Sunday, July 18, 2010

به درخت ِ دور

سه سال است فکر نکرده‌ام. تمام ِ آن چیزهایی که به نظرم فکر می‌رسیده‌اند، تلاش‌های بی‌انجامم برای فکر کردن بوده. شاید، با کمی سخت‌گیری، پیش از آن هم چنین نبوده. پیش خودم می‌گویم. کسی نمی‌داند. حتا آن وقت‌ها که بالای کوه، روبروی آن درخت خشک می‌نشستم و خورشید را نگاه می‌کردم، که چه‌طور سرخ می‌شد و درخت که سایه نداشت که سایه‌اش نمی‌شد حرکت کند و نزدیک شود، حتا آن زمان هم فکر نمی‌کردم. ممکن است تنهایی، یا سکوت، یا نگاه ثابت ِ بی‌نشان، به فکر، تعبیر شوند. یا یادآوری، یا مقایسه‌ی دو چیز یا تلاقی دو زمان، دو کس.. دو شخص.. دو آدم با تمام اعضایشان که روبروی هم نشسته‌اند و در آینده به یاد می‌آیند. روبروی هم اند و اجازه نمی‌دهند فاصله‌شان کم شود. داشتیم به اسبی که نزدیک می‌شد نگاه می‌کردیم. یا به اسبی که دور می‌شد. نمی‌دانستم در ذهن درخت چه می‌گذرد. فرض کردم که او هم به اسب نگاه می‌کند. نگاه کردن برایم فکر کردن بود. شاخه در دستم به دو نیم شده بود و من نمی‌دانستم کی و چه‌طور دست برده‌ام و درخت را از آن فاصله گرفته‌ام. برای زخم زدن می‌شود نزدیک شد. حالا می‌فهمم. پس از آن، دیگر اگرچه گیج و شتابزده، ولی نزدیک بودیم. پوست زبر ِ پاره‌اش که در دستم رفته بود، خونم که در آوندهای زردش حل شده بود، نزدیکی ِ ما بود. آن زمان این‌ها را نمی‌فهمیدم. شگفت‌زده بودم که چه‌طور هر جا درخت می‌رود دنبالش می‌روم و آن طور که نمی‌خواستم با او خداحافظی کنم. می‌خواستم همان جا همه چیز را درست کنم. حتمن موقع خداحافظی او را بوسیده‌ام. نمی‌دانم. حتمن برایش آرزوهای خوب به زبان آورده‌ام و گفته‌ام مواظب خودش باشد که تنهاتر نشود وسط آن بیابان.. آن دره و کوههای دور که تمام نمی‌شوند.. وسط آن غروب وسیع که آفتاب داغ قرمز می‌شود و سایه نمی‌اندازد.. که هر وقت با دوستی وداع کنم او را به یاد خواهم آورد و وقت‌های دیگری که وداع نکنم
.
.
.
دیوار ِ سنگی ِ کوتاه
شمس
پا در جوی ماضی
مزرعه‌ی کدر، بین ِ خانه‌ی دور و دیوار
دو اسب ِ برهنه به شعر نزدیک می‌شوند
از دیوار می‌پرند
دور می‌شوند
سایه‌ی گم در سایه
گِل ِ عصر
پای دیوار ِ سنگی کوتاه
خواب ِ شمس
عبور از درها به اتاق‌ها
سیل ِ درها
سیل ِ اتاق‌ها
براده‌های تاریک
سنگ‌های جدا
اسب
به شمس پا می‌کشد
اسب
از آب دور شده
.
.
.
حیرت نکن از فاصله‌ی حافظه با کلمه.. با دو کلمه.. با دو حافظه حرف بزن. شرمگین نباش از وضوح و کدورت.. وضوح، دوری است و کدورت، نزدیک. این‌گونه، آغوش، شب است و هنگامی که صبح بیاید، گذشته دیگر نمی‌گذرد. دیگر جواب نمی‌دهی و سکوت می‌کنی.. دور می‌شوی. از آن فاصله واقعه‌ها را کنار هم می‌گذاری و جاهای خالی را خالی می‌گذاری. جاهای خالی را فکر کن. واقعه‌ها را، حتا، دور بریز و به جایشان فکر کن. بی حرکت و توالی زمان.. بی شکل و بی مکان.. خورشید پاک می‌شود.. آسمان پاک می‌شود.. غروب.. سایه.. اسب.. پاک می‌شود. با شاخه‌ای نزدیک در دست می‌مانی.. بر دست ِ شاخه می‌مانی

 .
.

.

