Wednesday, April 02, 2008

Blue


تنها زندگی می کنی؟
آره
حتمن اتفاقی افتاده، چون آدمی نیستی که ترکش کنند
.
.
.
نمی‌خواهم بی‌خبر پیدایت شود. کیفت را کنار صندلی بگذاری و در فاصله‌ای که در حال نشستنی به در نگاه کرده باشم و یک دفعه ببینمت که نشسته‌ای دهانت باز و بسته می‌شود. حتا لازم نیست در زده باشی یا دستگیره را با صدای دستگیره باز کرده باشی و یک دفعه که دهانت باز و بسته می‌شود. یا اول صبح، خیلی عادی، انگار چند سال هر روز همین‌جا بیدار شده باشی، بیایی توو بخواهی دنبال یک چیز معمولی روی تاقچه یا کنار تخت بگردی، بیایی توو و چیزی همین‌طوری بگویی مثلن امروز تعطیلی یا لباست را چرا عوض نمی‌کنی؛ صدایت بیاید؛ صدایت مبهم بیاید.. یا این که کنار در بایستی و بدانم که پشت دری.. سه ضربه به در بزنی، در را باز کنی، در آستانه.. در آستانه، انگار ناگهان یاد چیزی افتاده باشی، چیزی را که شروع نکرده‌بودی شروع نکنی.. اصرار ندارم حتمن همین جا قطع شود. می‌توانی همچنان مثل یک تابلوی مورب ثابت بایستی و تنها مردمک‌هایت کمی در جای خود بلرزد و از این دور کاملن پیدا باشد
یک بوق بلند ِ کشیده
یا می‌توانی نزدیک‌تر باشی. همه‌ی درها را بزنی.. یعنی تمام ِ درها.. یعنی تمام ِ موجودی ِ درها.. در هیچکدام، در هیچ امکانی.. و باز در بزنی. پشت سرت باشم.. نزدیک ِ سر ِ صورتی‌ات.. مثل همیشه. هر بار که هر طرف بچرخی، جای قدم‌هام را عوض کنم و از همان‌جا که به هر دری نگاه کنی، به در، به تو نگاه کنم.. همه‌ی درها را بزنم؛ هر احتمال ِ ضعیف از دورترین حتاها را
با من کار داشتید؟
بلیت لطفن
منظره‌ها رد می‌شوند. سریع‌تر. سریعتر. زمستان ِ پارسال در کسری از ثانیه به خانه می‌رسم. در را از پشت قفل می‌کنم. ضبط را روشن می‌کنم. دراز می‌کشم. به امتداد کنار تخت دست می‌کشم. کمی مکث.. دوباره دست می‌کشم. دست دیگرم روی دیوار است. یک مکث ممتد همیشه روی دیوار است. صدایی نمی‌آید. مثل قدیم‌ها که اول نوارها خالی بود و منتظر. حالا منتظر نیستم. فقط توجهم جلب شده به چیزی نامنتظر. همیشه شروع می‌شد و تمام می‌شد و همین. حالا که شروع نمی‌شود انگار چیزی دارد ساخته می‌شود که تا این لحظه.. هنوز دارم در گذشته سیر می‌کنم، ولی نه درونش. از دور نگاهشان می‌کنم. چند اتفاق نامربوط. مثل چیزی که حالا هستم. چیزی که نوشته می‌شود.. یک تکه‌ی حیوانی که دارد نفس می‌کشد. بقیه همه ساختگی.. حتا می‌دانم این را کجا خوانده‌ام یا آن را. خواندن همزمان با نوشتن. حتا این هم. کسی دارد می‌خندد. یک تکه‌ی حیوانی.. استخوان‌ها در جایشان شروع به حرکت می‌کنند. قلبی که جا ندارد. دستی که نمی‌رود.. از جمله‌های بلندتر استفاده می‌کنم. سریع‌تر. سریع‌تر. تمام ِ روز از مقابلم می‌گذرد. تمام آهنگ‌ها تمام می‌شود.. کثر ثا.. کسر ثانیه ادامه دارد. این هم چیزهایی که ادامه دارد: سوله‌هایی با سقف‌های قرمز. درختانی به اندازه‌ی چمن. بیست سی گوسفند با چوپان ِ قهوه‌ای.. با چوب‌دستی. ریل آرام می‌شود. ریل نزدیک می‌شود. چند سنگ روشن ِ نزدیک‌تر.. چند نوازش ِ خنک ِ محال.. این‌ها در قطار معنی دیگری داشت. وصله‌ی ناجور است. زمین‌های شخم خورده. آرام. تر. مورب. یک گله‌ی دیگر. اسم درخت‌ها را نمی‌دانم. چند خانه‌ مثل حومه‌ی کوچک ِ یک شهر ِ کوچک. یا دهی که از آجر باشد.. یکسره.. یک طبقه. با یک قبرستان ِ کوچک بر بلندی با یک گنبد ِ متروک ِ فیروزه‌ای. باز هم گوسفند. این‌ها که دیده می‌شوند. وصله‌هایی که ثبت نمی‌شوند
.
.
.
گریسته‌ای؟
نه. آب است
.
یا شانه‌ای کنار آب نشسته بی لباس زیر. هیچ‌وقت نمی‌پوشم. غوطه در آب می‌خورم. مثل اسپرم‌های بی‌هدف یا چندهزار بچه موش که با مایوهای متحدالشکل تووی آب می‌پرند.. در آبی. یا شانه‌ای مرا گرفته. نفسم گرفته. نفسم را گرفته. یا شاید گریسته باشی؟ ببین اینجا همه آبی است. مثل آبی ِ این همه. هیچ‌گاه. هیچ‌گاه. صدا قطع می‌شود. صدا مبهم می‌شود. آن وقت تمام ِ آبی‌ها از من بیرون آمده. من از آبی بیرون آمده کنار ِ شانه نشسته. از زهدان خشک بوده. پر از صدا، پر از همه بوده. آن‌گاه سرم را بیرون آورده‌ام، یک نفس بلند کشیده‌ام.. آبی بوده‌ام. هیچ‌کس نبوده. حتا زهدان. حتا ناله. فقط گاهی دستهایم را تکان می‌داده‌ام. یا سرم را گاهی بیرون می‌آورده‌ام نگاه به شانه می‌کرده‌ام که در خشکی غوطه می‌خورده. نه. آب است. نه.. آب است
.
