Thursday, December 28, 2006

could this be at last


برای روز مبادا، نگاهت را در زرورق ِ نقره می‌پیچم و کنار دستم می‌گذارم. به امروز مشغول می‌شوم. یا اگر مشغول هم نباشم خودم را به مشغولیت می‌زنم. از این ژست‌های قدیمی که به صورت ِ صورتشان پشت می‌کنند و می‌گویند فعلن سرمان خیلی کار دارد. من سرم کار دارد. خیلی کار دارد تا پیدا شدن ِ مجال که سرش را بلند کند و خیال کند که انگار چیزی دارد...ء
انگار چیزی دارم. چیز مخصوصی متعلق به مخصوص ِ خودم و نه هیچ‌کس دیگر. چیزی که هر وقت مجال باشد بالای سرم چرخ می‌خورد. چیزی که هیچگاه نگاهش نمی‌کنم مگر این‌که بالای سرم چرخ بخورد و مرا نگاه کند. چیزی که آن‌قدر به حال خود رهاش کرده‌ام که دیگر انگار متعلق به من نباشد. انگار آن را از جایی قرض گرفته باشم که بتوانم بالای سرم چیزی چرخ بخورد...ء
همین چند لحظه پیش، صدایت را در جعبه‌ای محکم گذاشتم و درش را قفل کردم. برای روز ِ دیگری که دیگر صدایی نباشد. برای وقتی که هیچ نگاهی آدم را صدا نزند. جعبه را روی تاقچه‌ می‌گذارم و از خانه بیرون می‌روم...ء
انگار ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم.. از بد حادثه اینجا را به نامت می‌نامم و می‌مانم تا هوا تاریک شود. تا برف ببارد و تاریک‌تر شود. تا شب که از روی شاخه‌های سفید روی سرم بپاشی و دوباره گرمم شود. انگار نه پی حشمت و جاه و چاه و گریبان و چانه‌ی هنوز یخبندان من...ء
نمی‌خواهم حرف ِ عجیب غریب بزنم. یعنی نمی‌توانم. این روزها به قدر کافی غریب هستند که نخواهم عجیب‌ترشان کنم. عجب! عجب! غ َ ر َ ب! فقط می‌توانم بنشینم و برایت کمی آواز بخوانم. یه شب مهتاب.. ماه میاد توو خواب.. منو می‌بره..ء
لمس‌ات را زیر ِ پوستم تزریق می‌کنم. دردت در من درد می‌گیرد. می‌پیچد و می‌سوزد. عرق می‌کند. پیمانه و مردافکن. دستم گرم می‌شود. بخار می‌کند.. هوا نرم می‌شود...ء
هوا نرم است. سرد است دستت. نرم است. انگار هنوز همین نزدیکی نشسته‌ای و داری برای خودت چیزی می‌خوانی به تاریکی. می‌گویند آفتاب نور شمع را پنهان می‌کند. می‌گویند تشبیه و استعاره دیگر به کار نمی‌آیند. تو شعری. تو داستانی بلند و آرامی که بر خاطر می‌وزی. کلمات از دستم فرار می‌کنند. می‌روی تو که بلندی و آرامی و تشبیه‌هایی که دیگر به کار نمی‌آیند...ء
برای روزی دیگر، کنار ِ دستم می‌گذارم.. تو را و هر چه منسوب به توست. حالا هیچ نمی‌گویم. تا می‌توانم نگاه می‌کنم، گوش می‌دهم، لمس می‌کنم و بو می‌کشم.. شاید بعدها.. شاید سال‌ها بعد.. گفتن از تو کار ِ امروز و فردا نیست.. کار من نیست...ء
تو از آن‌هایی هستی که نیستند. که بودنشان کم پیدا می‌شود. تقصیر من نیست که تشبیه ناکام مانده. چیزی هست. چیزی خیلی بیشتر از یک چیز و همان یک چیز.. نه شبیه چیز دیگری و نه قابل بسته‌بندی شدن.. اصلن بستن تو کار خطرناکی است. ممکن است از درزهای بسته راهت را باز کنی و بپری بروی نمانی..ء
مرثیه‌ای نجیب و آرام اینجا را پر کرده. صدای نی می‌آید. بوی برگ ِ باران‌خورده. بوی هوا. رنگ ِ مه ِ غروب‌زده. طعم ِ شب‌های دوشنبه و شنیده‌ام قبیله‌ای در آفریقا بوده که مردمش هرگاه دلتنگ می‌شدند می‌رفته‌اند سر ِ قبر مرده‌هاشان می‌رقصیده‌اند. جایی در اعماق ِ عمیق ِ آفریقا.. آن‌جا که برگ می‌پوشند و هی غروب می‌شود و هی غروب..ء
.
.
.
تو، شاید، از آن‌هایی که پشت در می‌ایستند و لبخند می‌زنند.. از آن‌ها که از بین سنگ‌ها شمرده راه می‌روند و به سنگ ِ ترک خورده می‌رسند، روی زمین ِ یخی می‌نشینند، کتابشان را باز می‌کنند و سیگاری روشن و بعد بلند می‌شوند می‌روند آن گوشه‌ی تاریک و پشت در می‌ایستند و لبخند می‌زنند. از آن‌ها که من ندیده‌ام و نمی‌توانم بنویسم.. نمی‌توانم بگویم چه‌طور پشت در می‌ایستند و لبخند می‌زنند..می‌ایستند پشت در و لبخند می‌زنند.. می‌ایستند و لبخند می‌زنند پشت در لبخند می‌زنند.. در می‌زنند و لبخند می‌زنند...ء

Thursday, November 30, 2006

NikiTa


ما آن‌قدرها هم ساده نبودیم
که بخندیم و
بدرقه شویم
.
از پرده پیدا بودیم. نشسته‌بودیم. تو سرما خورده‌بودی و سیگار به دست، حافظ می‌خواندی. ماه را نشان می‌دادی و ماهی‌ها را
من نگاهت نمی‌کردم
بادی نبود که در موهایت بپیچد
شب بود
سرما خورده‌بودی
من ساده نبودم
.
موزفروش کنار ِ چرخش ایستاده بود. موزهایش را فروخته بود. کارتن ِ خالی سیصد تومن. چرخ‌های سیاه می‌چرخیدند. ماهی‌های کوچک روی دیوار ِ اتاقت شنا می‌کردند
ماه پیدا بود
ماه را گرفتی و پنجره را پوشاندی
ماهی‌ها گرفتار ِ چرخ‌دنده‌ها شدند
تو ساده نبودی
.
بید ِ مجنونی آن‌جا بود. به موهایش پلاستیک‌های سیاه بسته‌بودند. هوا ابر داشت. آفتاب بود. بستنی‌فروش از کنارمان رد شد. چمن‌ها بوی هندوانه می‌دادند. پاییز بود. آفتاب بود. بچه‌ها کنار بید بازی می‌کردند. به‌ شان خندیدیم. به ما خندیدند
ما ساده نبودیم
ما
به سادگی
شاید
.
ماهی‌ها را در کاغذ پیچیده‌بودند. چرخ‌دنده‌ها از کاغذ بیرون زده‌بودند. کاغذ از جعبه
جعبه‌های طرح‌دار
در جعبه‌های ساده
جعبه‌های محکم ِ خالی
جعبه‌های عصر ِ دیروز
برای بردن ِ جعبه‌های صبح ِ فردا
اسباب‌کشی داشتند
.
راستش را بگویم، آن درخت، بید نبود. برگ ِ بید این شکلی نیست. برگ ِ بید سوزنی است. کار ِ من بود؛ بید، بید شد تا ماهی‌ها بلرزند؛ تا خیال کنند برای چه می‌لرزند؛ برای که.. ماهی‌های مجنون، ماهی نبودند؛ کار ِ تو بود؛ روی دیوارت نقاشی‌ کرده بودی تا عکسشان را هنوز داشته‌باشم. عکس چرخ‌دنده‌های خندان را دارم. عکس ماه پنهان را هم و عکس خیلی چیزهای دیگر را. چیزهای ساده را
که ما بودیم
که ساده نبودیم

Thursday, November 23, 2006

سرپایی


انگار اصلن به دنیا نیامده باشیم. انگار این لباس‌ها و خنده‌ها از اول مال ما نبوده. من که می‌گویم اشیا بیشتر از آدم‌ها اصالت دارند. همسایه‌ی ما که چند سال قبل مرد، همیشه پشت در می‌ماند و من در را برایش باز می‌کردم. دیروز نوه‌اش پشت در مانده بود. کلیدش را جا گذاشته بود. شاید این کلید، همانی باشد که همسایه‌ی مرحوم همیشه آن را جا می‌گذاشته. خانه‌اش را هم جا گذاشته. حتمن آلبومی پر از عکس که آن هم از آدم‌های دیگر پر بوده. شاید صدایش هم روی کاستی رنگ و رو رفته یا تصویرش در فیلم عروسی دخترش باشد..ء
هدیه‌ای، عطری تکراری، عروسکی حتا.. این یکی را هر وقت در ِ کمدم را باز می‌کنم از محفظه‌ی جوراب‌ها نگاهم می‌کند. آن‌یکی هر وقت از خیابان اسکندری رد شوم کنار باجه‌ی زرد ایستاده است یا روی نیمکت پارک نشسته و با گربه‌اش به من لبخند می‌زنند. مهم، باجه‌ی زرد و نیمکت پارک هستند، نه چیز دیگر. مهم، مدال ِ معطر ِ جعبه‌ی عربی است. پیپ کثیف و توتون‌های خشک.. انگشتر ‌ِ نگین‌سبز، روی دست چروک‌خورده‌اش.. دست را فراموش کن.. یا کلاه قفقازی ِ روی جالباسی که چند سال است نمی‌بینمش،‌ یا روزنامه‌های پوسیده‌ی زیر تخت...ء
حرف‌های ما می‌ماند. حرف‌های من. حرف‌های تو.. خودت اما نه. خود ما نمی‌مانیم. چه همین امروز تصمیم بگیریم که نمانیم و چه فردا که حتمن می‌میریم. می‌بینی چه ساده است؟ من می‌گویم بمانیم و تو بگویی آرزو چیز خوبی است.. من بگویم بمانیم و بدانم که خودم هم نخواهم ماند. دوام ِ ما راهی است کوتاه یا طولانی. کوتاه، اگر از همین‌جا جدا شویم و طولانی، اگر صد سال دیگر پیر شویم و بمیریم. می‌بینی که در این میان اراده‌ی ما تاثیر ِ چندانی ندارد. یا حداقل اراده‌ی من.. اصلن چه اصراری داشتم من؟ء
هر وقت نهار می‌خوردیم مجبورمان می‌کردند بخوابیم تا عصر شود و بتوانیم بازی کنیم. آن ساعت ِ خواب، هر کاری مجاز بود جز بازی کردن. کتاب می‌خواندیم، آرام با هم حرف می‌زدیم، عکس‌برگردان‌هایمان را نگاه می‌کردیم، با مگس‌ها سرگرم می‌شدیم یا حتا می‌خوابیدیم. بازی در آن ساعت گناهی نابخشودنی بود. من گاهی فکر می‌کردم به این‌که کی بزرگ می‌شوم تا مجبور نباشم ظهرها بخوابم..ء
در فاصله‌ی اجباری ِ بین مرگ و زندگی، چه فرقی دارد چه کار کنیم؟ فرض کن آن‌قدر با هم حرف بزنیم که خسته شویم. یا آن‌قدر عشقبازی کنیم که از عشق چیزی نماند. یا آن‌قدر بمانیم که بگندیم. فرض کن کارهای مهم انجام دهیم یا کارهای بی‌خود. وقتی این‌ها یکسان است، چه فرق دارد که با تو باشد یا با کس دیگر؟ برای تو، من با دیگران چه فرقی دارم وقتی اجازه نداریم بازی کنیم؟ بیا اصلن شروع نکنیم که بخواهیم به تمام شدنش فکر کنیم.ء
یک بعدازظهر تابستان بود. من و محمد و محسن، در زیرزمین مجبور به خواب شده‌بودیم. آقاجون، پایین پله‌ها خوابیده بود. ساعدش را روی چشم‌هاش گذاشته بود و خرخر می‌کرد. محمد و محسن چمدان‌ها را روی هم چیدند و از پنجره‌ی کوچک فرار کردند. من با آن‌ها نرفتم. من هیچ‌وقت کتک نمی‌خوردم. هیچکس مرا دعوا نمی‌کرد. همه مرا به بچه‌هایشان نشان می‌دادند. من آدم درستکار و باوجدانی هستم. نمونه‌‌ای مثال‌زدنی از مفهوم ِ شرافت.ء
انگار اصلن به دنیا نیامده‌باشم. انگار این اشیاء و خاطره‌ها از اول مال من نبوده. من، مال ِ این‌ها بوده‌ام. انگار تصاحبشان، از ابتدا برایم حکم دزدی داشته. انگار شکستن شیشه یا پریدن از دیوار همسایه یا آواز خواندن در اتوبوس ِ ولی‌عصر-تجریش.. انگار این هوا، آن هوا ربطی به من نداشته.. هر چند هزار بار که تنفس‌اش کرده‌باشم. این رنگین‌کمان‌های گناه‌آلود ِ مردی کور.. این درهای ورود ممنوع ِ بی‌نگهبان..ء
اشتباه نکن. چیزی نمی‌خواهم. هیچ تصمیمی هم نگرفته‌ام. همین که تصمیم نمی‌گیرم نشانه‌ی درست شدن کارها است. همین که کار اشتباهی نکنم مرا راضی می‌کند. می‌بینی هنوز هم گرفتار ِ خواب ِ اجباری بعدازظهرم؟ کسی چه می‌داند. شاید دفعه‌ی بعد، اگر دفعه‌ی بعدی در کار باشد، تصمیم به ماندن و رفتن نگیرم. همین‌طور بی هوا از پنجره به بیرون بخزم..ء