Sunday, June 13, 2010

By the world forgot

برف تازه از باریدن ایستاده. کبوتر بال باز می‌کند و بلند می‌شود. بر خطی منحنی تاب می‌خورد، روی چنارها چرخ می‌زند، بالا می‌رود.. بالا و بالاتر.. کوچک و کوچک‌تر می‌شود.. نقطه‌ای در آسمان، بالای زمین و درختانِ سفید. کبوترها زمستان پرواز نمی‌کنند. نمی‌دانم. اگر هم پرواز کنند دور نمی‌روند و دیر نمی‌کنند. کبوتر چنین پرنده‌ای نیست. نمی‌دانم. به هر حال در تابستان هم زیاد دور نمی‌شوند. ظهرِ تیرماه است. آفتاب پس ِ سرش را داغ کرده. بام را گم کرده و بال‌هایش برای جستجوی بیشتر جان ندارند. نمی‌تواند بالا بماند. بامی را انتخاب می‌کند که فرود بیاید. نمی‌تواند ارتفاع مناسب را حفظ کند. باد داغ زیر پرهایش می‌دود و به پایین می‌کشدش. به شیشه‌ی پنجره‌ای می‌خورد و می‌افتد. بیشتر، پرنده‌های کوچک این‌طورند. به شیشه می‌خورند و له و بی‌جان پایین می‌افتند. شاید بر شیشه‌ی این پنجره، یک گنجشک ِ مشتاق را بهتر از یک کبوتر بی‌رمق بتوان تصور کرد. یکی دیگر هم دارم؛ هر کبوتر یک جفت بیشتر ندارد. در این مورد واقعا شک دارم. این را درباره‌ی پنگوئن‌ها شنیده‌ام. نمی‌دانم چطور به‌خاطر نمی‌آورم. احتمالا ادامه‌ی مکالمه‌ای است که با صاحب کبوترها داشتم.. می‌گفت کبوتر پرنده‌ی صلح است و پرخاش نمی‌کند و تا با جایی یا کسی اخت نشود جفت‌گیری نمی‌کند. هر کبوتر خصلتی مشخص دارد. یا تنبل است و زیاد نمی‌پرد. یا ساعت‌ها پرواز می‌کند و آن‌قدر بالا می‌رود که ساعت‌ها پیدا نمی‌شود. ممکن است به شهر دیگر برود. این که من می‌گویم، در هوا شنا می‌کند و سفید است؛ آن قدر که تابستان را زمستان می‌کند. وقتی بالا می‌رود، وقت‌های پرواز گروهی، آسمان پر می‌شود. وقتی جفتش برنگشته باشد، برنمی‌گردد. آن‌قدر به نقطه نگاه می‌کنی که آسمان تاریک می‌شود. این آخری هم اول ِ همه اتفاق افتاد. بچه‌ی سرگردانی در زمستان و فصل مدرسه بودم. گیج بودم مثل حالاها. نمی‌توانم جزییات غیرضروری را به‌خاطر بیاورم. حیاط ِ یک مدرسه بود که یک گلخانه‌ی مشمایی داشت که پر از کاکتوس بود. کاکتوس‌ها طاقت سرما ندارند. یک بخاری بزرگ نفتی بود که دودکشش از میان پلاستیک‌های سقف به بیرون می‌رفت. کاکتوس‌ها کنار ِ هم چیده شده بودند؛ روی میزهای کوچک و بزرگ یا زیر یا کنارشان. بزرگ‌ها هم که روی زمین بودند. دو سه تاشان واقعا بزرگ بودند اندازه‌ی یک درخت. بعد بیرون آمدم. از تاریکی و بخار به سرمای روشن رسیدم. چند قفس آن کنار بود و چند بچه‌ی کوچک هم بودند. شاید هم یکی. درست خاطرم نیست. چند قفس کوچک برای کبوترها، چند تا هم برای خرگوش‌ها. فکر می‌کردم شب ها چطور سردشان می‌شود. هم خرگوش‌ها هم کبوترها دو رنگ داشتند. بعضی‌ها رنگی بودند بعضی‌ها سفید. از این‌جا است که می‌گویم گیج بودم و جز یک چیز به خاطر نمی‌آورم. یک کبوتر سفید را گرفته بودم و به کمرش دست می‌کشیدم. نرم‌ترین چیز دنیا بود. بهترین چیز دنیا بود. حتا از زن هم بهتر بود. رنگ‌ها عوض شده بود. رنگ برگ‌های روی زمین، چنارها، کلاغ‌ها خنک و ساده شده بودند. کبوتر با رنگ ِ نرم و ساکتش تنها در دست من نبود، در من بود. نزدیک بود. بعید بود.. حتا وقتی تمام شد، وقتی در قفس گذاشته بودمش و از آن‌جا رفته بودم همه شادی بود.. شادیِ بی‌شتاب ِ رفتن به خانه به مهمانی. از آن‌جا، نزدیکی‌های پارک ملت، تا ونک پیاده رفتم و بعدش چیز مهمی را به خاطر نمی‌آورم. نمی‌دانم شاید پیاده رفته باشم شاید جایی دیگر. بعدش بزرگ‌تر شدم و مثل حالا شدم. چند بار که مجال پیدا کردم سعی کردم ماجرا دوباره شود. با کبوترهای دیگر و با حیوان‌های دیگر تکرارش می‌کردم و نمی‌شد. هر چند مجالش هم فراهم نمی‌شد. این آخری، که سه سال پیش بود، بالای بامی بودم.. قفس‌ها را تعمیر می‌کردم و آب و جارو می‌زدم. یک دو ساعت به غروب کار تمام شد. تشت کوچک آبی آن‌جا بود که کبوترها بعد از پرواز کوتاهشان در آن آب‌تنی می‌کردند. به نظرم حیوان‌های کثیف و احمقی می‌آمدند و بی‌اندازه ترسو بودند. اگر نزدیکشان می‌شدم از آب دور می‌شدند. به من عادت نداشتند. یک گوشه‌ی دورتر نشستم تا نگاهشان کنم. آن بام در محله‌ای قدیمی نزدیک کوه‌های شمران بود و آفتابی بزرگ و رنگی داشت که هر چه پایین‌تر می‌آمد سرخ‌تر می‌شد. وقتی شب به خانه برمی‌گشتم خوشحال بودم، نه آن‌قدر که پیاده بروم و نه آن‌قدر که همه چیز را فراموش کنم.
.
.

