Saturday, December 19, 2015

ایرما

.
گفتم: این‌طرف‌ها را نمی‌شناسم.
گفت: حالا کدام طرف‌ها را می‌شناسی؟ و خندید. راست می‌گفت. من هیچ چیزِ هیچ کجا را بلد نبودم. او بلد بود. همه جا رفته بود و همه را به یاد داشت. کافی بود که دنبالش بروم. پالتوی جیر سیاه پوشیده بود که بلندتر نشانش می‌داد و موهایش را بافته بود، سیاه. پیش‌تر از من می‌رفت و حرف می‌زدیم. حواسم نبود. به این بود که برایم فرقی ندارد، چون شوق ندارم. میلم رفته بود. وانگهی قدم زدن میل نمی‌خواهد، مخصوصن با او. عادی شده بودم، مثل همه. عیب نداشت، شاید خوب هم بود که رفتارم مناسب باشد و مثل بقیه باشم، فقط نه پیش او.
خیابان خلوت بود. مغازه‌ها را بسته بودند که از روز تعطیلشان استفاده کنند. روز تعطیل برای همین است. که آدم دست کسی را بگیرد - یا کسی دست آدم را به کنایه - بروند جایی دیگر که مثل جای خودشان نباشد تا خودشان هم مثل خودشان نباشند. آن وقت حالا آن جای دیگر هم مغازه‌هایش بسته است. پرسید که کافه دبی را یادم هست یا نه. گفتم هست. یک خاطره‌ی محو بود که انگار خودم در آن نبودم. از حالا به سال‌های دور نگاه می‌کردم که ایرما و یکی دیگر به درون کافه دبی می‌روند، یک زن دیگر. چراغ‌های زرد روشنی داشت که از پشت شیشه دیوارهایش پیدا بود، و آن دو پشت شلوغی گم می‌شدند و من بیرون می‌ماندم. آنقدر بیرون ماندم که گفتم هم می‌توانی از همین‌جا تاکسی بگیری هم اینکه تا فردوسی پیاده بروی و از آنجا سوار شوی، انگار که خودم را نبینم، داشتم نشانی کافه را می‌دادم و خودم نبودم که با او بروم. ایرما انگار که به نبودن من اعتنا نکرده باشد و همزمان آمدنم برایش بدیهی باشد گفت که پیاده برویم بهتر است. از حافظ پایین می‌رویم.
از کوچه‌های فرعی می‌رفتیم. راهمان درست نبود. چیزی نگفتم. برایم فرق نداشت که به کجا می‌رسیم. چون او از من بزرگتر شده بود و من انگار دیگر مسئولیت هیچ چیز را نداشته باشم و میل نداشته باشم و دیگر عادی شده باشم، دیگر بلد نباشم و دستم را گرفته باشند و دانستنِ نادرستیِ راه هم برایم معلوم نباشد چون مسئولیت و حق آن برای من نباشد و همین هم برایم مهم نباشد و حتا به نظرم نیاید و تنها به قدم‌هایم نگاه کنم و به پاهایم فکر کنم و به پاهای او که پیش‌تر می‌روند و یادم نباشد که چیست که دنبال می‌رود و کیست که پیش می‌رود، جز اعضایی که آن‌قدر معلومند چون جزیی از نامعلومی دیگرند و آن هم جزیی دیگر از جزیی دیگر تا به بی‌نهایت: از پا تا ایرما تا شهر تعطیل تا امسال تا چند سال تا زندگی من تا امروز من تا اینجا تا من؛ بی هیچ نظم پذیرفتنی و مفهوم.
آن وقت صدایش نزدیکتر شد. فرشید برایش نامه نوشته بود، دوست روزبه. مدت‌ها بود که خبر نداشتم. نمی‌دانستم همدیگر را می‌شناسند. تعجب نکردم. ایرما گفت که برایش زیاد می‌فرستد. منظورش این بود که به هم نامه می‌دهند، با ای‌میل. معمولن این حرف‌ها را به من نمی‌گفت، جزء مسائل خصوصی بود. حالا می‌گفت که عادی نباشم، شاید. از فکرهای فرشید می‌گفت و حتا از نقشه‌هایش برای آینده. حتا می‌دانست که ایران نیست. من حرف نمی‌زدم که موضوع را عوض کند، ولی ادامه می‌داد و وقتی حرفش تمام می‌شد، به صورتم نگاه می‌کرد که بداند به چه فکر می‌کنم یا نظرم چیست، لابد، از صورتم، لابد چون به من هیچ ربطی نداشت و قرار بود شگفت‌زده شوم. من چیزی را پنهان نمی‌کردم، چون چیزی نبود، چون برایم فرقی نداشت که به جای صورت من دیوار ببیند. دیگر دغدغه‌ها و آرمان‌های بشر برایم حقیر نبود، خودم هم بزرگ نبودم، کوچک هم نبودم. دنیا چیزی بود که باید می‌بود و من اتفاقی آنجا بودم یا نبودم، جزیی از جزیی دیگر. می‌توانستم جای دیگر باشم، می‌توانستم حتا نباشم.