.
.
آغوش ِ تصور
بهانه‌ای که بیش از بهانه نباشد
.
.
.
کی رسیدی؟ دفترم را جا گذاشتم. تا کی هستی؟ تا وقتی حافظه‌ام باشد. خیلی امیدوارم. خیلی امیدوارم. من هم. من هم. نشسته‌ام به امیدهایی که باید داشته باشم فکر می‌کنم. حتمن خیلی می‌شود. باید سعی کنم.. باید فرشته دوباره سیگار بکشد. با یک سطل یخ و چند شکلات تلخ. یا در بزنند. یا در نزنند. در در کار باشد. در در کار باشد. نیمه باز باشد، در بزند. بسته شود. باز شود و صدایش با خودش توو بیاید. اسمم را خوب صدا می‌زنی. یا اسم ِ مرا صدا می‌زنی؟ من که از حافظه‌ام فقط چند تا درخت و یک سیم و پرنده‌ها مانده‌اند. فکر کنم برای شروع خوب باشد. فرشته از روی سیم پا شد. دستش را به هوا گرفت پا شد. پایش به سطل گرفت. سطل صدای یخ داد در تابستان آینده پا شد. کوچک شد در تابستان آینده پا شد تا از میله‌های پنجره توو بیاید. پرنده‌ها برگشتند روی سیم ِ خودشان. باد هم توو آمد کمی فرشته را تکان داد. انتظار ِ نور نداشت. اینها تمام شد یا دارد دوباره تمام می‌شود؟ کمی در اتاق قدم می‌زند. اتاق کاملن خالی است. کاملن از همه چیز. حتا من. حتا تو. حتا فرشته. صورتش در دود گم می‌شود. سیگار را پایین می‌آورد. به سطل می‌خورد. صدای یخ.. صدای یخ. در زدند. از تو همین چند درخت ِ آن بیرون مانده
.
.
.
صفحه‌ی نمایشگر هر چند دقیقه خاموش می‌شود. سفید می‌شود. مرد ِ کنار ِ صفحه آن را خاموش می‌کند. آن را روشن می‌کند. یک آشپزخانه است با چند زن که پچ پچ می‌کنند. مرد ِ روبروی صفحه نیمه شنوا است. صورتش را جلوتر می‌برد. غذاها بزرگ می‌شوند. ماهی‌ها تووی ظرف تخم مرغ شنا می‌کنند. صفحه سفید می‌شود. صفحه سفید می‌ماند. مرد ِ کنار ِ صفحه به صفحه‌ی دیگر نگاه می‌کند. مرد ِ روبروی صفحه هنوز به همان صفحه نگاه می‌کند. صدای قطار آهسته می‌شود. صدای قطار قطع می‌شود. مرد ِ کنار ِ صفحه به مرد ِ روبروی صفحه نگاه می‌کند. مرد ِ کنار ِ صفحه به صفحه نگاه می‌کند. مرد ِ کنار ِ صفحه صفحه را خاموش می‌کند. مرد ِ کنار ِ صفحه صفحه را روشن می‌کند. ماهی‌ها سفید شده‌اند. در آرد سوخاری غلت می‌زنند. روی صورتشان، همه جاشان. چند زن سعی می‌کنند چشم‌هاشان را پاک کنند. صدای قطار شروع می‌شود. صدای قطار تند می‌شود. مرد ِ روبروی صفحه به شیشه‌ی سیاه ِ کنارش نگاه می‌کند. مرد ِ کنار صفحه صفحه را خاموش می‌کند. مرد ِ کنار ِ مرد ِ کنار ِ صفحه به صفحه‌ نگاه می‌کند. صدای قاشق و چنگال شنیده می‌شود. صفحه‌ی دوم هنوز روشن است
.
.
.
این‌جا می‌شود سیگار کشید؟
ظاهرن
ببخشید دارید یک نخ؟
بفرمایید
.
نه.. از من سیگار نگرفت. داشت بهمن می‌کشید که سیگارم را روشن کردم
.
این‌ها را خودتان.. از این‌ها که می‌پیچند؟ از همان‌ها است؟
نه. آماده خریده‌ام
باید طعم خنکی داشته باشد
چرا فکر می‌کنید؟
چون آبی است
نمی‌دانم. داشتم آدامس می‌خوردم. شاید به خاطر آدامس باشد
از این‌ها قبلن یکی کشیده‌ام
جدن؟
فقط یک نخ خیلی وقت پیش
همین مزه را می‌داد؟
نه. خنک بود
این‌جا سیگار ممنوع نیست؟
نمی‌دانم
متاسفانه شما را با خاطره‌ای که دوستم تعریف کرده اشتباه گرفته‌ام. شما تصمیم دارید اینجا باشید یا در خاطره‌ی کسی دیگر؟
چه فرقی دارد؟
دوست دارید دختری با انگشتان کشیده و پیشانی بلند باشید که یک نخ سیگار از خاطره‌ی کسی دیگر می‌گیرد یا پسری سیاه سوخته که با پیژامه و لهجه‌ی غلیظ جلوی دستشویی بهمن می‌کشد و چند ساعت با هم اختلاط کنیم؟
اولین بار است که تنها می‌روم
مگر همیشه چطور می‌روید؟
با هواپیما یا ماشین یا دوستانم
زیاد سفر می‌کنی؟
آره.. زیاد.. فقط در شهر خودمان سفر می‌کنم. اولین بار است که تهران می‌روم. ولی زیاد نمی‌مانم
چرا؟
آنجا خیلی‌ها را می‌شناسم. می‌روم مشهد. ولی چند ساعت تا بلیت مشهد وقت دارم. کجا بروم؟
بستگی دارد که در خاطره‌ی من باشی یا کسی دیگر
فرض کن مال ِ تو. یادت می‌آید حالا؟
بله. باید سوار اتوبوس تجریش شوی. چارراه ولیعصر پیاده شوی بروی سمت چپ. می‌رسی به یک کتابفروشی که کنارش قنادی است. ببین، نمی‌شود. حواسم نبود. نمی‌توانی
چرا؟
اول قیافه و لباس‌هات. نباید این‌طوری باشد
چطور باید باشد؟
موهات باید کمی بلندتر باشد. در واقع خیلی بیشتر از این. ریش هم باید داشته باشی. تو الان متوجه نیستی. این جزییات خیلی مهم است
کدام جزییات؟ می‌گویی اگر این شکلی باشم نمی‌توانم بروم کتابفروشی؟