.  

Thursday, June 03, 2010

Et si tu n'existais pas



دانشمندان بر این عقیده ماندند که او مردی مرده است که به پسرش شب به خیر می‌گوید. پسر هر شب، تصویر او را نگاه می‌کند. پسر قبل از خواب، مادرش را هیچگاه ندیده. فرض دیگری در این میان دخیل شد؛ سال‌ها پیش از آن‌که مرده باشد، سال‌ها پیش از آن‌که پسر به دنیا آمده باشد، او و زن زیر درختی نقره‌ای در دشتی طلایی نشسته‌اند. دانشمندان گمان می‌کنند آفتاب ِ گرم و غریبی باشد، نور صورتشان را می‌ساید.. پوست‌های مسی می‌ریزد، فلز تمام نمی‌شود.. آغوش، نفسی پرزحمت است.. رنگ‌ها واقعه‌اند بر اشیاء و بر آنان.. بر درخت و بر آنان.. بر دشت و بر آنان.. در جهانی دیگرند.. جهان واقعه است بر آنان و آنان نمی‌دانند
.
.
.
صدای نفس‌هایش را می‌شنوم و شک ندارم که این‌جا نیست. و صدای پرنده‌های صبح را.. پنجره را که باز است و دیوار‌ها را.. من این‌جا هستم و نمی‌دانم که اینجایم. به جرعه‌ی کنار دستم، هر چند ساعت یک بار نگاه می‌کنم. عکسی اتفاقی به دیوار است که می‌داند این‌جاست. عکس می‌داند من این‌جایم. به دیوار کناری نگاه می‌کند. زنی غریبه است که به دیوار نگاه می‌کند. زنی اتفاقی است که دستانش از چشمانش نزدیک‌ترند.. که صورتش و تنش در میانه است. دانشمندان هیچ نظری در این باره ندارند
.
.
.

