Sunday, November 30, 2014

2+2=6


دو ساعت به خیالم بیست دقیقه بود و حالا تمام شده بود. کمالی گفته بود برگه بالا. خودش هم ایستاده بود و برگه‌های جواب را روی میز آهنی دسته می‌کرد. سالن خالی شده بود. فقط من بودم و صندلی‌ها و باد کولر که به پس سرم می‌خورد. با این‌حال عرق کرده بودم، بوی ترش و سیاه هنوز زیر گلویم بود، گلویم خشک بود و موهای سرم می‌خارید. رفتم سمت میز و برگه را به کمالی دادم. آن را گرفت و روی برگه‌های دیگر گذاشت. شلوارش هنوز نم داشت، بوی گلاب امامزاده‌اش توی دماغم پیچید. یک سال تمام دینی درس داده بود. حالت خوبه اردستانی؟ بله آقا، خوبم. خودت می‌تونی بری؟ بله آقا. لااقل کتش تمیز مانده بود. همان شلوار را می‌انداخت توی لباسشویی، جدا از لباسهای دیگر. باید می‌گفتم که با لباسهای دیگر نشوید. شاید هم خودش می‌دانست. از بوی دهانم می‌فهمید. ایستاده بودم و مثل عقب‌مانده‌ها نگاهش می‌کردم. گفتم حلالم کنید آقا. مهم نیست اردستانی جان، چیزی نشده که، پیش می‌آد. قدمهاش صدا داشت. قدمهای من نداشتند. اگر این بار هم بالا می‌آوردم، دیگر ولم نمی‌کردند. کسی را مجبور می‌کردند که بیاید و مرا ببرد. از این بچه خبر دارید دیشب کجا بوده چی خورده؟ توو اتاقش بوده. مهتابی‌های سقف راهرو را مثل عصر روشن کرده بودند. ظهر بود. کمالی رفت به طرف دفتر مدیر. می‌شلید و شانه‌ی کتش کج بود. به ما بیشتر سر بزن آقای اردستانی! روحش خبر نداشت. نمازخانه را می‌گفت. سال بعد را می‌گفت چون امسال تمام شده بود. صدای قدمهایش تمام شد.
.
بیرون آفتاب چشمم را زد. همه چیز یک لحظه سیاه شد و آرام آرام به کمرنگی و روشنی برگشت. حیاط کوچک بود، به اندازه‌ی یک زمین بسکتبال. دو طرف سبد بسکتبال، دو طرف دروازه‌ی فوتبال. دروازه‌ی دورتر تور داشت. وقتی بقیه بودند پا به توپ نمی‌زدم. حالا توپ هم نبود. دورخیز کردم و با آخرین زورم ضربه زدم. به تیر دروازه خورد و از آنجا به پنجره‌ی توالتها و از آنجا به شیر آبخوری که چکه می‌کرد. شیر چکه می‌کرد. یک گربه‌ی سفید روی دیوار ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. وسط راه رفتنش متوجه من شده و نگاهش به من ثابت شده بود. توپ هنوز پشت سرم توی هوا ایستاده بود. به‌طرف آبخوری رفتم. شیر را باز کردم و سرم را زیرش گرفتم. زیر گردنم خنک شد و بوی تند بیشتر به دماغم پیچید. پیرهنم خیس شد. توپ را گرفتم و به سبد بسکتبال انداختم. نگاه نکردم و از در بیرون رفتم، با خیال به سبد رفتنش، به تور پیچیدنش، پایین آمدن و زمین خوردنش، و از در بیرون رفتم. اول صدای خشکشویی سر کوچه را شنیدم، بعد بخارهایش را دیدم و بعد مهران پشت بخارها ایستاده بود. چرخیدم که از طرف دیگر کوچه بروم. صدای قدمهاش آمد. تندتر رفتم. قدمها تندتر شدند. دویدم و دوید. دستش شانه‌ام را گرفت، بعد یقه‌ام را. یقه‌اش را گرفتم؛ چشم توو چشم. خجالت نمی‌کشی الدنگ؟ مطمئن نبودم. به صورتش دست زدم. زبر شده بود ولی خودش بود. نفسش به صورتم می‌خورد. انقد مرد نیستی یه سلام بکنی بگی اینجا چه غلطی می‌کنم؟ ول کن بابا. ول کرد. خب، چه غلطی می‌کنی؟ خاک توو سر جاکشت کنن. حالا کجا می‌ری؟ پشتش را کرده بود و داشت می‌رفت. وایسا بینم. دنبالش رفتم. یک کوله‌ی بزرگ سیاه پشتش بود. درشت شده بود. شانه‌ها، بازوها، گردن، قدش هم بلند شده بود. فردا امتحان دارم، وقت ندارم، زود بنال بینم چته. چی داری فردا؟ جبر و احتمال. این که خوراکته. آره، فقط باید چن ساعت بپزه دم دلم نمونه. ته سلسبیل بودیم. خیابان خلوت بود. آفتاب رفته بود و ابرها پیدا شده بودند. خیابان خلوت بود. گفت کارش چند ساعت طول می‌کشد. گفتم عیب ندارد. رو به بالا می‌رفتیم. اگر حال و اوضاعش را می‌پرسیدم، حرف به جاهای مسخره‌ای می‌کشید که معلوم نبود کی تمام شود. باید سکوت می‌کردم تا خودش شروع کند و امیدوار می‌بودم که زودتر حرف بزند. آستینش را بالا زد. مثل جای زخم چندساله، یک خراش بی‌رنگ روی بازوی چپش بود. نظرت چیه سیک ماخ؟ خربازو شدی قورمنگ، کجا بدنسازی کردی؟ آستینش را برگرداند و روبرو را نگاه کرد. چند ثانیه طول کشید که دوباره حرف بزند. حسودیت می‌شه؟ حسودی داره این؟ نیگا کن. دوباره ایستاده و این بار پایین تی‌شرتش را کنار زده بود. چند خط دیگر، بزرگتر، روی شکم و پهلو. بعد دستش را جلوی صورتم باز کرد. یکی هم کف دستش. کی خودتو به قمه دادی؟ قمه نیس. جون قورمنگ بگو کجا آش و لاشت کرده‌ن؟ کار کسی نبود. کار خودش هم نبود. خواب دیده بود. توی خواب پیش پدرش نشسته بود و با هم حرف زده بودند. پدرش عوض شده بود، موهای سرش سفید سفید بود و دستهایش با یک زنجیر درشت بسته بود و مهران مطمئن شده بود؛ زنجیر بود ولی هنوز پدرش بود. موقع خداحافظی دست داده بودند، دست پدرش نرم و کوچک شده بود و گفته بود هوای مادرش را داشته باشد. گفته بود و مهران همان وقت به جای او صورت مادرش را دیده بود، مادرش هنوز زنده بود ولی مهران نمی‌دانست کجاست، هنوز خداحافظی نکرده بودند و پدرش عوض شده بود و مادرش بود. می‌دانست دارد خواب می‌بیند، مطمئن‌تر از حالا که نمی‌دانست چقدر بیدار است. پدر مهران مرده بود، موقع سلام به بازوی مهران دست گذاشته بود، چون وقتی زنده بود هیچ‌وقت نمی‌گذاشت، وقتی بیدار بود نمی‌گذاشت. وسط حرفهایشان پرسیده بود که ورزش می‌کند و چند ضربه به شکم مهران زده بود و زنجیرها صدا کرده بود و هنوز مرده بود و مهران به روی خودش نیاورد که دردش آمده. وقتی بیدار شد، حالش خوب بود ولی هنوز درد داشت. وقتی بیدار شده بود حالش خوب بود ولی شکم و دست و بازویش این شکلی بود. سر سپه بودیم. باران گرفته بود. گفتم که خیلی وقت است از این چیزها سردرنمی‌آورم. گفت که بالاخره بهتر از او می‌فهمم. اشتباه می‌کرد. نمی‌خواست چیز تازه‌ای بگویم، فقط می‌خواست جای مادرش را نشانش بدهم. چند سال پیش، وقتی مادرش از پیشش رفته بود، یک بار توی بهبودی دیده بودمش، رفته بود توی یک ساختمان. دنبالش رفته بودم. پرواز کرده بودم. آن‌وقت‌ها می‌توانستم. دستهایم را باز می‌کردم، بلند می‌شدم و عمودی بالا می‌رفتم، بعد