چون قلب من وارون شده بود
از تنهایی همین مانده بود
روزها یکسان و جاگزین
از جایی به به جای دیگر در زمانهای رفته
اکنون بهجای گذشته
چون خواب ندیدهام و اگر دیده بودم، فراموش شده بود
که در آن لحظه که آن چیز را دیدم،
آن را چیز دیدهام
خواستنِ نخواستن
خواستنِ خواستن از نخواستن
نتوانستن
ساختنِ پس از ریختن
چون من وارون شده بود
از تو همین بر دست مانده بود.
.
رضا آنسان نیرو داشت که بتواند ایرما را از پا بگیرد، دور کمر
بچرخاند و سرش را به دیوار بکوبد. بوم، و ثانیهای بعد، ایرما افکنده در جکوزی و
میان آب گچ گم شده بود، ناپدید. رضا دیگر نگاه نکرد، ننگریست، آرام بود، رنگش بازگشته
بود، حتی نفسش، حتا دمش. نشست کنار دیوار، کنار بهروز. نمیشد جکوزی خواندش، یک
مکعب 10 متری که یک سویش شیشه بود. کاشیها را دیروز کندم و کار نیمه، با این درنگ
دراماتیک که ملاتها توی آب ریخته. قرار است یک آکواریوم بزرگ بسازم، قرار بود،
دورش شیشهی ضدضربهی یکتکه و کنارش، بیرونش، یک دوش کوچک بالای یک پاشوی یکنفره.
همهی اینها چند ثانیه، ایرما چاردست و پا از جکوزی شیر بیرون آمد. نمیتوانست
درست حرکت کند، بجنبد. روی زانو نشست، پخش زمین شد، دوباره برخاست. به بهروز و رضا
نگاه کرد، نگریست. بهروز خندید و برایش بوس فرستاد. باید پیش من میآمد، لابد، دور
نبود، گویا. سنگین بود. سنگین میبود. رفتم و بهسختی بلندش کردم – هرچند سنگین نبود، انگار حولهی
خیسخورده که هنگام خشکی سبکتر میبود - و گذاشتمش روی سکوی سردِ سفید کنار خودم
- روی سکو بودم که بالاتر باشم، رضا و بهروز روی زمین که آسانتر بود.
ایرما نمیگفت، نگاه هم نمیکرد، منگ به دیوار خیره بود.
لباسش به بدنش چسبیده، موها به سرش آغوش با خون که داشت سیاه میشد، کوتاهتر از هنگامِ
خشکیاش، جاندارِ بچهتلف از رود گذشته، ایرما؛ گریزندهای از آبشار افتاده تا
آخرین نفس شنا کرده، ولی زنده مانده، ایرما. آنوقت، آنگاه رضا گفت نوبت توست. آنگاه
رضا رو به من که نوبت من است. انتظار داشت دوباره زیر آبش بگیرم تا دیگر نفس نکشد،
ایرما. نوبت من نبود، کار من هم نبود، انگیزهام هم این نبود، نه رضا دیگر، نه
ایرما. به من نزدیک نبود که با هم چه میکنند. طرف نمیگیرم، چه مزخرفی، اصلن به
این چیزها دیگر مدتهاست که اندیشه هم نمیکنم، نه او و نه او، خصوص وقتی برای مرگ
یا زنده ماندن مردد باشند، وقتی برای مرگ یا زنده ماندن کمک میخواهند، کمک میگیرند،
مردهزادهها. اصلن این چیزها از دایرهی فکرم بیرون است، از محدودهی واژگانم.
اگر چیزی بخواهم، میخواهم این ساخت و ساز زودتر تمام شود، این آشغالها و خاک و
خلها جمع بشود که بعد، ماهیها لای هم لول بخورند و از این ور به آن ور بروند پشت
شیشهی ضدگلوله و شبها یواشکی نگاهشان کنم که چطور میخوابند یا اصلن میخوابند
یا فقط غوطه میخورند، نه اینکه سر یکی را زیر آب بگیرم که یکی دیگر خوشحال شود که
آن هم معلوم نیست بعدش ناراحتتر نشود.