Sunday, November 19, 2006

داستان ِ مردی با کفش‌هایی ناگهانی که در ذهن ِِ الواری ژنده‌پوش، چکه چکه قدم می‌زد و به تخته سنگ‌های آن گوشه می‌رسید و ساعتش را نگاه می‌کرد
.
.
عبور اتفاقی ِ افق
از صدف‌های نارنجی
ترومپتی ته مانده‌ی آهنگی قدیمی را سرفه کرد
هفت و هفتاد دقیقه
موج‌ها فرو رفتند
در رد پایش
.
دریا خواب بود
دوشنبه بود
تخته چوب غلتید
ماسه سکوت کرد
ناگهان
نیامد

بیش از حد، نرمال

Saturday, November 11, 2006

something in the air


چند بار در تاریخ، در تمام دوران‌ها، از زمانی که نوشتن بوده، یا حتا گفتن.. چند بار، چند نفر سعی کرده‌اند حرف جالبی بزنند؟
این بار می‌خواهم حرفی بزنم که جالب نباشد. می‌خواهم چیزی بگویم که هیچ معنی خاصی نداشته باشد. هرچند که بی‌شک، این میل ارادی به غیرجالب نوشتن، ابداع من نیست. چه بسیار حرف‌های نامربوط که در تاریخ ثبت شده و عده‌ی بسیاری مربوطشان می‌دانند و احتمالن، تعدادی از این حرفها، هرچند نسبتشان کم باشد، ارادی بوده‌اند. ذره‌ای از بی‌نهایت، همان بی‌نهایت...ء
چطور می‌توانم حرفی بزنم که به هیچ چیز مربوط نباشد؟ آیا ممکن است؟ با توجه به این‌که هم‌اکنون خودم را در مرکز تاریخ ادبیات فرض می‌کنم، هر چه بگویم، ممکن است بعدها کسانی پیدا شوند و از آن معنای خاصی برداشت کنند یا آن‌را به چیزی ربط بدهند. هر قدر هم که نامربوط باشد، آخر کار، روان‌کاوانی آماتور پیدا می‌شوند و به زعم خود، ذهن ناخودآگاه یا هر کوفت دیگر مرا کشف می‌کنند. تازه به نظریه‌های عجیب و غریب ِ اصالت کلمه و استقلال آن از مؤلف اشاره‌ای نمی‌کنم که اطلاعم از چنین مواردی در حد شتر هم نیست.ء
پس چه کنم؟ بهتر نیست از معنی کلمه‌ها صرف‌‌نظر کنم؟ مثلن به جای صرف‌نظر بنویسم "قنکلاچ".. شرط می‌بندم این کلمه در هیچ زبانی پیدا نمی‌شود. تازه اگر هم پیدا شود، کلمه‌ی بعدی‌ش در آن زبان پیدا نخواهد شد.. باز ممکن است هزار سال بعد، مشتی بیکار بیایند کلمه‌های مرا به زبان‌های مختلف تخمین بزنند و کنار هم بگذارند و دوباره آش همان شود. هرچند این روش مناسبی نیست. نباید خواننده را از خواندن متن منصرف کنم. باید به گونه‌ای بنویسم که تا آخرین کلمه را بخواند و آن‌وقت بفهمد که چیزی نمی‌فهمد.ء
بهتر نیست حرف نزنم؟ یا ننویسم؟ در دلم بگویم، بهتر نیست؟ مثلن بنویسم

آن‌وقت از کجا می‌فهمند من چیزی گفته‌ام؟ از کجا معلوم می‌شود خواسته‌بودم حرف نامربوطی بزنم؟ نقض غرض نمی‌شود؟ امکان ندارد کسانی دیگر به جای من در صفحه‌های سفید حرف‌های مربوط و منطقی بنویسند؟
چرا نمی‌توانم راه‌حلی پیدا کنم؟ چرا هر بار گرفتار قوانین منطقی و مرسوم می‌شوم؟ حالم از این قواعد تکراری معقول به‌ هم می‌خورد. شاید راهی باشد؟ شاید باشد! شاید فکر من در این لحظه از معادلات منطقی پر شده، شاید در این لحظه فکرم درست کار نمی‌کند. هر چند فکر کردن به چرایی همین منطقی بودن فکر، باز خود به نوعی منطقی محسوب می‌شود. اصلن بر اساس ِ محاسبه و پیش‌بینی عمل کردن، منطقی‌ترین کار است. باشد. تصمیم نمی‌گیرم. همین الان شروع می‌کنم. هرچند برای شروع کردن هم نباید تصمیم بگیرم. نباید تا به این حد ِ چندش‌آور منطقی باشم. شاید هم ننوشتم...ء
.
.
.
.
تراوشات
.
شششششششششششششششششککککوووووووشما
ژان‌لوکوربزیه‌جرینگگگ‌تق‌قفل‌کنین‌محسن‌آخ
اشغاله‌آهنی‌قرررررررررررررششششششففففففشششششششففففففف
لوووورررووووششااااااکککککککفففففککککپررررسردم‌می‌شه‌‌نظر
شعرگونه‌بازهاهاهاهاهاهاها [هی‌هی‌هی‌‌هی‌هی][هه‌هه‌هه‌هه‌هو]قل
فشششششهلک‌هلک‌بیم‌دام‌خوشارستوران‌کلیدهی‌جرینگ‌میام
وا
چراشششششششششفففففف
بیب‌درزسامتینگ‌این‌دی‌ایرمممممممممممممممممم
آی‌دنس‌ویدیوتولانگ‌قوررررففففشششکککککوووخخخخخخووو
انی‌وانس‌الس‌گگگگووووخخخوووبیهایند
چی‌میل‌دارید
.
.
ضمیمه
اداره‌ی کل بازخوانی وزارت متون باستانی جمهوری عربی ارمنستان
متن ملصوقه حاکی از هزار و سیصد و هشتاد و پنج هجری قدیمی، هژدهم آبان، ساعت هفت الا شش پی ام، بر اساس اشعه‌ی همکارانمان در قسمت تابانده‌ی زمان سنج باستانی شناسی. کاتب مردی هشتاد کیلویی، مجرد با مشاعر نیمه‌مختل و بیست و پنج الا بیست ساله در حال خوردن آبجوی بی‌الکل در کافه‌ای واقع در شمال تران (تهران قدیم) بوده و به یک خیانت عشقی جدید فکر می‌کرده. همچنان نامبرده به بند کفش دختر هوس‌انگیزی (به زعم نامبرده البته ) که دور پای دختر مذکور دو بار پیچیده‌شده‌بوده و پسر ریشوی دهاتی‌یی (‌البته به زعم نامبرده) که در حال حرف زدن (البته به زعم نامبرده) با دختر مورد اشاره بوده داشته نگاه می‌کرده. نامبرده سپس در لحظاتی کوتاه به قدرت‌های ماوراء الطبیعه و تاثیر آنها در گسترش خرافات سخیف ویرانگر (البته به زعم نامبرده) و احمدرضا احمدی و کودکی وی و فاطمه و سیاوش و زنی مجهول‌الهویه و موی دماغ خودش (نامبرده) و شیخ عطار نیشابوری و جیم جارموش و لئوناردو داوینچی و مقادیر معتنابهی شخصیت‌های تاریخی و آلودگی هوا و کرم‌های مهربان و پلنگ صورتی اندیشیده، پنج نخ سیگار با مارک وینستون کشیده، هشت دقیقه دستش را زیر چانه‌اش گذاشته، پنج بار سرش را خارانده و دو بار صدایی بین آروغ و سکسکه از دهانش خارج کرده و از خودش پرسیده این دیگه چی بود و یک بار پایش را تا آخر ِ زیر میز دراز کرده و حالش خیلی بد بوده (البته به زعم نامبرده) و کلید دستشویی را از قهوه‌چی گرفته به دستشویی رفته و پس از انجام کار برگشته و دو دقیقه به خیانت عشقی فکر کرده و یادش آمده که کسی در کار نیست که (نامبرده) بخواهد به او خیانت کند. سپس سریعن از جایش بلند شده و پایش به صندلی خورده و رفته. نامبرده در مدت مذکور احتمالن متون دیگری را نیز به رشته‌ی تحریر درآورده که متاسفانه مفقود شده. نام ِ نامبرده به جهت اطلاعات طبقه‌بندی شده قابل ذکر نمی‌باشد. لطفن به وزارت طبقه‌بندی اسامی‌ ماضی مراجعه شود. همچنین بنا به نظر هیات سایکولوژیست اداره‌ی آی.وی.آر نامبرده دلش برای شخصی نامعلوم به شدت فشرده شده‌بوده. گزارش مزبور به همراه جداول و نمودارها ضمیمه‌ی پرونده است. پایان گزارش.ء
فایدکم الله منصورا
کارشناس واقعیت‌شناسی اداره‌ی کل وی.وی.آر، وزارت متون باستانی
جرج عزیزپور
شش آوریل، سه‌هزار و دویست و پانزده
.
.
ضمیمه
فوق‌العاده محرمانه
وزارت امور بازخوانی متون باستانی ممالک محروسه‌ی دمتراتیک نروژ
پیوست به بخش تحقیق مرسول
بسته‌ مضموم به این نوشتار در خرابه‌های شهر سوخته‌ی تران واقع در بیابان‌های کاسپین-پرشیای شمالی یافت شده است. سریعن بررسی شود و مراتب گزارش شود.ء
وزیر امور بازخوانی
سکینه اوکاهارا
هشت حوت، سنه‌ی هشت‌هزار و پانصد و چهار

Wednesday, November 08, 2006

Flashback


ای ماه ِ خندان ِ هفده ِ آبان ِ کهکشانی دیگر! ء
منظومه‌ی نامکشوف ِ من
در ستاره‌‌ات نمی‌گنجد
ای رعشه‌ی آرشه بر زخم بی نشان ِ امشب! ء
قطره‌ی آخرم
آهنگ ِ آسمانی ِ تو را می‌خواند
.
.
حالا
عشقبازی ِ چراغ‌های بعید و
رقص ِ خاکی ِ غبارهای همین پنجره
سوز ِ بیدار و ضربان ِ بیهوده
انگار
یک جرعه نور ِ سوسو
به سلامتی ِ ستاره‌باران ِ هفدهم ِ هر ماه که شد
با هم
بی هم، هم
ریتم ِ یکسان ِ خیال ِ ناودان و
بیداری ِ بی‌تمام ِ من
خواب ِ کاهگلی ِ نرم ِ تو را می‌خواهد
.
.
تک تک ِ اجزا به واحد ِ ذره‌ها بستگی دارد
منتهای ذرات ِ تنهای من
به رد ِ ذرات ِ بی‌همتای تو د‌ل‌بسته
وجود ِ من
اثبات غیبت تو است
فقدان ِ تو
حضور مرا می‌خواند؟

Friday, November 03, 2006

نمی‌شود بگذارم همین‌طور بماند
ولی می‌ماند
شعر پاییز و
می‌روی
با
تابستان سال قبل
پیچ و تاب می‌خورد
گرم و استوا
دور
ولی
لکنت ما
حرف‌های سر پایی ما
می‌ماند

