌آورم. طوری به رویت می‌آورم که احساس حماقت کنی»... احساس حماقت می کنم
.
اتاق‌ها نگهبان دارند
زن دروغ می‌گوید
برایم فرق نداری
فرق ندارد
من درک می‌کنم
قدم‌هایم صدا دارد
پیکر ندارم
بیمارستان ندارد
مرد ندارد
سرُم‌ می‌چکد
پشتت عرق دارد
خوابت برده
.
کسی گفت بگذار زندگی‌مان را بکنیم.. زندگی‌تان را بکنید.. من هم شاید زندگی‌تان را کردم.. شاید هم نکردم.. این کارم را هم نکردم.. به هر حال، فرق ندارد.. نمی‌خواهم چیزی را جبران کنم‌. نمی‌شود همین‌طور مداوم لخت شوم.. تمام می‌شوم یا مدت‌هاست که فروخته‌ شده‌ام
.
.
.
.
.
پی‌نوشت
به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیفتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها، با جوان‌ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای این‌که مشمئز شوی،‌برای این‌که از امیال شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد علاقه‌ات استفراغت بگیرد. و بعد با زن‌های زشت خواهی رفت و از ترحم آن‌ها بهره‌مند خواهی شد و هم‌چنین از لذت آن‌ها، برای آن‌ها کاری خواهی کرد و در میان‌شان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بی‌شمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می‌رود، کینه‌ای بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آن‌قدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده‌اش را نبینید..ء (اا) ء
.
.
.
.
ا: رولان بارت، سخن عاشق
اا: کریستوفر فرانک، میرا
.
.

Wednesday, March 07, 2007

A Wolf At The Door


چوپان می‌گوید اینجا که نشسته‌اید خاک می‌آید به صورتتان. می‌گوییم اینجا تکیه داده‌ایم؛ به کنده‌درختی که روی زمین خوابیده و با شاخه کوهها را نشان می‌دهد. کوهها را نشان می‌دهد. می‌گوید باد ِ شمال می‌آید، خاک می‌آید به صورتتان. چای تعارفش می‌کنیم. می‌گوید ما چای ِ چوپانی می‌خوریم. می‌رود آتشش را درست کند. آتش درست می‌کنیم. باد ِ شمال می‌آید. آتش گر می‌گیرد. خاک می‌آید به صورتمان
.
.
از اینجا
تا جنوب
چند بار
طول می‌کشد؟
.
.
آلبوم عکس ورق می‌خورد. لیوان چای روی میز است. ورق می‌خورد. مهتاب از شکاف پرده بالا می‌رود. لیوان صعود می‌کند. ورق می‌خورد. یونان به بردیا می‌تازد. روی پله نشسته‌اند. می‌خندند. لیوان به کتاب چسبیده. رکسانا به پدر خیانت کرده. تندیس‌ها تکان می‌خورند. می‌رقصند. ورق می‌خورد.. حسنک بر دار.. داربست‌ها راه افتاده اند در راه. در باز مانده؛ درمانده.. آتش گرفته. قصر آتش گرفته. دست ِ داریوش می‌لرزد. لیوان می‌لرزد. بر زمین جاری می‌شود.. چارچوب‌ها نقش خورده‌ عکس‌ها خیس فرش خیس.. آپادانا سقوط کرد. کسی جا افتاد
.
.
شما از زمین ده هزار پا فاصله دارید
صدای مرا از بالای سرتان می‌شنوید
حالا هزار پا فاصله دارید
لطفن کمربندهایتان را باز کنید
در پاکت نفس بکشید
تا نفس دارید
نفس بکشید
فاصله دارید
تا نفس دارید
به پایین نگاه نکنید
صدایی قبل از هر چیز به شما خوش‌آمد می‌گوید
.
.
بره را از خانه‌ی کاهگلی بیرون می‌کشیم. بدنش را به در ِ چوبی چسبانده. پایش را روی خاک می‌کشد. مراقبیم علف‌ها له نشوند. قصاب، جگرش را با دست بیرون می‌کشد دو پاره می‌کند و به ما می‌دهد. بره به ما نگاه می‌کند. بدنش روی پیشخوان است. سرش به پیشبند ِ قصاب. به ما نگاه می‌کند. مزه‌ی خون به دهانمان می‌آید تا فردا که بره را ذبح کنند. می‌گویند در فاصله‌ی زخم تا ذبح، خون می‌رود و بره طعم واقعی ِ زندگی را می‌چشد
.
.
دست زدن
پا زدن
که هنوز سلام
من‌ام من
تعبیر ِ خواب ِ پر ازدحام‌ات
تاب می‌خورم
دور از تو
در مختصات ِ خودم
.
.
یکی آواز می‌خوانَد. کسی او را نمی‌بیند. پشت به تک دیوار ِ بیابانی. پشت به سیمان ِ مرطوب، بیابان را نگاه می‌کند. بیابان را می‌خواند. صدا قطع است. روی صورتش سایه افتاده. یا پیرمردی بومی است یا دختربچه‌ای که گم شده. صورتش پیدا نیست. صورتش مثل کسانی که آواز می‌خوانند فشرده نمی‌شود. حوالی ظهر است. اتفاقی نیفتاده. از دهانش که آرام تکان می‌خورد پیدا بود که داشت آواز می‌خواند. صدا وصل شده. باد می‌آید. گرد و خاک می‌آید. اتفاقی در کار نیست. نور در اتاق سیمانی؛ کسی آواز نمی‌خوانده
.
.
به زمین نگاه کن
هر کسی
دلش در جایی
خودش در جایی
تو را نگاه کن
سی و پنج درجه و چهل دقیقه‌ی شمالی
دلت انگار قطب ِ جنوب باشد
.
.
.
.
تابستان هشتاد و پنج
.
.