آنجا کافه نبود. خانه‌ای بود که درش را باز گذاشته بودند. مشتری‌ها همدیگر را می‌شناختند. چند تا روی تخت نشسته بودند و چند تا پشت میز. ایرما طوری داخل شده بود، پیش‌تر از من، که انگار آنجا را می‌شناسد، ولی کسی آشنایی نداد و با او حرف نزد. روی تخت دیگر نشستیم. میزبان زنی جوان بود که او هم ایرما را نمی‌شناخت، یا آشنایی نمی‌داد. از مقابلمان رد شد و صفحه‌ی نمایشگر را روشن کرد. صفحه روی میز کنار پنجره دورتر از ما بود و فوتبال نشان می‌داد، با صدای پایین. ایرما هنوز از فرشید بیرون نرفته بود. گفت: بگذار یکی از نامه‌هایش را نشانت بدهم. نگفتم نه، ولی مایل نبودم. چیزی از کیفش بیرون آورد و به صفحه گذاشت، فلش، حافظه. حالا صفحه فرشید را نشان می‌داد که در اتاقی نیمه‌تاریک روی یک صندلی نشسته و رو به دوربین حرف می‌زند، نامه‌ی تصویری، مثل فیلم مستند، همه فنجان‌ها و سیگارهایشان را نگه داشته بودند و نگاه می‌کردند. صدایش پایین بود. می‌گفت که اگر انسان بخواهد کار تازه‌ای بکند و تحولی ایجاد کند، بهتر است از خودش شروع کند، همان‌طور که او شروع کرده. و چشمهایش نخوابیده و غمگین بود. صورتش و بدنش همان‌طور مانده بود که آخرین بار دیده بودمش. به ایرما گفتم که چقدر چاق شده، فرشید، حتمن آب و هوای آنجا به او می‌سازد. منتظر بودم که تعجب کند و بپرسد آب و هوای کجا؟ مگر همین‌جا در همین شهر نیست؟ نمی‌دانم چرا. منتظر بودم که تمام این‌ها ساختگی باشد و ایرما از فرشید خبر نداشته باشد و حتا خودش فیلم را ندیده باشد. این گفتنم نقشم بود در بازی ساده‌ای که خودش شروع کرده بود، اگر بازی را ادامه می‌داد.
ایرما میزبان را صدا زد. زن رفت و برایش یک لیوان آب آورد. یخ داشت و بخار کرده بود، قطره‌های ریز بر بالای سطح آب. دست زن پایین لیوان را گرفته بود و دست دیگر بشقاب پلاستیکی زیر لیوان را. ایرما لیوان را گرفت از بالا - از کیفش یک قوطی قرص بیرون آورده بود - دو تا را در دهان گذاشت و آب را از وسط دهان نوشید، ته تخت دراز کشید و چشمهایش را بست. من سر تخت نشسته بودم و به فرشید نگاه می‌کردم که هنوز از جایش تکان نخورده بود و حرف می‌زد، درباره‌ی مستراح‌های آنجا که هنوز عادت ندارد و با فرنگی‌های خودمان هم فرق می‌کند. اینها را خیلی جدی و شمرده می‌گفت، مقدمه‌ی حرف مهم‌تری بود که در این دوره از زندگی و با این شرایط و محیط ناگفتنی می‌نمود. آشنایی‌شان پیش‌تر از ما بود. ایرما را در مهمانی دیده بود. آدم‌های مهمانی را نمی‌شناخت. ایرما سر صحبت را باز کرده بود، دختر عجیبی بود، خیلی متفاوت، خیلی باشکوه، فرشید نمی‌خواست کم بیاورد ولی آورده بود. با هم قرار گذاشته بودند ولی هیچ‌وقت تنها نشده بودند. فقط کافه و پارک. انسان لازم نیست چیزهای بزرگ را عوض کند، کافی است یک عادت کوچک مثل غذا را تغییر دهد، آن هم نه نوع غذا، می‌تواند تنها مقدارش را زیاد یا کم کند. فرشید نه لاغر شده بود و نه چاق. شاید تازه می‌خواست شروع کند تازه به این نتیجه رسیده بود.
