امروز داشتم از رودی رد میشدم که تا پاهایم آب داشت.. ارتفاع داشت. زورش زیاد بود. آبشار داشت. پاچههایم را بالا زده بودم تا پاهایم. دو ستون ِ نازک بودند که زورشان به آب نمیرسید. از کف ِ نرم، بلندشان که میکردم تا کمی جلوتر بر کف ِ نرم بگذارمشان با آب میرفتند.. خشمگین بود. از روی سنگهای بزرگ خود را به جلو پرتاب میکرد و میخواست مرا ببرد. آبشار پایینتر بود. دو قدم بیشتر نرفته بودم. بالاتر آمدهبودم. مرد افغانی اشاره کرد که برگردم. داشتم تصمیم میگرفتم که برگردم. باید جهت پاهایم را صد و هشتاد درجه تغییر میدادم. نود درجه.. مقابلش ایستاده بودم. همان لحظه بود. شاید یک ثانیه نشد ولی لحظه همان بود که میان جهان ایستاده بودم. میخواستم زنده بمانم؟ روبرو ایستادن انگار بهتر بود. رود خشمگین دست برده که ستونهایم را از جا بکند. معلوم نبود که نتواند. اول پای چپ صد و هشتاد درجه اش را تمام کرد. پای راست ولی همانطور لاشهاش را از آب بیرون کشید و به جلو پرید. حالا هر دو روی زمین بودند و خود را به هوا میساییدند
.
جملهی دقیقش را خاطرم نیست. آن دو دوست نبودند. هیچ دوستییی در بین نبود. آنها دو جان تنها بودند که کنار هم نشسته بودند و هر کدام به تنهایی خود نگاه میکردند. دو تنهایی که چند متر جلوتر، متفاوت، جدا و بسیار شخصی بودند.. وجود داشتند؟ نه.. تنها بودند. نبودن بودند. فصل مشترک آندو تنهاییهایشان بود، نه تنهاییشان.. که تنهاییهایشان در تنها بودن، در یگانه بودن، مشترک بود و نه در هیچ شکل دیگری مثل اشتراک یا فصل و یا حتا وصل.. تنها تنهایی بود و این دو، ضمیربردار نبودند. اگر گفته میشود تنهایی شـــان، به دلیل ِ ناتوانی زبان و کلمات است.. آن دو موجود، آن دو تنهایی، ولی کنار هم نشسته بودند. نه کنار ِ چیزی مانند وجودشان، که کنار ِ چیزی دیگر.. تنهایییی دیگر؛ مصدری،صفتی، حالتی دیگر که دیگران هر دو را به یک نام خطاب میکردند.. تنهایی. آن دو کنار هم نشسته بودند و به تنهایی نگاه میکردند
.
چه کسی جرات دارد مثال بیاورد؟ در جهانی که هر چیز به خودی ِ خود چیزی منحصر به فرد است، در جایی که هیچ دو تنی، هیچ دو چیز، هیچ این و آنی در هیچ زمان ِ ناهمزمانی یکسان نیستند، مثال چه میگوید؟ تداعی از کجا میآید؟ حالا یکی این وسط دیوانگی کند و از یکی شدن بگوید
.
تو مثل منی
من تکرار توام
تو مرا به یاد میآوری
تو مرا به یاد من میآوری
من مثل نیستم
تو مثل هیچ نیستی
.
تو مثل هیچ نیستی یعنی تو مثل ِ مثل ِ هیچ نیستی هستی. ولی تو مثل نیستی.. تا من نباشم تو مثل نیستی
.
دو ستون نازک که در آب میوزند، مرا یاد هیچ چیز نمیاندازند. مرا به یاد کسی نمیبرند.. نمیآورند
.
یادت هست؟
.
مرد افغانی دستم را گرفت و به آن طرف برد
.
تو آن مرد افغانی نیستی. ولی ندارد ولی هر بار مرا، آن وقت که پاهایم مقابل آب ایستادهاند، همان لحظهی کوتاه بودهای
1 comment:
همیشه نصفه شب ها که می آیم اینجا می نشینم، حس می کنم کسی از روی دیوار می پرد توی حیاط و می آید پشت پنجره مرا نگاه می کند و لی چون آن بیرون خیلی تاریک است من نمی بینمش .نمی خواهم این بازی تمام شود و ببینم که هست یا که نیست.سرم را از پنجره طرف مانیتور بر می گردانم و دوباره می آیم آنجا که میان رودخانه وایستاده بودی. فکر می کنم که چه انعکاس ترسناکی دارد نتهایی من، در چشم های براق آدم بوده یا نبوده ی پشت پنجره .
Post a Comment