Sunday, October 29, 2006

به سطرهایی که


وانمود می کردند مهم نیست، یا ارزش گفتن ندارد. ارزش قصه به قصه‌گو است. زندگی ما چیزی ندارد که تعریفمان کنی. حرف تازه بزن. با کلماتی موزون‌تر. با فضایی رویایی‌تر. فکر کردن کاری ندارد. خیال‌ می‌کردند و اتفاق می‌افتاد. خیال ‌می‌کردند و شعر می‌خواندند. خیال می‌کردند و بیدار می‌شدند. خیال می‌کردند و عاشق می‌شدند. خیال می‌کردند و زندگی می‌کردند. می‌گفت زندگی من چیزی ندارد. من هم می‌گویم. گفتن که کاری ندارد. می‌گویی و خودت هم نمی‌توانی باورش کنی. این‌طور می‌شود؛ همین که بیدار شوی، صبح می‌شود. شرمگین از دیروز، خسته از امروز، فردا می شود. یا دست هم را گرفته‌بودید و از ماشین‌ها رد می‌شدید. تو بگو دستش را گرفته‌بودی در آن اتوبان تاریک که ماشین‌های ممتد از بی‌حادثگی بوق می‌زدند. تو خوابیده‌بودی روی زمین و من می‌نوشتم روی تخت. گفتند ما را ننویس. می‌خواستم بنویسم. ما را برای این‌همه هیچ‌کسی که می‌خوانند ننویس. خط بزن ما را. خط بزن دقیقه‌های حبسمان را. خط بزن سال‌های رنجمان را. تو نشسته‌بودی همین نزدیک و من دور رفته‌بودم. تو، شخصی‌ترین پاره‌ی من؛ به دیگران منتسب شده‌بودی و من پاره‌ها را خط می‌زدم...ء

Saturday, October 14, 2006

The Other Side


نمی‌خواد جواب بدی. پرسش مستقیم نبود. تو که اینجا نیستی ببینی این کرمای حشری چه جور دارن توو هم می‌لولن. انگار مجبورن. نصف پیاده‌رو رو کندن از این نوار زردا کشیدن کنارش. اون ور عوضش خر پر نمی‌زنه. خطیا هم جمع شدن زیر درخت دارن یه چیز مهم برا هم تعریف می‌کنن. درازه رو می‌شناسم. یه بار دیرم شده‌بود. پول نداشتم. دو نفر خالی داشت. منم پیاده شدم و داد زدم تهرانپارس، شایدم یواش گفتم رستوران. بگذریم. تو که نمی تونستی اون جا به کسی آشنایی بدی. خیلی هنر می‌کردی دست می‌کردی توو جیبت سیگارتو درمی‌آوردی می‌دیدی آتیش نداری دوباره می‌ذاشتی سر جاش. با یه فیلم صامتم می‌شد نشونش داد. گفته بود ممنون. گفته بود شما بنفش‌ترین دختری هستین که این طرفا ماربروشو با فندک ِ خوشگل روشن کرده. اونم باز گفته بود ممنون. بعدم از کنار دیوار گرفته بود رفته بود. همه‌ی اینا روو یه صفحه‌ی سیاه زیرنویس شده بود. نمی‌خوای حرف نزن. به منم ربط نداره چه فکری کردی. شاید دیرت شده ‌بود. شاید می‌خواستی با دوستات بری سینمایی، جایی. شاید اون طرف واقعن وجود نداشته. درست حدس زدم؟ از خنده‌ت معلومه. مث اون خنده‌های زورکی ِ تووی عکسا. بهترین جا، روو به آفتابه که صاف بزنه توو لنز همه رو برنزه کنه. ژستم می‌شه گرفت. زانوتو می‌ذاری زمین، کمرتو خم می‌کنی، یه چشمتو می‌بندی، اون یکیو فشار می‌دی به دوربین. ژست ِ کسیو می‌گیری که قرار نیس توو عکس باشه. بعدا همه می‌گن این عکسو یکی گرفته که توو عکس نیس. جای تاریکم می‌شه. چن تا چراغ. چن تا سایه هی بزرگ و کوچیک می‌شن، پررنگ و کم‌رنگ می‌شن. دستشونو می‌گیری می‌بری اون ور. بعد روو دستشون با یه چیز، مث دود خالکوبی می‌کنی که توو هوا برات تکون بدن، جوری که همه جا سفید شه. به یکی هم می‌گی هی الکی فلاش بزنه. خیلی دارم حرف می‌زنم؟ ساکت که می‌شی منم نمی‌فهمم دیگه چی دارم می‌گم. باشه. بذار این‌جور بگم. فرض کن یه بلیت داشته باشی و بیشتر از یه نفرو بشناسی. اجرای آخر باشه. تو هم ندونی با این یه بلیت چه گهی بخوری. اون‌قدر گیج شی و دور خودت بال بال بزنی که آخر تخمیه رو ورداری. شاخ نزن. بذار حرفم تموم شه. این خوش‌خیالیا رو هم بریز دور. هی نگو مثلن چرا خیابون سه طرف نداره. حتمن اگه سه طرف داشت شاید خیابون بسته می‌شد چن تا دیگه‌م اون ور می‌کاشتن. اون وقت خیابون می‌شد میدون. شایدم هیچی نمی‌شد. هیچ اتفاقی هم قبل از این‌که بیفته اتفاق نیست. تا نیفته نمی‌شه بفهمی از اینی که افتاده بهتر بوده یا بدتر. ولی هر کیو می‌شه از روو یه چیزی شناخت. یکی بستنی می‌خوره. یکی بستنیو با دندون می‌خوره. یکی عینک می‌زنه. یکی عینک سیاه می‌زنه. یکی همیشه می‌خنده. یکی همیشه یه جور مخصوصی می‌خنده. یکی همیشه سیگار از لبش آویزونه. یکی وقتی از پشت سر به‌ش نزدیک شی فقط پشت سرش معلومه. اون بار که پشت سرش رفتم توو همین جور بود. صورتشو نمی‌دیدم. پیرمردو از راست ِ خودش بغل کرد. انگار طرف چپش فلج باشه یا بخواد نگهش داره برای بعد. یه چیزایی می‌گفت. درست یادم نیس. پیرمرد گریه می‌کرد؛ دماغشو بالا می‌کشید. می‌گفت آدم که هر روز عاشق نمی‌شه من خودم توو کل عمرت فقط یه بار با مادرت رفتم تاتر فقط با مادرت نه با کس دیگه بعدم که رفت دیگه هیچ وقت تاتر نرفتم. بعضیا رو می شه از روو چیزی که نیستن شناخت. خصوصیتی که وجود نداره، خودش یه جور خصوصیته. یکی بستنی نداره. یکی عینک نداره. یکی هیچ‌وقت نمی‌خنده. یکی اصلن جور خاصی نمی‌خنده. یکی وقتی از پشت سر، بی هوا، به‌ش نزدیک شی می‌بینی داره با تلفن حرف می‌زنه.ء

Sunday, October 01, 2006

لطفن به قطعه‌ها دست نزنید


دیروز خواهم رسید
/
حرف ِ چند روز پیش
جمله‌های چند روز بعد
گریه‌های چند روز پیش
مرگ‌خند‌های چند روز بعد
نشانی پرسیدن‌ از غریبه‌های چند روز پیش
سر به بیابان‌های چند روز بعد
سربه‌هوای‌ ِ برگ‌های چند روز پیش
زرد ِ سرد در رگ‌های تابستان ِ چند روز بعد
چند روز مهم نیست‌های چند روز پیش
چند روز پیش‌های چند روز بعد
چند روز دیر
...
...
...
ابر ِ استسقا
/
از آغاز بگویم
یا ادامه‌ام
که از نژاد ِ خارپایان ِ دیرین
تا انتهای جراحت می‌رسد
قطره
قطره
تشنگی
می‌چکد
از ت َ ر َ ک‌پاهای سفالین‌ام
شرم ِ گداخته‌ی قایق‌های سنگی ‌ام‌ ‌
رب‌النوع ِ دلتنگی‌ ام
به پینه می‌افتم از ابرهای جنوب
می‌سوزم
بی‌ غروب
غرقه می‌شوم
بی ‌شمال
می‌وزم
تا پرچمی گوارا و مخملین
.
.
.
ترانه‌ی باران
/
بیا
می‌خواهم لحظه‌ای در حضور ِ خدا
صورت ِ ماهت را دستمالی کنم
بیا از دور
بیا ستاره
بیا اشاره
بیا نیمه شب
کمی برق بزن برایم
بیا که می خواهم سال‌ها گم شوم
در شکنجه‌گاهت
نگاهت
بیا ظهر ِ مهتابی
بیا تا غروب
بیا آینه
بیا سنگ
تا این فرسنگ
بیا زخم‌های بی‌نشان
بیا بخوان
بیا هیچکس
بیا هیچگاه
.
.
.
تعلیق ِ معطوف به خیال ِ خندان ِ امیلی
/
از لحاظ ِ اخلاقی
وقت تمام شده‌بود
با من حرف بزن بیرون رفته بود
و خروارها گچ ِ تاریک
محکم و بردبار
به دیوار چسبیده‌بود
از لحاظ ِ سقف ِ پنکه‌ای
هوا دم داشت
و من
جان می‌داد
برای لبه‌ی معکوس ِ فنجانی ساکت
معلق
پشت به پشت ِ شکسته‌ی همان صندلی
در خلال ِ پاره‌ی همین ثانیه
من بود
تاقباز
زیر ِ سیل ِ ایستای هوای حبس‌زده
حریص ِ یک جرعه یهودا و کمی دهان
مست
ماسیده
با من بود
که می‌خندید
از ضمیر ِ قلب
به سوم شخص متکلم ِ غایب
من بود
از هر لحاظ
.
.
.
تعلق
/
چه بزرگ بودیم
شباهت ِ تفاوت‌ها را نمی‌فهمیدیم
با مفهوم ِ ملامت آشنا نبودیم
نمی‌دانستیم تو خطاب نیست
که چرا کسی به من دست زده لمس ِ تو را
که انگار چیست
که انگار نام ِ کیست
که از من جدا باشد
سال‌ها
فقدان ِ تو را
انکار چیست
ردپایی را که رفته‌باشد
گاه
با پلاس ِ کهنه
یا مانده‌باشد
با گلدان‌ ِ همیشه
بزرگوار و شکسته
.
.
.
تدفین ناخن و خاطره
/
دست بردار از این،‌‌
ذهن ِ خاک آلود ِ من
هیچ سخت‌زاری نیست
هیچ کوهی که پشت ِ این همه کاویدن
هیچ گدازی که کیلومترها زیر ِ زمان
هیچ زمین
هیچ آسمان
هیچ شرم ِ عریان
و هیچ به‌خاطری که زدودن ِ این سنگواره را بیارزد
هیچ جنون
هیچ دور ماندن
هیچ شوریده مردن
هیچ
دست بردار از این همهمه
دست بردار از این همه
سرخ ِ هنوز پاره پاره‌ی من
.
.
.
فردا
/
تاریک‌ترین وقت روز
گورکن‌ها
زمین
با نگاهشان پر می‌شود
از صداهای مرده
می‌خوانند
سرخ‌ترین ترانه‌های باران را
برای پنجره
آبگیر ِ دلگیر
بمیر
بمیر
حرام‌خانه‌ی پوچ
بسوز
بسوز
.
سردترین فصل ِ سال
اجساد ِ غریب ِ تکراری
انتظار ِ نور ِ کم سو
هر سو
غلت می‌خورند
از خاک ِ یخ‌زده
می‌خوانند
تا فضای خالی ِ آن سوی پنجره
بمان
بمان
سنگستان ِ تنها
ببار
ببار
.
دیرترین ساعت ِ شب
اجساد ِ سوخته
گورکن‌های خیس را
با خود برده‌اند
پشت اشک‌های پنجره
کسی پیدا می‌شود
ترانه‌ای می‌خواند
برای زمین ِ دلخراش و خالی
بیایید
بیایید
مرا پیدا کنید
بیایید
مثل چند روز پیش
مرا
پیدا کنید

Wednesday, September 13, 2006

Thursday, August 31, 2006

Sunday, August 27, 2006

یک هفته خواب، چند لحظه بیداری


شنبه
اسم امروز، صبح ِ آفتابی و تکان ِ کاهلانه ی پرده و سکوت و شب ِ آرام ِ نوازشگر است و خانه ای مرطوب و قدیمی با اتاق هایی که از پله ها چند قدم بیشتر فاصله ندارند. راه پله ای باریک با هفت پله، با پاگردهای متوالی، چنانکه ناپیدا دمی نشستن و با گلدان ِ خاک آلود راز گفتن، زمان کمرنگ ِ دراز را. استراحتگاه ِ دوم ِ امشب ِ خالی را با پنجره ی باز و نور ِ همیشگی ِ خجول اش که تا فضای خالی همین اتاق آرام و پاورچین به پیش آمده. لباس هایش را کنده و دراز کشیده و فکر کرده. فکر کرده به بیتوته ی سوم، آن بالا، بعد از آخرین پله، که جایی است برای به دام انداختن چراغ خیابان که به در ِ بسته ی روبرو می خورد، مثل باد صدا می دهد و به سادگی شروع می شود، شنبه ها.ء
.
.
یک شنبه
امروز به دنیا آمدم؛ خونالود و نالان از محفظه ی تاریک و بدبو و به همه سلام کردم. صبحانه ام را جویده جویده خوردم و و دوش گرفتم و لباس هایم را پوشیدم و در را باز کردم. در را بستم. از لابلای ماشین ها خودم را به آن سوی خیابان رساندم و از آن جا به سویی دیگر و از آن جا به خیابانی دیگر. شب به خانه برگشتم و خوابیدم. خواب دیدم که خواب دیدم. کسی در آن خواب مرا دیده بود که خوابم را تعریف می کنم؛ که می گفتم کسی خواب مرا در خوابم دیده؛ که داشتم تعریف می کردم کسی خواب مرا دیده. هر بار که خوابم را تعریف کردم، همه آن را تعبیر کردند. هر بار بیدار شدم. باز بیدار شدم. باز بیدار شدم. آن قدر بیدار شدم که دیگر کسی نبود که خوابم را برایش تعریف کنم.ء
.
.
دو شنبه
امروز چهار ساله شدم. مادرم دارد موهایم را شانه می کند. زیر لب آهنگی حماسی زمزمه می کند؛ شبیه لالایی های اجباری ِ خواب ِ ظهر. بعدازظهر قرار است کسی مرا ببیند. بعدازظهر می شود. از سینما به سرعت بیرون می آیم. برای خودم آب پرتقال می خرم. بی خیال به نظر می رسم. یک آب پرتقال دیگر هم می خرم. به اندازه ی یک باغ مرکبات، بی خیال به نظر می رسم. کسی ساعت می پرسد. جواب نمی دهم. یا خیال می کنم که جواب نمی دهم. یا خیال می کنم کسی ساعت پرسیده. یا خیال می کنم کسی آنجاست که مرا ببیند. یا خیال می کنم کسی به من برخورد می کند. خیال می کنم به روبرویم که می رسد ناپدید می شود. به روبرویش می رسم. خیال می کنم. ناپدید می شوم.ء
.
.
سه شنبه
سیزده ساله ام. انشایم را می خوانم. همه گوش می دهند. چیزهایی را کم و زیاد می کنم. سعی می کنم نوشته های روبرویم را بخوانم. خطوطی پرانحنا و مارمانند که در هر حرکتشان کلمات را از مقابل چشم هایم فراری می دهند و دوباره از سمتی دیگر می آورند. سرم را با حرکتشان تکان می دهم. چپ و راست. بالا و پایین. بدنم را با رقص ِ آونگ وارشان، تکان می دهند. گفتنی ها را از پیش گفته ای را. حرف هایم را شنیده ای را. کلمه هایی که میلیون ها بار تکرار شده اند را، نوشته شده و خوانده شده اند را. انتخاب هایی از گونی ِ سی و دو حرفی که آن قدر مستعمل و رنگ پریده اند که هر زمان امکان دارد خاکستر شوند را یا داستانی شوند ناگفتنی را یا سهم ِ شعر از امروز ِ غایب ِ نگاهی را. خاکستری را. کم نور را. رژه ی آونگ وار ِ خاطره ای را. حرفی.. را.ء
.
.
چهار شنبه
نوزده سال است سرم درد می کند. معده ام به خود می پیچد. دستم داغ و کرخت شده. پوستم پوست پوست شده. استخوان هایم خشک ِ خشک. زبانم استخوانی شده. کسی محتویات مغزم را لیس زده. پاهایم به هم گره خورده اند. کسی به دلم دست زده. کسی مرا لگد زده. گوشتم تلخ شده. دیگر کسی مرا نمی چشد. کسی مرا نمی شناسد. ولی غریبه هم نیستم. ببین.. همه را می شناسم. آن باجه را که رد کنی به یک مهمانسرا می رسی. جلوتر که بروی اگر چراغ سبز بود باید باز بروی و اگر قرمز بود، هم می توانی بروی و هم بمانی. ببین ماشین ها را هم می شناسم. ماشین سفید. ماشین سرمه ای. ماشین سفید. ماشین سبز. ماشین سفید. ماشین سفید. بوق. گل. بوق. دوغ. نوشابه. جوجه. بره. سفید. بره. قرمز. سبز و باز باید بروی ...ء
.
.
پنج شنبه
در بیست و پنج سالگی، روحم آمرزیده شده. از خانه های خالی از سکنه، از سردخانه های شناور ِ قطبی، از دیوارنوشته ی غارهای منقرض شده، از دامنه ی آتشفشان های اقیانوس آرام، از اعماق ِ تاریک ِ مدیترانه ی متلاطم، از شن زارهای آفریقای شبه استوایی گذشته ام و به رستگاری رسیده ام. مرا به جایی با سقف بلند و نیمکت های چوبی و صدای ارگ برده اند. پیرمردی نورانی که بوی تنباکو می داد بر سرم دست کشیده. دخترانی با صورت های سفید و پستان های نقره ای مرا شسته اند و آن قدر روی بندهای معطر پهن کرده اند تا گرم شده ام. کسی صدایم زده. نامم از حنجره ای بعید خارج شده و من بی خبر از صدا از کجا می آید. شبیه ضجه ای در اتاقی خالی یا بویی شیرین و قهوه ای. صدای زنی یا مردی است. نمی دانم. شاید از بالا باشد. از روی زمین.ء
.
.
جمعه
هیچگاه تصور نمی کردم روزی چهل ساله شوم و جمعه را هنوز ندیده باشم. حتمن خیلی بد است که آدم قبل از تمام شدن ِ روزهای هفته، خسته شده باشد. حتمن خیلی بد به نظر می رسد. دیگر دنبال روزهای هفته نمی گردم. حتی در ذهنم آن ها را تصور هم نمی کنم. آن ها هم مرا به خاطر نمی آورند. از دست من، جایی خود را پنهان می کنند. نمی دانم شنبه کجاست. نمی دانم دوشنبه دنبال شنبه می آید یا سه شنبه. حتا به ذهنم هم خطور نمی کند جمعه ای وجود داشته باشد. دیگر دنبال روزهای هفته نمی گردم. روزهای هفته های من معلوم اند. هرکدام از پیش نامی داشته اند. روز اول ِ من. روز دوم من. روز هزارم من. روز ده هزارم من. روز ِ آخر من. صبح ِ کاهلانه و شب ِ آرام ِ من. مکثی کوتاه در پاگرد ِ مهتابی ِ من.ء

Thursday, August 17, 2006

پاسخ ِ نامه ای که هرگز پست نشد


دیروز با دیمیتری، این پیر ِ خرفت ِ بی قواره رفتیم پارک. سه دست بردمش. شطرنج ِ من زیاد خوب نیست ولی از پس اش برمی آیم. پشم هایش ریخته. دیگر آن دیمیتری سابق نیست. تبدیل شده به کلکسیون ِ امراض ِ لاعلاج. تنها چیزی که برایم باقی مانده. از همان جوانی هم تنها چیزی بود که مال خودم بود. چه کثافت کاری هایی که با هم نکردیم
.
من یک خانه دارم. یک سگ و دو پسر. ماشین ندارم. یکی داشتم که فروختم. زن ندارم. یکی داشتم که مرد. قسط ندارم. یکی داشتم که ماه پیش تمام شد. حسابهایم، همه، صاف اند. فکرهای زیادی در سرم بود که دیگر هیچکدام نیست. بعضی وقت ها می گویم نکند مرگ مغزی شده باشم. باید اعضایم را هر چه زودتر، تا مثل ِ مغزم از کار نیفتاده اند، اهدا کنم
.
می دانی چند سال است کله پاچه نخورده ام؟ درست حدس زدی دو روز است. من چربی خون دارم و از هیچ چیز مثل کله پاچه بدم نمی آید. از طرفی دوست دارم هرچه زودتر، به مرگ ِ طبیعی بمیرم. خودت تصدیق می کنی که چه حماقتی کردم. حتا حالم هم بد نشد. فقط مزه ی مردار دو روز است از دهانم نمی رود
.
آزور، سگم، هم مثل خودم سگ جان است. زوارش به کلی در رفته. همیشه می گویم همین روزهاست که بمیرد ولی سگ پدر نمی میرد. هنوز نعش اش را روی زمین می کشد و هروقت چیزی بخواهد پارس می کند. هر بار نگاهش می کنم یاد داستان ِ پیرمرد و سگش می افتم که با هم مردند. تا این تخم سگ نمیرد من هم هستم
.
دیر به این نتیجه رسیدم که هر کس بخواهد داستان نویس خوبی شود باید حتمن تمام آثار ِ داستایفسکی را با دقت بخواند. انگار همه ی داستان هایش یک داستان باشد و در یک جا اتفاق افتاده باشد. اتاق ِ نمور و تاریکی که در گوشه اش وانیا برای نلی پرده کشید و استاوروگین به دختر صاحبخانه تجاوز کرد. راسکلنیکف تب کرده بود و آرکادی در آن برای آینده نقشه می کشید و آلیوشا به نور مورب خورشید نگاه می کرد. دیر به این نتیجه رسیدم
.
تنها زیانی که در عمرم مرا تا سرحد درماندگی آزرده، پرهیز زاهدانه ام از ممزوج شدن با زشتی ها بوده. زشتی روح بشر، هر چند مدت که کتمان شود، لگام شود و یا نقاب زده شود باز روزی خود را آشکار می کند. در این روزها که دیگر توانی ندارم و بی دفاع ام، همه ی گناهان ِ ناکرده روحم را می فشارند. می توانم فهرستشان را برایت بنویسم تا ببینی چقدر سنگین اند. نمی دانم چه کنم با نیرویی که باید تخلیه شود و راهش هنوز هم مسدود است
.
پسر کوچکم، از حبس برایم نامه نوشته. تنها چیزی که از پدرش خواسته چند بسته سیگار و کمی ترشی خانگی است. طفلک هنوز نمی داند مادرش مرده. شاید حدس زده باشد و می خواهد مطمئن شود که اشتباه می کند. وقتی بچه بود یک بار دیدمش که لباس های مرا پوشیده و با خودش حرف می زند. به مادرش نشانش دادم. رفت پشت سرش و بی هوا بغلش کرد. حالا لباسهایم تن ام هست و دارم با خودم حرف می زنم و نمی توانم خبر ِ مرگ مادرش را برایش بنویسم
.
تقدیر همیشه بر این بوده که آخرین عشق در مکانی شلوغ و پر همهمه، برای اولین بار دیده شود. همان جا فهمیدم که کارم با این یکی بیخ پیدا می کند. در آن جمعه بازار ِ گرم، در جای اجاره ای ِ کوچکی که سایبان نداشت، مادر آینده ی بچه هایم، کلم قمری می فروخت. وقتی کلم هایش را می خریدم، نمی دانستم این دختر مرا چگونه از عشق اشباع خواهد کرد، آنچنان که پف کنم و برای همیشه به هوا بروم
.
احساس ِ کسی را دارم که به تازگی خبردار شده باشد بچه هایش حرامزاده اند. هیچ یک از کارهایی که در زندگی کردم مال خودم نبوده و هیچ یک از نوشته هایم. انگار همه کار دیگران باشد. دیگران ِ مرموزی که هیچ وقت نخواهم دانست هر کدام چه نقشی دارند. تاسف اینجاست که همیشه پس از اتمام کار، و نه در حین یا قبل از انجام آن، پی به این قضیه می برم. شاهدش همین سطور ِ اخیرند که بدون شک متعلق به کسی دیگرند
.
من شما را به خاطر ندارم. به یاد ندارم تا به حال دنبال کسی دویده باشم یا کسی را با تفنگ زده باشم. شما احتمالن مرا با کس دیگری اشتباه گرفته باشید یا شاید آدرس را اشتباه نوشته باشید چون من حتا تا به حال آن سنگ کج را که نزدیک رودخانه بود و کنارش آتش درست می کردم ندیده ام. هیچ گاه شکار نرفته ام. حتا شک دارم تا به حال کسی دلش برای من تنگ شده باشد
.
با احترام
ژرمی اسمیت
.
.
.
.
ضمیمه، از آزردگان
؛
دم این حیوان همچون تکه چوبی به بدنش وصل شده و گوشهای درازش پیوسته در طرفین سرش آویزان بود. در عمر خود حیوانی به این زشتی ندیده بودم. موقعی که سگ کهن سال در عقب صاحب ناتوانش روان بود هر بیننده ای خواهی نخواهی به قیافه ی آنان دقیق می شد. یک روز من پیش خودم فکر کردم این دو موجود سرگردان نقشهای بی جانی هستند که از تصویری جدا شده و شروع به حرکت کردن نموده اند. باری از خیابان عبور کردم و داخل شیرینی فروشی مولر شدم. رفتار پیرمرد در شیرینی فروشی بی نهایت شگفت انگیز بود و هر موقع داخل سالن می شد مولر که در عقب صندوق دخل ایستاده بود از فرط آشفتگی جبین در هم می کشید. این مشتری عجیب و غریب هرگز چیزی نمی خورد و همواره در کنار میزی که گوشه ی بخاری قرار داشت جای می گرفت و هرگاه این میز اشغال شده بود، لحظه ای چند به کسی که غاصب جایش بود به طور ابلهانه می نگریست و سپس با یأس هر چه تمام تر در نزدیکی پنجره می نشست و کلاه خود را بر زمین می نهاد و آن گاه به صندلی خود پشت داده و سه یا چهار ساعت بی حرکت می ماند. هرگز کسی در دست وی روزنامه ای ندیده بود، هیچ وقت این پیرمرد عجیب سخن بر زبان نمی راند و ساعتهای متوالی در جای خود می نشست و با دیدگان بی فروغ خویش به مقابل خود خیره می شد. گفتی به هیچ روی پیرامون خویش را نمی بیند. سگش نیز دو سه بار دور وی گشته و با قیافه ی غم زده ای در پای وی می خوابید و پوزه ی خود را میان کفشهای کهنه ی صاحبش مخفی می کرد و آه درازی می کشید و سپس بی حرکت می ماند چنانکه گفتی روح از بدنش پرواز کرده است. مثل آن بود که این دو موجود از مدتی پیش جان سپرده اند لیکن هر شام به گاه غروب سر از گور به در آورده و برای انجام مأموریت مرموزی داخل شیرینی فروشی مولر می شوند. پس از آنکه پیرمرد سه چهار ساعت بدان سان می ماند از جای برمی خاست و کلاه و عصای خود را برداشته، به سوی خانه اش روان می شد و سگش نیز به نوبه خود از جای بلند شده و با گوشهای آویزان و دیدگان مبهوت در عقب صاحب خویش راه می افتاد.ء
.
.
.
فردای آن روز جشن گل ما نگرفت، حال نلی بدتر شد و انتقال وی به خارج از اتاق میسر نگردید. افسوس که دیگر او نمی بایستی زنده از آن اتاق خارج گردد.ء
پانزده روز بعد زندگی را بدرود گفت و در این پانزده روز احتضار حتا یک بار هم کاملن به خود نیامد و تخیلات ِ وحشت انگیز دقیقه ای دامن ذهنش را رها نکرد. عقلش تقریبن از دست رفته بود و تا آخرین لحظه ی حیات چنین می پنداشت که پدربزرگش او را صدا می زند و چون او نمی رود پیرمرد خشمناک عصای خود را سخت به سنگفرش پیاده رو می زند و به او امر می کند که دست گدایی پیش این و آن دراز نماید و برای او نان و توتون بخرد. گاه از اوقات هنگام خواب زار زار می گریست و موقعی که بیدار می شد حکایت می کرد که مادرش را به خواب دیده است. ء
تنها در لحظات معدودی به خود می آمد . یک روز که من در بالین او به سر می بردم مشاهده کردم دستهای کوچک و ضعیفش در حالیکه از شدت تب می سوخت دستهای مرا تجسس می کند و چون دست مرا گرفت چنین گفت:ء
- وانیا بعد از آنکه من مردم تو با ناتاشا ازدواج کن!ء
خیال می کنم این اندیشه از مدت مدیدی پیش، دقیقه ای ذهن وی را رها نمی کرد.. من بدون آن که پاسخی بدهم لبخندی زدم. او با تبسم به من جواب داد و با انگشت تهدیدم کرد و سپس تنگ در آغوشم کشید...ء