میزبان نزدیک شد و آرام صورتش را نزدیک آورد. بوی باروت می‌داد و نگران و در گوشی بود. بازی‌اش را نمی‌خواستم که بخواهم، این بود که او و کافه‌اش از من و ایرما زیباتر باشند. گفت: فکر کنم حال دوستتان خوب نباشد. چشمهای ایرما بسته بود و گونه‌هایش سرخ شده بود. گفتم: چیزی نیست. مسکن خورده. زن راست ایستاد که برود ولی دوباره خم شد با پیرهن و سینه و گفت: مسکن نبوده، چیز دیگری خورده. سعی کردم قوطی قرص را به یاد بیاورم. سعی کردم رفتارم مناسب باشد، حتا وقتی که خواب بود. نمی‌خواستم در کیفش دست کنم. گفتم: مطمئنید اشتباه نمی‌کنید؟ ایرما را صدا زدم. چشمهایش نیمه‌باز شد و دوباره بسته. تب داشت، پیشانی‌اش و گردنش، داغ داغ بود. بازی نبود. زیان من بود که ندانسته بودم. فرشید هم تمام شده بود و فوتبال نشان می‌دادند. از میزبان که حالا دورتر ایستاده بود پرسیدم: دستشویی کجاست؟
به صورتم آب زدم. موهایم سفید شده بود ولی خوش‌قیافه بودم. به همین دلیل حق داشتم که موهایم را درست نکنم و به موهبت‌های عادی زندگی شوق نورزم. چند جایش شاخ شده بود، مثل وقت برخاستن از خواب، ولی در عوض صورتم از همیشه ساده‌تر بود، اعضایی همگانی و مشترک در صورت همه‌ی آدم‌ها که در صورت من هم بود و پیش آینه‌ای بی‌لکه ایستاده بود. سرویس بزرگی بود نسبت به آن جای کوچک. دوازده نفر می‌توانستند همزمان قضای حاجت کنند و هیچکس جز من آنجا نبود و روشن بود و خودمانی و بوی عطر ملایم می‌آمد. درِ یکی را باز کردم. فرنگی بود. نشستم، با آنکه کاری نداشتم. انسان یک بار زاده می‌شود ولی خیال می‌کند همیشه اینجاست. چاره‌ای هم ندارد، چون پیش‌تر را به خاطر نمی‌آورد. در عوض زندگی‌اش در طول زمان تبدیل به خاطره می‌شود. هر لحظه خاطره‌ای است که در لحظه‌های بعد بازآورده می‌شود. و انسان آن‌قدر این لحظه‌ها را پشت سر می‌گذارد تا مرگش فرا رسد و پس از آن را کسی نمی‌داند. به همین دلیل مرگ ویژه است، چون خاطره‌ی هیچ‌کس نیست.
در اصلی سرویس باز شد و چند زن وارد شدند. می‌خندیدند، ولی با دیدن من ایستادند، چون درهای چاه‌ها کوتاه بود و صورت و گردنم را می‌دیدند. چند زن دیگر آمدند و چند دختربچه. آن‌ها هم مثل قبلی‌ها به چاههایی رفتند که دورتر از من بود. یکی از دخترها به مادرش گفت که آنجا برویم و مرا نشان داد و مادرش اشاره کرد که ساکت باشد. چند تای دیگر هم آمدند و جلوی چاه‌ها به صف ایستادند. ابتدا جلوی من نمی‌ایستادند، ولی وقتی فضا پر شد دختری آمد و بقیه هم پشت سرش ایستادند. نمی‌توانستم بلند شوم. باید اول بلند می‌شدم و بعد شلوارم را بالا می‌کشیدم. دختر کلافه به پاهایم نگاه می‌کرد. معلوم بود که کاری نمی‌کنم و فقط نشسته‌ام.
همه‌ی چیزهای زندگی تغییرپذیرند. انسان نباید خیالش را از وضع دلخواهش راحت کند، یا حتا نباید خیال کند که چیز نادلخواهی که اکنون به آن نزدیک است در لحظه‌های بعد هم همین‌طور می‌ماند. فرشید طوری این‌ها را گفته بود که دوست داشت باشد، ولی ایمان نداشت. ایرما ایمان داشت و می‌دانست. من برایم فرق نداشت، برایم بهتر بود که به این حرف‌ها گوش نکنم. دیگر معلوم بود که به سرویس زنانه آمده‌ام. هیچ احتمال دیگری وجود نداشت و هیچ انتخابی در دست نبود، فکرهای سابقم همه دروغ بود و فرار و حالا که فرار ناممکن بود، فکرهای من و نتیجه‌های قانون‌شده‌شان دیگر وجود نداشتند. دیگر نمی‌توانستم خودم را ببینم، چون دیگران هم می‌دیدند و اگر نگاه می‌کردند چیزی نمی‌دیدند، چون من حالا واقعن وجود نداشتم. نزدیک‌تر از همیشه بود که به نوبت به‌جای من بنشینند و از خلالم قضای حاجت کنند و وقتی که این‌گونه می‌شد، من تمام شده بودم و واقعن برای هیچکس فرق نداشت.
