Monday, December 08, 2014

2+2=7

.
خیلی از کارها، گفته‌ها، شنیده‌ها، نوشته‌ها و خوانده‌های سالهای دور یا نزدیکم را به‌خاطر ندارم. اگر مرا بشناسی و در این یا آن سالها مرا دیده باشی، در حضور هم بوده یا سابقه‌ی ساعتها مکالمه از دور داشته باشیم، ممکن است خیلی چیزها، جزیی و کلی یادت باشد، ولی من همان‌ها و خیلی‌های دیگر مثل فکرها و برداشت‌هایم را به‌یاد ندارم. در مورد این کتاب هم یادم نیست چطور به دستم رسید و چطور بیرون رفت. احتمال‌ها کم نیستند ولی معدودند. از میانشان پررنگ‌ترین و اگر نشد دسترس‌ترینشان را می‌گزینم.
  
1- راوی:
قطعش رقعی یا وزیری بود، جلدش سخت با زمینه‌ی لاجوردی یا کرمی و روکش‌دار. احتمالن طرح جلد نداشت و عنوان با فونت فانتزی بالا یا پایینش بود. نامش می‌توانست «برگزیده‌ی داستان‌های عاشقانه» یا «مجموعه داستان‌های کوتاه از نویسندگان اروپایی» یا «چند داستان کوتاه برای جوانان» باشد. احتمال ضعیفی هست که همه‌ی داستانها را یک نفر نوشته باشد یا سه نویسنده هر کدام سه‌چار داستان نوشته باشند، چون تعداد داستانها زیاد نبود. تعداد صفحات بین 150 تا 300 صفحه بود. برگهایش نرم‌تر از برگهای معمولی بود و رنگشان به زردی می‌زد. بوی شیرین چوب مانده و مخلوطی از عطرهای قدیمی یا یک عطر خاص از شخصی نامعلوم یا فراموش‌شده می‌داد. فونتش درشت بود یا معمولی ولی ریز. غلطنامه نداشت و اگر داشت فراموش کرده‌ام. قطعن خط‌خوردگی یا علامت با خودکار و مداد یا در صفحه‌ی اول یا آخرش یادداشت تقدیم یا تاریخ خریدن نداشت. تاریخ چاپ دهه‌ی سی تا پنجاه شمسی بود و پنجاه محتمل‌تر است، چون به‌وضوح به‌یاد دارم که این فکر از سرم گذشته بود که این کتاب با مضمونش الان (زمانی که کتاب را در اختیار داشتم) قابل چاپ نیست و قدیم قابل چاپ بوده است یا شاید تصور و خیالات بعدی من بود و ممنوع نبود. اول تا سوم راهنمایی بودم. دوم راهنمایی محتمل‌تر است. تازه کرک‌هایی پشت لبم سبز شده بود و نگرانم می‌کرد و فکر می‌کردم زودتر از همسالانم بزرگ شده‌ام و نباید می‌شدم یا کتابی ترسناک درباره‌ی خودارضایی خوانده بودم. قدکشیده و لاغر بودم یا درحال لاغر شدن. ساعد و بازوهایم باریک بود یا خیال می‌کردم و آرزو داشتم درشت‌تر می‌بود. تا جایی که می‌توانستم از سلمانی دوری می‌کردم. کنار موهایم بلند شده بود و هیچ مدل خاصی نداشت، فقط به کنار شانه می‌شد، به نظر خودم بد نبود ولی بزرگ‌ها خوششان نمی‌آمد، ولی توبیخ نمی‌شدم چون مدل خاصی نداشت. هنوز عینک نداشتم، چون چشمم ضعیف نشده بود. یک شلوار جین مشکی داشتم که هر روز می‌پوشیدم، آن‌قدر که رنگش رفته و پاچه‌هایش ریش شده بود. همیشه کفش چرمی می‌پوشیدم که مشکی یا قهوه‌ای، بنددار و یک بار سگک‌دار بود، کفش ورزشی‌ام مخصوص زنگ ورزش بود. بالاپوش‌هایم را جز یک پیراهن سبز که چند سال پوشیدم به‌یاد ندارم. یک پالتوی گشاد هم بود که مال من نبود و توی کمد پدرم پیدا کرده بودم که نمی‌پوشید که بعضی عصرهای زمستان می‌پوشیدم و بیرون می‌رفتم.