Thursday, August 10, 2006

Beautification


جین ِ آبی نفتی، پارچه ی مشکی، کتان کرمی، پیرهن راه راه ِ همیشگی، تی شرت ِ سفید که هیچ وقت نمی پوشیدی. لباس های زیر که همیشه رو می چیدی. روی آن ها جوراب هایت را می گذارم. زیر و رو ندارد. همه را یکجا جا گذاشته ای. با این حجم تل وار. چمدانت را می بندم. یک روز که عجله داشتی آنرا به عنوان ِ همسفر ِ موقت خریدی و شد همسفر ِ همیشگی ات. درش جفت نمی شود. این وسط چیزی را فراموش کرده ام. به آشپزخانه ات می روم. پایم چسبناک می شود. حشره ها روی این کفپوش به دام می افتند. می گفتی پشه ها روی سطح براق نمی نشینند که به دام بیفتند. در ِ یخچال سفت شده. نمی دانم چرا کنسروها را دور می ریزم. تنها چیزی را که در یخچال ات مانده یک نفس می نوشم. موهای تن ام سیخ شده. چشمم خیس شده. حساسیت فصلی. بهار که می شود همه چیز بوی تزریق می دهد. حتا کلمه ها که مسوولیت ِ تشریح را بر عهده دارند. با چشم و دهان ِ باز و پوست زرد ِ مایل به زندگی. در ِ یخچال ات را می بندم. چراغ ِ آشپزخانه ات را خاموش می کنم. می روم دستشویی. صورتم را می شویم. مسواک و خمیردندان را می گذارم که بماند. آینه کثیف است. جای ماسیدگی ِ آب و ترشحات صورت ات. چرا هر جای خانه ات که می روم باید چراغ ها را خاموش کنم؟ لااقل مطمئن می شوم که خانه ات کار می کند. به نشیمن برمی گردم. گفتی به اتاق پذیرایی، نشیمن، مطالعه و خواب ِ من خوش آمدی. فضای اضافی ِ الحاقی به آشپزخانه و دستشویی. وسایلم را برمی دارم. چرخی می زنم چیزی جا نمانده باشد. پنجره ها را می بندم. کاغذپاره ها هنوز روی میزند. این ها را هم برمی دارم. بوی اشعار ِ بی مایه از سطل ِ آشغال بلند می شود. مداد را می چپانم بین لباس هایت. به ملافه ها دست نمی زنم. به ملافه هایت. چمدان ات را می بندم. چراغ اتاقت را خاموش می کنم. پایم به چیزی می خورد. کفش هایت. برایشان جا نیست. جایشان را خیلی وقت پیش روی پیاده روی سیمانی جا گذاشته اند. هنوز هم می خواهند به سمت ِ خانه ی پدری ات بروند. چراغ را خاموش می کنم. دست در جیب می کنم. کلیدت را فراموش کرده ام. آن را از روی کلیدهای خودم ساخته بودی. بعد از آن شب که پشت در مثل سگ دراز کشیده بودی و فحش می دادی که چرا گم شده اند. کلیدت را از جاکفشی برمی دارم. یک کیسه ی نایلونی برمی دارم و کفش های خاکستری ات را در آن می گذارم. چراغ ِ خانه ات را خاموش می کنم. از خانه ات بیرون می آیم. کمی مکث می کنم. به کوچه نگاه می کنم. در ِ خانه ات را می بندم. خانه ی سابق ات. خانه ی سابق ترم. از خانه تا قبرستان را پیاده خواهم رفت بی بدن ات که فراموش کرده ام بردارمش. بی بدنم.ء
.
.
.
سری به دستی سراندم. سر ِ که بود؟ دست که؟ شاید من دزد باشم. شاید همه ی این ها مال ِ خودم باشد. شاید حرف تصاحب در میان نباشد. چیزی را می دزدم و چیزی را می گذارم دزدیده شود. نمی دانم چند جفت دست و سر در دنیا می تواند قابل دزدیده شدن باشد. یادم نمی آید اولین بار بار بود یا واپسین که آفتاب صاف می زد توی خوابگاهمان، توی چشممان، توی ساحل. روی صورتمان صدای مگس های آفتاب سوخته ی آدم خوار به گوش می رسید. همانجا بود که تو بودی. با گوش های سرخ ایستاده بودی و ماسه ها را نگاه می کردی که چشم ات بیش از حد مجاز باز نشود، که خیسی اش به چشم نزند. همانطور یک جک خنده دار تعریف می کردی و از موقعیت دور می شدی. از جا بلند شدم و به سایه رفتم. به این فکر بودم که از بالای کوه ها چه طور به نظر می رسم. شاید نقطه ای در سایه ای و شاید هم سایه ای به شکل نقطه ای در پایین ِ کاغذی متلاطم. با همان دست خط بی قواره ات که زیر لیوان گذاشته بودی. حتمن می دانستی کلمه ها از زیر ِ لیوان ِ آب چه شکلی می شوند ولی از کجا می دانستی که من لیوان را برمی دارم؟ انگار که لیست خرید را نوشته باشی یا معلوم شده باشد که این ماجرا به کجا انجامیده. سطر سطر و کوتاه و بلند. شعری از شاعری منحرف در آلاسکا که خطاب به معشوق سابقش در ساحل عاج نوشته باشد
.
ابرها آمده اند
خودم را روی ماسه ها جا می گذارم
لباس هایم برای دریا
دریا برایت
موج ها هر چه خروشان ات
تو هر چه در لباست
دور از نزدیک ِ بی حوصله ام
هر جا که بروم
ابرها آمده اند
با من کنار آمده اند
.
گفتی احتمالن ترجمه ی بد یا معجزه ای در ادبیات یا کامجویی از فاحشه ای در مکانی مقدس و چراغ ها را روشن کردی و داخل شدم. گفتی وقت زیادی نداریم. گفتم هیچ وقت زیاد در جایی نمی مانم که بخواهند گندَ م را جمع کنند. خارج شدم. هوا هنوز تاریک بود. لباس نداشتم. نسیمی از سمت ِ دریا می آمد. بویت همه جا پیچیده بود. بوی صید ِ تازه ای که دو روز پیش از سبد بیرون پریده باشد و قلاب هنوز در دهان اش باشد. بدن ات را احساس نمی کردم. با خیسی هایش یکجا زیر نور ماه بخار شده بود. پرده ها را کشیدم. بدنم احتمالن تا فردا ظهر به ساحل می رسید.ء
.
.
.
می خواهم رساله ای در باب ِ مرگ بنویسم. نه موضوع تازه ای است و نه نگاه ِ متفاوتی. تنها لزوم ِ آن را برای ارضای بسیاری از تمایلات ِ پنهان و سرکوب شده ام، به وضوح احساس می کنم. فکر می کنم اگر خود را از نگارش ِ این رساله محروم سازم، بزرگترین خیانت را به بشریت مرتکب شده ام. در آن به کیفیت ِ لحظه ی احتضار و نیاز ِ مبرم ِ هستی و کائنات ِ لایتناهی به وجود ِ این لحظه ی بی بدیل خواهم پرداخت. ابتدا با مثال هایی واضح مانند تقلای ماهی هایی که دست و پا زدنشان برای صیادان تولدی دیگر است و پس از آن لحظه ی آخر ِ انسان های معمولی که یک دو جین آدم دور و برشان تقلا می کنند و سپس به آدم های معروف و کیفیت مرگشان می پردازم. بعد از آن لحظه ی آخر ِ آدم هایی که در تنهایی می میرند یا ناگهان در کسری از ثانیه سقط می شوند یا در جایی به خصوص مثل میدان نبرد یا مستراح و حمام کشته می شوند و در آخر به خدا اشاره خواهم کرد که هنوز عده ای در وجودش شک دارند و این که خدای آن ها با تردید از جایی بسیار نزدیک آن ها را چگونه در آغوش خواهد گرفت و این که خدا خودش چرا نمی میرد و این که آیا لزومن خدای هر کسی با خودش می میرد و این که آیا خدا هم عاشق می شود یا به سفر می رود یا لباس های کسی را می دزدد یا دلش برای کسی تنگ می شود آن چنان که بخواهد از دستش فرار کند؟ آن چنان که لباس هایش را هم جا بگذارد؟
.
.
.
چه دروغ ها نگفتی. چه تهمت ها نزدی. چه جنگ ها که نکردی. چه چنگ ها نینداختی. چه زخم ها که برنداشتی. چه کارها که نکردی. چه دختران خردسالی که مثله نکردی، چه پسرانی که مقطوع النسل نکردی، چه زهدان هایی که با خنجر پاره نکردی، چه تجاوزها که نکردی، چه چشم ها که از کاسه بیرون نیاوردی، چه عذاب ها که نکشیدی، چه نیایش ها که نکردی، چه هجران ها که متحمل نشدی تا به عشق ات برسی. بیا. از همین اتاق خالی ِ خاموش، از این سقف ِ زرد ِ مایل به زندگی، از کفش های خاکستری، از ساحل ِ دلمرده ی بی آفتاب ِ بی سایبان، از بدنم که دارد بخار می شود، از دلت که دیگر نمی سوزد، از فاصله ی بین مولکول هایم، از شکاف بین اتم هایت، از هر چه جا مانده، از هر آن چه برمی داری، از هر چه حرف ناگفته، از هر چه راه نرفته، از هر چه بوده، هر چه بودی، هر چه بودم، تقدیم به تو عزیزم، عشق شیرین ام. همه را بنویس.ء