سر قولم هستم، تا آخرش میمانم، ولی جاندار نمیکشم، آری،
ولی لااقل، حداقل، دست کم، صورت ایرما عوض شده، برافروخته، خشمگین به رضا نگاه میکرد،
نه خشمگین، صورتی، قرمز، سیاه، چشم تا جای ممکن خیس، سرخ، خیره و بیرون از حدقه،
از چشمگاه. رضا مطمئن، رضا از خودش بیاندیشه بود، نباید، نبایست میبود، بیزار
به ایرما و من نگران بود، نگریستار، انگار همدست باشیم در نمردن و نکشتن و او
بتواند بیدردسر هر دوی ما را به لجن بکشد، بیالاید به همین ملامت ویرانگری که در
نگاهش تا ابد خواهد ماند. ترس من از او نبود، رقیب نبود، ایرما خطروارتر بود، سختتر
بود. اگر به رضا حمله میکرد، همه چیز گردن من بود. چون او گفته بود، رضا، او
خواسته بود، رضا، که کار را من، خودم تمام کنم، که منتظر نمانم، کمین نکنم، شکار
نشوم، رضا شکار نشود. اگر مادهچیتای زخمخورده از جایش میپرید، نباید بتواند،
نبایست بتواند، نبایست میتوانست، رضا نابود میشد و وانگهی، بههر عنوان، بههر
صورت، ایرما از ما نبود.
بیشتر ترسیدم. این «ما» چیز تازهای بود که به ذهنم آمده
بود، اینکه خودم را با دیگری جمع بزنم. رضا هم میگفت. گفته بود اول درستات میکنم
که تویش درستتان میکنم بود، که آنقدر زیاد که انگار تویش ایرما نبود. بوی ایرما بود،
شدید شده بود. وحشتناکتر اینکه با رضا و بهروز جمع میزدم و او را بیرون میگذاشتم.
اگر مجبور بودم، میبایست او را حساب میکردم و آن دو نخاله را کنار میداشتم.
ربطی به جنسیت ندارد. مجذوب ایرما نبودم، دستکم نه دیگر حالا، پس از تمام این
گرفتاریها و فراموشیها. به این دلیل بود که او کمتر از آن دو از جنس ما شدن بود،
جنسیتاش این بود، دیگرجنسخواه، خواستهی دیگرجنسخواهی دیگر، تککار، تکپَر،
نمینشست با کسی نقشه بریزد، مخصوصا، مخصوصن با خودش، خصوص اکنون که داشت ملنگانه
و همزمان کلافه به در و دیوار نگاه میکرد. پوست سبزهاش از خیسی برق میزد، سرخ و
آماسناک، از ما نبود، با ما بود، با ما نبود، با من بود، ایرما بود. باید به پشتش
نگاه میکردم، حریص و تشنه، مخمور و ممنون، از گردن تا باسن، پهن بر سکو، مثل شیء
دیگر، مثل مونث، چیزی که بتواند مرا با او همسو کند، نه نزدیک، همکار کند نه
همدست، همسایه نه رفیق.
«دست نزن».
زیر لب میغرید و چشمهایش را بسته بود. من دست نزده بودم،
چشمهایم را لمس کرده بود، حس کرده بود، چشمم دست بود و نمیخواست، لااقل حالا، دست
کم اکنون، همین اکنون، نه قبل و نه بعد، نه پس و پیش. وقتی از سکو پایین آمد، مثل
وقتهای عادی، راست ایستاد، دیگر نمیلرزید، منگ نبود، نامنگانه به ما نگاه کرد،
من و رضا و بهروز، نرهای منقرض منتظر. هیچوقت اینطور نبود، نه قبل و نه بعد. جلو
میرفت که از حمام بیرون برود، من پشت سرش. «کجا»؟ صدای رضا بود که نیمخیز شده
بود و همانطور نیمخیز مانده بود؛ چون ایرما ایستاده و نیمچرخی زده و انگشتش را
به طرف او گرفته بود، بسیار بسیار پرخاشگرانه و جدی، نه مثل قبل، لطفش گم شده بود،
مرده و فراموش در تن.
از حمام به هال و از هال به اتاق خواب، آنجا که مهمترین
اتفاقها میافتد، که آدم آشکار میشود، شکار میشود، بیشتر از حمام، اگر عریان
باشد، پنهانتر از همه جا، اگر تنها باشد. اگر خاموش باشد، چراغ را روشن کند، اگر
بخواهد تنها بماند، فقط بخوابد، فقط بیدار بماند، لای ملافه، روی تخت، با یک کتاب،
بی کتاب خیره به دیوار، به سقف، به مرور حافظه، به گریز از حافظه، ماندن در خیرگیِ
حال، مشغول به هیچ، به دیوار، به سقف، به اکنون، اگر تنها باشد.