می‌توانی. ولی نه در خاطره‌ی من. فقط مشکلت این نیست. نباید از این مسیر بروی. باید از طرف انقلاب بروی. باید بعد از یک روز ِ کاری باشد. کمی خسته باشی. کمی هم ژولیده. نه مثل حالا با ساک ِ بزرگت و قیافه‌ی خندانت بخواهی بروی همه چیز را تغییر دهی
چه چیزی را؟ هر جوری بروم بالاخره اتفاقی خواهد افتاد
اتفاق دیگری شاید
از نظر من اشکال ندارد که آن اتفاق نیفتد. بالاخره یک اتفاقی می‌افتد. بهتر نیست فرض کنی همه‌ی آن شرایط را دارم؟
باشد. می‌روی تووی کتاب‌فروشی. خیلی روشن است و کتاب‌ها خیلی مرتب بر اساس نویسنده‌ها چیده شده‌اند. چند تاشان که اقبال ِ روزند آن جلو روی پیشخوان ِ مخصوص روی هم اند. هر کدام را برمی‌داری و نام همان نویسنده را بر کتاب ِ زیری می‌بینی. بعد هوا تاریک است. تازه تاریک شده. یعنی بیرون تاریک است داخل روشن است. داری یک کتاب، احتمالن اگر درست یادم باشد کلمات، را ورق می‌زنی که یک سایه روی کتاب مکث می‌کند و می‌رود. برمی‌گردی. خیلی شبیه گاهی به آسمان نگاه کن است. دارد با کتابفروش حرف می‌زند. ولی او نیست. ولی خیلی شبیه است. می‌رود بیرون. یادم نمی‌آید به کتابفروش چه می‌گویی یا کتابفروش به تو چه می‌گوید. صاف تووی چشم کتابفروش نگاه می‌کنی و او هم دارد دقت می‌کند. گاهی به آسمان نگاه کن بیرون ایستاده به ویترین نگاه می‌کند. چهار قدم برمی‌داری. دستگیره را به سمت خودت می‌کشی. پایت را تووی پیاده‌رو می‌گذاری و تا آن طرفش می‌روی. هنوز آنجا پشت سرت ایستاده. برمی‌گردی و چند ثانیه مکث می‌کنی. هنوز مشغول ویترین است. یادت هست که با خودت چه قراری گذاشته‌ای؟ یادت هست. و سعی می‌کنی به قرار فکر نکنی. و هنوز داری مکث می‌کنی. فوق‌العاده است. نمی‌توانی فکر کنی. نمی‌توانی به شکل فکر کنی. جمله‌ای قصار شبیه باید انجام شود یا گذشته را در حال دخالت نمی‌دهم از بالای سرت در حال عبور است. از طرفی به نظر می‌رسد در مرحله‌ای هستی که می‌توانی راهت را بگیری راحت بروی خانه یا هر جای دیگری
چرا من؟
فقط به خاطر ظاهرتان
چرا؟
چون فقط شمایلتان را می‌بینم نه درونتان را
می‌خواهید درونم را ببینید؟
ممم
چرا؟
به خاطر ظاهرتان
شاید می‌ترسی چیزی را از دست بدهی؟
چیزی را که ندارم؟
عین کتاب‌ها.. عین فیلم‌ها
داشتی به آسمان نگاه می‌کردی
داشتم کتاب‌ها را
بعد چند ساعت در خیابانها راجع به شمایل با هم حرف می‌زنید و این‌که چرا باید با هم حرف بزنید و این که آیا واقعن لزومی دارد با هم حرف بزنید و بعد چند تا تاکسی سوار می‌شوید که برسید به مترو. مطمئن می‌شوید که بعدن دوباره همدیگر را خواهید دید
چرا؟
خیلی نخ نما شده. آخر ِ داستان نمی‌تواند غیرمنتظره باشد. خواننده‌ها دیگر این چیزها را می‌فهمند. منتظرند که همان غیرمنتظره‌ی منظور اتفاق بیفتد. این‌جا بر خلاف انتظارشان هیچ اتفاقی نمی‌افتد
داستان تمام می‌شود؟
نه حتا. بعد از این هم همدیگر را خواهید دید. زیاد هم خواهید دید. جاهای زیادی ظاهر خواهید شد و با افراد و چیزها و اتفاقات زیادی برخورد خواهید کرد ولی اگر درست خاطرم باشد همان شب وقتی شیشه‌ی قطار بسته می‌شود ایستاده همان کنار. آرام آرام راه می‌افتد و همین‌طور بدون لبخند یا چیز خاص دیگری تووی چهره‌اش، تنها قسمت ِ غیر ماشینی ِ این شهر، به تو نگاه می‌کند که برگشته‌ای ایستاده‌ای زیر ساعت
من ساعت را می‌بینم؟
نه. تو تمام شده‌ای. از اینجا دیگر او می‌بیند. تو تنها دیده می‌شوی. یا دیده نمی‌شوی. شاید بعدن در یک داستان ِ دیگر ببینی. بعدن که داری از همان مسیر که با هم آمده‌اید، تنها برمی‌گردی. نمی‌دانم. شاید هم ذهنم دارد این‌ها را می‌سازد
نکند تمام این‌ها را خودت ساخته باشی
دست خودت است. می‌توانی چارراه ولیعصر پیاده نشوی
کجا بروم؟
تهران خیلی جاها دارد. هر جا که دوست داشته باشی
من اصلن کجا می‌خواستم بروم؟
مشهد؟
نه.. تووی تهران.. از اول می‌خواستم چارراه ولیعصر بروم یا نه؟
نه. تو اتفاقن پیاده شدی. حس کردی که باید پیاده شوی. خودت پیاده شدی. بقیه‌اش دیگر به من مربوط نیست. فکرم مشغول چیزهای دیگری هم هست. این‌ها را خودت باید به عهده بگیری
مگر نگفتی در خاطره‌ی تو است؟ مگر اصرار نداشتی ظاهرم را مثل خاطره‌ات کنم؟
و در خاطره‌ی من، نه در حافظه‌ی کسی دیگر حتا خودت، نه زمان دیگری مثل گذشته
آخرش چه می‌شود؟
این فقط یک قسمت ِ فرعی ِ بسیار مهم است
هیچ کس دوست ندارد یک قسمت فرعی بسیار مهم باشد
هیچ قسمت اصلی‌یی وجود ندارد. همه‌ی فرعی‌ها را جدا جدا و با هم باید خوانده‌باشی
می‌خوانم
نمی‌شود. تو فقط چند ساعت وقت داری. یادت باشد که داری از تهران رد می‌شوی
.