2- پیرنگ اول:
در کتابْ دوم، سوم یا چهارم بود. نام راوی احتمالن آلن بود که پیر بود و با زنش استلا (یا الیزابت) زندگی می‌کرد و جوانیش را به‌خاطر می‌آورد، شاید با شیئی که در اتاق خواب یا لای خرت و پرت‌های انبار پیدا کرده بود و به احتمال قوی بعد از مردن استلا (یا الیزابت). وقتی مدرسه را تمام کرده بود، منتظر ورود به دانشگاه، یک روز تابستان با دوستانش به ییلاق رفتند. در دهی یک اتاق از یک خانه‌ی دوطبقه اجاره کردند که صاحب خانه طبقه‌ی پایین یا بالا بود. یک پسر خردسال و یک دختر داشت. اسم دختر یادم نیست. می‌تواند نانسی یا ماری باشد ولی مطمئنن بسیار زیبا بود و قلب احتمالن آلن را به تپش می‌انداخت و چشمهایش آبی یا سبز بود و موهایش طلایی یا روشن. اولین بار قلبش طوری تپیده بود که شب خوابش نبرده بود. دوستانش به شهر برگشتند ولی او ماند. هر روز کتابی برمی‌داشت یا برنمی‌داشت و به زیر درختی که نزدیک و در دید خانه بود می‌رفت. نانسی یا ماری با برادر کوچکش هم گاهی می‌آمد. احتمالن آلن دوست داشت ساعت‌ها به نانسی یا ماری نگاه کند و وقتی اشتیاقش بیشتر شد که از زبان برادر کوچک شنید که نانسی یا ماری شبها برای احتمالن آلن دعا می‌کند. یک روز به نانسی یا ماری گفت که می‌داند او برایش دعا می‌کند و صورت نانسی یا ماری سرخ شد و احتمالن آلن را بوسید یا احتمالن آلن او را بوسید، چون نمی‌توانست مقابل سادگی او مقاومت کند. ممکن است تا بوسیدن چند روز طول کشیده باشد یا همان‌جا بی‌مقدمه بوده، ممکن است طولانی بوده باشد یا کوتاه، همان یک بار باشد یا مکرر، مبسوط و کامل شده باشد یا معصومانه مانده باشد. معصومانه یا معصومیت یا معصوم قطعن به زبان راوی یا همان احتمالن آلن به‌قرار توصیف جاری شده بود. احتمالن آلن عاشق شده بود و نانسی یا ماری هم. احتمالن آلن می‌خواست دانشگاه را رها کند و تا ابد پیش نانسی یا ماری بماند یا می‌خواست او را با خودش به شهر ببرد. معلوم نیست چطور شد که به شهر رفت، احتمالن برای گرفتن مدرک یا نمره‌هایش. آنجا خواهر یکی از دوستانش را دید: استلا (یا الیزابت). بلندقد با چشمهای میشی یا قهوه‌ای و موهای مشکی یا خرمایی. ساق پایش به‌وضوح قطعن کشیده و خوش‌حالت بود. احتمالن آلن دوباره عاشق شد یا نشد ولی آن وقت نمی‌توانست جای دیگر یا کس دیگری را به‌خاطر بیاورد. با استلا (یا الیزابت) ازدواج کرد و درسش را تمام کرد (یا بالعکس اول درس بعد ازدواج) و شغلی پردرآمد پیدا کرد و وقتی داستان را تعریف می‌کرد احتمالن آلن قطعن ثروتمند و دلتنگ بود.