مزخرف است. نمی‌توانم این‌ها را ادامه بدهم. جریان ِ خوابی است که دیده‌ام و رویاهای پس از آن، وقتی در خواب و بیداری منظمشان می‌کردم. داشتم سعی می‌کردم که مقداری هم جالب شود. جالب‌تر از خودش.. دانشمندان بر این عقیده‌اند! نمی‌دانم این یکی از کجا پیدا شد.. مثل روز روشن است که صبرم تمام خواهد شد. بعد از نیم ساعت.. شاید هم دو ساعت ور رفتن با کلمات، این صفحه را رها می‌کنم و زندگی شروع می‌شود. نمی‌شود آدم هم بنویسد و هم دنیا به کام باشد. پس چه خبر شده که دنیا به کام نشده و آدم نمی‌نویسد؟ آدم می‌نویسد و چیزی نوشته نمی‌شود. خبری نیست در این مغز. پر از آشغال‌های روزانه شده. امروز قرار است چه کنم. فردا چه می‌شود. برو.. بیا.. بخور.. بخواب.. این را ببین.. آن را نبین.. این حرف را بزن.. آن را نزن.. مواظب باش.. آ.. حواست باشد.. حواست باشد به موقع برسی.. حواست باشد امروز پنج‌شنبه است.. تابستان شروع نشود.. از این مزخرفات.. از این چیزهای تمام نشدنی که همه را با روحیه‌ای عالی و لبخندی گشاد و همیشگی انجام می‌دهم و گاهی به خودم استراحت می‌دهم و نمی‌خندم
.
.
.
انگار، تو یی وجود ندارد. آ.. راست است. باید تو باشد که بنویسم. نه تو یی آرمانی حتا.. تو یی ساده و روزمره هم کافی است. آن نیست. دنیا پر شده از تو ها و هیچکدام تو نیست. ادایش را هم نمی‌شود درآورد. غیرممکن‌ترین کار دنیا. حالت درست این است که یک تو حاضر باشد و من روزمره‌هایم را برای تو تعریف کنم، آن‌گاه از صافی ِ تو بگذرد و جاودان شود. کلمه شود. تنها راهش همین است. حتا مهم نیست که تو پیش ِ من باشد. می‌تواند نبودنش حضور داشته باشد. این‌طور همه راضی‌ترند. هم تو هم همه. چون حتا لزومن حرفی از تو در میان نخواهد بود. مثال می‌زنم
؛
امروز همسایه مرا بغل کرد و گفت دارد از این همسایگی می‌رود. پرسیدم کجا به سلامتی؟ گفت یک خیابان پایین‌تر.. آن‌وقت نمی‌شود هر روز سلام کنیم و هر شب شب به خیر بگوییم. در عوض آن‌جا بهتر است. اجاره نیست. مال خودش می‌شود. حتا از من خواست سبیلم را بتراشم چون سنم را زیاد نشان می‌دهد
.
می‌بینی؟ هیچ حرفی از تو در میان نیست و چه اندازه حضور داری؟ چون مقدمه چیدم و نبودنت را حاضر کردم. حتا با این‌که می‌‌دانم تو یی وجود ندارد، می‌توانم به راحتی به خطاب بنویسم. این است معجزه‌ی تو در کلمات
.
.
.
دانشمندان بر این عقیده اند که برای تو دلتنگ شده‌ام. پسرم موجودی عجیب است که از ازدواج حاصل نشده.. یا حتا زن.. زن موجودی دیگر است زیر درخت نقره‌ای که نمی‌تواند تو باشد. آمیزه‌ای است از لذت ِ غایب و آرزوی حاضر.. شب‌ها که هوا روشن است می‌آید و روزها که تاریک می‌شود می‌رود. پسر می‌گوید چه ذهن آشفته‌ای داری؟ چرا از این‌جا به آن‌جا می‌پری؟ چرا هر شب می‌آیی هر روز می‌روی؟ روزی هزار بار می‌روی. می‌گویم زندگی چیز دیگری است پسر جان. اگر همسایه بغلت کرد باید بتوانی بنویسی همسایه بغلم کرد. از آن بغل‌های یک وری ِ مردانه. نباید با رویای نیمه‌شب مخلوطش کنی. باید دقیقن بنویسی همسایه مرا نیمه در آغوش گرفت و من یاد ِ زنی بودم که در رویا نبود.. یاد ِ رویایی بودم که در آن، زن نبود.. یا اگرچه دشت طلایی است و اگرچه ما نمی‌دانیم که در جهانیم و تنها جهان می‌داند که ما در آنیم، ما زندگی‌مان را از خواب‌هایمان جدا می‌کنیم. ما زندگی‌مان را می‌کنیم و هر روز هزار بار برای هم، از پیش ِ هم می‌رویم، که بتوانیم گاهی پیش ِ هم بیاییم. وقتی بزرگ شدی خودت این‌ها را می‌فهمی. پسر گفت کاش آن فرض دخیل نمی‌شد، یا بیشتر دخیل می‌شد

.
.
.
 