Tuesday, February 27, 2007

Adam


هوا جان! هوای عزیزم! گفتم بنشینیم و کمی حرف بزنیم. انگار ولی حرفت نمی‌آد. مثل من که شعرم نمی‌آد. می‌آد ولی نمی‌آد. عکست از بالا یا حتا از پایین هم که معلق مانده‌باشد.. شکل ِ هوای هیچ‌کس دیگر هم که نباشد، باز هم انگار نمی‌آید. چیزی از من بیرون نمی‌آد. مثل ِ نویسنده‌ها شده‌ام. این‌ها که ده سال می‌گذرد و جز مزخرف چیزی نمی‌نویسند و آخرسر شاکی‌اند که چرا نمی‌آد. چرا اونی که باید نمی‌آد. شاید دلیل ِ اصلی‌ش این باشد که نویسنده نیستند. مثل تو که نیستی. مثل این صداها که توو مخم کنسرت راه انداخته‌اند و نیستند. من ولی انگار هم که حرفم نمی‌آد. ء
ببین هوا جان! تو هم هستی هم نیستی. دیروز که با هم رفتیم انقلاب کتاب‌ها را نگاه‌کردیم و بعد رفتیم از مخبرالدوله پلوخورشت خوردیم، تمام‌وقت بودی ولی تووی همان قیمه‌ی نارنجی معلوم بود که نیستی. که هیچ‌وقت نبوده‌ای. یا دوشنبه عصر که رفتم قبرستان و از آن‌جا پیاده‌ انداختم طرف ِ بلوار و سر از پلاک ِ بیست درآوردم و اون موسسه‌ی مسخره و آخرسر که توو اون کافه‌ی قهوه‌ای نشسته‌بودیم و با خانوم بی‌حواس اختلاط می‌کردیم، تمام‌وقت کنارم بودی. توو خیابان. روی صندلی. روی میز. روی حواس ِ خانوم بی‌لباس. روی شیشه‌ی عینکش. روی موهای دودی‌ش. بالای سرم. زیر ِ پاهام. وسط‌‌م حتا. با من راه می‌آمدی، می‌ایستادی، می‌نشستی و یا نیم‌خیز می‌شدی. هم بودی و هم نبودی.ء
به‌ندرت، خیلی کم هم پیش می‌آید که هم نیستی و هم نیستی. کلن نیستی. دیشب که از راه رسیدم به همه سلام کردم. همه به من سلام کردند. لباس‌هام را کندم و یک‌راست رفتم زیر ِ دوش ِ سرد ماندم نیم ساعتی بیرون که آمدم به همه سلام کردم. همه به من سلام کردند. رفتم توو اتاقم و در را بستم. چهار پنج تا کتاب گذاشتم کنار دستم و دراز کشیدم..نوشته‌بود بر پلکان بیست سالگی‌ات ایستاده‌ای بی‌بیست پله در پایین بی هیچ آسمان در بالا- پله‌یی بی‌نرده و بی‌حفاظ.. تو به کودکان می‌مانی- کودکانی که به گوشه‌یی می‌نشینند با ستاره‌ها و نسیم سخن می‌گویند لبخند می‌زنند و زندگی دامان مادری است که از سر دلتنگی سخنی به درشتی با آنها گفته است..ء
امروز صبح، ولی باز نمی‌دانم از کجا پیدات شد. نان و پنیر آورده‌بودی از کجا. پیرهن ِ نارنجی از کجا. پنجره را باز کرده‌بودی. بیرون خیلی پیدا بود. سرما چقدر زده بود توو مخم داشت نفس می‌کشید. دست ِ خیست را پاشیدی به صورتم باز شد شکوفه در اسفند می‌سوخت بی‌شعله بی‌پرده راز می‌گفت راه ِ درازی آمده‌بودی می‌خواستی هیچ‌وقت نروی بمانی همان‌جا تا شب نان و پنیر بیاوری سرما چقدر بپیچد تووی مخم دستت به صورت ِ شکوفه‌ی نارنجی در اسفند ِ بی‌پرده پیدا بیرون‌هاترانه‌تر از نفس‌ات.. هوا جان! ء
.
.
.
هوا گذشتی ازَم هوا
هوا گذاشتی درَم هوا
من بودم
تو بودی
من نبودم
تو نبودی
من نه بودم
تو نه نبودی
من نبودی
تو نبودم
هوا از هوا پیدا بود
هوا در هوا گم بودم
چقدر نبودی
همین‌قدر بودم
.
.
.
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتم که بوی زلفت
گفتم که نوش لعلت
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
.
.
.
و آدم نبود
یادم نبود
که نیامد
آدم شاید
آدم انگار
عادت به هوا نیست

