بیدارم. تاقباز روی تخت. با کت و شلوار. آفتاب صبح افتاده و
بیدارم کرده. سحر یادم رفته پردهها را ببندم و لباسم را درآورم. باید دوباره
بخوابم. خوابم نمیبرد. دیروز تعطیل بودهام و هیچ کار مفیدی نکردهام. مثل حالا
بیدار شده و به روز قبل فکر کرده بودم. خوشحال از زمان آزادی که داشتم، پشت میز
نشسته بودم و میخواستم با خیال راحت بنویسم. طبق معمول یک کلمه هم نیامد. کمی خطخطی
و چند شکل درهم و برهم، و ساعتها گذشت. کاغذ و مداد را رها کردم و رفتم سراغ فنچها.
آب و دانشان را عوض کردم و سعی کردم برایشان یک لانه درست کنم. تا لانه نداشته
باشند تخم نمیگذارند. تا جفت نشوند توی لانه نمیروند. تا ظهر چهار تا درست کردم،
ولی هیچکدام خوب نشد. سقفها یا بلند میشدند و لانه از در قفس توو نمیرفت، یا
برای قدشان کوتاه بودند. عصر هم دوباره نشستم پشت میز و سه ساعت به کاغذ سفید خیره
بودم. برای چیزی که میخواستم، کلمات مناسب پیدا نمیشد. باید سریعتر بیرون میرفتم
و دور میشدم، هم در نوشتهام و هم خودم. کار آسانتر این بود که خیلی ساده و بیمقدمه
لباس بپوشم و از در بیرون بروم. بالاخره لباس را پوشیدم، ولی دلم راضی نشد که چیزی
ننویسم. گفتم نیم ساعت دیگر مینشینم، اگر نشد، آنوقت دیگر حتمن میروم.
نیم ساعت داشت تمام میشد که راضی شدم به اینکه هر چیزی
بیاید بنویسم. نوشتم که دیروزش چه کارها کردهام و میخواستهام چهها بکنم. فردا
را هم نوشتم. تصویر سادهای بود. وسایلم را جمع میکردم و از در بیرون میرفتم. پیاده
بودم. توی خیابانها گم میشدم. زمان زیادی نمیگذشت که پشیمان میشدم و برمیگشتم
خانه و دوباره قرار بود عصر بروم رستوران و جلوی مهمانها خم و راست شوم. یا مثلن
خواب دم صبح را مینوشتم که چطور با موی ژولیده و ریش نزده زیر نور لامپ روشنمانده
دراز کشیدهام و نفس میکشم. خوابم را هم نوشتم، خوابی که ندیده بودم و با مکتوب
شدنش، انگار دیده بودم. چیزی را ننوشتم که دلم میخواست، خوابی را نوشتم که حتمن
میدیدم. توی مستراح مینشستم و فکر میکردم، صبح روی صندلی اول اتوبوس، آخر وقت پشت
دفتر دستک رستوران، دیرتر روی تخت، نیمهشب توی آشپزخانه، خودم را میدیدم که
نشستهام و در باز است و هیچ کاری نمیکنم و قرار است فردا یادم نیاید که اینها
را در خواب دیدهام و خیال کنم خواب ندیدهام.
حالا اینها همه از دیروز یادم است و باز خواب دیشب را بهیاد
ندارم. بالش را از روی صورتم کنار میزنم و به ساعت گوشیام نگاه میکنم. هفت و
نیم. ده ساعت وقت دارم و بعد، هر جا که باشم خودم را به رستوران میرسانم. اگر مریض
باشم، نمیروم. میروم شمال و تا چند روز خوب نمیشوم. اگر میتوانستم خودم را به
بیمارستان برسانم و در عرض نیم ساعت از مرگ فرار کنم و معجزهآسا بهبود یابم و
سریع برگردم و وسایلم را جمع کنم و بروم شمال، خیلی بهتر میشد. حتا اگر وقت نبود،
میتوانم چیزی برندارم و تا جاده چالوس بروم و عصر دوباره برگردم. بله، یک روز
کافی است. چون هیچ تضمینی نیست که چند روز ماندن در یک جای دیگر مرا دچار همین
احوال نکند. بههر حال دو مشکل بزرگ در میان است. اول اینکه مریض نیستم و نمیتوانم
بستری شوم. دوم اینکه اگر مرض مهلکی پیدا شود، تضمینی وجود ندارد که نیمساعته، و
حتا تا ظهر، از آن رها شوم و بتوانم از بیمارستان بیرون بروم. احتمالن مجبور شوم
چند روز بوی بد و ملال آنجا را تحمل کنم.
