Saturday, July 21, 2007

stop & go


و هو الذی یتوفاکم باللیل و یعلم ما جرحتم بالنهار
انعام- شصت
.
مرد سیستانی با برگ نخل زمین را جارو می‌زند. خش‌خش‌ها را می‌شمارم.. قدم‌ها را.. یک دو سه.. سی.. فقط تا سی.. می‌ایستم. آفتاب صاف می‌زند. سیستان می‌سوزد. برگ غرقه می‌شود.. با شاخه‌هاش بخار می‌شود.. دوباره از یک راه می‌افتم تا ماه بعد ِ تو. تا ماه ِ سی.. دوباره یک.. دوباره دو.. دوباره سه.. دوباره سی.. دوباره دو سال و چند روز.. سه سال و سی.. سه سی.. سه سی.. شربت بیاور که مائده‌ی کویر بیاساید.. که شهر ِ کوتاه، بی کوه نماند.. که گودال.. که خواب ِ بی شیب.. که حیوان ِ ناشکیب.. بر شیطان نجیب خاک بریز.. بر آتش‌اش پا بران.. سه سی.. سه سی
.
روز
جیرجیرک ِ دم کرده تا حالا
جیرجیرک ِ داغ ِ گریخته از ماه
.
زن باد می‌زند.. زیرانداز نداریم.. قمقمه نداریم. قهقهه می‌زنیم. میوه پاره می‌کنیم.. تا صبح می‌خوابیم. صبح می‌دویم. می‌شماریم در تاریکی. شمرده نمی‌شویم. با چراغ دنبال دب اکبر می‌گردیم. شاید از این ستاره این شکلی است. شاید نه از آن ستاره.. نان ِ خشک را در دهان خیس می‌زنیم. زن باد می‌زند. بادزن داریم. به سقف چسبیده عکسمان. عکس سیاه من. ستاره‌ی زرد تو.. نگاه می‌دوزیم. نگاه می‌کنیم.. از دهان ِ هم می‌چکیم. به هم دست‌ دراز می‌کنیم. دست می‌کشیم. در هم می‌پیچیم.. در خاک.. در باد.. در باد ِ زن ِ سوخته‌ی بزاق‌فروش میوه پاره می‌کنیم
.
چار و نیم
بیدارم کن
در آن هوای خوب
اگر بودی
.
من سزاوارم که سرگذشتم شامل فهرست کاملی باشد. که فراموش کنم چه را نمی‌خواستم بگویم. که نیایند و بروند.. که یاد داشته باشم یک به یک از یاد رفته‌ام.. که باد توفان شود.. زیرانداز از جا کنده شود..پرچم ِ پرنده در خاک بپیچد.. پشت سنگ خارا پناه بگیرم.. خار باشد به دست.. با تیغ بیرونش بکشند. تا به خون نگاه نکنی بیرون نیاید. فروتر برود.. به رگ برسد و از آن‌جا با ضربان بیامیزد و دیگر پیدا نشود. تا نگاهش نکنی بیرون نیاید.. بماند.. نداند.. که پیش از سوختن نداند اگر بماند مزه‌ی مردار می‌دهد.. با این آفتاب.. با کویرت
خار ِ نابهنگام! با داغ دستت
خاک ِ انجام! بر تمام
نمی‌دانم
چند بار دیگر می‌مانم
.
.
ستاره‌ی قطب ِ گم
یک سال پیرتر
یک آسمان دورتر
.
تو را به نگاه ِ این زال ِ چروکیده دعوت می‌کنم که شاید شفق همان غروب کویر باشد که چشم تنگ کرده به آسمان صورتی.. هر کس به کار خود مشغول که هیچ نگوید. یا به جایی که رنگین کمان داشته باشد و زنان ِ صبحگاهی به ایوان رخت پهن کنند یا مردی تشنه که در او ارمنستان را بتکانند و دخترکی بی لباس بیرون بیفتد یا وقتی دیگر کسی دیگر به جایی دیگر، نه اینجا، هر چه می‌خواهد بگوید.. هر چه نمی‌خواهد.. طعنه ‌زند. طعنه به.. طعنه به.. طعنه به از همان مهتاب بتابی که آن بار تابیدی یک بار دیگر پشت همان در باشی که زمستان باشد که یک‌ریز بخندی که قبر ببارد روی دنیای تمام ِ دنیا
.
یک عصر ِ ساده
بودا در میان نشسته
فکر کردند اگر
همین‌طور
در هوا
مثل او
مکث کنند
عکس ِ قطره‌ها
.