Thursday, February 22, 2007

the last; Was'Nt FACe i lOvEd


هوا جان
روی شیشه‌ام بنویس ورود ِ ممنوع اکیدن سلام
با بخار ِ جاده
به سرعت ِ سر تکان
چه نور
چه منظره‌ی کنار
چه خودت
.
مدادم کند شده
آسمان تیره‌ام را با سایه می‌زند
کنده‌، هاشور می‌خورم تا ظهر
از وهم ِ اینجا
تا سهم ِ همینجا
چه ایستاده
چه صبحانه
چه خودت
.
سختی نمانده به دندانم غروب
کاغذ ِ چروک
دروازه‌های سیراب
ل َ خته
زغال ِ سرانگشتم
چه در رگ
چه بر زمین‌ات
چه خودت
.
آب پاشی شده‌ با سطل‌های یک‌باره
اینجا نیستم پیش‌وازت
رفته‌ام
تو هم برو هوا جان
برو
چه به باد ِ خیالت
چه با من
چه خودت

Sunday, February 18, 2007

visitor


مقدمه
.
لطفن شوهرم را که به جرم ِ خوردن ِ آناناس محکوم شده از زندان آزاد کنید
خوردن آناناس جرم نیست
شوهرم در سراسر ِ عمرش آناناس نخورده
من شوهر ندارم
من زن نیستم
.
دعوا نکنید
سر ِ هم را می‌شکنید
دیه دارد
زندان دارد
من دارم از خیابانی که در آن دعوا می‌کنید عبور می‌کنم
.
پایان مقدمه
.
.
قوانین را نقض کردن.. قانون ِ اول: قانون ِ خود را نقض کن تا هیچ کار ِ خاصی نکرده‌باشی
کسی از کسی بدش می‌آید.. از خودش بیشتر.. خیلی بیشتر.. مثل ِ این که او را بیشتر.. خیلی بیشتر از خودش دوست داشته‌باشد
مورچه‌ای که سنگ‌های متخلخل نمی‌توانند له‌اش کنند.. در تخلخل‌ها جا گرفتن.. خالی‌ها در بر می‌گیرند
هوا آرام است. مثل مادری که سال‌ها پیش به فرزند ِ در حال ِ خوابش نگاه می‌کرد و چند سال بعد او را ترک کرد
کسی که نیست.. هیچ‌کس نمی‌داند چه هست که نیست
بعضی‌ها در کلیسا می‌نشینند و به شمع‌ها خیره می‌شوند
دلش می‌خواهد در آب ِ زیاد غوطه‌ور شود و هیچ‌وقت نفسش تمام نشود
ماست‌خیار و چای و چیپس‌پنیر و نوشابه و آب‌پرتقال‌لیموشیرین و شکلات و سوپ ِ گندم و آب‌هویج و یک بسته سیگار
کبریت از فندک بهتر است.. کبریت که تمام می‌شود دور انداخته‌ می‌شود ولی فندک همین
شکوفه‌های صورتی بر دیوار ِ گِلی زیر ِ آفتاب ِ آخر بهار در روستایی دور
درزهای خدا گشاد شده ولی لباس دیگری نیست
شاید برناردو برتولوچی خیلی بیشتر از فرانسیس فورد کاپولا در ایتالیا به‌ دنیا آمده باشد. این از چشمان ِ سوفیا کاملن پیداست
خستگی ِ بدنی یا روحی؟
می‌خواست روحش را به نازل‌ترین قیمت به شیطان بفروشد.. شیطان نمی‌خرید
هرگز به مهمانی‌شان نمی‌رود نه به این دلیل که او را دعوت نکرده‌اند بل که.ء
با نفی ِ ضعف، کسی قوی نمی‌شود.. با از یاد بردن ِ ضعف، شاید.. ضعف ِ حافظه.. شاید قوی‌ترین ضعف باشد
با لباس‌های زیر ِ همسایه‌ که روی بند است جمله بسازید؛ شوهرم مرا دوست دارد
با مفهوم ِ خانه بازی کنید؛ مادرم در زلزله‌ی بم کشته‌شد
پرتقال‌فروشی سیب‌هایش را کیلویی صد تومان می‌فروشد.. پرتقال‌هایش را از کجا آورده؟
شب که به خانه رسید بخوابد
دیگر به پیرمردهایی که با انگشتان ِ ستبر و ابروهای کلفت پشت ِ میز ِ آخر ِ کافه‌ها می‌نشینند و یک سیگار می‌کشند و می‌روند پی ِ کارشان نگاه نکن

Wednesday, February 14, 2007

زن


به چند تا از این پرنده‌ها
به شاخ
به نُک نُک هی
به هرچشمه‌‌ای که بریزد به آخ سبکبال شَوَم
به هر
به چه
به آسمان‌ها بروند از بالای سرم بروند
به مهم نیست
به چپم
به راست می‌گویم
به خدا
به حتا
به لنگر نمی‌اندازدم بر کناره‌ای دیگر
به دیگر
به بر
به در تو چیزی بود که
به نیست با من تصادفن
به چیز
به به
به طرز ِ به
به چند تا از این پرنده‌ها
به خون ِ ظن بر رد ِ شما
به شما
به کنار ِ شما در
به عمق ِ کنار ِ شما بل
به بل
به ک
به میل ندارد آغوش ِ ممنونم‌ جان
به از بال‌ رفته حال‌ام
به هم می‌خورم
.
.
.
.
.
.
ذوا‌لآبشار ِ چشمه‌پاک! ء
به شخم‌ات شاخ ِ خاک و زخم ِ‌ خطاب
به شخم‌ات
بوزان خاکسترت را سهم گین
پلا کُن نشانده‌ات را به بخت
بسختان نرینه هر جا که خواستی بریزان
نشمه در کام بگردان
بچرخان سرم را بر دار بچرخان بردار بچرخان