Wednesday, March 24, 2010

اشکان

ما چند نفر دیوانه بودیم. ما میان آن‌ها بودیم. آن‌ها میان ِ ما. نفرتی بزرگ بود. نفرتی جانکاه.. با تکرارهای تکرارنشدنی. ما از قرص‌ها فرار کرده بودیم. گفت شما که چند شخصیتی هستید گاهی فکر می‌کنید همیشه می‌توانید خود را بکشید. یا به جایی می‌رسیدیم که تصورش هم مضحک بود، مضحک مي‌نمود. گفت برای آینده چه هدفی دارید. گفتیم می‌خواهیم بنویسیم. شغلتان؟ می‌خواهیم بنویسیم. می‌خواهیم بنویسیم. دست انداختیم گردنش. چسبید.. بی نگاه.. بی‌مقاومت.. با تلاشی مضاعف. عطر ِ جانکاهی بود. گفتیم میان ِ ما نفرتی عظیم است. گفتیم درخت‌های متفاوت. سنگ‌های جدید.. خراش‌های لذیذ. بزاق‌هایی وصف ناشدنی. با زبری ِ صورت‌هایمان ملاقاتمان می‌کردیم. این گل‌ها برای شما. این گل‌ها برای مخصوصن همه‌ی شما. آن وقت چه هدفی دارید؟ شغلتان چه می‌شود؟ عقلتان؟ عشقتان کجا پرسه می‌زند؟ عور و تنها؟ ما سوالی نداشتیم. هیچ نمی‌گفتیم. به سقف، به دیوار، به شیشه، به نرده‌ها خیره می‌شدیم و هیچ فکری نمی‌کردیم. ما چند نفر دیوانه بودیم
.
.
از دفتر خاطرات
اینجا، از تو دورم. نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. همه فکر می‌کنند عجیب ام. خودم هم می‌دانم. همه فکر می‌کنند دورم. همین نزدیکی‌ها.. نمی‌شد به همه بگویم که اینجا آمده‌ام. به جای قرص غذا می‌خورم. به جای سیگار می‌خوابم
.
.
.
اندیمشک، آبان هشتاد و هفت
.
.
به ردپای جنون با بوی برف ِ آن لحظه که گاری کوپر را تعریف می‌کردی 







