Thursday, May 31, 2007

اتفاق ِ قهوه ، احتمال ِ قفس


از حجره‌مان
حافظه‌‌مان
پنج ثانیه ضربان
تا نوازش تو
.
.
به میله‌ها نگاه کرد. قفس صدا زد. مرا از این پرنده رها.. رها کن. قبا پوشید. بر زمین سبابه کشید. بازار، ساکت. خاک، نرم.. دیشب کجا خوابیده. کجا.. همان‌جا. گفت آرام کن مرا. خواب دیدم. پرواز می‌کردم. پرواز می‌کردی. به قفس دست کشید. خاک بر من مستولی.. خاک برَم مستولی.. به تو مشغول. حجاب برداشت. به مویش دست کشید. نگاهش را بست. طوطی باز پرکشید. نگاه بست. دیشب خواب دیده‌بود. قبا به بدن چسباند.. سبز. شال آبی‌ را باز کرد. دست در هوا رها کرد. نگه داشت. پرنده نقش می‌کشید. تصویر بر صفحه‌ی سیاه.. خاک. صحنه‌. خاک. گلدان. ماه.. نقش ِ به حراج.. قفس را برداشت. در باز کرد. پرنده نرفت. به دستش پر کشید
.
.
قهوه بریزم روی سیگار تلخ شود
قهوه‌ای به لب‌ها بچسبد به برگ بماند به نخ
پک ِ محکم بزنم
به فنجان تــُک بزنم
بریزد دهانم
کاغذ شود
سنگین شوی
مچاله شوم
پاره بماند
یادت نباشد
.
شانه کنی مویم را به شانه‌ات
بچسبد شانه‌ات به چانه‌ام
بچسبد شانه‌ات
از موی داغ‌ات
بریزی دهانم بپیچد
گم شوم
پیدا شوی
یادت نباشد
.
تو بگویی
دو بخوانی
سیصد بپیچد
آواز شود
تکرار کنی احتمالن
تکرار شوم اتفاقی
شب شود
دیر شود
یادت نباشد
.
از من عبور کن
مرا مرور کن
دور باش
خطور کن
دوشنبه شو
سه‌شنبه شو
یادت نباشد
.
.
بال راستم درد می‌کند به طرز شیشه‌های عطار. منطق‌الطیرم می‌سوزد. رومی به خود پیچیده‌ام. دلم برای جنگل‌های استوا تنگ شده. شام کنجد داریم. بوی گلاب پیچیده. قفل است. در طوطی نشسته‌ام. با حجره.. بر چوب زردم. بازرگان رفته.. رنگ سبزم را کسی نمی‌داند. مرا از این پرنده رها کن
.
.
پایان نگارش: چهارشنبه؛ حدودن بیست و سه
.
.
این‌ها حالا دیگر موضوعیت ندارند. رها شده‌ام. شخصیت‌ها تغییر نخواهند کرد.. نقش‌ها عوض خواهند شد. تنها خاطره‌اش بماند. آن ساعت و این حالا