Saturday, February 10, 2007

عرضه


گزارش شماره‌ی اول
.
کتاب. جلد ِ قهو‌ه‌ای-کرم.. برداشته می‌شود؛ به شکلی کاملن اتفاقی باز می‌شود، سر و ته.. اندیشه کن از آنها کاندیشه‌هات دانند.. دوباره بسته می‌شود. ساعت سه و شانزده دقیقه‌ی بامداد ِ شنبه. آب‌نبات ِ اکالیپتوس. دستمال کاغذی. کلاه ِ شنا. بنفش. بسته‌ی سیگار. کبریت. دستکش ِ سیاه. صدای خفیف ِ ضبط..ء
.
.
.
گزارش شماره‌ی دوم
.
دستی با انگشتان ِ باز نزدیک ِ لنز، کادر را گرفته. عکس نگیرید. شلیک نکنید به کارت ِ سفید که عکس ِ دست با انگشتان ِ باز و انگشتر و کف ِ عریان و خطوط ِ هشتاد و یک وارش، قسمتی از فضایش را پرکرده. بقیه نوشته است و سفیدی. بی‌مقدمه، کتاب بازخواهد شد و بی‌درنگ بسته. ساعت سه و سی دقیقه‌‌...ء
.
.
.
گزارش شماره‌ی سوم
.
از خطاب گزیر نیست. هیچ خطابی را از توصیف گزیر نیست.. یا از قضاوت.. هیچکس مستثنا نیست حتا از هیچکس. هیچ جمله‌ای نیست که قید نداشته‌باشد و قیدی هم نیست که حکمی کلی در خود نداشته. کاغذ دیواری ِ پاره. نسبتن. سوزن. سوزن. سوزن. کلن. مفهومن. کاملن. کاه نبود آنکه به بادی پرید آب نبود آنکه به سرما فسرد. ساعت سه و چهل و یک دقیقه.ء
.
.
.
گزارش ِ آخر
.
کتاب ِ دیگری باز می‌شود. ورق می‌خورد. ورق می‌خورد. ورق می‌خورد. ورق می‌خورد.. ساعت چار و پانزده دقیقه.. صد شب زیر پنجره‌ای پر از جیرجیرک. پر از جیر جیر. شب نود و نهم جیر جیرک تمام شد.. ساعت چار و سی و سه دقیقه.ء
.
.
.
گزارش
.
ساعت چند بود؟

Tuesday, February 06, 2007

غباری در حبابی؛ درختی از سنگی رویید و دعا خواند


فردا هنوز برگ ِ یکریز بود
حبه‌ی انگور رفت تا چیدنی شود
آن‌گاه
رفته رفته هیچ‌گاه
هیچ وقت
سقفی بر باران نبارید
زرد
زمینی که حبابی برش نماند
.
.
.
فرش ِ خاک‌دار ! ء
شکاف ِ خشک ِ بالا سر ! ء
نمی‌چکد
رد ِ پای کهنه‌ای
راه ِ خانه‌ی کسی.. دیگر
بر سنگ-‌سقف ِ تازه‌ات
.
.
.
خشکسال‌ها پیش‌تر از این گرگ و میش
خدا رفته در مهتاب با فرشته‌ها غوره بسازد
شیطان ِ تن‌ها ! ء
خاکم را ببوس
حوای تلخ ! ء
گورم را بمیر
خدا رفته مهتاب بسازد
فرشته بچیند
با من
بساز
خود آ
تاکستان ِ داغت را
از دستم بگیر
.
.
.
نور ِ ملموس ! ء
دهان‌خیس ِ داغدار ! ء
می‌شوم در تو آب‌تنی؟
در تو گِل؟
می‌شوی غوطه‌وارم؟
می‌شود؟
این بار که ساعت از وقت گذشته
این آونگ
این دقیقن
کارم از این‌ بارت گذشته
هوا شب دارد
ماه اشکال دارد
پیدا نیست
از انگارت این پایین
.
.
.
یا؟
غبارم را حباب شو
پُرم کن
خالی‌ کن‌ ام
دست‌مالی کن ام
بنشان حبه‌هایت
بَرَت تن ِ تَنگ‌زده‌ام
دَرَم شاخه‌های ریش ‌ریش پیچ
بگردان تأنیث‌ات را
در حفره‌های مذکورم
انباشته انباشته
کاش کاش
به‌رغم ِ بی‌هوایت
به رد ِ لجنم
بمان در
چکه کن بر
شکوفان در مرا
خوشه‌ات
بمی‌رانم
جان ِ غوطه‌ات
ولی
جنازه‌ات را از گورم بردار
هیچ گاه

Friday, February 02, 2007

روح ِ علف


یک
.
دارد در گوش ِ عروسکش چیزی می‌گوید. مویش را با کش ِ آبی بسته. سر تا پایش نارنجی است. مرا که می‌بیند عروسک را کنار می‌اندازد و به طرفم می‌آید.. می‌گوید ؛ من گرگم،‌تو بره؛.. دندان نشان می‌دهد. فرار می‌کنم. عروسک را لگد می‌کنم. قرار است روی صندلی نتواند مرا بخورد
.
روی این صندلی هزار نفر نشسته‌اند. هزار بار. رنگ ِ چند جایش رفته. زوارش به کلی دررفته. از نردبام افتاده بود. به صورتش ماسک ِ سفید زده‌بود. وقتی می‌خندید کنار ِ چشمش چروک می‌خورد. توی پاگرد ِ تاریک ایستاده بود. همیشه در همین راه پله می‌دیدمش. از آن‌ها بود که اگر به‌اش می‌گفتی عسل جان، می‌گفت آقای عطایی من برای شما احترام قائلم. سینی چای را یک دستی بردم و گذاشتم روی میز.. ؛ اون قرمدنگ باید می‌رفت بالای نردبون نه اون؛..؛ بچه هم که بود همیشه بالای درخت پیداش می‌کردیم؛.. درخت ِ بی‌میوه‌ی بوناک. بهار که می‌شود بویش تمام کوچه را برمی‌دارد. می‌گفتم با صلیبم به قله‌ی قلب انسان صعود می‌کنم. مادرش با آن وضع دیده‌بودمان و فقط در را دوباره بسته بود و او دوباره روی صندلی نشسته‌بود..؛ نمی‌دونم چه جور میشه آدم لگنش بشکنه شوهرش بره با یه جنده بریزه روو هم؛.. ؛ خودش هم کم جنده نبود. هفت راه فقط با پیمان رفته بود؛ .. حرف ِ پول نبود. دوستی هم نبود. خودم لکاته بودم. خواسته‌بودم ارضا کنم نه این‌که ارضا شوم. هیچکدام نمی‌شد. اگر کسی می‌پرسید اینجا چه غلطی می‌کنی، فقط می‌توانستم او را نشان بدهم که منتظر، لب تخت نشسته‌. لباسم را آن‌قدر پوشیدم که بتوانم بیرون بروم. کسی آنجا نمی‌دانست که می‌خواهم به قله‌ی قلب انسان صعود کنم...ء
.
.
.
دو
.
گردنم را رها می‌کند..؛ بیا یه بازی ِ دیگه من گرگ می‌شم تو روح بره‌ای که قبلن خورده‌شدی برو توو اتاق بعد بیا بیرون که منو بترسونی؛.. می‌روم تووی اتاق. در را می‌بندم
.
خودکارش را به طرفم نشانه گرفت.. ؛ بدم میاد می‌چپی اون توو درو قفل می‌کنی انگار یه چیزی داری نمی‌خوای نشونش بدی؟ زود باش نشون بده؛ .. ورق‌های شلخته را از کیفم بیرون آوردم. همان‌ها که قرار بود برایت بفرستم و حالا به خودت می‌دادم که دوباره پس‌ام بدهی.. ؛ همیشه چیزهای همین‌جوری هستن که آدم همین‌جوری به کسی نشون می‌ده و بعد هیچ اتفاقی نمی‌افته. بعضی وقتا هم آدم چیزی برای نشون دادن نداره؛.. صورتش مثل لبو شده‌بود. هر وقت که صاف توی چشمش نگاه می‌کردم این شکلی می‌شد. باغبان‌های لباس‌سبز داشتند نگاهمان می‌کردند. دستم را دراز کردم و پشت گردنش را نوازش کردم.. ؛ داری زیادی گیر می‌دی به موضوع اینا جفتشون عین هم بودن اگه اون عوضیه اون یکی هم؛..؛ همه‌تون یه کثافتین کارتون که تموم می‌شه می‌رید دنبال ِ یه سوراخ ِ دیگه؛..