Saturday, February 06, 2010

Schizophrenia

.
جمله پاک است. تن، زیر ِ ملافه.. دست بیرون است. جمله پاک است. پنجره سرد و باز است. اردیبهشت می‌وزد و پارچه را نوازش می‌کند.. تن، تب‌دار و نیم‌هوش، نفس‌های زیر ِ سفیدی را می‌شمارد. شکل نشستن را.. ایستادن را مجسم می‌کند.. نور ِ شب ِ کافه‌ای دودگرفته و دیر. چند آدم ساکت که به در و دیوار نگاه می‌کنند. گاهی صدای ظرفی از پشت پیشخوان بلند می‌شود. مردی میانسال کنار دیوار نشسته، کافه را نگاه می‌کند.. لب‌هایش تکان می‌خورند. قهوه‌چی از میان میزها عبور می‌کند و بیرون می‌رود. لب‌هایش تکان می‌خورند. با تلفن حرف می‌زند. خیابان تاریک است و ماشین‌ها با سرعت می‌گذرند. دو مرد که در حال عبور به داخل نگاه کرده بودند، حالا برگشته‌اند و جلوی در ایستاده‌اند. قهوه‌چی هنوز با تلفن حرف می‌زند. یکی‌شان که ریش پرپشت دارد در را باز می‌کند و داخل می‌آیند. هر دو عینک دارند و در و دیوار کافه را برانداز می‌کنند. نورهای کافه بر شیشه‌ی عینک‌هایشان برق می‌اندازد. از میان میزها می‌گذرند و به کنار مرد میانسال می‌آیند. با او دست می‌دهند. پسر ریشو روبروی مرد می‌نشیند. دیگری از میز کناری یک صندلی می‌کشد و می‌نشیند. قهوه‌چی بالای سرشان ایستاده و با ریشو خوش‌و بش می‌کند. پشت پیشخوان می‌رود و موسیقی آغاز می‌شود. صدایی دورگه با گیتار مخلوط می‌شود. تو را از دست داده‌ام
.
.
.
راوی از بهشت به پایین نگاه می‌کند. هوا را کنار می‌زند. سقف ِ خانه‌ای را کنار می‌زند. ملافه را کنار می‌زند. مردی چشمانش را گرفته و دعا می‌کند. شیزوفرنیا.. شیزوفرنیا.. بر من ظاهر شو. به هر شکل زیبایی که دوست داری بیا و پیشم بمان.. بیا و پیشم بمان. راوی دعا می‌کند.. شکلی آرام بر این آشفته نازل بفرما. مرد فکر می‌کند. تصویرها را مرور می‌کند. رنگ‌های احتمالی را بر شکل‌های مختلف می‌زند. همه را می‌سازد و به سرعت در ذهن می‌آورد. به خود می‌پیچد. ملافه را دور سر می‌پیچد و پایش را به دیوار فشار می‌دهد. فریاد خفه‌ای می‌کشد.. پس نیست. راوی می‌اندیشد.. چه اثری؟ چه شکلی؟ من هنوز آن شکل را ندیده‌ام.. چه‌طور بر این مرد ظاهر شود؟ یک بیماری که ارادی نیست. باید مغز مرد قابلیت آن را داشته باشد. هیج‌کس نمی‌تواند تصمیم بگیرد و اسکیزوفرنی شود. دعا می‌کند. تن ِ این مرد را آماده کن.. آن سه، در کافه‌ی دور، سرهایشان را به سرهای هم گذاشته‌اند. مرد میانسال دست‌هایش را بر سر ِ آن دو می‌گذارد. دست ِ چپ بر سر ِ پسر ریشو، دست ِ راست بر دیگری.. و بلند زمزمه می‌کنند.. مرد تا ابله نباشد راست نگوید مرد تا ابله نباشد دروغ نگوید مرد تا هیچ نگوید. صدای زن و گیتار خاموش شده و قهوه‌چی چیزهایی می‌نویسد. مشتری دیگری جز این سه نمانده. پسر دوم سرش را دور می‌کند و صاف می‌نشیند. دست مرد کنار می‌آید و روی سر آن یکی قرار می‌گیرد.. دست راست. پسر دوم آسوده لم می‌دهد و سیگار روشن می‌کند. مرد پیشانی پسر ریشو را می‌بوسد و سیگاری روشن می‌کند. آن دو با پسر ریشو دست می‌دهند و میز را ترک می‌کنند. از میان میزها می‌گذرند و از کافه خارج می‌شوند. هیچ‌کس، مطلقن هیچ نمی‌گوید. هیچ‌کس مطلقن هیچ کاری نمی‌کند.. بی‌حرکت و ثابت. فضای کافه، عکس ثابت و کهنه‌ای می‌شود و زنی بلوند با بال‌های سفید و پوست سیاه و سفید.. با دامن بلند و دست‌های نقره‌ای، پابرهنه از میان میزها می‌گذرد و روبروی پسر ریشو می‌نشیند. هیچ‌کس، مطلقن هیچ نمی‌گوید. هیچ‌کس مطلقن هیچ کاری نمی‌کند.. بی‌حرکت و ثابت. فضای کافه، عکس ثابت و کهنه‌ای می‌شود که گوشه‌اش، جایی که راوی نشسته، از آن جدا شده.. بقیه می‌سوزد. تو را از دست داده‌ام
.
.
.
جمله پاک است. تو در بند ِ چه مانده‌ای؟ روز ِ امسال که طولانی‌تر از پارسال نیست. با دوستانت.. با دستانت جمع شده‌ای مرور می‌کنی.. چه را مرور می‌کنی؟ چرا؟