3- پیرنگ دوم:
این یکی آخرهای کتاب بود یا وسطهایش. راوی مردی از طبقه‌ی متوسط و مجرد بود که در یک پانسیون زندگی می‌کرد. شبی به یک مهمانی دوستانه دعوت شد. جو دوستانه بود و همه می‌خندیدند، احتمالن از مستی. راوی زودتر بیرون آمد چون حالش خوب نبود یا احتمالن فقط مست بود و زودتر بیرون نیامده بود. موقع بیرون رفتن از دوستانش خواست که یک یا ده یا صد پوند یا مارک یا فرانک به او بدهند، چون در همان مهمانی قمار کرده بود یا کیف پولش را جا گذاشته بود. یکی از دخترها با خنده به او یک اسکناس یک یا ده یا صد پوند یا مارک یا فرانکی داد و او بیرون رفت. هوا قطعن سرد بود و قطعن دیروقت، چون زنی که روی پل خالی به رودخانه خم شده بود پالتو پوشیده بود. راوی فهمید که زن چه قصدی دارد، بازویش را محکم گرفت و به کنارش کشید. صورت زن از اشک خیس بود یا احتمالن فقط چشمهایش سرخ و خشک بود. احتمالن کم‌حرف بود یا من مکالمه و داستانش را به‌یاد ندارم. ولی قطعن زن بی‌اختیار به آغوش راوی آویخته بود. راوی پرسید خانه‌اش کجاست و زن جایی نداشت که برود. راوی نمی‌توانست زن را پیش خودش ببرد، چون در پانسیون ورود مهمان یا مهمان زن ممنوع بود. باید زن را به مسافرخانه یا هتلی ارزان می‌برد، چون یک یا ده یا صد پوند یا مارک یا فرانک بیشتر نداشت. در مسافرخانه یا هتل ارزان بسته بود. راوی چند بار در زد تا پیرمردی در را باز کرد. پول راوی کم بود یا نبود، قول داد فردا بقیه‌اش را برای پیرمرد بیاورد یا لازم نبود قول بدهد چون پول کافی بود. زن موقع خداحافظی از راوی تشکر کرد و احتمال دارد که تشکر نکرده باشد و از او خواسته باشد که فردا حتمن بیاید پیش او. راوی احتمالن پیاده به پانسیون برگشت و شب را خوابید چون بعید است که بیدار مانده باشد، هرچند اگر بیدار مانده باشد هم کسی نمی‌تواند به شخصیتش ایراد بگیرد. صبح یا ظهر روز بعد راوی به مسافرخانه یا هتل رفت. زن آنجا نبود. پیرمرد گفت که زن را بیرون کرده و اسکناس یک یا ده یا صد پوند یا مارک یا فرانکی را نشان راوی داد. یک کاغذ تبلیغاتی بود که یک طرفش نقش یک یا ده یا صد پوند یا مارک یا فرانکی داشت و راوی دیشب آنقدر مست بوده که نتوانسته متوجه شوخی دوستانش شود. راوی در آخر یا به احتمال قوی در ابتدای داستان گفته بود که گاهی چیزهای خیلی کوچک و مسخره می‌تواند سرنوشت آدم را تغییر دهد، نقل به مضمون.
4- پیرنگ سوم:
این یکی را موقع نوشتن بخش قبل به‌یاد آوردم. کامل و بسته به‌یاد ندارم و شک کوچکی هم در میان است که جایی دیگر خوانده باشمش. راوی مردی نسبتن فقیر یا نه فقیر و نه ثروتمند بود که مجرد بود و با زنی مراوده داشت و می‌خواست با او ازدواج کند. زن تن‌فروش بود یا قبلن بود که راوی بعد از تصمیم ازدواج متوجه شد یا از قبل می‌دانست. راوی قطعن با زن ازدواج نکرد. ممکن است قسمتهای دیگری را که مهم‌تر از این‌ها و بسته به کشمکش داستان بوده فراموش کرده باشم.
5- نظرگاه:
سوم شخص بودن داستانها منتفی نیست، هرچند بسیار دور از ذهن است. راوی اول‌شخص آدمی عادی است در یک دنیای واقعی که اصرار بر واقعی بودن داستانش دارد. او خاطره‌اش را خودش تعریف می‌کند تا لازم نباشد شخص سومی در میان باشد، چون شخص سوم معمولن داستان خودش را می‌گوید نه او را و درنتیجه او دستاویز می‌شود و از واقعیتی که قرار بود در آن باشد فاصله می‌گیرد، چون آن واقعیت برای خوانندگان و نویسنده بسیار مهم است یا اگر خواننده‌ای داستانی را آنقدر می‌خواند و می‌اندیشید که خود را جای راوی بگذارد و روایتش جزیی از حافظه و خاطره‌ی او شود، لازم و لذتبخش بود که هنگام اندیشیدن و بازگویی ذهنی اول‌شخص باشد یا اینکه فرض من از اساس غلط است و برعکس، آنقدر در حافظه‌ام مانده که اول‌شخص بودنش لازم و قطعی شده است. تازه اینها را بدون رویاهای خواب یا روزانه‌ی چندین ساله‌ام در نظر گرفته‌ام. 