چند نفر گفتند که باید نوبت را رعایت کند، ولی ایرما با چشم‌های کلافه و مستقیم راهش را باز کرد و نزدیک شد. دختر را کنار زد و در را باز کرد. پالتویش را درآورد و روبرویم گرفت. بلند شدم. رویش را آن طرف گرفته بود و به آینه‌های روشویی نگاه می‌کرد. دختر از پشت ایرما شانه کشید و به جای خالی من نگاه کرد. ایرما برگشت و نگاه غضب‌ناکی به دختر انداخت تا دور بایستد. شلوارم را پوشیده بودم، ولی او پالتو را دورم گرفته بود. از در سرویس هم بیرون رفتیم ولی پالتو هنوز احاطه‌ام کرده بود.
بالاخره از کافه بیرون رفتیم و ایرما پالتویش را پوشید. دیگر تب نداشت و پایم را نمی‌دیدم، چون نگاه نمی‌کردم، چون نمی‌خواستم. دستشویی داشتم. حالا شاید که وجود داشتم یا می‌خواستم، چون ایرما گفت برویم همان کافه دبی و من گفتم این‌طور راهش دور می‌شود و او گفت که اشکال ندارد و وقت دارد. فرشید را جاگذاشته بود ولی نمی‌خواست به‌خاطر یک حافظه، فلش مموری به آنجا برگردد. شاید چیزی بیشتر از این نمی‌خواستم و معنی باقی‌مانده‌ام همین بود، تلاشی که آرزو دارد آرزو داشته باشد، تمام شده باشد و بخواهد که تمام شدنش تمام شده باشد، ناراستی‌اش، بازگشتش، فکرش و شرم و پنهان‌کاری‌اش.
هوا تاریک می‌شد و خیابان کمی شلوغ شده بود. آدم‌ها بیرون آمده بودند و اینجا جای دیگرشان بود. ایرما داشت از کتابی که تازه خریده بود تعریف می‌کرد و حالا همه چیز فرق داشت، مخصوصن مثانه‌ام. شاید جای نزدیکتری پیدا می‌شد، ولی او می‌خواست در کافه دبی مثانه‌ام را خالی کنم. علاوه بر این، نمی‌خواست با رفتن من به آبریزگاه عمومی، داستانش قطع شود. تعریف کرد که چطور کتاب را در بساط یک دستفروش پیدا کرده و آن را نمی‌شناخته و همین‌طوری خریده، ولی وقتی در اتوبوس بازش کرده دیگر نتوانسته آن را ببندد و تا ترمینال جنوب رفته. راننده هم چند دقیقه بالای سرش به التماس ایستاده که خانم لطفن پیاده بشوید. لهجه‌ی عجیبی داشته که ایرما بعدن یادش آمده، چون آن موقع گرم خواندن کتاب بوده. اسم کتاب و نویسنده یادش نبود، چون قبل از بستن کتاب و دیدن جلد کنار جاکفشی خانه‌اش خوابش برده و فردا دیر بیدار شده و دیگر توی خانه نرفته و مستقیم سر کار رفته و وقتی پا به خیابان گذاشته یادش آمده که کتاب را کنار جاکفشی جا گذاشته و چون دیرش شده بوده و جلسه‌ی خیلی مهمی داشتند نتوانسته برگردد و کتاب را بردارد و افسوس خورده و تمام روز به یاد کتاب بوده و شب هم تولد برادرزاده‌اش بوده و نتوانسته به خانه برود و آخر شب هم که دیشب بوده خیلی خسته بوده و خانه‌ی برادرش مانده و خواب داستان کتاب را دیده و ظهر با گریه بلند شده چون یاد من افتاده.
دیگر به کافه دبی رسیده بودیم. هم عجله داشتم و هم باید واکنشی نشان می‌دادم. چیزی به فکرم نرسید که مناسب باشد. گفتم یک جایی پیدا کند تا برگردم.
خوشبختانه یک چاه بیشتر نبود و آن هم دیوار و در داشت. در قفل می‌شد و چاه سنتی بود. به‌هرحال، پیش از ثبت شدن هرگونه تصویر و فکر در حافظه‌ام کارم تمام شده بود و باید می‌رفتم. روشویی آیینه نداشت. دست‌هایم را شستم و موهایم را درست کردم.
کافه خلوت بود و ایرما نبود. زنی دیگر بود. روبرویش کنار پنجره نشستم. بیرون تاریک بود.    
.
.
.

