Saturday, February 25, 2006

All Summer Long

تابستان
زنی بود با نگاه اناری و طعم بکر ساده دلی
با چتر بسته و صورت خیسی که دستفروشها جارش می زدند
در همان خیابان که روسپیان شهریور را به اغوای بوسه ای بر باد می دادند
همان جا که باران هایش خیس بود و
بوی شب و انار و جاودانگی

امسال
شاید سیبی بالا بیاندازم
یا انارم را مچاله کنم

Friday, February 24, 2006

پیازچه

معلم آزمایشگاه شیمی دبیرستانمان یک بار خندید و به من گفت عوضی قرن بیستم. دلیلش را خوب می دانم. آن موقع هنوز وارد قرن بیست و یکم نشده بودیم. ء

Tuesday, February 21, 2006

honEy

داشتم می گفتم هانی! یه چیزایی هست که عمرن توو کت من یکی نره. یکیش همین تعارفای الکیه. برام مث آب انبه می مونه انقد که حالمو بد می کنه. آدم که تعارفی شد می شه مث این یارو عوضیه که تا چشش به دو نفر می افته شروع می کنه به تعارف. نه این که فقط این بکنه، همه می کنن. اگه هم جوابشونو ندی چپ نگات می کنن انگار ارث باباشونو لاحاف کرده باشی. همین بابام، دیشب مهمون داشت. سه تایی داشتیم حرف می زدیم، یهو بلند شد رفت برا خودش یه چایی ریخت و یه دستش چایی یه دستش قندون اومد نشست و به یارو گفت اگه چایی می خورید برید واسه خودتون بریزید. این کارش اعصابمو خورد کرد. به معنی حرفش فکر نمی کنه. انگار طرف عقلش نمی رسه بره چایی برا خودش بریزه. حالا تو هم هانی هی نمی خواد الکی تعارف کنی. من که می دونم نمی شه بیام خونتون. با اون مامانت که مث چی به آدم نگا می کنه آدم مگه از جونش سیر شده باشه که بیاد. خداییش خودتم می دونی به جون هانی اگه ببینم خیلی دلت می خواد بیام پیشت، چشمم کور میام. دیشب هم اگه جلوی اونا همینجوری یه بفرما می زدی، فوقش تا سر خیابونتون باهات می اومدم که تنها نباشی. هم این که عمرن نمی اومدم توو که... ء

Saturday, February 18, 2006

فرمالیته

ا : بازپرس سمج تمام کتابهای نویسنده ی متهم را خوانده و برای اثبات یکی از اتهام ها، یکی از جمله های خود نویسنده را شاهد می آورد. نویسنده به یاد نمی آورد. بازپرس کتاب را که در زرورق پیچیده شده، با احتیاط به نویسنده می دهد و می گوید: خواهش می کنم مواظب باشید خراب نشود. * ء
اا : یک کتاب فروشی، یک نویسنده ی تازه کار و یک زن که مشغول ورق زدن کتاب آقای نویسنده است. پس از یک دقیقه مکالمه ی قابل چشم پوشی، مرد می گوید: "منظورم این نبود که حتما کتابم را بخرید" و زن با تبسم می گوید که نه! خواهش می کنم لطف کنید و برایم امضا کنید. نویسنده با خوشحالی و خودنویس کتاب را امضا می کند و بیرون می رود و زن کتاب را با احتیاط به جای اولش باز می گرداند. ** ء
ااا : میم.الف هیچ گاه بی طرف نبود. او می دانست که حق ندارد از هیچ یک از شخصیت ها جانب داری کند. نباید عاشق هیچ کدامشان شود یا طردشان کند و یا آنها را بکشد. برایش این نبایدها مهم نبود، همان طور که چاپ نشدن داستانش. دو سال تمام با ستاره زندگی کرد، درتمام شعرها سانسورش کرد و در داستانش روسپی و آخر سر او را، با دیگران در یک مغازه ی باورنکردنی جا گذاشت. به سادگی. انگار که بخواهد زندگیش را همه بخوانند و ستاره اش آن قدر گم شود که بماند، مثل روز اول، زیبا، هوس انگیز و دست نیافتنی. ء