سه سی جان! مرد ِ سیستانی نیست. سه سی! خیابان تمیز است.. خیابان نارس است سه سی.. خیابان ِ چیزی گم کرده، گم شده.. دختران ِ قد بلند ِ اینجا را. یا اینجا را.. آب را. یخ را.. خنده‌ی شور را. دهانه‌ی مرگ را.. ریزش ِ التماس را.. شمار قدم‌ها را.. این خستگی را.. این خستگی.. این زبان بستگی.. خارچلاندگی محض ِ زخم.. برای موجی که هوا.. به دستی آماسیده به سوختگی.. جیرجیرک ِ بی‌خانمان حفره بجوید.. ایستاده هنوز می‌شمارم. تا تقاطع ِ دشت و نگاه.. تا سراب.. تا چشمه. تا خیمه.. تا دختران ِ خجول ِ سبزه.. تا پدران ِ لرزانشان.. تا نان.. تا دندان.. تا حفره.. تا عطش.. تا نگاه تو که روی زمین افتاده.. مرد سیستانی نیست سه سی جان! تمام شد سه سی.. تمام
.
قبرستان ِ تنها
در تو چه می‌کرد؟
/
/
/
سنگ را چسبیدم. باد همه چیز را می‌برد. دستم را به سنگ گرفتم و پایم را رها کردم. پاهام با باد به جنوب می‌وزید. قرار بر این نبود. قرار بود هوا صاف باشد و من بتوانم کمی دست‌هام را تکان بدهم و از این پشت بام به آن پشت بام بپرم. قرار بود اگر اوضاع مساعد باشد تا شهری دیگر پرواز کنم.. مثلن تا گرینویچ. همه‌ی شهرها را از این بالا ببینم. اقیانوس‌ها را. کولی‌ها را.. بروم بالاتر خانه‌ها کوچک شوند. بیایم پایین.. لباس‌هایت روی بند آرام تکان بخورند.. قرار نبود توفان بیاید. قرار نبود بوزم.. بند پرواز کرد. بیرون دویدی.. دست‌ کندم از سنگ. به تمامی به جنوب غربی وزیدم. به غرب تقلا کردم. دست و پا می‌زدم. تا سرحد ِ غربم پرواز می‌کردم که برآیندم جنوب شود. جنوب خانه‌ام بود.. حمام بودی. صدایت کردم. سه سی جان باد می‌آید. زود بیا بیرون. باید به سنگی بچسبیم. تو می‌گفتی چرا.. گفتم وقت نیست.. همه را دیده‌ام. انگشت‌های سوخته‌اش را که از صندل پیدا بود. سرگشته به پاها نگاه می‌کرد.. بیا بیرون.. تا در خوابیم وقت داریم. بیا بیرون. بیرون آمد.. زنگ زدند. باید می‌رفتیم. وسایلمان را جمع کردیم. حوله‌ات خیس بود. مرد جایش را جور می‌کرد.. به واحد کناری رفتیم.. دیگر یادم نبود تو را.. تو بودی یا سه سی بود یا دیگری بود. سعی کرده‌بودم بیدار شوم. زن از راه رسیده‌بود.. حمام رفته‌بودی. خودت را خشک کرده بودی. رفته بودی و من بیدار نشده بودم. خیال کرده بودم که بیدار شده‌ام. چون تو نبودی. چون اگر بودی من خواب بودم. ولی هر بار تو نبودی و من می‌فهمیدم که بیدار نیستم.. بیدار نبودم. دیگر حتا بادی هم در کار نبود. یا جنوب و شمالی هم حتا. تنها می‌نشستم این گوشه و فکر می‌کردم چطور می‌شود بیدار شوم. تو بگویی چرا و صدایت از حمام بپیچد و مرد به من نگاه کند.. تعریف کنم که چطور در خواب گم شده بودم.. چمدانت را بستی. به ساعت نگاه کردی.. دستم را به سنگ گرفتم. تیغ داشت. به خون نگاه کردم. به زن.. با دقت بیرون می‌آمد و خنکم می‌کرد. تا آن وسط‌ها می‌رفت و ضربه می‌زد. خودش را به سینه‌ام می‌کوبید. حوله‌ات را جا گذاشته‌ بودی. هنوز خیس بود. سی بار خیس بود.. سی در سی بار روی سینه‌ی خیس‌ات. مسیری بود که قرار بود قدم بزنم نه بوزم. که بایستم و نگاه کنم نه فکر کنم چطور می‌شود.. چطور می‌شد بیدار نشده باشم. از خستگی روی همان صندلی خوابم برده‌باشد.. دوباره راه افتادم
.
.
.