Friday, May 25, 2007

نقاش


امروز.. خیابان؟
.
عادت کرده‌ام گاهی صبح‌ها چای بنوشم. سرم را زیر آب سرد می‌گیرم، اگر زمستان باشد. به جای خیابان از پیاده‌رو می‌روم یا چند سال به هیچ آهنگ سرخپوستی گوش نمی‌دهم. آهنگ‌های سرخپوستی را دوست دارم. نانا نانا ناناااا نانانا نانانا نانانا نانانا نانااا... کاش می‌شد این‌ها را روی کاغذ نوشت. کاش رقص سرخپوستی بلد بودم. گاهی روزها می‌شود که هیچ‌کدام از این‌ها را نشنیده‌ام. از کنار خیابان انداخته‌ام و دوباره به خیابان رفته‌ام. پیاده‌ها خلوت بوده‌اند در پیاده‌روهایشان. صبح‌ها چای غلیظ نوشیده‌ام، طعمش تووی گلویم مانده، بالای حنجره‌ام، زیر ِ چشم‌هایم و شب که شده، روزها می‌شده چیزی ننوشیده‌ام، نشنیده‌ام، نشنیده‌ام طعمش انگار نبوده. گفتنی نه، نوشتنی نه، نوشیدنی نبوده. گاهی می‌نویسم. گاهی می‌نوشم.. عادت خاصی ندارم. به همین عادت دارم
.
.
.
ده سال پیش از امروز، پاگرد
.
چه می‌شود که تمام تلخی‌‌های عالم یک‌باره در یک جای کوچک جا می‌شوند و تنها چیزی که به نظر می‌رسد منظره‌ای مضحک است.. یک کاریکاتور بدون شرح؛ نحیف و آفتاب‌سوخته با کیسه‌ی گچ بر دوش، در آستانه‌ی شانزده سالگی با لباس‌های پاره‌اش، پایین می‌آید تا بوی نازک و ماندگار، لامپ ِ دویست وات؛ خلاصه‌ی زنانگی ِ جهان پایین ِ پله‌ها به او سلام کند. این بانوی عجیب، همان دختر ِ پریروز که بی مقدمه در راه‌پله پیدا شده، این چیز غیرمترقبه که برق می‌زند.. بی رحمانه برق می‌زند، چه تنهاست پسر و چه سنگین کیسه‌ی سیمان.. چه سنگین‌اند لباس‌های کهنه.. قالب‌های بتونی ِ پیش‌ساخته.. صورت ِ کبود، پوست ِ سوخته
.
.
.
یک سال پیش از امروز، پاگرد
.
ماسک ِ سفید. چشم‌ها؛ دریچه‌های فراخ. پیشانی. تکه‌ای موی سیاه که به راست شانه شده.. دهان حدس زدنی؛ گوشت سرخ ِ پرحجمی که فضای کوچکی برای باز و بسته شدن دارد. دندان‌هایی که دیگر زمینه نیستند.. خونی که روی زبان مانده. این توالی ِ قرمز و سفید که زیر ماسک سفید پنهان است؛ پیدا نیست.. یک پله پایین‌تر ایستاده‌ام. روبروی صورتش. صدای مرطوبش در راه‌پله‌ی نیمه تاریک می‌پیچد. مثل هااااا. هایی نزدیک و زنگ‌ دار. بخاری که در گوش نفوذ می‌کند، می‌لرزاند و از مغز عبور می‌کند. دارد از حالم می‌پرسد؟ هنوز؟ نمی‌دانم.. شاید من هم پیدا نباشم. شاید این چند سال کافی نبوده. هنوز دارد حرف می‌زند. هنوز دهانش پیدا نیست. گوشم سرد شده. اختیار ندارم. تنها می‌توانم به چشم‌ها نگاه کنم. دو گلوله‌ی نیمه‌خیس سیاه و سفید. سفیدی چشم‌ها و سفیدی ماسک. سیاهی چشم‌ها و سیاهی پاگرد. عرق کرده‌ام. دارد حرف می‌زند.. درس، رژیم، اکالیپتوس، خنده.. نگاه هیچ‌گاه نمی‌تواند بخندد. ادای خنده. ادای این که این لامپ هنوز درست نشده.. گربه‌ی حیاط خلوت ِ چند سال پیش‌تــَرَک، خاله شاپرک، بانمک، لک لک، کپک.. از ته حلقش به استخوان‌های جمجمه‌ام. هیچ‌وقت نمی‌توانم این نجوا را بنویسم
.
.
.
داستان از غیر واقعی بودن ِ خودش می‌گوید. نه جعل، که حتمن اتفاق افتاده. اتفاقی که بوده، ولی نه به این شکل ِ ثابت ِ مکتوب. اتفاقی که چیزی را حکایت نمی‌کند. خود را روی صحنه‌ای چندبعدی گذاشته که نگاهش کنند. اثبات نمی‌کند. هر گوشه‌اش گوشه‌ای دیگر را نقض می‌کند. از کجا معلوم؟ تنها می‌شود گفت که این اتفاق برای هر کسی،‌ طور ِ مخصوصی رخ داده.. برای من.. برای او یا برای هر کدام از ما بعد از این چند سال یا حتا هر سال.. هر بار.. آهنگی که نوازنده‌اش به چیز دیگری فکر می‌کند.. و من می‌خواهم به نوازنده‌ای که از من بزرگتر است‌ فکر نکنم.. به نقاشی که خود، نقش است، به بومی که خود را بر تنم تنیده،‌ به حرفی که حروف نداشته، به باغ تاریک که آن دو، ساعت‌ها از دیوارش به درون پریده‌اند و سال‌ها شبانه گفته‌اند و سال‌ها نگفته‌اند.. تا صبح آهنگ‌ سرخپوستی خوانده‌اند
.
.
.
تکرار.. کسی پیدا نیست. دهانش پیدا نیست. صورتش پوشیده است. ذهنش از من مخفی است. تنها صدایش را می‌شنوم. صدایش مماس می‌شود.. عبور می‌کند و به روشنایی می‌رود. با او از اینجا می‌روم. یا به‌خاطرش به هر جا. ذهنم ولی در همان پاگرد تاریک می‌ماند. دیگرانی از این پاگرد عبور می‌کنند و با هر کدام خیال می‌کنم رفته‌ام و باز در پایان ِ هر یک خود را می‌بینم که ده سال است در پاگرد ِ تاریک ایستاده‌ام و به صورتی نیمه‌پوشیده نگاه می‌کنم؟ نه.. گوش می‌دهم. این بار به تو گوش می‌دهم. صدایت تا استخوانم می‌آید. مرا از پله‌ها بالا برده‌ای. به خانه‌ات برده‌ای. یا به خیابان رفته‌ام. از کنار خیابان رفته‌ام. ولی از پاگرد رفته‌ام. یا نه؟ این بار هم باید صبر کنم تا بفهمم که مرا از پاگرد برده‌ای. نبرده‌ای. برده‌ای؟
.
می‌ماند؛ طوری که هیچ‌گاه نشود آن را نوشت