Friday, October 09, 2015

خواب ِ ایرما


چون قلب من وارون شده بود
از تنهایی همین مانده بود
روزها یکسان و جاگزین
از جایی به به جای دیگر در زمان‌های رفته
اکنون به‌جای گذشته
چون خواب ندیده‌ام و اگر دیده بودم، فراموش شده بود
که در آن لحظه که آن چیز را دیدم،
آن را چیز دیده‌ام
خواستنِ نخواستن
خواستنِ خواستن از نخواستن
نتوانستن
ساختنِ پس از ریختن
چون من وارون شده بود
از تو همین بر دست مانده بود.
.
رضا آن‌سان نیرو داشت که بتواند ایرما را از پا بگیرد، دور کمر بچرخاند و سرش را به دیوار بکوبد. بوم، و ثانیه‌ای بعد، ایرما افکنده در جکوزی و میان آب گچ گم شده بود، ناپدید. رضا دیگر نگاه نکرد، ننگریست، آرام بود، رنگش بازگشته بود، حتی نفسش، حتا دمش. نشست کنار دیوار، کنار بهروز. نمی‌شد جکوزی خواندش، یک مکعب 10 متری که یک سویش شیشه بود. کاشی‌ها را دیروز کندم و کار نیمه، با این درنگ دراماتیک که ملات‌ها توی آب ریخته. قرار است یک آکواریوم بزرگ بسازم، قرار بود، دورش شیشه‌ی ضدضربه‌ی یک‌تکه و کنارش، بیرونش، یک دوش کوچک بالای یک پاشوی یک‌نفره. همه‌ی اینها چند ثانیه، ایرما چاردست و پا از جکوزی شیر بیرون آمد. نمی‌توانست درست حرکت کند، بجنبد. روی زانو نشست، پخش زمین شد، دوباره برخاست. به بهروز و رضا نگاه کرد، نگریست. بهروز خندید و برایش بوس فرستاد. باید پیش من می‌آمد، لابد، دور نبود، گویا. سنگین بود. سنگین می‌بود. رفتم و به‌سختی بلندش کردم هرچند سنگین نبود، انگار حوله‌ی خیس‌خورده که هنگام خشکی سبک‌تر می‌بود - و گذاشتمش روی سکوی سردِ سفید کنار خودم - روی سکو بودم که بالاتر باشم،‌ رضا و بهروز روی زمین که آسان‌تر بود.
ایرما نمی‌گفت، نگاه هم نمی‌کرد، منگ به دیوار خیره بود. لباسش به بدنش چسبیده، موها به سرش آغوش با خون که داشت سیاه می‌شد، کوتاهتر از هنگامِ خشکی‌اش، جاندارِ بچه‌تلف از رود گذشته‌، ایرما؛ گریزنده‌ای از آبشار افتاده تا آخرین نفس شنا کرده، ولی زنده مانده، ایرما. آن‌وقت، آن‌گاه رضا گفت نوبت توست. آن‌گاه رضا رو به من که نوبت من است. انتظار داشت دوباره زیر آبش بگیرم تا دیگر نفس نکشد، ایرما. نوبت من نبود، کار من هم نبود، انگیزه‌ام هم این نبود، نه رضا دیگر، نه ایرما. به من نزدیک نبود که با هم چه می‌کنند. طرف نمی‌گیرم، چه مزخرفی، اصلن به این چیزها دیگر مدت‌هاست که اندیشه هم نمی‌کنم، نه او و نه او، خصوص وقتی برای مرگ یا زنده ماندن مردد باشند، وقتی برای مرگ یا زنده ماندن کمک می‌خواهند، کمک می‌گیرند، مرده‌زاده‌ها. اصلن این چیزها از دایره‌ی فکرم بیرون است، از محدوده‌ی واژگانم. اگر چیزی بخواهم، می‌خواهم این ساخت و ساز زودتر تمام شود، این آشغال‌ها و خاک و خل‌ها جمع بشود که بعد، ماهی‌ها لای هم لول بخورند و از این ور به آن ور بروند پشت شیشه‌ی ضدگلوله و شب‌ها یواشکی نگاهشان کنم که چطور می‌خوابند یا اصلن می‌خوابند یا فقط غوطه می‌خورند، نه اینکه سر یکی را زیر آب بگیرم که یکی دیگر خوشحال شود که آن هم معلوم نیست بعدش ناراحت‌تر نشود.