«سایز من اینجا چیزی هست»؟ کمد را باز کرده بود، صدایش نرم
شده بود، پذیرنده، آشتیخواه، آشتیاندود، لباسهای آویخته را نوازش میکرد، ایرما.
«اونا رو امتحان کن» گفتم و اینجا چه میکنم؟ آنجا چه میکردم؟ دیگر لباسهایش را
درآورده بود، خلاصه و دور از جمع شدن با بیرون، با ما، با من، یا مای من، ایرمای
من. لباسهای بهروز را نشان داده بودم. رضا و بهروز از بیرون اتاق نگاه میکردند،
وحشیهای محجوب، متجاوزان خیرخواه، نیکخواه، پایدار در دوستی، مُصر در دشمنی،
پافشار در دشمنی، برایت از جان دریغ ندارند، اگر از آنان باشی، برای از آنانشان از
جانشان میگذارند و جانِ دیگرانشان را میگذارند. بیرون رفتم، در اتاق را بستم و
جلوی در ایستادم، نگهبان، نه نگران. رضا با صدای پایین گفت: «حالیته داری چی کار
میکنی»؟ چیزی نگفتم، اگر میگفتم بدتر میشد. «میفهمی که این نباید بره بیرون»؟
میفهمیدم ولی دست خودم نبود. همه چیز همانطور اتفاق افتاده بود، رخ داده بود، حتا
واکنشهای خودم. گفتم که بیطرفم، سوییس، گاندی، ماندلا، مسیح. گفت: «نیستی، اگه
بودی حالا زنده نبود». راست میگفت. اگر زنده میماند میرفت، اگر میرفت برمیگشت
و دیگر نمیشد زنده نماند. راست میگفت. مرا چه به بیطرفی. بهروز بیطرف بود،
تنها نظارهگر، تنها شاهد بود، دست به شلوار، خشتکش را میمالید، آلتمالان از
تصویر حافظه و از تصورِ نزدیکی به حالِ آنسوی در. دیگر نه، دیگر وصال. در را باز
کردم، «فقط بهروز»، رو به رضا گفتم. بهروز هیکل کوچکش را از لای در سراند تو و در
را بستم. دست رضا را گرفتم و رفتیم روی کاناپه. تلویزیون را روشن کردم، انگار
نباشیم در جایی که نیست.
صدای بهروز بلند شده بود، زودتر از انتظار ما، دوباره ما، فقط
صدای او. تلویزیون را بلند کردم. تبلیغ شامپو بود. مردی که روی کت سیاه مردی که
شوره داشت آواز میخواند و فوت میکرد ولی شورهها نمیرفت، بعد یک قطرهی بزرگ
شامپو که آواز را قطع میکرد، شوره را محو میکرد، بعد برق مو که آغشته بود به صدای
زنی که حرف میزد، بعد صدای نالهی بهروز، نازک و گسیخته، دور، از اتاق، از اتاقِ
دور. رضا پیشانیش را با نوک انگشتهاش فشار میداد، مثل سردرد، و به صفحهی
تلویزیون نگاه میکرد که حالا پوشک بچه نشان میداد. پوشکها هم میتوانند آواز
بخوانند، با رنگهای شاد و بوهای بیبو، راضی و گهمال. وقت دلسوزی نبود. هرچقدر
هم که حق داشت، هرقدر هم که احساس میکرد بهش، به او خیانت شده، هر خاطرهی قدیمی
و قول و قرار رفاقت محکمی که داشتیم، باز این افتضاح به من مربوط نبود. اگر نظر من
مهم نبود، نباید مرا به اینجا میآورد، نبایست. خودش میتوانست هم بهتر تصمیم
بگیرد و هم بیمزاحمت عمل کند، اگر که مرگ زن برایش آنقدر مهم بود. چه دهان پرکن
بود مرگ زن، تا وقتی که از دهان خارج نشده، بیرون نشده بود، بینام و موجز، داستان
بلندِ دوواژهدار، دوواژناک، دوواژهاندود.