Thursday, May 10, 2007

.....


امروز داشتم از رودی رد می‌شدم که تا پاهایم آب داشت.. ارتفاع داشت. زورش زیاد بود. آب‌شار داشت. پاچه‌هایم را بالا زده بودم تا پاهایم. دو ستون ِ نازک بودند که زورشان به آب نمی‌رسید. از کف ِ نرم،‌ بلندشان که می‌کردم تا کمی جلوتر بر کف ِ نرم بگذارمشان با آب می‌رفتند.. خشمگین بود. از روی سنگ‌های بزرگ خود را به جلو پرتاب می‌کرد و می‌خواست مرا ببرد. آب‌شار پایین‌تر بود. دو قدم بیشتر نرفته بودم. بالاتر آمده‌بودم. مرد افغانی اشاره کرد که برگردم. داشتم تصمیم می‌گرفتم که برگردم. باید جهت پاهایم را صد و هشتاد درجه تغییر می‌دادم. نود درجه.. مقابلش ایستاده بودم. همان لحظه بود. شاید یک ثانیه نشد ولی لحظه همان بود که میان جهان ایستاده بودم. می‌خواستم زنده بمانم؟ روبرو ایستادن انگار بهتر بود. رود خشمگین دست برده که ستون‌هایم را از جا بکند. معلوم نبود که نتواند. اول پای چپ صد و هشتاد درجه اش را تمام کرد. پای راست ولی همان‌طور لاشه‌اش را از آب بیرون کشید و به جلو پرید. حالا هر دو روی زمین بودند و خود را به هوا می‌ساییدند
.
جمله‌ی دقیقش را خاطرم نیست. آن دو دوست نبودند. هیچ دوستی‌یی در بین نبود. آن‌ها دو جان تنها بودند که کنار هم نشسته بودند و هر کدام به تنهایی خود نگاه می‌کردند. دو تنهایی که چند متر جلوتر، متفاوت، جدا و بسیار شخصی بودند.. وجود داشتند؟ نه.. تنها بودند. نبودن بودند. فصل مشترک آن‌دو تنهایی‌هایشان بود، نه تنهایی‌شان.. که تنهایی‌هایشان در تنها بودن، در یگانه بودن، مشترک بود و نه در هیچ شکل دیگری مثل اشتراک یا فصل و یا حتا وصل.. تنها تنهایی بود و این دو، ضمیربردار نبودند. اگر گفته می‌شود تنهایی‌ شـــان، به دلیل ِ ناتوانی زبان و کلمات است.. آن دو موجود، آن دو تنهایی، ولی کنار هم نشسته بودند. نه کنار ِ چیزی مانند وجودشان، که کنار ِ چیزی دیگر.. تنهایی‌یی دیگر؛ مصدری،‌صفتی، حالتی دیگر که دیگران هر دو را به یک نام خطاب می‌کردند.. تنهایی. آن دو کنار هم نشسته بودند و به تنهایی نگاه می‌کردند
.
چه کسی جرات دارد مثال بیاورد؟ در جهانی که هر چیز به خودی ِ خود چیزی منحصر به فرد است، در جایی که هیچ دو تنی، هیچ دو چیز، هیچ این و آنی در هیچ زمان ِ ناهمزمانی یکسان نیستند، مثال چه می‌گوید؟ تداعی از کجا می‌آید؟ حالا یکی این وسط دیوانگی کند و از یکی شدن بگوید
.
تو مثل منی
من تکرار توام
تو مرا به یاد می‌آوری
تو مرا به یاد من می‌آوری
من مثل نیستم
تو مثل هیچ نیستی
.
تو مثل هیچ نیستی یعنی تو مثل ِ مثل ِ هیچ نیستی هستی. ولی تو مثل نیستی.. تا من نباشم تو مثل نیستی
.
دو ستون نازک که در آب می‌وزند، مرا یاد هیچ چیز نمی‌اندازند. مرا به یاد کسی نمی‌برند.. نمی‌آورند
.
یادت هست؟
.
مرد افغانی دستم را گرفت و به آن طرف برد
.
تو آن مرد افغانی نیستی. ولی ندارد ولی هر بار مرا، آن وقت که پاهایم مقابل آب ایستاده‌اند،‌ همان لحظه‌ی کوتاه بوده‌ای

Saturday, May 05, 2007

EASY AS LIFE


شنبه، هشت اردیبهشت، هفده و سی دقیقه
.
کسی پایم را له کرد. می‌خواست از کسی که اخم کرده بود عکس بگیرد. عکس گرفت. رد شدم
.
.
.
یکشنبه، نه اردیبهشت، هفت بعدازظهر
.
چنارهای اینجا باید از نسل چنارهای ولی‌عصر باشند. هرچند که درست یادم نمی‌آید. الان که دارم می‌نویسم یا حالا که روی آن نیمکت قرمز نشسته‌ام.. شاید چنار نباشند ولی آن‌قدر از هم فاصله دارند که آسمان پیدا باشد. مردد بین آبی بودن و ابری شدن. رضا می‌گفت چقدر عین شمال است. مردی با موهای پرکلاغی آن وسط نشسته؛ جوری که نیمکت‌های دو طرف نیم‌رخش را می‌بینند. من پشت ِ نیم‌رخ ِ راستش را می‌بینم. سرش را برمی‌گرداند. نگاه می‌کند. لحظه‌ای برانداز می‌کند و دوباره پشت می‌کند. دست در جیب می‌کند. سیگارش را درمی‌آورد. به سیگار نگاه می‌کند. بلند می‌شود به این‌ طرف می‌آید. سیگارم را می‌گیرد و به سیگارش می‌چسباند. توو خدمت سیگاری شده و کاش می‌شد ترک کند. هر وقت تنها شود باید سیگار بکشد تا زمان بگذرد. یا وقت‌هایی که منتظر است و کسی بدقولی کرده. کسی دیر کرده.. هوا ولی چه خوبه.. کامپیوتر خوانده و شب‌ها زیاد فکر می‌کند. هر وقت تنها باشد سیگار را با سیگار روشن می‌کند. آن وقت می‌تواند به چیزهای دیگر فکر کند. اجازه نمی‌دهد سکوت برقرار شود. از همه چیز می‌پرسد. مستقیم می‌پرسد و لبخند مجرب مردانه می‌زند. حدس می‌زند.. باید متولد شصت و دو و سه باشید.. حدسش که اشتباه شود مقاومتی نمی‌کند. از این‌ها که می‌گویند خب دیگه لابد این‌طوریه. توصیه هم می‌کند.. اگه رفتنی هستی زودتر برو. هر چی بگذره سخت‌تر می‌شه یهو چشمتو وا می‌کنی می‌بینی چند سال رفته.. زنی از دهانه‌ی باغ پیدا می‌شود. عین شمال است
.
.
.
دوشنبه، ده اردیبهشت، دو بعدازظهر
.
شیشه‌ی روبرو شکل آینه شده. موهایم به هم ریخته. شکلک درمی‌آورم. لبم را به دماغم می‌چسبانم. زیاد هم زشت نمی‌شوم. بیشتر احمقانه است تا زشت. یادم رفت از دکتر بپرسم چرا وقتی این‌طور می‌کنم بوی بد می‌پیچد. بوی زیربغل ِ بغل‌دستی‌ام را کاملن محو می‌کند. دارد از توی همان شیشه به‌ام نگاه می‌کند. شکلم را درست می‌کنم. انگار نه انگار تا دو ثانیه قبل میمون بوده‌ام. کاش امروز حمام رفته‌بود. به توپخانه رسیدیم. قطاری که کولرش خراب است نباید به توپخانه برسد. ولی می‌رسد. پسر بچه آینه‌ام را خراب کرد. حتا یک ذره از شیشه که در آن پیدا باشم، پیدا نیست. دوازده سالی دارد. لباس‌هایش پاره است. کفش و شلوارش وصله دارد. سه تا برای شلوار، یکی روی کفش چپش. ساک سفید چرکی روی کولش انداخته. موهایش قهوه‌ای سوخته است. صورتش از آفتاب سوخته. به من نگاه نمی‌کند. می‌داند که دارم نگاهش می‌کنم. مردی از واگن کناری صداش می‌زند. پیدا نیست. صداش می‌آید.. از کجا اومدی؟ پسر با خنده می‌گوید چطورمگه؟ صدایش مثل بچه شهرستانی‌هایی است که مدت زیادی ساکت بوده‌اند و به آدم‌ها نگاه کرده‌اند.. می‌دونی اینجا کجاست؟ پسر می‌خندد. می‌گوید کجاست؟ صدای پسر هنوز بم است. کمی که حرف بزند درست می‌شود. صدا می‌گوید می‌دونی اینجا تهرانه؟ واکس می‌زنی؟ بلند می‌شوم. مرد را می‌بینم. نصف موهایش ریخته. کاپشن چرم پوشیده. دندان‌هایش پیداست. پسر می‌گوید از فسا. می‌گوید فسا کجاست؟ پسر می‌گوید اون ور کرجه. سر جایم می‌نشینم. به پیراهنش نگاه می‌کند
.
.
.
سه‌شنبه، یازده اردیبهشت، یک بامداد
.
گفت نه.. پشت نیسان نشسته‌بود.. لای اثاث‌ها. موهایش مثل باد ِ کوتاه شده بود. عینکش را برداشته بود. گفت هنوز خیلی شبه. گفت برید
.
.
.
چهارشنبه، دوازده اردیبهشت، بیست و یک و چهل دقیقه
.
با شلوار سرمه‌ای و پیراهن سفید یقه باز دارد عمودی می‌رقصد. دست و پاهایش بدون تکرار بالا و پایین می‌روند. آهنگ که تمام می‌شود، بلافاصله به این گوشه می‌آید و پیرمرد را بغل می‌کند. خواننده میکروفن را از دهانش دور می‌کند و به بغل‌دستی‌اش چیزی می‌گوید. آهنگ تازه‌ای شروع می‌شود. شبیه عربی است. خواننده صداهایی نامفهوم درمی‌آورد. شبیه هلهله. یقه‌‌اش را می‌بندد، پیرمرد را دوباره می‌بوسد و برمی‌گردد سر جای اولش. دیگر عمودی نمی‌رقصد
.
.
.
پنج‌شنبه، سیزده اردیبهشت، یازده صبح‌
.
عادت ندارم با مشتری‌ها زیاد حرف بزنم. کتاب را می‌دهم دستشان. بعضی ورق می‌زنند و چیزی می‌پرسند.. قیمتش چنده؟.. بعضی‌ها ورق می‌زنند و می‌گویند فلان کتاب را ندارید.. بعضی‌ها کتاب را که می‌گیرند، تازه یادشان می‌افتد آدرس بپرسند.. بعضی‌ها کتاب را سر جایش می‌گذارند. بعضی پشت و رو می‌گذارند.. بعضی کتاب را به دقت روی میز می‌گذارند و کتاب‌های کناری را هم مرتب می‌کنند.. این یکی کتاب را ورق زد، کمی لبخند زد، به کارت روی لباسم نگاه کرد و کتاب را پس داد. ناخن‌هایش کوتاه بود. انگشتر نداشت. آستینش کمی بالا رفته بود و رگ‌های ساعدش پیدا بود. آبی نفتی. الیاف نامنظمی بودند که ادامه‌شان پیدا نبود. دختر دیگری به شانه‌اش زد. دست‌هاش را جلوی دهان و صورتش تکان می‌داد. دست‌هایش را پایین آورد. نوبت او بود که دستانش را تکان دهد. الیاف آبی در هوا تکان می‌خوردند. انگشت‌ها تغییر زاویه می‌دادند و شکل‌هایی درست می‌کردند. انگشت سبابه‌اش آخر ِ سالن را نشان داد. دست‌ها پایین آمدند و رفتند. صدای همهمه دوباره شروع شد. کسی می‌پرسد سالن چهار کجاست. شانه‌هایم را بالا می‌اندازم و همزمان که دست‌هایم را به سمتش گرفته‌ام، شست چپم را چهل و پنج درجه خلاف جهت عقربه‌های ساعت حول محور انگشت کوچک می‌چرخانم و سرم را به شانه‌ی راستم نزدیک می‌کنم
.
.
.
جمعه، چهارده اردیبهشت، پنج دقیقه‌ی بامداد
.