می‌خوابیدم روی هوا، دیگر بال نمی‌زدم، بالای پشت‌بام‌ها، همه زیر بودند و سریع رد می‌شدند و من شناور می‌شدم. رفته بود توی یک آپارتمان. یک مرد در را برایش باز کرده بود. شکم مرد بزرگ بود و عینک داشت. از در رد شده بودم. آن‌وقتها می‌توانستم. از در و دیوار رد می‌شدم. هیچ حسی هم نداشتم. مثل مانع خیالی فقط جلوی چشمم بودند،‌ بعد از رد شدن انگار هیچ‌وقت نبوده‌اند. کنار مرد نشستم. مرا نمی‌دید. آن‌وقت‌ها می‌توانستم. مادر مهران توی اتاق‌خواب بود. شب بود. مرد داشت می‌نوشت. پایش را گذاشته بود روی میز و خودش روی مبل نیم‌لم داده بود. جورابش روی قوزک پا جمع شده بود. هر کاغذی را که تمام می‌کرد کنار دستش می‌گذاشت. منتظر بودم ببینم کنار مادر مهران می‌خوابد یا نه. دقیقه‌ها می‌گذشت و یک جمله می‌نوشت. دقیقه‌ها می‌گذشت و همان جمله را خط می‌زد. حوصله‌ام سر می‌رفت، حوصله‌ام سر رفته بود. به گوشه و کنار خانه رفتم، آشپزخانه، کابینت‌ها. یخچال سرد و تاریک و خالی بود. چند تا میوه‌ی مانده و یک بسته لواش خشک‌شده. به اتاق رفتم. مادر مهران توی تاریکی دراز کشیده بود ولی بیدار بود. مدتها خیره ماند به پرده‌ی بسته‌ی پنجره. آرام و منظم نفس می‌کشید و اثری از خستگی به صورتش نبود. برگشتم پیش مرد. کاغذها را نزدیک صورتش گرفته بود. عینکش را برداشته بود. چشمهاش چروکیده و پف‌دار بود. وقتی کنارش نشستم، یک‌لحظه سرش را بلند کرد، انگار متوجه من شده باشد. می‌دانستم که نمی‌تواند. دوباره مشغول نوشتن شد. به دستش نگاه نکردم، فکر می‌کردم اجازه ندارم نوشته‌هایش را بخوانم، ولی خیلی دوست داشتم بخوانم، ولی نخواندم. آخرسر بلند شد، چراغها را خاموش کرد و به اتاق رفت. گوشه‌ی پتو را که زیر مادر مهران رفته بود، درآورد و روی خودش کشید. آن‌وقت‌ها مهران نمی‌خواست چیزی بداند، ولی حالا به‌دقت گوش می‌داد. گفتم حالا دیگر نمی‌توانم. گفت فقط می‌خواهد آن خانه را پیدا کند. اگر پیدا نمی‌شد نگفت می‌خواهد کجا برود. همه چیز را نمی‌گفت. با آن کوله‌ی بزرگ و موهای کثیف معلوم بود که توی خیابان مانده. آسایشگاهشان در و پیکر درستی نداشت. به نصرت پیچیده بودیم. جلوی یک مرغ‌فروشی بسته، بچه‌گربه‌ی سفیدی کنار کارتن‌های خالی دور از باران و زمین خیس نشسته بود. مهران زیر باران ایستاد به تماشا. گربه از لای کارتن‌ها بیرون آمد و پایین پای مهران ایستاد. سرش را بالا گرفت و شروع کرد به صدا. صدای نازکی داشت. مهران خم شد و گربه را برداشت و راه افتاد. دستش را روی حیوان گرفته بود که خیس نشود. نوازشش می‌کرد. گربه ساکت شده و چشمهایش را بسته بود. نمی‌دانستم کدام زنگ است. مهران یکی از زنگها را زد و گفت مامور اداره برق است. بالا رفتیم و زنگ واحد را زدیم. مهران گربه به بغل نزدیک در ایستاده بود. گربه شروع کرده بود به سر و صدا. من کنارش بودم. گفتم مطمئن نیستم. فعلن مطمئن باش. دیگر چیزی نگفتم. در باز نشد. کسی خانه نبود. حالا چی؟ صب کن. گربه را فرو کرد توی کوله، کوله روی زمین بود. از جیبش یک دسته‌کلید درآورد. نشست روبروی قفل و شروع کرد. از این کارا هم بلدی؟ بپا کسی نیاد. در آن طبقه واحد دیگری نبود. کنار نرده‌ها رفتم. نور زد. طبقه‌ی بالایی روشن‌تر بود. پایین پیدا نبود. یکی از کلیدها توو رفت. چند بار جلو عقبش کرد. همینه. نشسته چرخید و باز کوله‌اش را باز کرد. صورت گربه پیدا شد. یک انبردست درآورد و زیپ کوله را بست. انبر را به کلید گرفت. در باز شد. کلید را با انبردست بیرون کشید و توی کوله گذاشت. همان خانه بود و فقط کهنه‌تر شده بود. دیوارها ترک داشتند و جاهایی از سقف نم داده بود. ولی تمیز بود و اثاث همان بود، فقط یک میز تحریر کنار پنجره بود. مهران به اتاق رفت. کشوی میز را باز کردم. خودکار و مداد و چند دسته کاغذ توی پوشه. دستخط لرزان و درهمی داشتند. پایین صفحه‌ها شماره خورده بود و بالای بعضی‌ها تیتر و توضیح داشت. آسمان خوابیده، دست اندوهگین یک سرخپوست وطنی، خواب سنجاقک‌های شرور نسخه‌ی دوم ویراست هفتم، تردید مردی که هشیار مانده بود ویراست اول 22 تا 24 دی 1391. نانوایی سر کوچه بود. روزهای تعطیل که صبحانه می‌خوردم، می‌رفتم و در صف نان می‌ایستادم. آن روز هوا کمی سرد بود، چون زمستان بود. کلاهم را به سر کردم و بیرون رفتم. کلاهی بود که هیچ‌وقت نباید در ملأ عام پوشیده می‌شد و زود باید دور انداخته می‌شد تا به‌جایش کلاهی خریده می‌شد که مایه‌ی شرمساری نباشد. قهوه‌ای بود و روی قله‌اش یک منگوله‌ی سفید داشت که وقتی کمی تندتر از معمول حرکت می‌کردم روی سرم ضربه‌های متوالی می‌زد، مثل علامت هشدار. بیشتر دم دستی بود، مثل چادرنماز بعضی زن‌های محل. هر بار به خودم قول می‌دادم که این بار یادم باشد و یکی بخرم تا بتوانم دورش بیندازم تا موقع نان خریدن‌های صبح‌های زمستان احساس مردانه‌تری داشته باشم. آن روز غیاثی مثل همیشه‌اش لباس رسمی پوشیده بود. یک مانتوی خاکستری و روسری گل‌منگلیِ آبی آسمانی. پسرش هم مثل خودش خاکستری پوشیده بود با شلوار گرمکن. هر دو جلوهای صف ایستاده بودند. پسر مرا دید و برایم دست تکان داد. لبخند زدم و دست تکان دادم. غیاثی هم مرا دید و سری تکان داد و دوباره رو به صف برگشت. احتمالن او هم روسری دیگری نداشت و وقت نمی‌کرد یک معمولی آبرودارش را بخرد. پایینش را کرده بود توی یقه‌ی پالتو، لابد که کمتر پیدا باشد. کفش‌هایش را هم باید عوض می‌کرد. بعضی‌ها با یک لباس راحتند و نمی‌توانند دل بکنند. آنقدر می‌پوشند که از کار بیفتد و وقتی از کار افتاد شاید باز هم لجاجت کنند و تا جایی که جا دارد، آن را بپوشند. سرم توی کلاه خیس عرق شده بود. یک لحظه برش داشتم. گوشهایم یخ زد. چیزی به پایم می‌سایید. یک گربه‌ی چاق سفید بود که خودش را به کنار پای راستم می‌مالید. می‌دانستم گربه‌ها از نوازش خیلی خوششان می‌آید، ولی این یکی خودش دست‌به‌کار شده بود. کمی جابجا شدم. باز آمد به پایم چسبید. کلید خانه توی جیب راستم بود. نشستم و با دست چپ گردنش را نوازشش کردم. چشمهایش را بست. از دهانش بخار می‌آمد. دستم را بیشتر فشار دادم