Tuesday, February 14, 2006

نتردام

صدای رسایی داشت. این طرف چهارراه که با خودش درد دل می کرد، آن طرف سرها همه به طرفش می چرخید. اولین بار که دیدمش داشت به دخترها بار می کرد که چرا نگاهش نکرده بودند و این که به درد چه می خورند و از کجا آمده اند. این جور وقتها نباید بترسی. تنها باید به چشمش خیره شوی و تاییدش کنی. من هم کردم و سرعتم را زیاد کردم تا منظره اش زودتر از ذهنم پاک شود. البته که منظره ی رقت انگیزتر از این زیاد دیده ام ولی با این خصلت تهاجمی و صدای کر کننده نه! پشت چراغ پنج دقیقه ای آزادی می ایستم. بعد از یکی دو دقیقه صدایش را می شنوم که می خواهد از من وماشین ها، یک جا راه بگیرد. ماجرای درگیری این سوژه با راننده اتوبوس و فرار راننده و صدای رعدآسا را شاید اگر تعریف نکنم بهتر باشد و این که بعد از آن در حالتهای دیگر ولی در همان حوالی دیده بودمش. امروز سواره بودم که دیدمش. پیاده راه می رفت. دست علیلش را به بدنش چسبانده بود و بلند بلند از روزگار شکایت می کرد. از زندگی. داد می زد. فحش می داد. داد می زد و فحش می داد. می دانی، هم داد می زد و هم فحش می داد. آزاد و خشمگین با همان صدا که سرهای آن سوی خیابان را بلند می کرد و محکم به پایین می انداخت. ء

Thursday, February 09, 2006

prostitute

اگر بخواهی از پیاده روی لذت ببری، باید بی طرف باشی. منظورم خواندن یک کتاب یا کار دسته جمعی یا حتی سرویس دادن به دو نفر نیست. منظورم همان پیاده روی است. اگر بی طرف نباشی حواست پرت می شود و یا حتا ممکن است بیش از حد جمع شود. آن وقت است که به جای این که حواست به پیاده روی ات باشد به نگاهها توجه می کنی یا حضورها یا به آرزوها و شکست ها و پیروزی ها و کام ها. اوایل نمی فهمیدم که این ها یعنی چه. ولی یک روز که تمامش را کتاب خوانده بودم و شب شده بود و داشتم لباسهایم را می پوشیدم که بیرون بروم ناگهان مثل یک جرقه مغزم را روشن کرد که آره باید بی طرف باشم یعنی تنهایی بدون غم بدون شادی و بدون قضاوت. چند شب بعد از آن روز، وقتی با دو تا از مشتری ها بودم و چشمم را بسته بودم ناگهان به فکرم رسید که همین جا هم می توانم پیاده روی کنم. بی طرف. مثل سوییس. مثل من. مثل پوزخند. مثل آخرین بار که گفتم فرقی ندارد مثل الان که این ها را می نویسم... ء

Monday, February 06, 2006

جوجه

می دونی چه رنگیو دوست دارم؟
چی؟
سبز، زرد، طوسی، نارنجی کم رنگ، بنفش کم رنگ، صورتی، سفید، گل بهی، کرمی، آبی کم رنگ، قرمز، سرخابی
تو که همه رنگا رو دوست داری؟
سورمه ای و سیاه و قهوه ای و آبی پررنگو که دوست ندارم! ببین من فقط سفید وصورتیو خیلی دوست دارم. کرمی هم دوست دارم. سبز و قرمز و زرد هم با گل بهی و آبی کم رنگ و بنفش کم رنگ و طوسی و سرخابی. همین