6- رویدادگاه:
اروپا ولی کدام کشور یا کشورها؟ شهرها، زبان یا زبان‌ها و از این‌ها مهم‌تر زمانش کی بوده؟ طبیعی‌تر بود اگر راوی پل می‌خواست درشکه بگیرد ولی با پانسیون یا زن تن‌فروش یا دانشگاه جور نمی‌شود. نمی‌توانم مطمئن باشم که در چه حالی این فکرها به ذهنم آمده. احتمالن همان وقتی که کتاب را می‌خواندم که نمی‌دانم کی و کجا بوده، زمان و مکان آنقدر مهم نبوده که درخاطرم بماند. می‌توانم حدس بزنم؛ طبقه‌ی اول، روبروی تلویزیون خاموش و پرده‌های باز رو به حیاط وقتی بعدازظهرها از مدرسه برمی‌گشتم و تنها بودم، یا تابستان، عصر که برادرم بیرون بود و من تازه از فوتبال یا ولگردی برگشته بودم یا خیلی پیشتر وقتی شهرستان بودیم و ظهرها به زیرزمین خانه‌ی پدربزرگم می‌رفتم و لای کتابها لول می‌خوردم.
7- تم:
داستانهای عاشقانه برای مخاطبان عام و بیشتر جوان و کم‌خوان تا لذت ببرند، عبرت بگیرند، افسوس بخورند و این مفهوم مقدس را همواره به‌یاد بیاورند، آنان که سوز عشقهای سوزناک را چشیده‌اند یا نچشیده‌اند و دلشان می‌خواهد بچشند یا آنان که بزرگ‌ترین لذتشان خود لذت است و این یادآوری مقدمه‌ای است برای چشیدن لذت‌های تازه‌تر یا آنان که هیچ‌وقت نمی‌توانند این دو را از هم جدا کنند، لذتشان عذاب است یا عذابشان لذت. یادم است نه‌چندان بعدها که کمی بزرگتر شدم و دستم به رمانهای کلاسیک و مدرن رسید، خواندن و مسحور شدن سابقم را نشانه‌ی سطحی بودن و کم‌سوادی و بی‌تجربگی‌ام می‌دانستم، زمانی که داستایفسکی لذت‌بخش و شوق‌آفرین بود و پروست ملال‌‌آور و سنگین. این خفیف کردن در سال‌های بعد جنبه‌ی دیگری هم داشت. زمانی که از آداب مرسوم کناره‌گرفته بودم و عقاید تازه، متغیر و شخصی‌ام مذهب‌های جدیدم بودند. این کتاب در هیچ‌کدامشان ارجی نداشت و مثل گناهی از سر نادانی بود، افتادن به دام شهوات در لباس ارزش‌های احساسات‌گرا و پست شدن روح، گناه بزرگ و نابخشودنی ماضی که بهتر است از خاطر زدوده شود.
8-  مخاطب:
در مورد خریدار دو احتمال وجود دارد که از بقیه پررنگ‌ترند و هیچکدام به دیگری برتری ندارند. لیلا یا مریم یا زهره از کردستان یا کرمانشاه آمده بود و چند روز مهمان ما بود و کاری داشت مثل دادگاه طلاق یا نوبت دکتر یا مشاوره‌ی ازدواج که با مادر یا خاله‌ام روزها بیرون می‌رفتند و ظهر یا شب برمی‌گشتند و چیزی به من نمی‌گفتند یا به پدرم هم نمی‌گفتند یا اینکه گفته‌اند و یادم رفته. دانشجو یا فارغ‌التحصیل بیست تا بیست و چهار ساله بود یا تازه قبول شده بود. یک آلبوم کوچک عکس داشتم که رویش عکس دختربچه‌ای با موهای نارنجی و چتری یا گربه‌ای با صورت سفید و بزرگ که کادر را پر کرده و پشتش عکس یک باغ یا پارک بود که مرد و زنی ایستاده همدیگر را می‌بوسیدند. این آلبوم را خیلی پیشتر خاله‌ام به من داده بود یا همان وقت لیلا یا مریم یا زهره داده بود. احتمال خاله‌ام بیشتر است، چون لیلا یا مریم یا زهره درباره‌ی عکس مرد و زن با خنده گفت که کار بدی می‌کنند و احتمال نخندیدنش از خنده‌اش بیشتر است و اگر خودش داده بود با خنده می‌گفت. لیلا یا مریم یا زهره شبیه روناک یا یک اسم سخت