به مهره‌های گردن و گلویش. چشمهایش باز شد، زبانش بیرون آمد، صدایی کرد و دوید و به‌سمت دیگر خیابان رفت. با همان دست به نانوا پول دادم و نان را به دست دیگر گرفتم. غیاثی و پسر جلوتر رفته بودند. وقتی به کوچه پیچیدم، دم در بودند. مرا دید و در را باز گذاشت. سرعتم را کم کردم که موقع رد شدنم آنجا نباشند. معمولن با همسایه‌ها هم‌کلام نمی‌شدم. این‌طور راحت‌تر بودم. همیشه آخرین طبقه اجاره می‌کردم که کسی از مقابل در رد نشود. آدمها بیشتر به چیزهایی فکر می‌کنند که از مقابلشان می‌گذرد، و وقتی فکر کنند، حرف هم می‌زنند. معاشرت‌هایم را گذاشته بودم برای کسانی که از من دورند و خانه‌ام را نمی‌بینند. این‌طور می‌توانستم دو دنیا و دو زندگی را تجربه کنم. از ملال نبود، از تنوع‌طلبی هم نبود، این‌طور عادت کرده بودم، چون معمولن همسایه‌ها با دوستانم چندان متفاوت نبودند. چیزی پیدا کردی سیک‌ماخ؟ مهران با یک بطری آب بالای سرم بود. فقط اینا، تو چی؟ لباس و کتاب. زنونه یا مردونه؟ زنونه، دست‌خط مرده‌س؟ نمی‌دونم. خاطره؟ قصه، شایدم خاطره‌س. چی نوشته؟ غیاثی می‌شناسی؟ نه، چی نوشته؟ رفته بود نون بخره غیاثی رو تو صف دیده، یه گربه هم بود. مهران دسته کاغذها را گرفت و روی مبل نشست. من هم کنارش نشستم. صدای گربه درآمده بود. مهران زیپ کوله را باز کرد. گربه بیرون رفت و راه افتاد توی آپارتمان. چند ساعت طول کشید. بطری را تمام کردیم. تردید مردی که هشیار مانده بود را نگاه کردیم و برای هم تعریف کردیم. شوهر غیاثی بی‌خبر رفته بود و حالا صاحبخانه می‌خواست او را بیرون کند. چند ماه اجاره‌اش عقب افتاده بود. همان روز آمده بود پیش مرد. گفته بود کتابهای شوهرش را می‌فروشد. با هم رفته بودند خانه‌ی غیاثی. کتابخانه بزرگ بود. مرد گفته بود پول شش ماه اجاره است ولی او فقط پول یک ماه را دارد. غیاثی جلوی گریه‌اش را گرفته بود. نمی‌خواست پیش مرد گریه کند، چون او کسی نبود که کسی پیشش گریه کند. مرد رفت پیش صاحبخانه. توی راه یک گربه‌ی سفید دید، لم زیر آفتاب کنار دیوار. صاحبخانه گفت به‌خاطر پول نیست. گفت غیاثی مرد می‌آورد، همسایه‌ها اعتراض کرده‌اند. مرد برگشت پیش غیاثی. غیاثی این بار گریه کرد. بچه خواب بود. مرد شکم غیاثی را نوازش کرد. بعد غیاثی و پسرش اسباب‌کشی کردند. مرد اول نمی‌دانست آن‌همه کتاب را کجا بگذارد. آنها را گذاشت توی چندکارتن کنار هال روی هم چید. هر چند وقت یک بار یک کتاب درمی‌آورد و آن را می‌خواند. شرح بعضی‌هاشان را هم نوشته بود. این‌طور نبود که کل کتاب را خلاصه کند. فقط یکی دو پاراگراف را عینن می‌نوشت و بعد دو سه خط توضیح می‌داد. همیشه متعجب بود که شوهر غیاثی چطور توانسته این کتابها را همین‌طور بگذارد و برود. همیشه متاسف بود که چرا بیشتر پول نداشته و نتوانسته به‌اندازه‌ی ارزش کتابها به غیاثی بدهد. پشیمان بود که چرا نشانی غیاثی را نگرفته که بتواند بعدها خرد خرد پول کتابها را بدهد. شرم داشت، هربار که کتابی را باز می‌کرد و یادش بود که پولش را