.
.
عباس در یک عکس با ژولیت در یک قهوه‌خانه در یک گالری که پارسال رد می‌شدیم دیزی می‌خورد. عکس‌های دیگری هم هست که یادم نیست. چند تا اتفاق دیگر هم افتاد. باران آمد مثلن. چتر ندارم. چند نفر دم در ورودی ایستاده بودند داشتند با گوشی‌هایشان ور می‌رفتند. گوشی را برنمی‌دارد. یک اتفاق دیگر هم افتاد. پرسید چرا بعضی‌ها را با اسم کوچک صدا می‌زنی؟ چند روز بعد که از دستشویی بیرون می‌آمدم دم در دیدمش. سلام کردم. کمی ریش‌هایش بلند شده بود. کمی چاق شده بود و کمی پیر. گفت خیلی تغییر کرده‌ای. گفتم شما ولی انگار همین امسال دیده باشم تان. یک کبوتر سفید بود که به بالش دست می‌کشیدم. چند تا خرگوش و چند تا درخت. چند تا غاز هم بودند. ولی مال چند سال قبل ِ یک جای دیگر. دنبالشان می‌دویدم، فرار نمی‌کردند. یک دوچرخه هم داشتم. یادم است باران قطع شده بود. یادم است از این برگ‌های پولکی که مثل قاصدک ِ دسته‌جمعی از آسمان می‌ریزند از آسمان می‌ریختند. یادم است آن طرف خیابان تووی برگ‌ها با چند تا بچه دبیرستانی راه می‌رفت. یادم است آفتاب اول نارنجی شد، بعد صورتی شد. یادم است سرش را بالا آورد و یک نگاه سریع انداخت. یادم است قاشق را تووی بطری فرو کرده بود. یادم است نشسته تووی کافه‌ای با میزهای چوبی. مرد ِ کنار خیابان، کنار ِ خیابان است. زنی می‌آید می‌بوسدش یک فلوت به اش می‌دهد و می‌رود. مرد شروع می‌کند به فلوت زدن. فلوت ادامه دارد که دوربین می‌رود یک جای دیگر
.
.
.

Monday, February 25, 2008

شهر


و ما صاحبکم بمجنون
تکویر، بیست و دو
.
.
.
داستان، داستان ِ شیدایی نیست. هنوز پیش نیامده. داستان ِ تو داستان نیست. روایت نخواهد شد. شاخ و برگ نیست. دستان ِ درختان ِ خاکستری.. نه طبیعت نه شخص نه زمان نه مکان نه چیز نیست. حالت ِ قوالی را گرفته‌ که دست به هم می‌کوبد و بازارگرمی؛ که شیدایی، در قرون ِ اخیر ِ من.. و سال‌های جوانی ِ تو، مختصر است به ماه ِ نیم که آن شب تا چارده شب پاییده بود. آن روز که روز روی زمین از هوش رفته بود. آن چشم‌ها که بسته بود. آن تن که می‌لرزید. آن تن که مرده بود. آن چند ثانیه که مانده بود از من.. از تو. آن چند اشاره که رسیده بود تا من.. تا کاش.. تا تو.. تا کوه.. تا سکوت.. پایان و آغازی نیست
.
.
.
جان‌های تنها خیره به تن‌هایی
چه تن‌هایی
چه جان‌هایی
.
.
.
این‌ها همه دورند. این‌ها که در پس‌زمینه راه می‌روند. این قلم ِ من نیست. او گفت. این من، دور است.. من نیست. او گفت دهان ِ من نیست. حرف دشواری است دوری.. حرف محالی است که تجربه‌ی بشری را ندانسته، فراتر را آرزو می‌کند. تا انسانی ناکام‌تر از ناکامی. ساکن‌تر از سکون، قدمی که خود را در خود قدم بزند. یک به تمامی یک با زبانی به ظاهر ماورایی. آن که نمی‌داند جمله را با کدام کتاب شروع کند؛ که تمام حروف منقبض شده؛ جایی جا مانده.. نقطه از پی ِ نقطه. متن از پی متن. تا تصویر ِ دلربا.. گور ِ تو، آن گاه که هر بی‌گاه فرشتگان ِ سفید در خاکش می‌رقصند، گل‌برگ‌های آبی که از ابر می‌ریزند بر شانه‌ی روشن‌ات. تصویر ِ یکتای تن‌ات در یکتا جامه‌ات.. لحظه‌هایی که عطرت در کوچه‌های نارنجی لبخند می‌زند. جاودانه دهان‌ات که کلمه را مبارک می‌کند، نورت که زمین ِ تیره را در بر می‌گیرد، تازه می‌کند، آشنا می‌کند و تنهایی‌ات که آفتاب را داغ می‌زند و باران‌ات که هنوز بر این خشکیده می‌بارد و نگاه ِ حاضر ِ زیبایت
.
.
.
نوشتن که اسباب است، پس از گاهی به انتها بدل می‌شود. انتها قابل اغماض نیست. تنها وقتی منظره رنگی می‌شود که نوشته نادیده گرفته شود. نوشتن دوباره اسباب می‌شود. دایره‌ای که تا در آنی تمام ارکان‌ات را تا وصول هدف می‌گیرد. آن‌گاه، وقتی که شاید برسد، شاید نرسد؛ آن وقت از دایره بیرون می‌آیی. آن‌وقت چه طور است؟ این تجربه نیست، که تجربه نشده است. حدس است. ظن است. این فکر نیست. از این شاخه و آن شاخه است؛ ملال ِ رنگی ِ متظاهر ِ من
.
.
.
تا بر ظاهر بخوانی ام
تا بر تظاهر بمانم ات
نماز ِ دلتنگی
.
.
.
