حیاط چراغان است. آبپاشی شده. بوی اسفند و زعفران.. بوی درخت ِ تازه.. بچهها میدوند. زنهای چادرکمر نذری هم میزنند. مردها کتشان را کندهاند.. چیز خندهدار تعریف میکنند. میخندند. ظرف کم داریم.. فاطمه قاشق بیار.. مواظب سینی باش.. زمین ِ خیس.. دیوارهای شرجی.. در باز است. عصر است.. من آنجا نیستم
...
...
...
همان کافه
جشنی برای تو.. خلوت است. ساکت است. عصر است. دخترک گلفروش صورت به شیشه چسبانده. مغازه را.. عروسک را نگاه میکند. عروسک نگاهش میکند. دختر میرود.. چشم برنمیدارد عروسک
.
بانوی بیدلیل
چه نشستهای به غیاب؟
شال سبزت را به ارمغان بـَرَد باد خیابانی
.
.
.
کافهیی دیگر
توجیه؛ که چرا نرفتی.. این تو نیستی که توضیح میدهی. اوست که نخواهد پرسید
میتوانستی اینجا نباشی.. آنجا باشی. بودن ِ تو نیست. بودن ِ اوست. آمدن ِ اوست. حالا اوست که نیامده.. نخواستهای بیاید.. اوست ولی عامل تویی.. او نیست که انفعال تویی.. جایت را با او مرتب عوض میکنی.. او را به مرکز میآوری.. به حاشیه میرود.. به مرکز میآیی.. ولی جمله که تمام شود روی نقطهاش نوشته که اینجا نیست.. در ناجشن ِ تو
طنز ِ فولکلور؛ تمام ِ این رفت و آمدها آن سوی میز هم در جریان است.. شاید.. کسی مقابلت نشسته که همهی اینها را با تو شریک است.. شاید.. او هم.. در این مرکز با تو شریک است.. تشابه است.. او هم حاشیهای دارد.. در جایی دیگر.. شما راسهای نزدیک ِ ذوزنقهای سه ضلعی هستید که هر کدام به راسی دور وصل میشوید.. آن دو راس، وقتی هنوز در حالایید، به هم وصل نمیشوند.. مشترک نمیشوند چون ربطی خارج از شما به هم ندارند.. آنها هم جزیی از این تشابهاند.. تشابه شما.. دو تاکید دیگر.. دو حاشیهی دیگر.. شما، نه در چیزی، که در چیزهایی که از دست دادهاید.. در از دست دادن و خواستن ِ آن از دست دادن و نخواستن ِ آن خواستن مشترکید.. به هم تشبیه میشوید
یک تفاوت؛ من میدانم. او نمیداند. مثل بچهها که اسباببازیهایشان را نشان هم میدهند.. یا نمیدهند. به هر حال مال من بهتر است. چون جای او نیستم. و من هستم. از آن سو خبر ندارم. برای همین میگویم شاید
او نمیداند چون من دانستهام. اگر نمیدانستم میدانست. مطرح میکردم. حالا این دیگر مطرح کردنی نیست. این تشبیه توی ذوق میزند. چون از دید او او حتمن خاصتر است یا اگر اویی نباشد آن وقت برای من هم اویی در کار نیست
و شایدی که از او تا راس دیگرش حضور دارد. من نمیدانم. شاید هیچ یک از اینها برای او مطرح نباشد. شاید اگر او نبود اینها برای من هم مطرح نمیشد. بلند میشدم به همان جا میرفتم
برزخ ِ فراملیتی؛ اگر این انتخاب را نمیکردم.. اگر آنجا میرفتم.. آن هم جشن نمیشد
او که آن سوی میز نشسته مدتها آرزو بوده. او که اینجا نیست سالها بوده.. نبوده.. حالا، در همین روز ِ خاص، او آن سوی میز نشسته.. هنوز همان است ولی او که اینجا نیست آرزو شده
دمیانی وارونه و متلاشی. مردی که دوست دارم هر قدر کوتاه و محدود به او تشبیه شوم و زنی که دوست دارم.. دو اندام ِ حقیقی که روی زمین راه میروند. دو تضاد که همزمان شدهاند و نه تکمیل.. نه همپوشانی.. نه حالا چیزی فراتر از فضای این کافه
او، اما، در این تعریف نمیشود.. این در او خلاصه میشود. او در میان ِ متنی ناهمگون و بیربط یاد میشود.. او در متن نیست. متن است که میخواهد خود را به او بساید.. نمیتواند
.
آن صبح را دوست داشتم. شاید به او مربوط نشود. شاید هم بیش از اینها. شادی بود. زمستان بود.. برف هم باریده بود. کتاب را گذاشتهبودی جلویت از رو مینوشتی. صبح شده بود دیگر.. گفت همه را دارم؛ چراغانی
.
ماهی ِ مذاب
مرغابی ِ محتوم
فقدان ِ ابد
آسمان
/
/
/
هم بیش از اینها
پنجشنبه
شش سالگیت کفاره میفروخت
.
عصر
صورت آفتابسوخته.. لباس کهنه.. نفتی.. مانتوی نفتی. موهای مندرس ِ خرمایی. ایستاده آن طرف. آن دور. پشت به شیشه ایستاده. ظرف ترشی کنار ِ دمپاییهای آبی. دو جا خالی میشود. از آن دور میآید، این دور، این کنار مینشیند. سرش را به شیشهی پشتی میگذارد. چشمهاش را میبندد. خوابیده.. از بالا باد خنک میآید. تونل تمام میشود. مرد به شانهاش میزند. بیدار میشود. به ظرف نگاه میکند. از در بیرون میرود. میان جمعیت میایستد. آرام راه میافتد. ظرف، شانهی چپش را انداخته. روی پله میایستد. پلهها بالا میروند. نگاه میکند. بالا میرود. نگاه میکند. پلهها تمام میشوند. مکث میکند. نگاه میکند. ظرف را دست به دست میکند. آدمها تند و تند رد میشوند.. مرد نیست
.
ظهر
میگویم کارد ابزار زناس دخترجون نباید به مردا بفروشی نمیخرن ازت برو یه خانوم پیدا کن. میگوید نمیخرن شما بخر از نعمت آباد اومدهم از گرما دارم خفه میشم.. میگویم پول ندارم.. میگوید به خدا چار و پونصد خریدمه شما همونو بده.. دارد کنارم میآید.. میگویم بذار الان برات یه خانوم پیدا میکنم.. میگوید نمیخرن شما بخر برا خانومت بخر.. پول میشمارم
.
صبح
پدر بیدارش میکند. نمیدانستم.. نگاهش این جوری نبود.. که پدر داشته باشد. همان جا نشسته که دختر ِ عصر خواهد نشست.. صندلی جلو. میگویم این چرا دارد تنها میرود؟ از مترو تا اینجا. از اینجا تا کجا؟ شکل پسربچههایی که تنها از توپخانه به محسنی بروند. مرد کناری پیاده میشود. در جلو را باز میکند. میگوید پیاده شو
.
.
.
1 comment:
مرا گفتندی به خردکی چرا دلتنگی؟ مگر جامه ات می باید یا سیم؟
گفتمی کاش این جامه نیز بستدندی
Post a Comment