نداده. همه را نگاه کردیم. اثری از مادر مهران نبود. گفتم این‌ها خاطره نیست، قصه است. مهران چیزی نگفت. گفتم شوهر غیاثی زنده بود، غیاثی خانه داشت، ولی مادر مهران مهمان بود، چون فردا همان لباس‌های دیروزش را از روی صندلی برداشت و پوشید. کله‌هامان حسابی داغ شده بود. خانه را مثل اولش مرتب کردم. پیشنهاد من بود. مهران موافق نبود. باید دوباره برمی‌گشتیم و آسمان خوابیده و دست اندوهگین یک سرخپوست وطنی و خواب سنجاقک‌های شرور را می‌خواندیم و لازم نبود مرد، هر کسی که بود، خبر بشود. می‌خواستیم بیرون برویم، ولی گربه گم شده بود. دو ساعت دنبالش گشتیم. شب شده بود. غیب شده بود. بریم دیگه مهران. نمی‌شه بذاریمش اینجا، از گشنگی می‌میره. آخرش یکی میاد. کی میاد؟ هر کی که اینجا زندگی می‌کنه. کنار در بودیم که صدای پا توی راه‌پله آمد. ساکت شدیم. کلید توی قفل پیچید. مرد چاق شده بود و موهایش ریخته بود. عینک نداشت و صورتش هم عوض شده بود. شاید خودش نبود، چون مرده بود. شاید خودش نبود چون اسباب‌کشی کرده بود و این مرد دیگری بود شبیه او، چون هر کس می‌تواند شبیه دیگری باشد تا وقتی که بیننده تایید کند، شاید مربوط به حافظه نباشد؛ یک تصمیم آگاهانه؛ فرض کرده باشم این مرد همان است که شبیه کسی نیست. مهران پشت کاناپه تاقباز و جمع دراز کشیده بود، من پشت پرده ایستاده بودم. کوله‌اش را کنار پایم گذاشته بودم، پرده توری بود و نمی‌دانستم چقدر پیدا هستم. مرد پالتویش را به جارختی گذاشت ولی کت و کفشش را درنیاورد. به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد. با یک بشقاب برگشت و آن را روی زمین گذاشت. گربه از اتاق خواب بیرون آمد و پوزش را کرد توی شیر. مرد خم شد و به گردن گربه دست کشید، بعد از همان‌جا رفت و روی کاناپه نشست، به تماشای گربه. مهران به سقف نگاه می‌کرد، نمی‌توانست صورت مرد را ببیند و تلاش هم نمی‌کرد. وقتی مرد سرش را عقب داد و روی پشتی مبل گذاشت، مهران می‌توانست پشت سر مرد را ببیند، وقتی چشم مرد نیمه‌باز بود، فقط من می‌دیدم و مهران فقط می‌توانست حدس بزند که چشمهایش بسته است و فقط می‌دید که مرد دستهایش را پشت سرش گذاشته، جایی که مهران اگر دقت می‌کرد صاف جلوی چشمش بود، چون مچ‌های مرد کبود بود، چون زیاد طول نکشید که مهران از پشت کاناپه بلند شد و یکراست رفت به طرف در. چشم مرد باز شد، ولی تکان نمی‌خورد، شاید فکر می‌کرد دارد خواب می‌بیند، و شاید مهران را که این‌همه فرق کرده بود، از عکس‌های قدیمی که مادرش نشان او داده بود می‌شناخت. شاید چون دستش کبود بود پدر مهران بود، چون من هیچ‌وقت پدر مهران را ندیده بودم و اگر دیده بودم یادم نبود. مهران پشت سرش را نگاه نکرد، از در بسته رد شد و بیرون رفت. من هم کوله را برداشتم و از پشت پرده بیرون آمدم، مرد همان‌طور بی‌حرکت با نگاهش دنبالم کرد. موقع بیرون رفتن گربه را از گردن برداشتم. مرد دست تکان داد و گفت صبر کن رضا. مرا هم می‌شناخت. رفت به اتاق خواب و برگشت و دو کلید توی دستم گذاشت. برای مهرانه؟ برای توئه، اگه نبودم در رو باز کن بیا توو، به تامی هم غذا بدی بد نیست. دست کشید به گردن گربه، انگار گربه‌ی خودش باشد. اینجا تنها زندگی می‌کنی؟ شکایت ندارم، تو چطور پسرم؟ من پسرت نیستم، دیدی مهران چطور از در رد شد؟ سعی می‌کنم این چیزا رو نبینم. من دیگه نمی‌تونم پرواز کنم. مهمه؟ نمی‌تونم غیب شم، نمی‌تونم از دیوار رد شم. اینا هیچکدوم مهم نیست، هر کسی می‌تونه این کارا رو بکنه پسرم. من پسرت نیستم، پسرت بیرون توو بارونه. نمی‌دانم چرا این را گفتم، شاید ته ذهنم باور کرده بودم که نمرده، چون مچش به نقش درشت زنجیر کبود بود. پسرت بیرون توو بارونه. دو بار گفتم. خیلی خوبه که می‌تونی شعر بگی، این مهمه. می‌خواست بغلم کند که کنار کشیدم. من شعر نمی‌گم. دو بار گفتم. خب، معلومه که بزرگ شدی، پس دست می‌دیم. دستش را جلو آورد. گربه را توی دستش گذاشتم، چیز دیگری به فکرم نرسید. شاید این هم شعر بود یا تا جایی که می‌دانستم گربه‌ی من و مهران نبود. یادم نبود چطور در را باز کرده و بیرون رفته‌ام، توی راه‌پله‌ها، گربه‌ی من و مهران نبود، مرد هنوز روبرویم آن بالا ایستاده بود چون من آن بالا توی خانه روبرویش بودم و راهرو تاریک بود و از پله‌ها پایین می‌رفتم و گربه گربه‌ی من و مهران نبود. باران افتاده بود. گرم‌تر از آن بودیم که سرما را بفهمیم، با کمی سرگیجی و کمی تهوع. چند قدم رفتیم. مهران گفت بد شد،گربه را جا گذاشتیم. پیش پدرته. اون پدر من نیست. پدرت صاحابشه. اون پدرم نیست. دوبار نگو. اون صاحابش نیست، خیلی بد شد. خیلی هم بد نشد، اونجا غذا و سقف داره. پس خدافظ سیک‌ماخ. خدافظ مهران، بیا اینو بگیر، خودش داد. کلیدها را جلویش گرفته بودم. لازم نیس. کلید را کنار زد، مثل اینکه مرا هم با آن کنار زده باشد. من بی‌فایده بودم. به جایی برده بودمش که یک مرد غریبه که داستان غریبه‌ها را نوشته به یک گربه‌ی غریبه غذا داده بود. پشت به من دست‌هایش را باز کرد، عمودی بالا رفت و در تاریکی گم شد. کوله‌اش را از زمین برداشتم.
.
امتحان راحت بود. همان یک ساعت اول همه‌ی مسئله‌ها را حل کردم. ساعت دوم را به این جمله که سؤال اول بود فکر کردم: «جاهای خالی را با عبارت مناسب پر کنید. الف: شهود می‌تواند یک ... یا احساس بدون استدلال باشد.» جای خالی به این راحتی یادم نمی‌آمد. آن‌قدر بدیهی بود که از ذهنم غایب می‌شد و پیدا کردنش محال بود. می‌دانستم که بر خلاف «احساس بدون استدلال» یک مفهوم مثبت داشت. کمی دوپهلو بود. شاید دوپهلو بودنش منفی‌اش می‌کرد. شاید صراحت چاره‌‌اش بود. آن دقایق آخر داشتم فکر می‌کردم که اصلن چرا این جمله باید در امتحان جبر و احتمال بیاید. اگر چیزی نمی‌نوشتم احتمال نمره گرفتنم صفر بود. اگر یک‌چیزی می‌نوشتم، احتمالش قابل محاسبه نبود، ولی وجود داشت. نوشتم: «برداشت صریح.» یعنی شهود می‌تواند یک برداشت صریح یا احساس بدون استدلال باشد. بی‌نمک بود. می‌دانستم غلط است، ولی بهتر از جای خالی بود. برگه بالا. کمالی گفت.
.
.

.

No comments: