برای روز مبادا، نگاهت را در زرورق ِ نقره میپیچم و کنار دستم میگذارم. به امروز مشغول میشوم. یا اگر مشغول هم نباشم خودم را به مشغولیت میزنم. از این ژستهای قدیمی که به صورت ِ صورتشان پشت میکنند و میگویند فعلن سرمان خیلی کار دارد. من سرم کار دارد. خیلی کار دارد تا پیدا شدن ِ مجال که سرش را بلند کند و خیال کند که انگار چیزی دارد...ء
انگار چیزی دارم. چیز مخصوصی متعلق به مخصوص ِ خودم و نه هیچکس دیگر. چیزی که هر وقت مجال باشد بالای سرم چرخ میخورد. چیزی که هیچگاه نگاهش نمیکنم مگر اینکه بالای سرم چرخ بخورد و مرا نگاه کند. چیزی که آنقدر به حال خود رهاش کردهام که دیگر انگار متعلق به من نباشد. انگار آن را از جایی قرض گرفته باشم که بتوانم بالای سرم چیزی چرخ بخورد...ء
همین چند لحظه پیش، صدایت را در جعبهای محکم گذاشتم و درش را قفل کردم. برای روز ِ دیگری که دیگر صدایی نباشد. برای وقتی که هیچ نگاهی آدم را صدا نزند. جعبه را روی تاقچه میگذارم و از خانه بیرون میروم...ء
انگار ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم.. از بد حادثه اینجا را به نامت مینامم و میمانم تا هوا تاریک شود. تا برف ببارد و تاریکتر شود. تا شب که از روی شاخههای سفید روی سرم بپاشی و دوباره گرمم شود. انگار نه پی حشمت و جاه و چاه و گریبان و چانهی هنوز یخبندان من...ء
نمیخواهم حرف ِ عجیب غریب بزنم. یعنی نمیتوانم. این روزها به قدر کافی غریب هستند که نخواهم عجیبترشان کنم. عجب! عجب! غ َ ر َ ب! فقط میتوانم بنشینم و برایت کمی آواز بخوانم. یه شب مهتاب.. ماه میاد توو خواب.. منو میبره..ء
لمسات را زیر ِ پوستم تزریق میکنم. دردت در من درد میگیرد. میپیچد و میسوزد. عرق میکند. پیمانه و مردافکن. دستم گرم میشود. بخار میکند.. هوا نرم میشود...ء
هوا نرم است. سرد است دستت. نرم است. انگار هنوز همین نزدیکی نشستهای و داری برای خودت چیزی میخوانی به تاریکی. میگویند آفتاب نور شمع را پنهان میکند. میگویند تشبیه و استعاره دیگر به کار نمیآیند. تو شعری. تو داستانی بلند و آرامی که بر خاطر میوزی. کلمات از دستم فرار میکنند. میروی تو که بلندی و آرامی و تشبیههایی که دیگر به کار نمیآیند...ء
برای روزی دیگر، کنار ِ دستم میگذارم.. تو را و هر چه منسوب به توست. حالا هیچ نمیگویم. تا میتوانم نگاه میکنم، گوش میدهم، لمس میکنم و بو میکشم.. شاید بعدها.. شاید سالها بعد.. گفتن از تو کار ِ امروز و فردا نیست.. کار من نیست...ء
تو از آنهایی هستی که نیستند. که بودنشان کم پیدا میشود. تقصیر من نیست که تشبیه ناکام مانده. چیزی هست. چیزی خیلی بیشتر از یک چیز و همان یک چیز.. نه شبیه چیز دیگری و نه قابل بستهبندی شدن.. اصلن بستن تو کار خطرناکی است. ممکن است از درزهای بسته راهت را باز کنی و بپری بروی نمانی..ء
مرثیهای نجیب و آرام اینجا را پر کرده. صدای نی میآید. بوی برگ ِ بارانخورده. بوی هوا. رنگ ِ مه ِ غروبزده. طعم ِ شبهای دوشنبه و شنیدهام قبیلهای در آفریقا بوده که مردمش هرگاه دلتنگ میشدند میرفتهاند سر ِ قبر مردههاشان میرقصیدهاند. جایی در اعماق ِ عمیق ِ آفریقا.. آنجا که برگ میپوشند و هی غروب میشود و هی غروب..ء
.
.
.
تو، شاید، از آنهایی که پشت در میایستند و لبخند میزنند.. از آنها که از بین سنگها شمرده راه میروند و به سنگ ِ ترک خورده میرسند، روی زمین ِ یخی مینشینند، کتابشان را باز میکنند و سیگاری روشن و بعد بلند میشوند میروند آن گوشهی تاریک و پشت در میایستند و لبخند میزنند. از آنها که من ندیدهام و نمیتوانم بنویسم.. نمیتوانم بگویم چهطور پشت در میایستند و لبخند میزنند..میایستند پشت در و لبخند میزنند.. میایستند و لبخند میزنند پشت در لبخند میزنند.. در میزنند و لبخند میزنند...ء