کردی بود که او هم از من خیلی بزرگ‌تر بود و وقتی چند سال پیش که خیلی کوچک‌تر بودم یک شب تابستان در حیاط بزرگ خانه‌شان در سنندج با بچه‌های دیگر ردیف دراز کشیده بودیم، ستاره‌ها زیاد و پیدا بودند و روناک یا یک اسم سخت کردی درباره‌ی ستاره‌ها حرف‌های معنادار و عمیقی گفت که یادم نیست ولی روناک یا یک اسم سخت کردی احتمالن از آرزو و تنهایی گفته بود. خواهر و برادر زیاد داشت و پدرش مو و ریش بلندی داشت و موقع نماز دست‌هایش را به سینه می‌گذاشت و در یک عکس وسط یک جمع موهایش را باز کرده و چشمانش را بسته بود و پیشانیش از عرق می‌درخشید. ثروتمند نبود یا احتمالن فقیر بود. چون پفک و بستنی نداشتند و در یخچال خانه‌شان هیچ خوردنی پیدا نمی‌شد مگر ماست کیسه‌ای که زیاد بود. روناک یا یک اسم سخت کردی ماست‌ها را از کیسه یا یک پارچه رد می‌کرد و ماست کیسه‌ای و غلیظ می‌شد و همیشه با نان یا بی‌نان می‌خوردیم. لیلا یا مریم یا زهره اخلاقش با روناک یا یک اسم سخت کردی فرق داشت ولی ظاهرشان شبیه بود. هر دو موهای بلند سیاه داشتند و لاغر بودند و صورتشان لاغر بود و شلوار راحتی کوتاه آبی کمرنگ می‌پوشیدند و تاقباز می‌خوابیدند و از من خیلی بزرگتر بودند و بی‌پول و از کردستان بودند یا نبودند. احتمال دارد لیلا یا مریم یا زهره کتاب را به من داده باشد که بخوانم و یادش رفته باشد از من پس بگیرد یا به من هدیه داده باشد یا من کتاب را به او داده باشم و او خوانده باشد و خوشش نیامده باشد یا لپم را کشیده و گفته باشد ای ناقلا از این کتاب‌ها می‌خوانی یا فقط خوشش آمده باشد به این شرط که عکس آخر آلبوم بد باشد.       
یک یا دو سال قبل چند خانه آن‌طرف‌تر می‌نشستیم. آن خانه حیاط نداشت یا داشت، چون ما طبقه‌ی دوم یا سوم بودیم. مستاجر طبقه‌ی دو یا همکف زن و شوهری بودند که یک پسر خیلی کوچک داشتند. مرد استاد دانشگاه یا مربی موسسه‌ی زبان بود یا کار دیگری هم داشت و از زن خیلی بزرگتر بود یا کمی بزرگ‌تر. زن شاگردش یا همکار سابقش بود یا نبود و فقط یک جای دیگر با هم آشنا شده و ازدواج کرده بودند. مرد سبیل داشت و موهایش کمی ریخته بود یا زیاد ریخته بود و عینک داشت یا نداشت. زن روسری داشت و شبیه فروغ فرخزاد بود یا نبود. مرد فرار کرد و رفت خارج چون مشکل قانونی یا امنیتی یا مالی داشت یا مشکلی نداشت و فقط برنامه‌شان بود که اول او برود و بعد زن و پسرش به او ملحق شوند. چند ماه گذشت و زن از مرد خبر نداشت یا داشت و فقط می‌گفت که ندارد. مالک خانه خانم جلالی یا جمالی بود که می‌خواست زن را بیرون کند، چون به‌جای اجاره از پول پیش برداشته بود و حالا پول پیش هم تمام شده بود یا داشت تمام می‌شد یا چون می‌گفت مرد می‌آورد و در اتاق‌ها چند تخت گذاشته و جلالی یا جمالی رفته بود و از زن شکایت کرده بود یا قطعن بهانه‌اش این بود که زن را بیرون کند. در همان روزهایی که ما به چند خانه آن‌طرف‌تر منتقل شدیم یا خیلی بعدتر زن از آن‌ خانه اسباب‌کشی کرد و یک روز دیدم چند کارتن کتاب وسط هال خانه‌ی جدیدمان است یا در دو مرحله یکی پیش از اسباب کشی ما و یکی پس از آن کتابها را داده بود، چون