؛ حکم جدید دیوان عالی صادر شد حتمن الان داری توو اون مخت دنبال ِ یه چیزی از من می‌گردی؛..؛ لازم نیست بگردم خودت می‌دونی چه گهی هستی؛.. راننده گفت مواظب باش خانوم نریزه. دختر گفت مواظبم و شانه‌اش را به دستم فشار داد. سوپ را هورت می‌کشید..؛ نذریه؟ ؛..؛ بله ببخشید بفرمایید ؛.. کفش‌هام را کندم. کت و شلوار پوشیده‌بود. عینک نزده‌بود. صورتم را جلو بردم و به صورتش چسباندم. ریشش مثل پوست ِ جوجه تیغی بود.. ؛ آخوندی ماچ می‌کنی؟ ؛..؛ نمی‌خواستم صورتتون خیس بشه؛.. خندید. انگار خبر داشت و کاملن راضی بود. طوری حال ِ پدرم را می‌پرسید که انگار می‌شناسدش..ء
.
.
.
سه
.
دست به سینه می‌ایستد و لبش را کج می‌کند.. ؛ گرگ ِ نارنجی خیلی هم خوشگله تازه بره‌ها هم از نارنجی بیشتر خوششون میاد زودتر گول می‌خورن؛ .. ؛ نه؛ .. ؛ من بره‌ی سیاه تو گرگ ِ نارنجی؛..؛ نمی‌خوام نوبت منه بره شم؛..؛ پس من می‌شم روح ِ علف؛.. به طرف صندلی می‌دود. دنبالش نمی‌دوم
.
ایستاد. برگشت نگاهم کرد. می‌خواست انتقام ِ همه‌ را یکجا از من بگیرد. از سکو بالا رفت و دوباره زنگ را زد.. ؛ خوشم نمیاد از این کارا؛ ..؛ جرأتشو نداری؛ ..؛ اگه دوست داری زنگ ِ همه‌ی این خونه‌ها رو بزن تا سر خیابون بدو من دنبالت نمیام؛ .. پیرمردی با سبیل سفید قجری به ما می‌خندید. یک ظرف غذای نذری دستش بود... همه رفته‌بودند. در آشپزخانه، روی صندلی ِ شکسته نشسته بود و با موهای بالای پیشانیش بازی می‌کرد. سلوک ِ دولت آبادی، با جلد ِ خم شده، کنار دستش بود. برایش غذا کشیدم..؛ نمی‌خورم ممنون؛..؛ با این رژیم کارت به بیمارستان می‌کشه؛ ..؛ رژیم نیست؛ ..؛ چه خبرا؟ ؛..؛ دیشب خوابتو دیدم توو بیابون چند نفر داشتن می‌بردن‌ت می‌خواستن بکشن‌ت من کاری نمی‌تونستم بکنم؛.. توو سالن ِ انتظار ِ اورژانس، به دیوار تکیه داده بود. دستهایش را جوری در جیبش فرو کرده‌بود که مانتوش از شانه می‌خواست پاره‌ شود. با سوت، آهنگ ِ کیل بیل را می‌زد. لجبازی شروع شده‌بود. فایده نداشت. یکی از نره‌خرهای گردن کلفت داشت نگاهمان می‌کرد. رفتم ایستادم جلوی صورتش. رفت. او هنوز داشت سوت می‌زد.. ؛ کسی با تار سوت نمی‌زنه که؟ ؛.. ؛ این گیتاره؛ .. ؛ داره حالمو بد می‌کنه ؛ .. دستش را گذاشت روی پیشانی‌م.. ؛ تب داری کدوم خری توو تابستون تب می‌کنه؟ ؛.. تو هنوز نبودی. یا نمی‌دانم شاید فقط شش ساله بودی و تووی آسانسور مچاله شده‌بودی. سعی کرده‌بودی بیرون بروی و آرنجت زخم شده‌بود. رفته‌بودی هله هوله برای خودت خریده‌بودی. مغازه‌دار بقیه‌ی پولت را پس نداده‌بود.. ؛منم پیاده می‌شم؛.. تو بزرگ شده‌بودی. پیاده شدم. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش...ء