Tuesday, July 18, 2006

هو المحبوب


پنهان، من
تنها به نظر می آیم
پیدا، من
که از نظر می روم
صخره، من
سراب، من
چشم را سایه بان، من
نگاه ات را دور، من
قلب ات را نزدیک، من
خدا می گفت از فاحشه خانه ای در من
.
دلپذیر
در حفره های لذیذ ِ ییلاقی
تو مرا به دلنشینی زده ای
خودت را به انگار
چشم ات بسته باشد
به زنجیر ِ نقره
باز
هنوز
.
از وجود
نتیجه چه بود؟
داشتن
تو، مرا
من، ترا
نادیده
انباشته
حلق ِ مرا
.
اگر بخواهی
روزت را پر می کنم
خیابان را
نورت را
شمع را
خانه ات را
دهان ات را
اگر بخواهی
نیست می شود
خالی
از من
اگر بخواهی
.
حرف نزن
لمس نکن
تنها باش
تنها وجود داشته باش
.
.
.
حرفمان به ریشه کشید
برگ هایش به دل نشست
جرعه جرعه
مست مست
سوزن سوزن
آخرین بار که با درخت همپیاله شدم
.
فکر نکردن به چیزی
به چیزی فکر نکردن
به چیزی که
غروب بود فکر کنم
عبور ماشین ها فکر کنم
با چراغ های خاموش فکر کنم
از شیشه ای دودی
سیگار بود
کافه بود فکر کنم
.
لحظاتی هست که شاید تکرار نشود
و هر بار تکرار می شود
هر بار نمی دانی
شاید تکرار نشود
و شاید
و نمی دانی
تکرار می شود
مثل ِ لحظه ای از همان دقیقه
همان جا که هر بار
می دانم
دیگر تکرار نمی شود
.
دیده نخواهم شد
چشم بسته
بی هیچ حرف ِ اضافه
شریک ِ نرم ِ بستر ِ تو
.
ای تن ها را نگهبان
ای دلتنگی را سایبان
ای تنها
ای مهربان
ای همیشه را یک بار
ای گاه
ای نگاه
ای پیدا را پنهان
ای نور
ای دهان
ای خلا را انباشته
ای حلق
ای حلقه
ای سکوت را ضربان
ای باران
ای مرگ
ای پایان ِ سلام
ای اول ِ خداحافظ

Thursday, July 13, 2006

نامه ای که پست نشد


زبی عزیزم
خوشحالم که بعد از سال ها به شما می نویسم. حتمن مرا به خاطر دارید و آن روز را که بین ِ درخت ها دنبالم می دویدید و بعد که رسیدیم به آنجا. من نمی خواستم کارمان به آن جا بکشد، ولی کشید. آن زمان برای خودم عقاید ِ مسخره ای داشتم که دیگر ندارم ولی چه فایده که زمان بر نمی گردد. من شما را از خلال ِ تصاویر ِ مبهمی به خاطر می آورم که از نفس افتاده بودم و چشمم هیچ جا را درست نمی دید. شما نشسته بودید رویم و من شما را پرت کردم آن طرف و سرتان خورد به درخت و می خواستید مرا با تفنگ بزنید. متاسفم که این چیزها یادم می آید ولی فکر کنم برای شما هم تبدیل به یک خاطره ی خوش شده باشد. ء
در این مدت اتفاقات زیادی برایم افتاده و اتفاقات بیشتری هم نیفتاده و زمان برای خودش گشته و گشته و مرا پیر کرده. بچه ها هر کدام به طرف خودشان رفته اند دنبال کار خودشان و دنیای من محدود شده به وقت های استراحت ِ بین خواب ها. نمی دانم چه می گویم. دارم به مغزم فشار می آورم که ببینم این روزها چه می کنم ولی یادم نمی آید. بهترین توضیح شاید این باشد که دیگر کارهای سابق را نمی کنم. دیگر از این جا به آن جا نمی روم. دیگر زیاد مشغول نمی شوم و دیگر شما نیستید که بخواهم از دستتان فرار کنم. ء
پاتوق سابقتان هنوز سر جایش است. کنار همان سنگ ِ کج که تکیه می دادید و آواز می خواندید. کسی دیگر آن طرف ها پیدایش نمی شود. گاه و بی گاه که گذارم به آنجا بیفتد اگر توله گرگی یا کرکسی آن جا پرسه بزند، دکش می کنم و می ایستم و زمین را مدت زیادی نگاه می کنم. آتشی روشن می شود و چای حاضر می شود و شما نیم لم می شوید و برای خودتان زمزمه می کنید. ء
چه می کنید؟ چه شکلی شده اید؟ نکند این آدرس ِ یک خانه ی دائمی باشد که سیصد و شصت و پنج روز سال در آن روزمره شده باشید. آن وقت ها که اهل زن و بچه نبودید. با روحیه ی ماجراجویتان نمی خواند. چه فکرهایی می کنم من. محال است چنین چیزی. حتمن پیر شده اید و سبیل هایتان سفید شده و آرام تر راه می روید یا هر چیزی را نمی خورید یا هر کاری نمی کنید. آن تفنگتان را هنوز دارید؟
یاد یک خاطره ی خنده دار افتادم. ی شیر ِ عصبانی را یادتان هست؟ دو کیلومتر تعقیبتان کرد و شما مجبور شدید دو شبانه روز بالای درخت بمانید و از همان بالا می شاشیدید روی سر ِ شیر؟ وای که چه روزهایی بود. جریان ِ آبگیر را چی؟ یادتان می آید؟ خیلی بامزه بود. حاضرم دو سال از عمرم را بدهم و مثل آن روز بخندم. ء
زبل خان جان
در سراسر عمرم با آدم های زیادی برخورد داشته ام، رفتارشان را زیر نظر گرفته ام و حشر و نشر داشته ام. بعضی هایشان از جلویم رد شده اند و بعضی را از مقابلشان عبور کرده ام و شما بهترین خاطره ی زندگی ام بودید. برایم مثل روز روشن است که شما دیگر مثل ِ آن روزها به من نگاه هم نمی کنید ولی من شما را بسیار علاقه ی قلبی دارم. اگر شما بودید تا حالا معلوم نبود، شاید حتا آدم شده بودم. چه روزها و شب هایی که همه در دشت می چریدند و شما مرا نمی دیدید که همچون زرافه ای غمگین به شما فکر می کنم. ء
لطفن نامه بنویسید. ء
لطفن دوباره مرا شکار کنید. ء
لطفن اگر ممکن است مرا اغوا کنید. ء
و لطفن اگر ممکن است مرا نفروشید. ء
و لطفن باز اگر خواستید اشکال ندارد، بفروشید. ء
.
دوستدار شما زری
.
ضمیمه : مهر تایید می شود به همراه ِ مهر ِ انجمن ِ حمایت از زرافه های مقیم ِ باغ وحش ِ قاهره

Thursday, June 29, 2006

And You My What


رقابت انگیزه می خواهد
انگیزه چرا رقابت بخواهد؟
مگر چند بار قرار است در تمام عمر تجربه شود؟
و هر بار چند بار بخواهد؟
تا همه جا را خیس کند؟
.
.
پاکت ِ مچاله
و دستی تازه به مرطوب رسیده که اهل این حرف ها نبود
ولی
با تمام دهان دود را می بلعید
و می گفت
هر وقت شروعش کنی، بالاخره تمام می شود. چه اولی، چه آخری
اول ِ مطلوب ِ من
آخر ِ مرطوب ِ تو
از بزاقش می ریخت و دود را بیرون می داد
.
.
از همیشه تا فردا هوا مرغوب خواهد شد
حلقه ای از میان ِ صورتی مبهم
به صورتی تازه
سیال تر از تقدیم
از کنار ِ تقویم
عبور خواهد کرد
و خیال می کنم
دستی بر نهرهای شهر ِ عمیق خواهد تابید
.
.
کمی خوابیدم
کمی نشستیم
کمی حرف زدیم
کمی عکس ها را ورق زدیم
کمی مست شدیم
کمی حلقه شدیم
کمی در هوا پراکنده شدیم
کمی دوباره جمع شدیم
فردا بیدار شدم
.
.
انگار فرار می کرد
شاید کسی دنبالش دویده باشد
آن قدر که پشت سرش را نگاه می کرد
چیزهایی کوچک می شدند
از جای ثابتی که آهسته تر نزدیک می شد
یا سریع تر دور
.
.
چه قدر نسبتن عالی است
نسبتی که تناسبی با چیز دیگری ندارد
نفسی که می گیرد از چیزی
و در رابطه با چیز دیگری تمام می شود
یا پاکتی که دست به دست می شود
تا تنها کمی مچاله تر شود
.
.
گفت آن طرف را ببین
نگذاشت بی اعتنا نگاهش کنم
با آن همه درخت و تخت و سنگ های سخت
.
.
شاید نگاه کرده باشی
شاید خندیده باشی
شاید تاییدت را تکان داده باشی
شاید چسبیده باشی به پشت ِ سرت
شاید دویده باشی به سمت ِ خودت
شاید هیچ حرفی نزده باشی
ولی حاضرم مطمئن باشم که تمام شده بودی
از وقتی که شاید شده بودی

Saturday, June 10, 2006

Naked..


در من ام، گاه مردی با خنجری می آید
با ته ریشی ده ساله
و غنایمی از بیابانِ ِ بارانی
.
در من ام، گاه زنی از دالان های مهجور می آید
با سبویی کوچک
و خوشه ای از تیغ های ملایم
.
در من ام، گاه کودکی با دستانی لاغر
با خنده ای عمیق
و پاره های بال ِ کلاغی می آید
.
در من ام، گاه پیرمردی کنار کوچه ای نشسته
کلاهش را از سرش برمی دارد
و کنار دستش می گذارد
.
در من ام، گاه کسی می نشیند و به روبرو خیره می شود
می گذارد که غبارها به صورتش نیم خیز بمانند
و لباس هایش از تن اش پیدا باشد
.
.
در من ام، گاه ولگردی با کفش های کتانی می آید
در من ام، گاه شاهی تاجگذاری می کند
در من ام، گاه جفتی عشقبازی می کنند
در من ام، گاه آهنگ های محلی دیگر نواخته می شود
در من ام، گاه بادبادکی پرواز می کند
در من ام، گاه دیواری به دوچرخه ای می خورد
در من ام، گاه صدای بشقاب ها می شکند
در من ام، گاه کاغذها روی همه جا پخش می شوند
در من ام، گاه دستی آرام به دستی ساییده می ماند
در من ام، گاه چوبی روی خاک نقاشی می کند
در من ام، گاه ماهی یی با چشمان باز سرخ می شود
در من ام، گاه دریا سیاه و سفید می شود
در من ام، گاه قایقی آن قدر پیش رفته
در من ام گاه خیابان ها تکثیر شده
در من ام، گاه ایستگاهی مرتب پر و خالی شده
در من ام، گاه پیرزنی گم شده
در من ام، گاه قهوه ای سرد شده
در من ام، گاه کوزت سطل را زمین گذاشته
در من ام، گاه دوربینی به پایین سقوط کرده
در من ام، گاه نمی دانم
در من ام، گاه هیچ
در من ام، گاه
در من ام، گاه و کسی نمی آید
.
.
پی نوشت : بعدازظهر تابستانی را به یاد می آورم که محمد با شورت آبی اش از خانه فرار کرده بود. گریه کنان رفته بود توو زمین خاکی نشسته بود. من لباس تن ام بود. تا شب، هر دو سه ساعت یک بار می رفتم و به اش سر می زدم. هر بار می دیدمش که روی سنگی نشسته و با چوبی خاک ها را زیر و رو می کند. از آن روز، سال ها گذشته. هنوز هم هر بار وقت کنم به اش سر می زنم. ء