کتابها مال شوهرش بود یا پیش اقوامش رفته بود و نمی‌توانست همه چیز را ببرد یا نمی‌خواست یاد مرد بیفتد. آن کتابها با کتابهای کتابخانه‌ی پدر و مادرم فرق داشت. بیشتر رمان و شعر بود یا مادرم آنها را جدا کرده بود. در کتابخانه‌ی ما پیش از این بیشتر کتابهای فنی و مهندسی یا عربی یا مذهبی یا شعرهای کلاسیک یا داستانهای عرفان غربی یا ایرانی یا متن‌های کهن یا ادبی بود. الیور تویست، دن کیشوت، تسخیرشدگان، آزردگان، داستان غم‌انگیز و باور نکردنی ارندیرا و مادربزرگ سنگدلش، توفان برگ، گروگانگیری، نان و شراب، خرمگس، امید بشر، قربانی، شکست‌ناپذیر، مردان بدون زنان، زمین سوخته، سووشون، سال بلوا، سرگذشت کندوها، میرزا، نوبت عاشقی، پاییز در زندان، بهترین امید، تولدی دیگر، زاده‌ی اضطراب جهان، سنگ آفتاب، ما بسیاریم، طلا در مس، ای سرزمین من، من گم شده بودم، در صحنه می‌مانم، سفر مصر و وضعیت آخر فقط بخش کوچکی از کتابهایی بود که توی کارتن بودند یا کنار کتابخانه روی هم چیده شده بودند.
9- گم کردن
عقاید آدم ممکن است عوض شود، نگاهش به جهان تغییر کند و چیزهایی را کنار بگذارد که زمانی دوست داشته، ولی خاطرات با تمام تحولشان در مرور زمان، تغییر چندانی نمی‌کنند. زمان کتاب خواندن من این روزها خیلی کمتر شده. آنقدر کتابها را نیمه و نخوانده گذاشته‌ام که دیگر انتخاب نمی‌کنم. شب موقع خواب یکی را برمی‌دارم و چند صفحه را نگاه می‌کنم تا خوابم ببرد. چند شب پیش یک کتاب قدیمی دیگر را برداشتم. دنبال قسمتی می‌گشتم که گردن یکی از شخصیت‌ها بوی صابون می‌داد. پیدا نکردم و خوابم برد. بعد از سه شب فهمیدم که ابتدای کتاب نبوده و وسطها بوده. دلیل دیگری هم بود که آن شب و شب‌های بعد کتاب را دنباله‌دار و کامل خواندم. می‌خواستم مثل روزهای چهارده سالگی دوباره زندگیم متحول شود. ترجمه‌اش بد بود و مضمونش را دوست نداشتم چه رسد به طرز روایت و شخصیت‌پردازی. خیلی پشیمان شدم. یکی از خاطرات خوبم از میان رفته بود. دیگر نمی‌توانستم بگویم که این کتاب یکی از بهترین خوانده‌هایم بوده، ولی هنوز می‌توانم بگویم یکی از موثرها بوده، در جهنمی که آن روزها بودم چطور دستم را گرفته و بیرون برده. در این چند روز مدام به کتابهای سابق فکر کرده‌ام، یکی همین «برگزیده‌ی داستان‌های عاشقانه» یا «مجموعه داستان‌های کوتاه از نویسندگان اروپایی» یا «چند داستان کوتاه برای جوانان» بود. ممکن است بیهوده طرد شده باشد یا خیلی ساده خودش گم شده باشد. به‌هرحال اینجا نیست و حالا نمی‌توانم صفحاتش را ورق بزنم. آن یکی را هم گم کرده بودم، ولی نامش را به‌یاد داشتم و چند سال بعد خریدمش، ولی نام «برگزیده‌ی داستان‌های عاشقانه» یا «مجموعه داستان‌های کوتاه از نویسندگان اروپایی» یا «چند داستان کوتاه برای جوانان» را نمی‌دانم که دنبالش بگردم. وانگهی، احتمالن دیگر چاپ نشده. کتابی بسیار مهم که از میان نه‌تنها کتابهای من که دیگر کتابهای فارسی غایب شده. این گم کردن تنها موردی است که حتا حدس هم نمی‌توانم بزنم. آن را به کسی داده‌ام یا کسی برداشته یا دور انداخته‌ یا جا گذاشته‌ام.
.
.

.

No comments: