این عکس را کسی گرفته که در عکس نیست. گلدان بر سنگ. مرد ِ نیمخیز، گل ِ خاکستری در دست. شش زن ِ سیاه و سفید و پنج درخت ِ احاطه.. ناشناس با چادرهای سوزنی ِ ایستاده.. سنگ ِ خیس.. سنگ ِ خیس. مرد به سنگ نگاه میکند. زن به مرد، نشسته. زن به درخت، ایستاده. دختر به مرد، فاتحه.. دختر به دختر، به دهان.. دخترک به دوربین، به دوربین نگاه میکند. این عکس را کسی گرفته که در عکس نیست
.
.
.
روز است
.
.
.
میگویم حتمن امیر باشد.. میگوید نه.. همیشه مسعود بود. میپرسم این تو بودی، آن مادرت.. میگوید نبودم.. من هیچ وقت به این مرد نگاه نمیکنم. کیست؟ نمیدانم.. نمیشناسم.. من به درخت نگاه میکنم.. به مرد نگاه نمیکنم. زن ِ بلند به درخت نگاه میکند با چادر ِ سیاه با صورت ِ مثلث ِ قدیمی با دخترک. دخترک با روسری چسبیده به زن، به دوربین، به من، به دوربین نگاه میکند. میگوید حتمن نون است. لباس ِ گرم پوشیده و شلوار ِ سفید.. هنوز کوچک است و به عکسی که کسی گرفته، در عکس نگاه میکند.. به کسی که به عکس نگاه میکند، از عکس، نگاه میکند
.
.
.
آن که نیست
نه آن که در عکس بود
نه آن که معلوم نیست
.
.
.
با چشم ِ بادامی.. با گونهی برجسته.. به مرد، به زانو نگاه میکند. دختر که تا شانههای بادام، چسبیده به بادام، به تنها دختری نگاه میکند که پشت به تنها مردی که در عکس نیست ایستاده.. یا نگاه نمیکند. به مردی که شاید بر سنگ نشسته نگاه نمیکند. پدرش بود یا سالها پیش در جوانی به شکل ِ مردی خوب مرده بود. حالا او زنده بود. مادرش که حدس میزدم مادرش بود، حدس میزد که زنده بود.. با چشمهای بادامی.. سالها پیش.. به مرد نگاه میکند، یا به خودش که با لباس سفید که پشت به هر کس که به عکس نگاه کند ایستاده.. به هر کس که خیره شود، حلوا تعارف میکند
.
.
.
هزاران تن به من خیره
هزاران تن از من پیدا
/
/
/
آن گاه، فروغ مرا دید. داشت از درختهای زمستان ِ پارسال بر سرم و بر خودش میریخت. آنگاه یک باره مرا بالای سرش دید. سر بلند کردم؛ برای مرد ِ بیمو شعر ِ بلند میخواندم.. مرد ِ بیمو بلند گوش میداد. مرد ِ دیگر و سه زن ِ بسیار مرتفع که دست از تبسم برنمیداشتند و علی کوچک که وسطهایش جملهی مهمی جا افتاده بود و کسی یاد نداشت. انگار حیاط کوچکی که حوض نداشت و زمستان خراب میشد. پرنده رفت نه شبیه پرنده نه مثل خودش. قطع شدم. شاخهای روی ترَک مانده بود. ترَک روی سنگ.. سنگ روی فروغ.. شروع کردم به سبابه.. به بازی.. به با از نهایت شب. به با ازسبابه از نون. سبابه در نقطه. سبابه یخ. سبابه چوب، سرخ، سرفه.. مرتضا الوار آتش زده. اثاث آتش زده.. دود به آسمان رفته. غروب شده. همه رفته.. رفته.. رفته رفته.. رفتهتر.. رفتهتر شده.. صندلی تنها شد. درخت تنها شد. برگ تنها شد. زمین تنها شد. آتش تنها شد. در باز بود. نور ِ تنها بیرون میزد.. دارم بیرونتر میروم.. پیرزن از نیمرخ بقچه میشمارد. زمستان تعمیر شد. اذان شد
.
.
.
زن را دوست داری
زن تو را دوست دارد
مربا
اصرار بر صبح و پرنده و آسمان. تعقیب ِ خط سیاه بیعاری که دورتر گم شود. باد کوچک میآید و کتاب را ورق میزند. به انگشت پایت نگاه کنی. پس هستی. پس هستی. یک شعر نامفهوم بگویی. یک حرف بی ربط بگویی. زن را دوست داری. مربا را دوست داری. آن روز را دوست داری. هر روز را دوست داری. حالا را که
تلاقی ِ طعم و تنهایی
.
.
.
کسی در عکس نیست
.
.
.
زیبا یعنی معلوم نباشد. زیباتر یعنی غایب باشد. زیباترین، همان که نباشد. سنجاقک ِ ساکت.. مزرعهی بلند ِ انبوه.. عصر ِ جمعه.. تابستان ِ ده سالگی.. سنجاقک ِ تنها نگاهش مانده.. سنجاقک ِ بالش به برگها گرفته.. سنجاقک ِ هشیار.. سنجاقک ِ کوتاه.. ساعت جلوتر که رود بیدار میشویم.. ساعت که جلوتر رود میپرد میرود.. دستم میسوزد و تمام را با تو تنها مینویسم.. خبر نخواهی شد. از خیابان ِ کج خواهی رفت. از پل خواهی گذشت. از هر روز خواهی گذشت.. از هر سال.. خبر نخواهی شد. دست به درخت خواهی کشید. به بالهایش. بزرگ خواهی شد. یک روز عصر جمعه شد. عصر جمعه یک سال نخواهد گذشت. به یاد نخواهی آورد. به سنجاقک. به فکر ِ سنجاقک. سعی خواهی کرد به یاد آوری.. به یاد آورده شوی. با چشم انبوه و سر بالا. با شکل ِ خیابان و بالهای غریب، تو را پرواز خواهی کرد.. زیبا یعنی معلوم، نباشد. زیباتر یعنی غایب شود. زیباترین، همان که جز او نباشد
.
.
.
عکسی که در من نبود
.
.
.
No comments:
Post a Comment