Thursday, June 08, 2006

Not Half the Man


من مانده... دیگر اتفاق ها دیگر شده اند. حرکات. سکون ها. صداها. سکوت ها. رنگ ها. سیاه ها. کل ها. اجزا. همه دیگر شده اند. با همدیگر عهد بسته اند که دیگر شوند و مرا همان بگذارند. من همان ام که قرار است دیگر شوم هر روزم. بی قرار می شوم و دیگر نمی شوم. دیگر، من نیستم. دیگر، دیگر است
.
مملو از اضافه... هر یک با اضافه هایی دیگر. اضافه ی اضافه ی اضافه. تشییع کنندگان را می شمارم. گویی خود را نیز. من به شمار نمی آید. تنها گاه شمرده می شوم به کسری از خود. کسری از اضافه. نه کسری از دیگر. هنوز هرگز تکمیل نخواهم شد. هرگز هرگز دیگر نمی شود
.
مختصر شده... همیشه کلمات به دنبال مفاهیم دویده اند. بگذار این بار نامفهومی به دنبال شبه کلمات مویه کند. اختصار همه است وهیچ است. هیچی است که بی صدا همه جا را پر کرده. صدایی است که از هیچ، صداوار می شود. دیگری مجازی که دیگر را به مبارزه می طلبد
.
شاید شده... ضمایر هم باید دیگر شوند. ضمیری وجود ندارد. اشاره ها هرز می روند به فضاهای خالی. خالی از مصادیق و احتمالات. خالی از هر آنچه سابق بر این احتمالن وجود داشته یا نداشته. تشییعی با مبدا و مقصدی محتمل. مبدا از کجا و مقصد تا همان کجا
.
دیگر مانده... بعد از منقرض شدن آخرین بازمانده های زمان، هرگز همانی نیست که دیگری باشد، چه مختصر و چه بی قرار و چه اضافه. من دیگر نیست که دیگر باشم یا نباشم. شاید همین همان هم، همان دیگر باشد
.
.
.

Tuesday, May 30, 2006

1.8810


طعمه هایی که در ماهی های آهنی حرام می شوند
طعمی که بوفالوهای اسپنیش را رقص کش می کند
بخاری که از بویی بلند می شود
و اتفاقی از پشت بام می افتد و خرد می شود
وصیت نامه ی چارصد و چهل و پنجم
این عددها برای قافیه است
لطفن مرا جمع کنید
از خیابان هشتصد و هشتاد و دهم
تقسیمم کنید بر دو
و از باقیمانده ام خورشت گاو بپزید
و از بخارش تمام اعداد را مسموم کنید
تا یک بماند
یک چیز دیگری است
از جنسِ طعم و اتفاق نیست
با یک می شود پرواز کرد
با یک می شود مُرد
بی یک اما
هر گاه خوش نما
هر گاه خوش ادا
هر گاه مجموعه ای از کلمات تحسین برانگیز
هرگاه دهان ماهی وار
هر گاه تظاهر به لحظه ها
هر گاه جفت گیریِ اپیدمی های در حال انقراض
هر گاه استفاده از اسکناس برای پاک کردن بینی
نه آن گاه که برقِ شیشه های پراکنده بر خیابان
که شماره های از نفس افتاده
و تکان های همیشگی رهگذران
از خیابان هشتصد و هشتاد و ده
تا خیابان یک
آن گاه باز هم
بوفالویی خوش طعم و شاعرانه، سرش را از پنجره بیرون می آورد
به شمارش خرده ها
یک و یک و یک و
یک چیز دیگری است

Tuesday, May 23, 2006

Antihistamine


با سرفه های پی در پی، سیگارت را خاموش می کنی. فیلتر را آن قدر فشار می دهی که زیرسیگاری پر از فیلتر می شود. زیرپوش ات را در می آوری و خودت را به طرف تخت پرت می کنی. هر بار همین کار را می کنی. مداد می لرزد. دستت می لرزد. انگشتت را خیس می کنی. ورق می زنی. آئورلیانو و رمدیوس روبرویت می نشینند. آئورلیانو می لرزد. محلش نمی گذاری. دراز می کشی و کتاب را زیر تخت می گذاری. هر بار همین کار را می کنی. در اتاق مسخره ات می نشینی و به چیزهای مسخره فکر می کنی. به من فکر می کنی. مرا در موقعیت های مختلف تجسم می کنی. دامن آبی پوشیده ام. صورتم را با زغال، قرمز کرده ام. بدنم قرمز شده. از دهانم بخار می آید و زبانم موجی می شود. نیشت را باز می کنی. به ات تف می اندازم. از ته حلقم. از ته حلقم، حوصله ات سر می رود. دستت را دراز می کنی. شِرِک روی میز کنار اسپیکر نشسته و نگاه می کند. دستت به اش نمی رسد. دستت یک متر درازتر می شود. شرک، یک متر دورتر. نزدیک می شوی. بخارها را کنار می زنی. همه جا قرمز می شود. یادت می رود می خواستی چه کار کنی. یادت می رود. رویت را برمی گردانی و بی حرکت می شوی. عضله هایت ثابت می شوند. آب دهانت را قورت می دهی. یادت می رود می خواستی چه کار کنی. آنتی هیستامین ها روی کارت ها نشسته اند. غبارها روی آنتی هیستامین ها. آخرین باری که سرما خوردی دو ماه پیش بود. آئورلیانوی دوم آمپولت را زد، رمدیوس جایش را ماساژ داد و من تف کردم. نمی خواستی کفشت را در بیاوری، اما پرده شان کوتاه بود. جورابت تا به تا بود. آئورلیانو مرد. کسی فکرش را هم نمی توانست بکند که چه قدر جورابت بو می دهد. رمدیوس صورتش را پاک می کند. لباست را می پوشی. به لباسم نگاه می کنی. نگاه نمی کنی. در را قفل می کنی. به تاکسی بیلاخ می دهی. به راننده سلام می کنی. ضبط روشن می شود. صدایم را نمی شنوی. راننده را دست مالی می کنی. راننده گریه می کند. پیاده می شوی. نگاه نمی کنی. دستم را پس می زنی. از چهره ات پیدا نیست که چه قدر داری راه می روی. راه می روی. راه می روی. شب می شود. راه می روی. روز می شود. راه می روی. بچه ها بزرگ می شوند. راه می روی. یک قرن می گذرد. راه می روی. از خیابان ها. از کوچه ها. از پل ها. از پیتزافروشی ها. از همه جا راه می روی. راه می روی و به من فکر می کنی. نمی دانی از کدام قسمت ولی به طور کلی به من فکر می کنی. کفشم پاشنه دارد. پایم کفش دارد. خودم پا دارم. هزارپا دارم. خرچنگ دارم. به گردنت دست می کشی. شب می شود. پارک می شود. روی نیمکت می نشینی. گوشی ات را در می آوری. اداهایی درمی آوری. با گربه ها حرف می زنی. گربه ها با تو حرف نمی زنند. حرف نمی زنند. نگاه می کنند. حرف نمی زنند. ساکت می شوی. از خودت عکس می اندازی. در تاریکی چیزی معلوم نیست. می روی سراغ یخچال. صورتت روشن می شود. عضلاتت نیمه روشن. آب پرتقال مزه ی اسید می دهد. بالا می آوری. در یخچال باز می ماند. یخچال صدایت می زند. آنتی هیستامین ها ناله می کنند. پرتقال را سر جایش می گذاری. یادت می رود می خواستی چه کنی. نمی دانی تو مرا کشتی یا من تو را کشتم. من دست به موهایت کشیدم یا تو ادای مردها را درآوردی. من روسری ام را پشت گوش بستم یا تو آفتابه خریدی. کودها را آب دادی. آب دادی. به کودها آب دادی. روی علف ها تاقباز شدی و پلاستیک ها را تجزیه تحلیل کردی. کودها خندیدند و هیچ غلطی نکردی و درعوض روزی شصت ساعت به من فکر کردی. چشمت را می بندی و به چیزهای خوب فکر می کنی. به پرینتر. به دستمال کاغذی. به آنتی هیستامین. به دریمرز. به برج. به سیم. که سیم های لخت چه کیفی دارند. بلند می شوی. آنتی هیستامین ها را بالا می اندازی. کامپیوتر را روشن می کنی. هر چه گفتم تایپ می کنی. هر چه می گویم تایپ می کنی. ی بگویم ی تایپ می کنی ی ی ی ی هر چند تا که بگویم تایپ می کنی تا حوصله ات سر برود و به سینه های سانتا سوفیا دلا پیه داد خیره شوی. صدای اذان می آید. خیره می شوی. سینه های سانتا سوفیا دلا پیه داد بزرگ می شود. دستت کوتاه می شود. کانگوروها بالا پایین می پرند. کانگوروها سفت می شوند. پشه ای روی دماغت می نشیند. به پشه خیره می شوی. چشمت چپ می شود. اذان می آید. آئورلیانو می آید. خواب می شوی. چشمت چپ می شود. زیبا می شوی... ء

Friday, May 19, 2006

تقدیم به از اصفهان هم نرم تر، نان مرباتر


بتابی که از شاخه‌های عریان
خورشیدباران می‌شود برگ‌های سنگفرش
و دوشنبه‌های آواره
با لباسی از بوی سیب، سرخ‌تر
حوا تر
بباری که سطرهای پاخورده را
سه نقطه‌ها برف می شوند
پاورقی‌ها
خط خورده‌ تر
رگبارتر
بوزی که عصرانه
که حتا بی‌پنجره
پرده‌ها بارور می شوند
برگ‌ها
به دست‌افشانی، پا تا سر
بخوابی که بر شانه‌ات
نازکت
دنیا، بی‌حواس می شود
کدام و گِل آلود
از پلک و رؤیا تر
بخوانی که شیراز
سمن بویان
بنشینند بر غبارها
نهال تر
با ما تر
بمانی که بر دار
ممنوعه‌ی بی تاب
می‌چرخد و می‌ماند
لحظه‌ای عریان
عمری، حلاج تر
بشماری که با کلمات
هر چند بی بار
شاخه‌ای، به سرخی
از سیبی
گناه‌کارتر