عنوان ِ نمایش؛ تن بیمار شده. وقتی لازم شود، وقتی زمانش برسد سالم می‌شود. صوت ِ تعجب، حاکی از تمسخر.. این برداشت من است؟ همه‌ی دریافت‌ها را هم اگر جمع کنم چیزی جز آن هزل ِ مدام باقی نمی‌ماند. هیچ نمایشی نیست که تمسخر را به جان نخرد. هیچ نمایشی نیست که تحسین را نپذیرد. عرق ندارد. دیوانه روبرویم نشسته. به دیوانگی، به جهان، فخر می‌فروشد. تحسین به جان می‌خرد. حال می‌بلعد با لبخند ِ رضایت و بستنی.. من آن مجنون ام که جنونش را به شما می‌فروشد. گرمای بشری نمی‌خرد. در زمستان ِ شما، کنار ِ فنجان ِ شما، بوی یخ می‌دهد. من آن بیمارم که در بیمارستان با تب‌داران راحت‌تر است، بهتر است. مستقیم در چشمان ِ خیس‌تان نگاه می‌کند، دستتان را می‌گیرد و به شما که کم اعتنا می‌خندید، ابراز ِ عشق می‌کند. تحسین شما را، بی که خود خبر داشته باشید، بی تعمد، با کلمات ِ فاخرش دیده. دستان ِ خالی‌اش را از دستان ِ شما دزدیده
.
.
.
با شیشه می‌آمیزد
الیاف ِ درشت ِ انگشتانت
باران ِ زمینی
از عصر بهتری
از چشم زیباتری
.
.
.
هر گاه از جنون دست بردارد، بدحال می‌شود. انگیزه دوباره رخ می‌نماید. دایره باز بازمی‌گردد. ادبیات، مطرح می‌شود. ادبیات، قضاوت می‌شود. قضاوت، شعر. تکلیف همه معلوم می‌شود. معلوم می‌شود که تکلیف ِ هیچ‌کس، برای حتا خودش، پیدا نیست. قاعده‌ای کلی برای زندگی وضع می‌شود. سپس نقض می‌شود. سپس قاعده‌ای دیگر باز وضع می‌شود، تا آن‌جا که خطوط ِ جوهری دایره را از برگ و برگ را از تکیه‌گاه جدا کنند. تجمع ِ سیاهی بر محیط؛ دایره‌های جسته گریخته که از محیط بیرون زده‌اند. بوی مشامی که پاشیده
.
.
.
ابهت ِ زن ِ تاریک در اتاق ِ تنها
بهت ِ حافظه
صورتت کجاست؟
.
.
.
شک همان یقین است. یقینی چندسویه، چند رنگ و چندگانه. هر لحظه یقینی متفاوت؛ شک. ایمان و زمان دست به دست می‌دهند تا کفر بسازند. و تنها راه شاید، شاید، شاید همان ساده‌دلی باشد. معصومیت تنها سلاح تو است. به شرطی که شاید، شاید، شاید از سلاح‌ات خبر نداشته باشی. که شاید، شاید، شاید سلاح نداشته باشی.. جنگ نداشته باشی. ساده‌دلی؛ این‌که می‌دانی که می‌دانی. هرگاه بدانی، نمی‌توانی که ندانی. چه فرقی دارد که این‌ها همه وهم ِ تو باشد. تو می‌دانی. تو دانسته‌ای. می‌دانی و نمی‌دانی که چقدر ساده‌دلی
.
.
.
آن‌چه از خود می‌دانم، همان است که دیگری از من می‌پندارد. دیگری مرا چیز ِ دیگری می‌بیند؛ کوچک می‌بیند، بزرگ می‌بیند. ساده‌دلی پاره می‌شود. واقف می‌شوم به سادگی، به پارگی. من دیگر می‌شوم. دیگری کوچک می‌شود، بزرگ می‌شود. چه بسا این‌که دیگری آن‌چه باید نمی‌داند، فرقی به حالم نکند. به حال او شاید، ولی به حال من نه. ضعف‌هایم را، یا همان برتری‌هایم را، در تصور او از نداشته‌هایم پیدا می‌کنم. پس، سپس، در زمانی سپس‌تر همان نداشته‌ها را دارم
.
.
.
آن‌چه‌باید ِ ثابتی وجود ندارد
من نسبتن مطلق ام
مطلقن نسبی
می‌شود بیشتر کنار ِ شما بمانم؟
.
.
.
در انتزاع می‌توان ایمان داشت، می‌شود بهشت بود، نمی‌شود زیست. این دیگری و دیگران که به انتزاع‌ات هجوم می‌آورند و از ارتفاع ِ معصومیت به شک ات پرتاب می‌کنند، تصویرت را به خاطر آثار ِ به‌جامانده‌ی بی‌خبری‌ات تحسین می‌کنند؛ جزیی از فشاری که به لبه نزدیک ات می‌کند. شاید، شاید، شاید این تنها راه ِ دوستی است. از برج ِ بهشت پایین می‌آیی. هبوط می‌کنی به جایی که حوا خود را مهیا کرده که نباشد. حوا نیست؛ که شاید، شاید، شاید دوست داشته شدن
.
.
.
عطر
زن
نیایش
دوست داشتن
.
.
.
خوش داشتم جمله‌ای روانشناسانه نقل قول می‌کردم. از عاقلی که راجع به رفتار ِ دیوانگی سخن می‌گوید؛ هنگامی که دیوانه مشغول تعریف کردن ِ چیزی است؛ اتفاق‌ها را با سرعت تعریف می‌کند. ماجرای ده سال را در عرض ِ پنج دقیقه چنان تعریف می‌کند که چیز ِ مهمی ناگفته نمانده باشد. این سرعت، همان میل به گسستن از بند ِ دشوار و بی‌رحم ِ زمان است. باید طوری گذشته را تعریف کنم که در حال، همین الان ِ الان، بگنجد؛ نه اینکه خود دوباره تبدیل به پنج دقیقه‌ی گذشته شود. این، اغتشاشی است که متظاهران به دیوانگی تحسین اش می‌کنند. در سال‌های اخیر آدم‌ها برای تحسین شدن چاره‌ای جز تظاهر به دیوانگی ندارند. همه تحسین می‌شوند جز همان که حقیقتن جنون دارد. همان که هیچ رفتار ِ خارج ِ قاعده‌ای از خود نشان نمی‌دهد. همان که بلد نیست جنونش را به هیچ سمتی هدایت کند. همان که دیوانگی نمی‌کند. دایره؛ رد ِ پای این دیوانگی ِ معصوم را در تو می‌ستایم. هیچ چیز مهمی را نگفته نمی‌گذارم؛ هیچ نمی‌گویم. خود را تحسین می‌کنم؛ تو را می‌ستایم. نگرانم از دیده نشدن
.