راه دیگری هم هست. دلیلی ندارد که از این خیالها بکنم.
حالا دیگر قرار است از نگاه کردن و شنیدن لذت ببرم. این تصمیم مال همین دیشب است و
سه ساعت فکر مدام پشت سرش. آدم باید بتواند به حالش مهار بزند و چیزی را نخواهد که
نمیخواهد. خیال نکند همین است که هست و بهجایش حواسش به زندگی باشد. از همین حالا به چیزهای ملالآور طوری نگاه میکنم
که شادیآور باشند. هرچند اگر به شادیآور بودن آنها ایمان نداشته باشم، باز ملالانگیز
خواهند بود. آری، باید به خودم بپذیرانم که اینجا از شمال هم بهتر است. چون در هر
حال شمال هم تحفهای نیست و بیشتر جاهایش کثیف و شرجی است. اصلن از همین حالا دیگر
هیچ فکر منفی دربارهی هیچ چیز مجاز نیست. شمال عالی است و اینجا هم عالی است و من
هم فوقالعادهام. شایسته است به تصمیمهایم احترام بگذارم و آنها را عملی کنم.
لباسم را درمیآورم و زیر دوش میروم. زیر آب آواز میخوانم.
صابون را بو میکنم، چشمهایم را میبندم. گوشهایم را میگیرم و به صدای بارش آب سرد
که به سرم نزدیک و از گوشم دور شده گوش میدهم. هر وقت نفسم آرام شود، بیرون میروم.
هر وقت نفسم سر جا بیاید کنار میروم. آنوقت دیگر دوست ندارم کنار بروم، چون لذت
دیگری دارد. هیجان جای خودش را به آرامش داده. زمان طولانی شده و آب بیشتری روی
سرم ریخته. انگار که زیر حجم بزرگی از آب، مثل آبشار یا قسمت عمیق استخر باشم.
حتمن چشمهایم را باز میکنم. حتمن به اطراف بهتر نگاه میکنم. زیر آب همه چیز شفافتر
میشود. زیر استخر شفافتر است و پا سبکتر. اگر نفس آرام باشد، میتوانی خودت را
رها کنی و غوطهور روی آب بیایی. آنوقت است که هوای تازه بدنت را میگیرد و میتوانی
ته نفست را بیرون بدهی و بعد، چند باز و بازدم بلند. میز صبحانه: نان سبوسدار،
خامه، شربت سکنجبین، سیب نیمشده، آب پرتقال و نرگسهای خشک. آب پرتقال و سیب را میخورم.
بهترین لباسم را پوشیدهام: کت و شلوار سرمهای، پیراهن
صورتی و کروات بنفش. توی راهپلهها همسایهی طبقه دوم را میبینم. احوالش را میپرسم.
میپرسد اتفاقی افتاده. میگویم: «چه اتفاقی بهتر از اینکه اول صبح به این زیبایی میتونم
شما رو ببینم.» میگوید: «پناه بر خدا!» میگویم: «بهتره خودتونو آماده کنید، چون
از این به بعد من این شکلیام.» میخندد و میگوید چه بهتر. استارت میزنم. باد
غربی به کلهی نمدارم میخورد. شیشهی ماشین پایین است.