رضا سیگارش را روشن کرده بود. به وسط رسید، توی خاکستردان
ریخت. پرسیدم از کجا آوردی؟ سفال چارگوش با لعاب سبز، یک گوشهاش شکسته، فیلترهای
سفید مچاله از لبههایش در آستانهی بیرون ریختن. چیز مسخرهای بود. شیء مسخرهای
بود. گفت ایرما برایش خریده، از مشهد. گفتم خیلی رمانتیک است. گفت هر وقت نگاهش میافتد،
اگر یادش باشد، یادش میافتد، یاد ایرما، انگار ده سال گذشته باشد، انگار که
نیفتد. گفتم خیلی رمانتیک است لامصب. گفت اول نمیخواست دم دست بگذاردش، نه، اول
میخواست بشکندش، ولی نشکست، فقط گوشهاش پرید، بعد پشیمان شد، بعد اولش میخواست
یک کنار محفوظ نگهش دارد، بعد با خودش فکر کرد که اگر دم دست باشد چی. بعد دیگر
فکرش جلوتر نرفته، پیشتر نرفته. گفتم اوه. تلویزیون را کم کرد و راست نشست، به
جلو به طرف من خم شد: «منو دوست داری»؟
«تف به واژگانت، این مزخرفات چیه مرد گنده»؟
«جون رضا، من رفیقتم یا نه»؟
«اگه خودت نمیدونی، چیزی ندارم بگم».
«پس چه مرگته؟ چرا کار رو تموم نمیکنی؟ میدونی که من نمیتونم»؟
«پس توو حموم داشتی چه گهی میخوردی»؟
«دیدی که... تونستم»؟
«چرا فکر میکنی من میتونم»؟
بهروز در را باز کرد و بیرون آمد. صدایش قطع شده بود،
تصویرش آمده بود. چشمهاش سرخ و خیس بود، خیس نبود ولی سرخ بود. نوبت او بود که تلو
بخورد، منگ بزند و روی مبل بنشیند. کنار رضا نشست، بیطرف، باز هم بیطرف، همچنان
بیطرف. ولی حالا خیالم راحت شد. حالا اگر هم کاری بود، بیدردسر انجام میشد، میکردم.
کار را میکردم، یا تمام یا ناتمام، و بعد به آن فکر میکردم، نه خیلی بعد،
بلافاصله فکر میکردم و نتیجهاش برایم معلوم بود. فکرها با خاطرهها نمیآمیخت،
عروسی نمیشد، عزا نمیشد، وداع نبود، سلام نبود، اولین دیدار، آخرین بدرود نبود،
انتزاع نبود، میمرد و جایش را به روزمرههای عینی، عینناک، دیداراندود میداد و
تنهایی یک شیء بیجان میشد، اثاث خانه میشد، تزیینی، برای توجه نکردن، بیاعتنایی،
هر روز مقابل چشم و بیرون از توجه، هشیاری، بیرون از تاثیر، اگر کار را میکردم،
انجام میدادم، به انجام میرساندم.
ایرما روی زمین خوابیده بود. هنوز لباسهای بهروز را نپوشیده
بود، انگار هیچوقت خیال پوشیدن نداشته بوده باشد. گردنش نرم بود، خشک شده بود،
پوستش، خشک ضد خیسی، نه ضد نرمی. روی شکمش نشسته بودم. تمام مصدرها را استفاده
کردم، حتا ساختم تا کم نباشد. استقرار، استرداد، ارتداد، استمداد، استحصال، استنکاف،
احتمال، افتتاح، استخراج و امتنان، و نیز، فرشتهها با لباسهای نیلی، پوشیده در
آسمان و صورتهای سفیدِ پنهان در ابرها، کناررونده و گریزنده و دورشوان و کوچکشوان
و همزمان، در عین حال، همچنان، نرممانا، گرممانا و همانجا، همان زمان، همان آن،
ماهیهای رنگبسیارِ اقیانوسی در رود خاکستریْ جوشان، گیرافتاده و نفسزنان و ناتوان
از گذر از خرده آبگینههای آبگونِ دیوارهشده، در عوض، بهجای آن، انگار، گویی،
پندار، سرگردان، رَمان، بالاپران در همان آبِ شیرمان. همچنین، همچنان، همسان، ماهیها،
ماهیها، ماهی، بوتههای دریایی در موجها دوان، به زمین تاریک خوران و به آب
غبارناک پرتابشوان و آنقدر به تناوب در راه هم روان، پویان، غلتان در اعماق سختجان
که در غبار، از غبار، خودِ غبارشوان. دیگر امیدی نباد و بر باد، لجن خالی از رنگ شوان،
دریا خشک، آسمان خاموش و ماهی در آستانهی انقراض، نزدیک آغوش، نزدیک خواب. گلویش در
پنجههایم گرفتار و فشارْ شدید تا کمرنگی و مرگرنگی و ناپدیدی، از خاطر دور، بهسوی
نیستی، بینفسی و امحاء.
برخاستم، حوله را برداشتم و به حمام رفتم.
No comments:
Post a Comment