.
.
یا
اشتیاقی در جهان فراتر از هم‌پالگی ِ لحظه‌ی تو نیست
/
/
/
الو
بله
دو شب پیش از این شماره به خانه‌ی ما زنگ زده‌اند
بله.. دوستی از این تلفن استفاده کرد
شما دوستش هستید؟
بله.. نیم ساعت با پسرتان گپ زده‌ام در همان حد دوستش دارم.. اسمش را هم می‌دانم شما هنوز بی‌خبرید؟
بله.. اسمش را درست گفتید.. بی‌خبرم
من هم همین‌طور.. لهجه‌تان مرا یاد ِ چشم‌های نیشابوریش می‌اندازد
مثل این‌که بیدارتان کردم یا صدایتان همین شکل است؟
به هر حال فرقی به حال شما ندارد
ببخشید حالتان را بد کردم
حق دارید. من هم در عوض به شما نمی‌گویم که او بستنی خورد، ما قهوه
چیز دیگری هم گفت؟
خودش را بیشتر از شعرش دوست داشتم.. به اندازه‌ی آن چند دقیقه
مطمئنید؟
نه. توجیه می‌کنم
خداحافظ
خداحافظ. گفت می‌خواهم بروم بیمارستان. گفت می‌روم خانه‌ی دوستم بعد می‌روم بیمارستان. گفت حالم خوب‌تر شد با شما حرف زدم. گفت زنگ می‌زنم. گفت نصرت دوست دارد برایم شعر بخواند. گفت فریدون برایم آواز می‌خواند. گفت قفس به این بزرگی. گفت بستنی در شهر ِ شما گران است. گفت شما هم سیگار می‌کشید؟ گفت برویم قدم بزنیم. گفت دستان ِ درخت در شب پیداست. گفت آسمان تب دارد، آسمان پیداست. گفت شهر می‌میرد، آدم پیداست. گفت خداحافظ
.
.
.
هر گاه مقبول افتادی
هر گاه شک داشتی
هرگاه دوست داشتن حد داشت، قاعده داشت
هرگاه که مجنون نیستی
.
.
.
و کفی بالله شهیدا
.
.
.

Sunday, February 03, 2008

V


این عکس را کسی گرفته که در عکس نیست. گلدان بر سنگ. مرد ِ نیم‌خیز، گل ِ خاکستری در دست. شش زن ِ سیاه و سفید و پنج درخت ِ احاطه.. ناشناس با چادرهای سوزنی ِ ایستاده.. سنگ ِ خیس.. سنگ ِ خیس. مرد به سنگ نگاه می‌کند. زن به مرد، نشسته. زن به درخت، ایستاده. دختر به مرد، فاتحه.. دختر به دختر، به دهان.. دخترک به دوربین، به دوربین نگاه می‌کند. این عکس را کسی گرفته که در عکس نیست
.
.
.
روز است
.
.
.
می‌گویم حتمن امیر باشد.. می‌گوید نه.. همیشه مسعود بود. می‌پرسم این تو بودی، آن مادرت.. می‌گوید نبودم.. من هیچ وقت به این مرد نگاه نمی‌کنم. کیست؟ نمی‌دانم.. نمی‌شناسم.. من به درخت نگاه می‌کنم.. به مرد نگاه نمی‌کنم. زن ِ بلند به درخت نگاه می‌کند با چادر ِ سیاه با صورت ِ مثلث ِ قدیمی با دخترک. دخترک با روسری چسبیده به زن، به دوربین، به من، به دوربین نگاه می‌کند. می‌گوید حتمن نون است. لباس ِ گرم پوشیده و شلوار ِ سفید.. هنوز کوچک است و به عکسی که کسی گرفته، در عکس نگاه می‌کند.. به کسی که به عکس نگاه می‌کند، از عکس، نگاه می‌کند
.
.
.
آن که نیست
نه آن که در عکس بود
نه آن که معلوم نیست
.
.
.
با چشم ِ بادامی.. با گونه‌ی برجسته.. به مرد، به زانو نگاه می‌کند. دختر که تا شانه‌های بادام، چسبیده به بادام، به تنها دختری نگاه می‌کند که پشت به تنها مردی که در عکس نیست ایستاده.. یا نگاه نمی‌کند. به مردی که شاید بر سنگ نشسته نگاه نمی‌کند. پدرش بود یا سال‌ها پیش در جوانی به شکل ِ مردی خوب مرده بود. حالا او زنده بود. مادرش که حدس می‌زدم مادرش بود، حدس می‌زد که زنده بود.. با چشم‌های بادامی.. سال‌ها پیش.. به مرد نگاه می‌کند، یا به خودش که با لباس سفید که پشت به هر کس که به عکس نگاه ‌کند ایستاده.. به هر کس که خیره شود، حلوا تعارف می‌کند
.
.
.
هزاران تن به من خیره
هزاران تن از من پیدا
/
/
/
آن گاه، فروغ مرا دید. داشت از درخت‌های زمستان ِ پارسال بر سرم و بر خودش می‌ریخت. آن‌گاه یک باره مرا بالای سرش دید. سر بلند کردم؛ برای مرد ِ بی‌مو شعر ِ بلند می‌خواندم.. مرد ِ بی‌مو بلند گوش می‌داد. مرد ِ دیگر و سه زن ِ بسیار مرتفع که دست از تبسم برنمی‌داشتند و علی کوچک که وسط‌هایش جمله‌ی مهمی جا افتاده بود و کسی یاد نداشت. انگار حیاط کوچکی که حوض نداشت و زمستان خراب می‌شد. پرنده رفت نه شبیه پرنده نه مثل خودش. قطع شدم. شاخه‌ای روی ترَک مانده بود. ترَک روی سنگ.. سنگ روی فروغ.. شروع کردم به سبابه.. به ‌بازی.. به با از نهایت شب. به با ازسبابه از نون. سبابه در نقطه. سبابه یخ. سبابه چوب، سرخ، سرفه.. مرتضا الوار آتش زده. اثاث آتش زده.. دود به آسمان رفته. غروب شده. همه رفته.. رفته.. رفته رفته.. رفته‌تر.. رفته‌تر شده.. صندلی تنها شد. درخت تنها شد. برگ تنها شد. زمین تنها شد. آتش تنها شد. در باز بود. نور ِ تنها بیرون می‌زد.. دارم بیرون‌تر می‌روم.. پیرزن از نیم‌رخ بقچه می‌شمارد. زمستان تعمیر شد. اذان شد
.