تصمیم میگیرم بهجای اتوبان از صنوبر بروم که شرقی- غربی
است و دو طرفش چنارهای بلند و خم دارد و وقتی رو به شرق بایستی آفتاب برگها را طلایی
و آسفالت را براق میکند. یک آهنگ ملایم، چراغ قرمز، چراغ سبز، آهنگ تند میشود،
گاز، سبقت از راست، گردش به چپ و صنوبر عزیزِ دلخواه. دیگر همه چیز آرام است و
ملایم و مات. تار، کمرنگ، مهآلود، کمرنگ. عینکم به چشمم نیست. کنار میزنم و
خاموش میکنم. حالا نور چشمم را بیشتر میزند، چون اشیاء را کمتر میبینم. در عوض
مرموز و جالبتر از همیشهاند. مثل نقاشی آبرنگ روی کاغذ چرب، یا رنگ روغن روی بوم
زبر. داشبرد و پشت صندلیها و کف پایم را هم نگاه میکنم. توی جیب کتم گذاشتهام.
عینک را به چشمم زدم و همه چیز دوباره صاف شد. تابلو مغازهها
معلوم شد، پلاک ماشینهایی که از روبرو میآمدند و چهرهی رانندههایشان. همین را
میخواستم. حرکت به منظره الصاق شد، برگ درختها تکان خورد، یاکریمهای بنفش کف
پیادهرو راه رفتند، عابرها تک و توک پیدا شدند و سریع گذشتند، یک دوچرخه رد شد، و
چند موتور سیکلت، آفتاب بالاتر رفت، سایهها کوتاهتر شدند و یک گربهی سفید از آنور
خیابان به این طرف دوید و از لای ماشینهای پارکشده دور شد.
.
توی پیادهرو آن طرف یک زن و مرد ایستادهاند و به من نگاه میکنند.
مرد جوانتر است و یک خال درشت روی چانه دارد، وگرنه صورتشان عین هم است. هر دو دست
در جیب و ساکت به طرف من خیرهاند. زن کمی بیشتر پوشیده. روسری دارد و به جای تیشرت
یک پیراهن بلند روی شلوارش افتاده. مرد زیر لب چیزی میگوید و زن میخندد. غمگین است.
من هم میخندم.
به قیافهشان نمیخورد که توی خیابان بایستند و اول صبح به
غریبهها بخندند. شاید به من نگاه نمیکردند و آن طرفم را میدیدهاند. مغازهها
بستهاند. پرندهفروشی رضوان، عکاسی پیمان و الکتروتکنیک سامان. شاید به قافیهها
میخندند، چون قافیه میتواند جالب باشد. چون تکرار میشود، کودکانه است و چون
کودکانه است، جالب. مثل این است که کلمهها را به یک بچهی بازیگوش سپرده باشیم که
مادرش مدام صدایش میزند. او سرگرم است و جواب نمیدهد. مادر نگران است که دیر شود
یا چیزی از دست برود. کودک بازیچهها را رها نمیکند. رفتهاند. استارت میزنم. سوژهی
مناسبی است و میتوانم بسطش بدهم و چیزی از آن دربیاورم. داستانی دربارهی شباهت و
خطای خاطره، درک گذشت زمان و بیخبری از آن و فاصلهی خیال از آنچه روی میدهد.
راوی میتواند یک پیرمرد کت شلواری باشد که دنبال یک نوزاد پوشکپوش میدود و
فریاد میزند: «وایسا. آهای وایسا.» صدایش را میشنوم.
یک پیرمرد سرمهای از آن ور خیابان داد میزند. تا ترمز کنم
دیر شده. او هم همین را گفت: «حالا که فایده نداره. زدی کشتیش.» توی آینهی بغل
یک چیز سفید تکان میخورد. همان گربه است که مثل رقص به خودش تاب میدهد و بالا و
پایین میشود، با جیغ کشداری که ناگهان قطع و دوباره شروع میشود. پیاده نمیشوم. باید
گاز بدهم و دور شوم. باید بگذارم یک، پای راستم را روی گاز فشار بدهم و تمام. از
پیرمرد که ملامتم کرده عصبانیام. میخواهم جوابش را بدهم که میبینم او هم دور
شده. گربه آرام گرفته، صدایش شبیه ناله شده و بالا پریدنهایش لرزهی درجا. آفتاب دوباره
کدر شده و منظره ایستاده. جعبهی دستمال کاغذی روی داشبرد است. چند تا برمیدارم و
پیاده میشوم. آسفالت خیس است. از روی سرش رد شدهام. له شده و باقی تنش سالم و
سفید است. یک قطره خون هم نریخته. حالا دیگر تکان نمیخورد. دمش را میگیرم و با
دستمالها میاندازم توی سطل زباله. سطل صدا میدهد. خالی بود. زمین بوی نم دارد.
حالا مجبورم دنبال یک اتفاق پررنگ باشم که اتفاق اخیر را به
حاشیه براند یا آن را توضیح بدهد. دیگر میلی به نوشتن ندارم. چه میشد اگر همانجا
میخوابیدم و صبح توی رختخوابم بیدار میشدم و فردا دوباره امروز صبح بود و من بهجای
خیابان، از اتوبان میرفتم؟ یا اصلن بیدار نمیشدم و همانجا پیدایم میکردند. تق
تق به شیشه میزدند و من جواب نمیدادم و تکان نمیخوردم. نباید اجازه بدهم حال
سابقم دوباره برگردد. شاید به همین خاطر بود که اتفاق آخر را توی سطل انداخته
بودم. هرچند اگر همان ابتدا حرکت کرده بودم، خیلی بهتر بود. تق تق به شیشه میزدند.
واقعن میزنند. چشمم را باز میکنم. زنِ بالای سرم است. حالا خیلی نزدیکتر و
بالاتر است و چشمهایش درشتتر و مژههایش بلندتر شده. مرد همراهش نیست. یک نان
بربری را تا زده و جلوی سینهاش نگه داشته. صندلی را بالا میدهم و شیشه را پایین میکشم.
میخواهد بداند که گربهاش را دیدهام یا نه. میپرسم آخرین بار کجا گربه را دیده.
میگوید: «پشت ماشین شما. رفتم از کوچهی بالایی نون بخرم. بهش
گفتم همینجا بمونه تا من برگردم. حالا نیست.»
میگویم: «به خودش گفتید؟»
«بله آقا. به خودش گفتم. زبون منو میفهمه.»
میگویم: «دیدم از اون ور اومد این طرف، ولی نفهمیدم زیر
ماشین من رفته.»
میخواهم بقیهی ماجرا را بگویم، ولی نمیگویم. اگر خیال کند
گم شده، بهتر از آن است که مرده باشد و با کلهی له ته خاکروبه. میگویم: «شاید
رفته دنبال شوهرتون.» چشمهایش را ریز میکند و سرش را بالامیبرد، انگار که نفهمد
چه میگویم. صورتش از این زاویه بزرگتر شده، مخصوصن لبها و گلویش. میگویم: «همون آقایی
که همراهتون بود.»
«کسی همراه من نبود.»
«همون که تیشرت سفید پوشیده بود. شاید پسرتون بوده.»
«کسی کنار من نبود. پسر من مرده.»
میگویم: «متأسفم. خیلی شبیهتون بود.»
«امروز سالگردشه.»
«اوه. خیلی خیلی متأسفم.»
«نگران نباشید. بیست سال گذشته.»
«بهتون نمیآد پسر به
این بزرگی داشته باشید.»
«خیلی کوچیک بود.»
میگویم: «بله میدونم. همقد خودتون بود. اینجاش هم خال
داشت.»
ابروهاش در هم میرود.
میگویم: «من دیدمش، کنارتون ایستاده بود.»
میگوید: «شما یا دیوانهاید،یا آدم خاصی هستید.»
میگویم: «اگه میخواهید با هم دنبال گربه بگردیم.»
نمیدانم چرا این جمله را گفتم. شاید چون راه دیگری نبود که
سوار شود. حالا مجبور نیستم جایی بروم. حالا که او کنارم نشسته، میتوانم اول
صبحِ یک روز کاری در خیابانها دنبال گربهای بگردم که خودم کشتهام. میتوانم مردی
را ببینم که وقتی نوزاد بود، مرده. میتوانم همزمان با اینها بوی عطر شبماندهی او
را که با بوی نان داغ قاطی شده، بشنوم.
آرام از کنار میروم. گربه را فراموش کرده و میخواهد بداند
که چه قدرتی دارم و چطور میتوانم این چیزها را ببینم. باید خیالش را راحت کنم. میگویم
که اولین بار بود که چنین چیزی دیدم و اگر او نمیگفت، هیچوقت نمیفهمیدم پسرش
مرده. میگوید کالسکه توی شیب خیابان از دستش رها شده. دویده و نزدیک شده. نوزاد سالم
توی کالسکه خوابیده بود. پسرش نمرده. نمیداند چرا این را تعریف کرده. میگوید به
کسی نگفته، کسی نمیداند که از دستش رها شده، کسی نمیداند که بچه سالم بوده.
حواسم به پیدا شدن چیزی است که میدانم پیدا نمیشود. یواش
میکنم و زیر ماشینها را نگاه میکنم. چند بار پیاده شدم و توی جوبها را وارسی
کردم. او دیگر متوجه نیست. آفتاب رنگ صورتش را پرانده و چشمهایش را جمع نگه میدارد.
هر چه بیشتر میگذرد، بیشتر میخواهد که پسرش را ببیند. این برزخ میتواند تا
مدتها کش بیاید. صنوبر تمام میشود. قرار میشود همان جای قبلی برویم، شاید گربه برگردد.
دور میزنم. آفتاب رفت پشت سرمان. میگوید فقط مادر میتواند بداند پسرش دیگر زنده
نیست، وگرنه او را گم کرده و همه همین خیال را میکنند.
باز دور میزنم و همان جای قبلی پارک میکنم، پشت به سطل. نان
سرد و سفت شده. خاکهاش روی شلوارم ریخته. هر دو ساکتیم. نمیشود حرف بزنیم و از
چیزهای هم بپرسیم. نمیشود دیگر از این آشناتر بشویم. فقط یک چیز کم است که آن هم میپرد
روی کاپوت، یک گربهی سفید شبیه گربهی ناکام. رفت مقابل او و به شیشه و برفپاککن
پنجه کشید. او ساکت میماند و فقط به گربه نگاه میکند. صورتش عوض نشده و فقط نگاه
میکند. بعد دستش را میگذارد به شیشه، به پنجهی گربه. گربه از همانجا سرش را میگرداند
بهسوی من و میآید جلو و بالای برفپاککن روی شیشه مینشیند. چشم از چشمم برنمیدارد.
پشمهای سفید شکمش به شیشه چسبیده، و پنجهها و دماغ و سبیلش. نگاهش نگاه کسی است
که مدتهاست گم شده و نیاز به حرف زدن ندارد.
زیاد طول نمیکشد. بلند میشود، دمش را راست میکند و و از
شیشه بالا میرود. میرود روی سقف. قدمهایش صدا ندارد. توی آینه نگاه میکنم.
پایین نیامده. احتمالن روی سقف، بالای سرم نشسته، دارد به آفتاب شرق نگاه میکند،
برگهای روشن درختها و آسفالت دمدار و باد غربی که از پشت به سر و گوشش میپیچد و
کنار صورتش را نوازش میکند.
میگوید: «اگر بخواهید صداش کنید... اسمشو میدونید؟»
پسرش را میگوید. میگویم: «اسم لازم نیست. دوست دارید کجا
باشه؟»
کاغذی از جیب شلوارش درمیآورد، روی آن مینویسد و به دستم میدهد
و پیاده میشود. نشانی است، با کروکی، بیپلاک، وسط جادهی چالوس، جنگل، جادهی
فرعی، روستا، یک جادهی دیگر، جهت جغرافیایی، نوشته با خودم ماشین نبرم یا قبل از
روستا یک جایی بگذارمش.
.
.
.
No comments:
Post a Comment