فکر می‌کند حتمن حکمتی در کار بوده. می‌گویم از کجا معلوم. می‌گویم تو که وضو نداری؟ می‌گوید دو ساعته نگه ش داشته م. می‌خندم. یک جای کارش عیب دارد. به آسمان نگاه می‌کند. می‌گویم بخون زودتر، تموم می‌شه. می‌گوید قبله کدوم وره؟ می‌گویم عمرن. می‌گوید برج میلاد اون وره. قبله این وره.. آخر ِ اتوبان را نشان می‌دهد. می‌گویم برای جهت یابی باید دو نقطه‌ی معلوم داشته باشی. با یه نقطه نمی‌شه. دستش را به کمر می‌زند و به چمن‌ها نگاه می‌کند. می‌گویم فکر نکن من شغلم اینه باید به چهار طرف.. با دست اشاره می‌کند که حرف نزنم. می‌گوید به این طرف می‌خونم. رو به آخر اتوبان می‌ایستد. چراغ خانه‌های آخر اتوبان.. ستاره‌های زمینی.. ماشین‌ها یکی یکی رد می‌شوند. بادشان به شاخه‌ها می‌خورد. برگ‌ها می‌رقصند.. مهران می‌گفت اگه بتونی به یه درخت پنج دقیقه خیره شی درخت با تو حرف خواهد زد. این درختی که آن پایین کنار اتوبان ایستاده و قد کوتاهش با آسمان کاری ندارد. آسمان دودی بی‌ستاره هم کاری با او ندارد. وقتی اینجا را ساخته‌اند او را هم گذاشته‌اند که آن پایین باشد. چیزی نیست. حالا فقط شب است. چراغ‌ها روشن اند. می‌گوید خدا این بالا می‌چسبه
.
.
.
.
.
.
من ماجراهایی نداشته‌ام. قضایا، رویدادها، حوادث، هر چه بخواهید، برایم پیش آمده‌اند، ولی ماجرا نه. این موضوعی مربوط به کلمات نیست؛ تازه دارم می‌فهمم. یک چیزی هست که به اش بیشتر از چیزهای دیگر دلبسته بودم- بدون اینکه درست متوجهش باشم. این چیز عشق نبود، خدا نکند. افتخار و ثروت هم نبود. این بود... باری، من خیال می‌کردم که در لحظه‌های معینی امکان داشت زندگیم کیفیت نادر و باارزشی به خود گیرد.. زندگی کنونیم چیز چندان شکوهمندی ندارد. اما گاه و بیگاه،‌ مثلا وقتی در کافه‌ها موسیقی می‌نواختند، من به عقب برمی‌گشتم و به خودم می‌گفتم: پیشترها... ماجراهایی داشته‌ام. این همان چیزی است که الان از من گرفته شده است. ناگهان، بی هیچ دلیل آشکار، همین حالا پی برده‌ام که ده سال به خودم دروغ گفته‌ام. ماجراها توو کتاب‌ها هستند. و مسلما هر چه در کتابها نقل می‌شود ممکن است به واقع روی دهد، ولی نه به همان طرز. به همین طرز روی دادن بود که آن‌قدر دلبسته بودم.ء
برای آن‌که پیش پا افتاده‌ترین رویداد به ماجرایی مبدل گردد، باید و همین بس که به نقل کردن آن پرداخت. این همان چیزی است که مردم را گول می‌زند: انسان همیشه نقال داستان است. او در احاطه‌ی داستانهای خودش و داستانهای دیگران زندگی می‌کند، هر چه را که برایش رخ می‌دهد از خلال این داستانها می‌بیند؛ و می‌کوشد تا زندگیش را طوری بگذراند که گفتی مشغول نقل کردن آن است. اما باید انتخاب کرد: زندگی کردن یا نقل کردن...ءء
.
ء و ءء: تهوع، سارتر، ترجمه‌ی امیرجلال‌الدین اعلم
.
.