.
.
زن را دوست داری
زن تو را دوست دارد
مربا
اصرار بر صبح و پرنده و آسمان. تعقیب ِ خط سیاه بی‌عاری که دورتر گم شود. باد کوچک می‌آید و کتاب را ورق می‌زند. به انگشت پایت نگاه کنی. پس هستی. پس هستی. یک شعر نامفهوم بگویی. یک حرف بی ربط بگویی. زن را دوست داری. مربا را دوست داری. آن روز را دوست داری. هر روز را دوست داری. حالا را که
تلاقی ِ طعم و تنهایی
.
.
.
کسی در عکس نیست
.
.
.
زیبا یعنی معلوم نباشد. زیباتر یعنی غایب باشد. زیباترین، همان که نباشد. سنجاقک ِ ساکت.. مزرعه‌ی بلند ِ انبوه.. عصر ِ جمعه.. تابستان ِ ده سالگی.. سنجاقک ِ تنها نگاهش مانده.. سنجاقک ِ بالش به برگ‌ها گرفته.. سنجاقک ِ هشیار.. سنجاقک ِ کوتاه.. ساعت جلوتر که رود بیدار می‌شویم.. ساعت که جلوتر رود می‌پرد می‌رود.. دستم می‌سوزد و تمام را با تو تنها می‌نویسم.. خبر نخواهی شد. از خیابان ِ کج خواهی رفت. از پل خواهی گذشت. از هر روز خواهی گذشت.. از هر سال.. خبر نخواهی شد. دست به درخت خواهی کشید. به بال‌هایش. بزرگ خواهی شد. یک روز عصر جمعه شد. عصر جمعه یک سال نخواهد گذشت. به یاد نخواهی آورد. به سنجاقک. به فکر ِ سنجاقک. سعی خواهی کرد به یاد آوری.. به یاد آورده شوی. با چشم انبوه و سر بالا. با شکل ِ خیابان و بال‌های غریب، تو را پرواز خواهی کرد.. زیبا یعنی معلوم، نباشد. زیباتر یعنی غایب شود. زیباترین، همان که جز او نباشد
.
.
.
عکسی که در من نبود
.
.
.

Saturday, January 19, 2008

پدر


حال که بیش‌تری
بیش‌تر
هستم
.
سال به تجسم گذشت و فراتر نرفت. تکرار شد، نادیده گرفته شد، به یاد آورده شد، یگانه شد و فراتر نرفت.. مکالمه برقرار می‌شود. او جواب می‌دهد. جایی دیگر است. سالی گذشت. و هنوز، جایی دیگر است. در این‌جا، دیگر، به همان تبدیل می‌شود؛ وقتی این‌جا نیست، هر جای دیگری همان جای دیگر است.. دیگر هر چه دیگرتر باشد، همان‌تر است.. گویی زمان ضمیمه‌ای بیش نباشد. گذشته: مکالمه برقرار می‌شود؛ او این‌جا نیست، چون نباید باشد، نه چون نمی‌خواهی باشد. حال: مکالمه برقرار می‌شود؛ او این‌جا نیست چون نمی‌خواهی و نباید این‌جا باشد. یک لایه فروتر.. مکالمه برقرار نمی‌شود. چون می‌خواهی، هنوز، و نباید، هنوز که این‌جا باشد. مولفه‌یی دیگر وارد می‌شود؛ آسمان از حجم زمینی جدا می‌شود؛ بازگشت به الفبا؛ او اینجا هست. چه باشد و چه نباشد. او فراتر از جنسیت است. چه مونث باشد و چه نباشد. او غایت است. چه مقدمه باشد و چه نباشد.. و باز هم فروتر؛ این خودآگاهی وجود دارد که او این‌جا نیست؛ او به اندازه‌ی همین خودآگاهی هست و حضور دارد.. نه.. نمی‌شود این‌طور نامنظم ذهن‌پردازی کرد. شاید خاطره‌ای بهتر از هر تمهید دیگری باشد؛ کسری از ثانیه که چشمانش را می‌بندد.. دستت بر رستنگاه موهای بالای پیشانی‌اش.. اراده نقض شده.. تملک نقض شده.. عدم تملک نقض شده.. و مکان و زمان.. و جان.. و جان. در مقیاسی بزرگ‌تر، شاید در کسر ثانیه مانده باشی. این‌که بعد از این مدت و این اتفاقات و سیر و سفرها هنوز در جای اولی، شاید برای این است که نتوانسته‌ای از لحظه خارج شوی. و دلیل آن‌که مکالمه برقرار نمی‌شود، آن باشد که به همان نسبت هنوز در آن حل نشده‌ای. راه معمول این است که از حل شدن یا حتا سایش به آن خودداری کنی و همزمان به لحظه نگاه کنی یا حتا بسته‌بندی‌شده جایی مطمئن بگذاری اش.. ولی.. به این ولی هم نمی‌شود دل بست
.
.
.
عرصه تنگ شده، سخت شده.. سختش است.. می‌ترسد.. نگران است.. کم آورده.. این‌ها است و آن نیست. این‌ها است و دیگر آن ملال نیست. بیهودگی نیست. آن آسودگی خاطر نیست که از تفنن بخواهد گاهی پرواز کند. این ترس است. ابتدایی‌ترین و نکوهیده‌ترین ترس.. ترس ِ تن.. ترسی که می‌ترسد بمیرد.. می‌ترسد تنها شود.. کودکی است که از فرط تاریکی چاره‌ای جز مادرش ندارد و می‌ترسد که بترسد.. من از ترس تنها می‌شوم، تو از ملال.. من اجبارن از تن به خیال فرار می‌کنم، تو مصممی که هر شب خواب شوی و هر روز تعبیر ‌شوی.. این‌ها همیشه هست، همیشه بوده.. و آن‌ها.. همیشه بوده.. همیشه هست. مثل جمعه؛ وقتی که پیش آمد و به آن کتاب نگاه کردم.. چه دور بود؛ و بود. گوشی را که برداشتم. چه نزدیک بود؛ و نبود
.