پارسال، اردیبهشت، هفتم یا هفدهم.. خرداد یا دو سال پیش‌تر.. یا حتا مرداد.. بگو. بگو.. شکار ِ ماهی رفته بودیم. آفتاب سخت بود و آب ساکن. زیر سایبان چوب گرفته بودیم.. بگو.. بگو.. ماهی قلاب کشید. ما کشیدیم.. ماهی کشید. در هوا غلت می‌زد. پرتاب شد روی زمین. شادی ما قلاب ِ تووی دهانش بود که بیرون نمی‌آمد. بگو.. فقط بگو.. قلاب شکست و ماهی غلت زد روی خاک. چشمانم به چشمانت.. این‌طور نگاهمان نکن.. ما شادیم.. ما پرواریم.. ما سخت در پی ِ همانیم... برخاست و لب تخت نشست. دفترش را باز کرد و نوشت؛ ما سخت پرواریم. ما پی ِ آنیم. ما نمی‌دانیم. مرا روی دست می‌برند، تو را با دست بسته و لگد. سوار اسب ام می‌کنند.. تو را برعکس بر الاغی می‌گذارند و در شهر می‌گردانند. تنها در دشت و بهشت می‌تازم.. اردیبهشت می‌بارد. تنها در سلول می‌خوانی.. برگ ِ بی‌برگ ِ بی‌برگ ِ بی‌برگ، تن می‌جوید. جمله پاک است. اردیبهشت می‌بارد.. چمن می‌رقصد.. تو را از دست داده‌ام
.
.
.
حالا چه کار کنیم؟
من دعای دیگری کردم. منتظر تو نبودم
منتظر که بودی؟
یک موجود واقعی.
من واقعی ام.
تو بال داری و صورتت رنگ ندارد.
من قدیمی ام. از آسمان آمده‌ام. بی بال نمی‌شد.
تصویرت برفک دارد. قطع و وصل می‌شود.
حالت خوب نیست درست نمی‌بینی.
خارج از خواب من وجود نداری. چیزی خارج از خودم خواسته بودم. این کلک‌ها دیگر کهنه شده.
.
با من تماس گرفتند. خیابان‌ها شلوغ بود. پنج دقیقه معطل شدم.
یا باید برادرم را می‌دیدم و پیغام مهمی را به او می‌رساندم. آخر تو زیبایی!
امروز چهارشنبه نیست. خیابان شلوغ نیست. الف رفته نان بخرد برای ناشتایی. آخر تو زیبایی!
تو بلوندی. با بال‌های سفید و پوست سیاه و سفید.. با دامن بلند و دست‌های نقره‌ای
.
نترس.. درد ندارد.. نترس. آهنگ کلماتش بود. آهنگ معروفی بود که در یک اتاق اتفاق می‌افتاد و در ساحلی متروک تمام می‌شد. ماهی و موج داشت و غروب. سایه‌ی خورشید روی آب‌ ِ بی‌قرار می‌افتاد و آرام می‌گرفت. دستان ِ دیوانه را به تنش الصاق می‌کنند.. شبیه ِ ملافه.. پارچه.. اتاق.. کسی نگران است.. نگران نباش. کسی می‌ترسد.. نترس.. کسی خون.. خون.. خون.. رفته.. برمی گردد.. رفته.. برنمی‌گردد. شکار تمام می‌شود و تمام ِ شما به روزتان بازمی‌گردید. از دیوانه خبر نداریم. جایی مشغول است شاید.. جایی.. زمانی.. روز ِ امسال با روز ِ پارسال فرق ندارد.. تو را از دست داده‌ام
.
.
.
خون را با چه می‌نویسند؟ با سرخی گونه‌هات یا.. با پای کبودت یا.. جمله پاک است زیر ِ ملافه.. به دیوانه دستبند می‌زنند و می‌برند.. دشواری ِ ملیح و تازه‌ات بر ایوان نشسته و فکر می‌کند. لطفن مزاحم فکرم نشوید. دارم می‌رقصم. دستان ِ داغ و سفیدت در هوا می‌پیچند. ابرها می‌پیچند. خانه، ایوان می‌گردد. من می‌گردم. ظاهر می‌شوم و غایب.. تن‌ات را با چه می‌نویسند؟ من این پایین.. تو روی ایوان. به ماضی برایت می‌نویسم و کاغذ را به باد می‌سپارم.. پاکوبی‌ ِ محبوسم من.. چاره‌ی آبی و فقدان ِ بهار.. کمبود ِ آوارم در آرزو. خون و ماسه.. بر خیابان ماسیده.. رد ِ ماضی ِ تو است بر حال. آسان می‌شوی و از فکر منقطع می‌شوی. بی‌کفش می‌دوی و از ایوان پایین می‌آیی.. من دور می‌مانم.. تو می‌دوی.. من می‌مانم. پایت تاول می‌زند. می‌خواهیم شاد شویم.. پروار شویم.. یخبندان ِ مطبوع است و اردیبهشت است و آسمان است و پنجره باز.. تو را از دست داده‌ام
.
.
.
مناجات ِ مرد ِ عاشقانه
.