سر قولم هستم، تا آخرش می‌مانم، ولی جاندار نمی‌کشم، آری، ولی لااقل، حداقل، دست کم، صورت ایرما عوض شده، برافروخته، خشمگین به رضا نگاه می‌کرد، نه خشمگین، صورتی، قرمز، سیاه، چشم تا جای ممکن خیس، سرخ، خیره و بیرون از حدقه، از چشم‌گاه. رضا مطمئن، رضا از خودش بی‌اندیشه بود، نباید، نبایست می‌بود، بیزار به ایرما و من نگران بود، نگریستار، انگار همدست باشیم در نمردن و نکشتن و او بتواند بی‌دردسر هر دوی ما را به لجن بکشد، بیالاید به همین ملامت ویرانگری که در نگاهش تا ابد خواهد ماند. ترس من از او نبود، رقیب نبود، ایرما خطروار‌تر بود، سخت‌تر بود. اگر به رضا حمله می‌کرد، همه چیز گردن من بود. چون او گفته بود، رضا، او خواسته بود، رضا، که کار را من، خودم تمام کنم، که منتظر نمانم، کمین نکنم، شکار نشوم، رضا شکار نشود. اگر ماده‌چیتای زخم‌خورده از جایش می‌پرید، نباید بتواند، نبایست بتواند، نبایست می‌توانست، رضا نابود می‌شد و وانگهی، به‌هر عنوان، به‌هر صورت، ایرما از ما نبود.
بیشتر ترسیدم. این «ما» چیز تازه‌ای بود که به ذهنم آمده بود، اینکه خودم را با دیگری جمع بزنم. رضا هم می‌گفت. گفته بود اول درست‌ات می‌کنم که تویش درستتان می‌کنم بود، که آنقدر زیاد که انگار تویش ایرما نبود. بوی ایرما بود، شدید شده بود. وحشتناک‌تر اینکه با رضا و بهروز جمع می‌زدم و او را بیرون می‌گذاشتم. اگر مجبور بودم، می‌بایست او را حساب می‌کردم و آن دو نخاله را کنار می‌داشتم. ربطی به جنسیت ندارد. مجذوب ایرما نبودم، دست‌کم نه دیگر حالا،‌ پس از تمام این گرفتاری‌ها و فراموشی‌ها. به این دلیل بود که او کمتر از آن دو از جنس ما شدن بود، جنسیت‌اش این بود، دیگرجنس‌خواه، خواسته‌ی دیگرجنس‌خواهی دیگر، تک‌کار، تک‌پَر، نمی‌نشست با کسی نقشه بریزد، مخصوصا، مخصوصن با خودش، خصوص اکنون که داشت ملنگانه و همزمان کلافه به در و دیوار نگاه می‌کرد. پوست سبزه‌اش از خیسی برق می‌زد، سرخ و آماس‌ناک، از ما نبود، با ما بود، با ما نبود، با من بود، ایرما بود. باید به پشتش نگاه می‌کردم، حریص و تشنه، مخمور و ممنون، از گردن تا باسن، پهن بر سکو، مثل شیء دیگر، مثل مونث، چیزی که بتواند مرا با او هم‌سو کند، نه نزدیک، همکار کند نه همدست، همسایه نه رفیق.
«دست نزن».
زیر لب می‌غرید و چشمهایش را بسته بود. من دست نزده بودم، چشمهایم را لمس کرده بود، حس کرده بود، چشمم دست بود و نمی‌خواست، لااقل حالا، دست کم اکنون، همین اکنون، نه قبل و نه بعد، نه پس و پیش. وقتی از سکو پایین آمد، مثل وقت‌های عادی، راست ایستاد، دیگر نمی‌لرزید، منگ نبود، نامنگانه به ما نگاه کرد، من و رضا و بهروز، نرهای منقرض منتظر. هیچ‌وقت این‌طور نبود، نه قبل و نه بعد. جلو می‌رفت که از حمام بیرون برود، من پشت سرش. «کجا»؟ صدای رضا بود که نیم‌خیز شده بود و همان‌طور نیم‌خیز مانده بود؛ چون ایرما ایستاده و نیم‌چرخی زده و انگشتش را به طرف او گرفته بود، بسیار بسیار پرخاشگرانه و جدی، نه مثل قبل، لطفش گم شده بود، مرده و فراموش در تن.
از حمام به هال و از هال به اتاق خواب، آنجا که مهمترین اتفاق‌ها می‌افتد، که آدم آشکار می‌شود، شکار می‌شود، بیشتر از حمام، اگر عریان باشد، پنهان‌تر از همه جا، اگر تنها باشد. اگر خاموش باشد، چراغ را روشن کند، اگر بخواهد تنها بماند، فقط بخوابد، فقط بیدار بماند، لای ملافه، روی تخت، با یک کتاب، بی کتاب خیره به دیوار، به سقف، به مرور حافظه، به گریز از حافظه، ماندن در خیرگیِ حال، مشغول به هیچ، به دیوار، به سقف، به اکنون، اگر تنها باشد.