.
.
هر جا رفته‌ام
هر جا نگریسته‌ام
آن‌جا که زمانی بوده
و دیگر نبوده
هر جا تویی
بودن تویی
همان و دیگر تویی
او تویی
رفتن
تویی
.
.
.
هر بار قطعه‌ای، شاید از گذشته، شاید همین حالا، اضافه می‌کنم. آن‌طور که خودم را می‌دیدم، دیگر نمی‌بینم. دیگر، حال، ادامه‌ی گذشته نیست. گویی جزیره‌ای که نمی‌داند نجات پیدا کرده یا همیشه همین بوده و فراموش کرده
.
.
.
فصل یکم
دلم گرفت. ماهی‌های جامع‌الاطراف، لحن گرداندند.. با خنده و دندان‌های محکم ِ پیدا.. هر وقت تظاهر کردم همین‌طور جمله را قطع کن یا برو سر سطر
سطر عوض کردند
ماهی‌های مصنوع النثر
علی کوچک.. مرد بی‌مو.. لبخند محکم.. هیچ نمی‌دانی.. هیچ نمی‌دانی.. هشت سطر را پاک می‌کنم و خاطره‌ای الصاق می‌کنم.. خود را گم نمی‌کنم. ادامه می‌دهم.. قبر، خاطره نیست.. قبر، حالا است. و این چند چمباتمه که از سر وظیفه احساس همدلی می‌کنند. مرد ِ زیبا، لبخند تلخ می‌زند؛ مرد ِ تلخ، لبخند ِ زیبا می‌زند؛ آن شعر را با صدای بلند خوانده‌ام
.
.
.
فصل دوم
این من نبودم که حالا از مقابلم گذشت؟ آن مرد با خودش حرف می‌زند. این مرد با خودش لبخند؛ پیام کوتاه، لبخند می‌زنم، راننده نگاه می‌کند.. نگاه می‌کنم؛ این مرد نگاه کرد.. آن مرد نگاه کرد.. هر دو نگاه کردند.. پیاده‌رو؛ مجنون با خود حرف زد، مجنون با خود راه رفت.. با خود حرف زد.. با کت سبز و شلوار آبی.. با موی کوتاه.. با جنون.. توحید، هنوز یازده و پنجاه دقیقه، هنوز پنجشنبه، هنوز آذرماه.. هنوز تهران.. راننده به جمله‌ها نگاه می‌کند، احداث ِ تونل، ترافیک.. فرمان.. انگشت.. پیچ رادیو.. نگاهش را بر‌داشته. دو زن از پل عابر می‌گذرند. ششصد و هشتاد روز مانده به افتتاح تونل توحید.. مجنون نیست.. مجنون نیست.. خلاص.. یک.. مردی از پل عابر می‌گذرد؛ پل عابر، می‌گذرد.. پروردگار من! همواره تو را سپاس می‌گزارم.. ترمز.. آژیر.. آمبولانس، بوق، یک.. چراغ سبز.. مجنون رفته.. در این لحظه گوش جان می‌سپاریم به کلام وحی.. چراغ ِ دور ِ سبز.. خرس ِ آونگان از شیشه.. چراغ ِ قرمز.. چراغ ِ نزدیک.. صدای دریا.. پسر چتر می‌فروشد، دریا می‌فروشد.. صدا. ساحل. ماهی.. اذان ظهر.. افق.. تهران.. موذن.. مرحوم.. موذن‌زاده.. بوق. بوق. امتداد. الله اکبر. الله.. اکبر.. خرس ِ ثابت.. چراغ سبز.. چراغ ِ نزدیک.. پیام کوتاه.. با خود حرف نمی‌زند.. با خود نمی‌خندد
.
.
.
فصل سوم
و به تو
و به لحن تو
وقتی شعر می‌خوانی و تنها چای می‌نوشند
تنها
چای
می‌نوشم
.
.
.
فصل چارم
بر این غوطه ببخشا.. بر این سکون ببخشا.. این تجسم را و این عذر را بر این معذور ببخشا.. بر این مجبور ببخشا.. شهر بد نیست.. خاطره بد نیست.. بر ما ببخشا.. من از تصادف، من.. ما به ناچار، ما.. زنبور، زنبور.. نیش، نیش.. بر ما ببخشا.. آسمان، آسمان.. ابر، ابر.. بر ما ببخشا.. تابستان، تابستان.. طلایی، طلایی.. بر ما ببخشا.. بهانه، بهانه.. زمستان، زمستان.. بر من ببخشا.. دلتنگ می‌شوم.. خسته می‌شوم.. فراموش می‌کنم.. به یاد می‌آورم.. بر من ببخشا.. با تو زنده‌ ام، با تو می‌میرم، در تو مبعوث.. ببخشا
.
.
.
فصل آخر
آن ِ تو
.
.
.
زین پس را روایت ِ ما بخوان
.
این مرد را هیچ‌گاه ندیدم. پیش از تولدم مرد. قرار نیست صورتش را به یاد بیاورم. قرار نیست صدایش تداعی شود. او یک اسم است که سال‌ها پیش بیمار شده و از بیماری مرده. از بستگان دورم محسوب می‌شود. تنها چیزی که از او می‌دانم این است که آدم خوبی بوده. تصمیم می‌گیرم اسمش را نیاورم.. همین حالا تصمیم گرفتم دیگر چیزی درباره‌اش ننویسم. اگر بنویسم هیچ لطفی نخواهد داشت. تمام چیزی که از او نوشته‌ام به یک اشاره تقلیل پیدا کرده‌ است. تنها و تنها من هستم که سال‌ها بعد با خواندن این سطرها خواهد توانست به یاد ِ آن، اتفاق، بیفتد. ممکن است هیچ‌گاه نتوانم دوباره این سطرها را بخوانم. چه بر سر آن، اتفاق، خواهد آمد؟ آیا من جز گذشته‌ام و آیا تو جز در آینده به تصویر می‌آیی؟ تو را به یاد خواهی آورد؟
.
.
.