می‌دانم که وجود داری، هرچند وجود نداشته باشی. لااقل می‌دانم که برای من وجود داری.. چون من می‌خواهم باشی. پس هستی. شک ندارم. مرا دوست داری. مرا به حقارت نمی‌بینی. من باشکوهم. زیبا و بسنده ام. تنم و روحم چنان به فضا می‌تازد که وجد وجودت را تسخیر می‌کند. من‌زده می‌شوی و در عرش می‌رقصی. دیروز اموالم را دور ریختم. زنم را به سفر فرستادم و وقتی تنها شدم دست به قلم بردم و آواز خواندم. به خانه و به اثاث خانه وزیدم. شاد شدی. شاد شدم. دست افشاندی.. دست افشاندم. گریختی.. گریختم. گریستی.. پس شنیدم بودی و ندیدم که نیستی. شنیدم که رفتی.. نمی‌بینم که نباشی. آن قایق ام که انداختی و سوار نشدی. آن کلمه ام که بر زبان نیاوردی. غمی شادتر از من ندیدی.. شوقی پنهان‌تر از تو.. شوقی روان‌تر و پایدارتر از تو. میان ِ آواز و تکان‌های تن، ایستادم. ایستادی. خم شدم و از زمین برداشتم ات. تو را جلوی چشمم گرفتم و در چشمان کوچکت نگاه کردم. می‌دانم زیبایی. می‌دانم باشکوهی. طعم ِ انبوهی پس از گرسنگی.. طاقت ِ طاقتی. الف گفت تو بالایی. تو بالایی. زیاده می‌گویم. تو وصفی. برای همین است که تمام نمی‌شوی. تو را این‌جا می‌گذارم که دوستان بی‌شمارم ببینند و شاد شوند. همه تو را می‌شناسند ولی شک دارم از نزدیک تو را دیده باشند. یکی‌شان همین الف. لطفن اگر این‌ها را خواند، خوب به حرفش گوش کن. حالش خراب است. نگران ام اگر همین‌طور پیش برود دیگر خودش را هم نشناسد. زنم هم ممکن است این‌ها را بخواند. زیاد سر در نمی‌آورد. تمنا می‌کنم کاری کن بیشتر از این نفهمد. در ضمن قبض برق را حتمن پرداخت کن. شماره رمز کارتم را هم که خودت می‌دانی. آخر تو زیبایی. محشری
.
.
.
مناجات ِ مرد ِ زیبا
.
روحت برقصد
جامه‌ی بی‌پا !
رنگ ِ سر تا سر!
می‌بینمت که دشوار نشَسته انار می‌سازی. با ارغوانی حرف می‌زنی. دانه‌های زمستان را.. عکس ِ بی‌مجلس و تک‌رنگ ِ مجازی را.. می‌زنی به لبت.. به خنده‌ات.. لبخندت.. پخش بر سفیدی که با ترس معنی شود یا حضور تمام شود یا دست و تن ِ منحنی‌ات آن‌جا نشسته‌ای انارها را می‌شماری. سازت آن کنار است. دفترهایت آن کنار
برگ‌ها به نام‌ات بریزند
فصل‌ها بیایند بروند
تو سهولت ِ کز کرده در کوچه‌ای
روحت برقصد
تکرار ِ خشی
سال ِ غوطه
تمام- تن، آن‌جا نشسته‌
رقص‌ات
این‌جا مانده
این‌جا بوده
سرخی بر کاغذ ِ براق
سبز
بر کبودی به عزا رفته
با تو ام
ای خرام ِ گریسته - ایوان
روزها بر تو رفته
روزها بر تو رفته
در باغ می‌گشتی و برای خودت شعر می‌خواندی. با این حرف‌ها چه کنم. با این عکس‌ها چه کنم.. نسیان در آغوش گرفتم. در باغ می‌گشتی و به چوب‌های زنده دست می‌کشیدی. هوا سرد ‌شد. جامه باز کردی و دست‌هایت در هوا چرخید. باغ چرخید. آسمان چرخید. به باد می‌خندم که بوی مویت را به چوب‌ها می‌زند. برگ‌ها می‌روند. فصل‌ها می‌آیند. ناپدید ِ سودایی!
ولی امروز
چارشنبه است
امکان می‌خرم که بمانی پیش‌ام نروی
شاید
روحت برقصد
باغ نگاهت کند
در جامه باشی
در جامه باشی
در خاطره‌ای که از او دارم و او از آن خبر ندارد، در همان ساعت، همان شب؛ بی‌خبری و همزمانی هم‌داستان و دست در دست، پا بر خاک گذاشتند و رفتند. از پله‌ها بالا رفتند و بر ایوان نشستند. هیچ اتفاقی نیفتاد.. هیچ‌کس کسی را نجات نداد. هیچ خونی.. هیچ اشکی.. مانده بودیم با آن فضای معطر چه کنیم. چه کنیم؟ من می‌رقصم تو بنویس. ما پا کوفتیم. ما نشستیم. ما نوشتیم. خاطره‌ای از یک کتاب خواندیم که خوانده بودم.. تو در آن بودی
.
.
.
پایان داستان
.
مرد میانسال پیر شد ولی نمرد. یک کتاب نوشت به نام چطور فکر کنیم و به چه. مرد ریشو میانسال شد و دیگر به کافه نرفت. گاهی ماهی می‌گرفت و آزاد می‌کرد. فرشته آدم شد و با مرد دیگر ازدواج کرد. هر چه سعی کرد دیگر نوشته‌های مرد دیگر را نفهمید. رفت و پنهانی برای قهوه‌چی شعر گفت. شیزوفرنیا هیچ تغییری نکرد. هنوز دلش می‌خواهد باشد. هنوز نیست. راوی دیگر هیچ داستانی ننوشت. گاهی از عکس بیرون می‌آید و کتاب می‌خواند. گاهی از ملافه بیرون نمی‌آید و آواز می‌خواند
آخر تو زیبایی
تو را از دست داده‌ای
.
.
.



.
.
.