«سایز من اینجا چیزی هست»؟ کمد را باز کرده بود، صدایش نرم شده بود، پذیرنده، آشتی‌خواه، آشتی‌اندود، لباسهای آویخته را نوازش می‌کرد، ایرما. «اونا رو امتحان کن» گفتم و اینجا چه می‌کنم؟ آنجا چه می‌کردم؟ دیگر لباس‌هایش را درآورده بود، خلاصه و دور از جمع شدن با بیرون، با ما، با من، یا مای من، ایرمای من. لباس‌های بهروز را نشان داده بودم. رضا و بهروز از بیرون اتاق نگاه می‌کردند، وحشی‌های محجوب، متجاوزان خیرخواه، نیک‌خواه، پایدار در دوستی، مُصر در دشمنی، پافشار در دشمنی، برایت از جان دریغ ندارند، اگر از آنان باشی، برای از آنانشان از جانشان می‌گذارند و جانِ دیگرانشان را می‌گذارند. بیرون رفتم، در اتاق را بستم و جلوی در ایستادم، نگهبان، نه نگران. رضا با صدای پایین گفت: «حالیته داری چی کار می‌کنی»؟ چیزی نگفتم، اگر می‌گفتم بدتر می‌شد. «می‌فهمی که این نباید بره بیرون»؟ می‌فهمیدم ولی دست خودم نبود. همه چیز همان‌طور اتفاق افتاده بود، رخ داده بود، حتا واکنش‌های خودم. گفتم که بی‌طرفم، سوییس، گاندی، ماندلا، مسیح. گفت: «نیستی، اگه بودی حالا زنده نبود». راست می‌گفت. اگر زنده می‌ماند می‌رفت، اگر می‌رفت برمی‌گشت و دیگر نمی‌شد زنده نماند. راست می‌گفت. مرا چه به بی‌طرفی. بهروز بی‌طرف بود، تنها نظاره‌گر، تنها شاهد بود، دست به شلوار، خشتکش را می‌مالید، آلت‌مالان از تصویر حافظه و از تصورِ نزدیکی به حالِ آن‌سوی در. دیگر نه، دیگر وصال. در را باز کردم، «فقط بهروز»،‌ رو به رضا گفتم. بهروز هیکل کوچکش را از لای در سراند تو و در را بستم. دست رضا را گرفتم و رفتیم روی کاناپه. تلویزیون را روشن کردم، انگار نباشیم در جایی که نیست.
صدای بهروز بلند شده بود، زودتر از انتظار ما، دوباره ما، فقط صدای او. تلویزیون را بلند کردم. تبلیغ شامپو بود. مردی که روی کت سیاه مردی که شوره داشت آواز می‌خواند و فوت می‌کرد ولی شوره‌ها نمی‌رفت، بعد یک قطره‌ی بزرگ شامپو که آواز را قطع می‌کرد، شوره را محو می‌کرد، بعد برق مو که آغشته بود به صدای زنی که حرف می‌زد، بعد صدای ناله‌ی بهروز، نازک و گسیخته، دور، از اتاق، از اتاقِ دور. رضا پیشانیش را با نوک انگشتهاش فشار می‌داد، مثل سردرد، و به صفحه‌ی تلویزیون نگاه می‌کرد که حالا پوشک بچه نشان می‌داد. پوشک‌ها هم می‌توانند آواز بخوانند، با رنگ‌های شاد و بوهای بی‌بو، راضی و گه‌مال. وقت دلسوزی نبود. هرچقدر هم که حق داشت، هرقدر هم که احساس می‌کرد به‌ش، به او خیانت شده، هر خاطره‌ی قدیمی و قول و قرار رفاقت محکمی که داشتیم، باز این افتضاح به من مربوط نبود. اگر نظر من مهم نبود، نباید مرا به اینجا می‌آورد، نبایست. خودش می‌توانست هم بهتر تصمیم بگیرد و هم بی‌مزاحمت عمل کند، اگر که مرگ زن برایش آن‌قدر مهم بود. چه دهان پرکن بود مرگ زن، تا وقتی که از دهان خارج نشده، بیرون نشده بود، بی‌نام و موجز، داستان بلندِ دوواژه‌دار، دوواژناک، دوواژه‌اندود.