Monday, January 22, 2007

آن‌که را دیده در دهان ِ تو رفت


هر بار کسی از اینجا رد شود
من ایستاده‌ام
نور می‌پراکنم به سیاهی
نورم
سیاهم
.
می‌شود از چشمان ِ همه‌ی دو خط ِ مورب‌ها به پایین کشید
صدا نمی‌شود
می‌شود به دیوارهای نخ‌نما دندان کشید
باز نمی‌شود
گاه می‌شوم
گاه نمی‌شود
.
رفتار ِ آفتاب ِ صیقلی
در زنگار
انگار ِ تشعشع
انگار ِ شعاعی متروک ِ آن‌گاه
هم این و هم آن
.
می‌شود بر زبانی نشست
زمانی
می‌شود در دهانی گم شد و
دیگر پیدا نشد
.
فی‌البداهه
تاریک است
حالا
سکوت
باقی‌ ِ هیچی است مملو از سطح ِ صاف
حجم ِ ظرف
حرف
زبانی است که دنبال نور می‌گرداند یکریز ِ برف
را با من چه کار؟
.
یک حرف ِ دیگر در دهانت می‌گذارم و می‌روم
آینه شکل ِ تو است
شبیه‌ ِ تو در آن نیست
تو از پشت داری مرا که نگاهت می‌کنم می‌بینی
تا برگردم و از دهانت تا دهانت گم شوم
آینه رفته تو را پیدا کند
مرا پیدا کن