رضا سیگارش را روشن کرده بود. به وسط رسید، توی خاکستردان ریخت. پرسیدم از کجا آوردی؟ سفال چارگوش با لعاب سبز، یک گوشه‌اش شکسته، فیلترهای سفید مچاله از لبه‌هایش در آستانه‌ی بیرون ریختن. چیز مسخره‌ای بود. شی‌ء مسخره‌ای بود. گفت ایرما برایش خریده، از مشهد. گفتم خیلی رمانتیک است. گفت هر وقت نگاهش می‌افتد، اگر یادش باشد، یادش می‌افتد، یاد ایرما، انگار ده سال گذشته باشد، انگار که نیفتد. گفتم خیلی رمانتیک است لامصب. گفت اول نمی‌خواست دم دست بگذاردش، نه، اول می‌خواست بشکندش، ولی نشکست، فقط گوشه‌اش پرید، بعد پشیمان شد، بعد اولش می‌خواست یک کنار محفوظ نگهش دارد، بعد با خودش فکر کرد که اگر دم دست باشد چی. بعد دیگر فکرش جلوتر نرفته، پیش‌تر نرفته. گفتم اوه. تلویزیون را کم کرد و راست نشست، به جلو به طرف من خم شد: «منو دوست داری»؟
«تف به واژگانت، این مزخرفات چیه مرد گنده»؟
«جون رضا، من رفیقتم یا نه»؟
«اگه خودت نمی‌دونی، چیزی ندارم بگم».
«پس چه مرگته؟ چرا کار رو تموم نمی‌کنی؟ می‌دونی که من نمی‌تونم»؟
«پس توو حموم داشتی چه گهی می‌خوردی»؟
«دیدی که... تونستم»؟
«چرا فکر می‌کنی من می‌تونم»؟
بهروز در را باز کرد و بیرون آمد. صدایش قطع شده بود، تصویرش آمده بود. چشمهاش سرخ و خیس بود، خیس نبود ولی سرخ بود. نوبت او بود که تلو بخورد، منگ بزند و روی مبل بنشیند. کنار رضا نشست، بی‌طرف، باز هم بی‌طرف، همچنان بی‌طرف. ولی حالا خیالم راحت شد. حالا اگر هم کاری بود، بی‌دردسر انجام می‌شد، می‌کردم. کار را می‌کردم، یا تمام یا ناتمام، و بعد به آن فکر می‌کردم، نه خیلی بعد، بلافاصله فکر می‌کردم و نتیجه‌اش برایم معلوم بود. فکرها با خاطره‌ها نمی‌آمیخت، عروسی نمی‌شد، عزا نمی‌شد، وداع نبود، سلام نبود، اولین دیدار، آخرین بدرود نبود، انتزاع نبود، می‌مرد و جایش را به روزمره‌های عینی، عین‌ناک، دیداراندود می‌داد و تنهایی یک شی‌ء بی‌جان می‌شد، اثاث خانه می‌شد، تزیینی، برای توجه نکردن، بی‌اعتنایی، هر روز مقابل چشم و بیرون از توجه، هشیاری، بیرون از تاثیر، اگر کار را می‌کردم، انجام می‌دادم، به انجام می‌رساندم.
ایرما روی زمین خوابیده بود. هنوز لباسهای بهروز را نپوشیده بود، انگار هیچوقت خیال پوشیدن نداشته بوده باشد. گردنش نرم بود، خشک شده بود، پوستش، خشک ضد خیسی، نه ضد نرمی. روی شکمش نشسته بودم. تمام مصدرها را استفاده کردم، حتا ساختم تا کم نباشد. استقرار، استرداد، ارتداد، استمداد، استحصال، استنکاف، احتمال، افتتاح، استخراج و امتنان، و نیز، فرشته‌ها با لباس‌های نیلی، پوشیده در آسمان و صورت‌های سفیدِ پنهان در ابرها، کناررونده و گریزنده و دورشوان و کوچک‌شوان و همزمان، در عین حال، همچنان، نرم‌مانا، گرم‌مانا و همان‌جا، همان زمان، همان آن، ماهی‌های رنگ‌بسیارِ اقیانوسی در رود خاکستریْ جوشان، گیرافتاده و نفس‌زنان و ناتوان از گذر از خرده آب‌گینه‌های آبگونِ دیواره‌شده، در عوض، به‌جای آن، انگار، گویی، پندار، سرگردان، رَمان، بالاپران در همان آبِ شیرمان. همچنین، همچنان، هم‌سان، ماهی‌ها، ماهی‌ها، ماهی، بوته‌های دریایی در موج‌ها دوان، به زمین تاریک خوران و به آب غبارناک پرتاب‌شوان و آن‌قدر به تناوب در راه هم روان، پویان، غلتان در اعماق سخت‌جان که در غبار، از غبار، خودِ غبار‌شوان. دیگر امیدی نباد و بر باد، لجن خالی از رنگ شوان، دریا خشک، آسمان خاموش و ماهی در آستانه‌ی انقراض، نزدیک آغوش، نزدیک خواب. گلویش در پنجه‌هایم گرفتار و فشارْ شدید تا کمرنگی و مرگ‌رنگی و ناپدیدی، از خاطر دور، به‌سوی نیستی، بی‌نفسی و امحاء.
برخاستم، حوله را برداشتم و به حمام رفتم.