Sunday, May 14, 2006

God's Pauper: St Francis of Assisi


ساعت حدودن نزدیک غروب بود و خیابان طالقانی بود و هنوز باران نمی بارید که وسط پیاده رو با ساکی روی زمین دیدمش. ساکِ سنگینی که کسی می بندد و دیگری مامور حملش است. آن را برداشتم. می رفت خانه ی آقا مرتضا، سرایدارِ آموزش و پرورش که گویا مردی بامعرفت و بی پول بود. به در بزرگ که رسیدیم، از نگهبان سراغ آقا مرتضا را گرفتم. طبقِ روال معمول این قبیل داستان های واقعی، کسی به آن نام در آنجا نبود هر چند، در طالقانی و مشتقات آن چهار ساختمان متعلق به وزارتخانه وجود داشت. همان لحظه با خود عهد بستم که پیرزن را به مقصد برسانم؛ پیرزنی که همه ی آدرس ها و شماره تلفن های زندگی اش را از یاد برده بود و با یک چشم آبی اش زل می زد به آدم و می گفت خسته شدی پسرم. چشم دیگرش را یادم نمی آید چه رنگی بود. خیلی چیزها را یادم نمی آید؛ چیزهای مهم و بی اهمیت، مربوط و نامربوط. می گفت از ونک آمده با ترافیک و نگفت که راننده وسط خیابان رهایش کرده. احساس می کردم با نوه ی روشن ضمیرم قدم می زنم و نصیحتش می کنم که همیشه آدرس را جایی بنویسد و تنها بیرون نرود. وقتی از دومین در هم جواب منفی شنیدیم، با ناامیدی گفت مزاحمت نمی شوم، خیلی خسته شدی. از این که دعا نکرد خوشحال شدم. انگار می دانست از این چیزها خوشم نمی آید؛ پیرزن مدرن. من هم نگفتم که در آن لحظه بهترین جا همان جاست که کاراکترهایش تنها دو تاست و اتفاقش همانی ست که قرار نیست اتفاق بیفتد. باران شروع شده بود و ما همچنان می رفتیم و از سومی و چهارمی هم جواب منفی می شنیدیم. می گفت نزدیکشان یک سینمای بزرگ بوده و پایین فلسطین بوده؛ از کلانتری که رد شوی... داشتم فکر می کردم سینما فلسطین بزرگ است یا عصر جدید. که اگر چارلی چاپلین نبود شاید اسمش می شد محله ی چینی ها یا بر باد رفته. به بهانه ی خستگی من، نشست روی یک پله. ظاهرمان به آواره ها می خورد. شاید هم به همان چاپلین. اول و آخرِ خانواده ای که از سر تفنن زیر باران نشسته و تبدیل به جزیی از نمای ساختمان شده. از مرد خوشبویی که جلوی خانه اش اتراق کرده بودیم عذرخواهی نکردم. قدیمی ها از این رسم ها ندارند، ما هم نداریم. بر خلاف اصرار او که می خواست از فلسطین برویم، تصمیم گرفتم از همان راه برگردیم. مثل یک بچه ی حرف گوش کن دنبال من و ساک راه افتاد. بعضی چیزها به آدم ربط ندارد و آدم هم به بعضی چیزها مربوط نمی شود. مثل خانه شان که کوچک بود یا خواهرش که در بیمه کار می کرد یا درختان سبزی که نزدیک خانه ی آقا مرتضا بود. هیچ کدام هم قطعی نبود؛ آقا مرتضا ممکن بود سرایدار نباشد و کارمند باشد یا به گفته ی خودش، شماره ی خواهرش هفت، دو، صفر، پنج، چهار، سه یا دو و شماره ی آخرش هم یادش نباشد. اول فکر می کردم حواسش پرت است ولی با این شماره حدس زدم به عمد خودش را به فراموشی زده. پاک خیس شده بودیم. دستش را گرفتم و از میان دریاچه های خیابانی به آن طرف رفتیم. بعضی چیزها را نمی شود در داستان گفت. بی مزه می شود. نویسنده نباید احساس غربت و ترسش را به طور مستقیم بنویسد. این طور چیزها باید غیر مستقیم القا شوند. ولی می توانم او را بنویسم که در خیابان سرعتش تند و سراسیمه شده بود و فقط زیر پایش را نگاه می کرد. هیچ مغازه ای باز نبود به جز چراغی که از یک خیابان فرعی روشن بود. از نیم ساعت بعد که در مغازه ی آژانس نشسته بود و من بی خداحافظی رفته بودم تا همین دیروز دیگر هیچ بارانی نبارید. البته دیروز هم مثل آن روز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. فقط یادم آمد شاید یک بار در آلبوم عکسی متعلق به دوستی از دست رفته، دختربچه ای را با چشم های روشن و موهای بافته دیده باشم که به دیوار تکیه داده و می خندد...ء
ا: کسی حق ندارد فرض کند که این متن داستان است. نشان به آن نشان که این ماجرای ملال آور همان شبی اتفاق افتاد که میلان و بارسلونا بازی داشتند و آن دختر کذایی وارد قنادی بلوار شده بود. ء
اا: اولین فیلمی که در عصر جدید دیدم فرانچسکو بود که در آن، آقای خوشبوی بغل دستی ام گریه می کرد. ء
ااا: دوستی قدیمی می گفت خیابان فرعی سینما فلسطین را که پایین بروی به مدرسه ای می رسی که قبلن اداره بوده. ء

Sunday, May 07, 2006

تصنیفی قدیمی که گوشه ی انبارِ همسایه پیدا شد


نصرتِ غربی
سایبان های بی جا
هاشور مانده اند به پیاده رو
دلگیر از آخرین برخوردِ خورشید و زمین های پراکنده
زخمه ها
آستاراهای کوچک، از هر سو می تابند
و درختانِ خیابانی چنان رفتار می کنند که گویی تنهایی ها، تنه داده اند به تنه هایشان
با موهای بلند و سازهای کم رنگشان
ترجمه می کنم
همین دیسال
صندلی جلوی یکی ازخطی های قصرِ دشت، هشتمین معشوقه ی یکی از پیامبرانِ عهد عتیق را در حالی به خود دید که با تلفنی در دست، برای اولین بار در آغوش گرفته می شد
و همان امروز
در پیاده رویی دورتر پیرمردی با سه آماس روی سرِ برهنه، گدایی می لرزید و زیرِ لب می گفت
ناتاشا با نیم استکان ناشتا و انبوهی از کاغذهای باطله می چسبد
حتا زیرِ سایه های نارنجی
صدایش می پیچد
سیگارم برای شما
آتشم مالِ ناتاشا
که چون سابقه ای از لابلای ماشین ها، روی هاشور مکث می کند و نگاهها را یک جا خط می زند
که آی
آستارایت را در آغوشم جا گذاشته ای

Thursday, April 27, 2006

Casablanca


امروز در ایستگاه چارراه ولیعصر اینگرید برگمن را دیدم که سمبوسه می خورد. لقمه ها را در میان دود و همهمه، با اعتماد به نفسی مثال زدنی می بلعید. می شد نتیجه گرفت که هنرپیشه ای سوئدی در حال ارتباط با مبدا نیروهای ازلی، دیگر پدیده ها را فانی می انگارد. یکی از نتایج این گونه ارتباطات، تغییر بعد محسوس زمان و همچنین مکان و منطق و هرگونه پدیده ی در ظاهر متناسب است که به این صورت به طرزی معجزه آسا نامتناسب می شود. طوری که متوجه نشود، جلو رفتم و آرام سلام کردم. جوابم را نداد. نمی توان این بی اعتنایی را به حساب ندانستن زبان فارسی و یا خسته شدن از مزاحم های خیابانی گذاشت که اگر این گونه بود حداقل پلک می زد یا صورتش را بر می گرداند. به نظر می رسید فکر و ذکرش سمبوسه و نیروها بودند. زانوهایم را به زمین پایه کردم و خودم را تا چشمهایش بالا کشیدم. هنوز داشت آرام می جوید. گردنش را آرام گرفتم و دماغم را به گونه اش کشیدم. هیچ. فقط دهانش بود که آرام حرکت می کرد و نگاهش که از نخاع ام عبور می کرد و به مافوق ادراک می رسید. دستم را روی مفصل اش گذاشتم و به دهان اش نزدیک تر شدم. با تمام احساس جویده شدم. طعم فلفل پوستم را سوزاند. سرم را پس کشیدم. در این گونه مواقع انسان ممکن است از خود بیخود شده و خزعبلاتی به نام جملات سر هم کند ولی در آن لحظه ی به خصوص، میل به حصول اطمینان از دیگر غرایز برایم قوی تر بود. به هر حال، عینک ام را محکم برداشتم. روسری اش را کشیدم و تمام لباس هایش را تا آخرین تکه پاره کردم و او همچنان نشسته بود و به ماوراء نگاه می کرد و می جوید. هر کسی می تواند بگوید که این حرکات او زجرآور است ولی به جرات و در نهایت صداقت اعتراف می کنم که کارهایم ذره ای از روی عصبانیت نبود و تنها دلیل، کشف حقیقت بود. سرش را به زمین کوبیدم. با کفش صورتش را به آسفالت فشار دادم. نشستم روی کمرش و موهایش را به عقب کشیم. حداکثر قدرتم همین بود. و دهانش چشم دوخته بود به افکارم و به ذرات مجتمع فکر می کرد. ذرات هر کدام دنیایی بودند که بلعیده می شدند. در واقع چیزی را که خودم ندیده ام و تنها تجسم کرده ام، نمی توانم برای کسی توضیح بدهم. تنها دنیای واقعی و ظاهری را می توانم تشریح نمایم. خونابه ها را به صورتش مالیدم. و دوباره شروع کردم. بیشتر، طولانی تر و عمیق تر. تکرار در بسیاری از موارد می تواند لذت بخش باشد ولی نه در موارد مرتبط با ماوراء الطبیعه. این گونه حرکات در دنیای واقعی، ناشیانه و خام به نظر می رسند. و برای او، گویی این ها همه یکسان تر بودند. خسته کننده تر و برادرانه تر از تکه های تند سیب زمینی و قوانین نامکشوف عرفان ماورا. نزدیک تر شدم. بلیت ام افتاد جلوی پایش. خم شد و بلیت را از روی زمین برداشت. با لبخند به سمت ام گرفت. ابروهایش بالا رفت. سمبوسه اش افتاد. گفت شما را قبلن جایی ندیده ام؟

Wednesday, April 19, 2006

غزل مرد مرداد

در خود به ملال
هندوانه های تابستان را قاچ می زنم
کفش هایم را روی ماسه ها می گذارم
سرم را روی کفش ها
در سرتاسر راه مترسکانی مغرور چشم به افقی بعید از قدم های سنگین ام نت برداشته اند
صد مزرعه هندوانه فدای حضورشان باد
که آخرین کلماتشان همچون ترنمی، بر تارک آسمان می درخشد
که این گونه
به سان آخرین بازمانده ی فرزانگان زمین
بر جای و خشمگین
دستانِ زیبایم را بر پیشانیِ باستانی ام حایل می کنم
گونه های متعددی از گربه سانانِ از این وادی عبور می کنند
دوربین ها را به طریقه ای کار گذاشته اند که این حیوانات مزاحم وارد کادر نشوند
یوزپلنگی عزادار دماغش را بالا می کشد
آسمان بر آستانت سرِ تعظیم می ساید
ای
چشمانت چمن زاران
سینه ات سلسله جبالِ هیمالیا
لبانت آتشفشان فوجی یاما
گیسوانت جنوبِ غربیِ آمازون
به هر صورت
پس از دشواری این راهِ مرگ زا
کوله بر دوش می افکنم
بلیتم را نشان می دهم
صندلی ها کوچک اند
در تعریف نمی گنجم
با این حال
از هر انگشتم ساختار می ریزد
به عنوان مثال
گونه اش را آرام
دستم را پس می کشم
نگاهش را می دزدد و با خود می برد
معمولن به ندرت اتفاق می افتد

Wednesday, April 12, 2006

0912_DIRTY_STICKY_FL00R$

دیروز شماره ات اسباب کشی کرد
یک سرش به هوا فخر می فروخت
آخرش
چشم غره می رفت به سبابه ام
بیهوده سرم ترا شلوغ است
وقتت کار دارد
دهان که باز می خوانی
گلدسته ها دست می زنند
به هوایت
زیر لباست
قصه های هزار و یک غازت
کابوی نیمه لب
هر از چند خواب
امضایت را می گیرد و آرام فشار می دهد
تا با زیرنویس خیس
واژه های تازه بتازد
آه
ناخودآگاه
پخش می شوی
هزل می روم
چنگ می زنی
به شماره می افتد
صفر نهصد و شلوارِ دو تایت

Friday, April 07, 2006

Buona Fortuna Sig.ra Malena

روسری سیاه- سرها- زنگ- درِ شیشه ای- تکانِ دست ها- حرکت- صورت های راضی- نگاه ثابتِ کوتاه- بهت- خشم- قطار مسینا. شلوارِ ژولیده و کیسه سیمان و مونیکا که وایساده بود پایین پله ها و با همسایه گپ می زد. سلام آخرین بی خوابی. آمورسو شونزده سال داشت. قرار بود فقط از کنارت رد شه. پرتقالا رو یکی در میون چیدی. نارنجی به صدای براقت می آد. سه تا ماهی توو گلدون بلور شنا می کنن. به ات میاد. لپمو فشار داد. آبش پاشید توو صورتم. گفت دیگه مرد شدی. از امروز با هم سیگار می کشیم. فردا باباش توو بیمارستان بود. روسری سیاه- نعش کشِ گل دار- صف مردان- بوسه ی راست- بوسه ی چپ- نجوا. سینیورا، در این شهر فقط حریصان تسلیت می گویند. گفت منم عروسیت نمی آم. گفتم چون خیلی برام مهم بود. لباسِ مناسب نداشتم. امتحان داشتم. ولی تو بگو مریض بودم. اگه می شد همین الان که داره با لیوانا ور می ره، صورتشو ببینم می شد بفهمم به چی فکر می کنه. شاید تمرینِ فکر نکردن. ثابت به روبرو خیره می شی و هیچ چیزو نمی بینی جز هسته ها، قطره های زرد. شمع ها- محراب- صندلی ها- پیرزنانِ سیاه پوش- پیکره ی مهربان، مالنا اسکوردیا را از شهر محافظت بفرما. همه سلام رسوندن. رد می شدم. حیف شد نینو نیست. پرده ها کار خودته؟ ساعتم باز شده. حوا بانو گفت در عشق نباید تزلزل و التماس و خواهش راه یابد. سینکلر، زمانی به سویت خواهم آمد که عشق تو مرا مجذوب خود سازد. من کسی نیستم که خود را به رایگان ببخشم، باید مرا به چنگ آوری. از اونجا حرف می زنه که احساسِ تنهایی نکنم. کاردو می ذارم کنار پوسته ها. جور کن بیا. حامد و سمی هم هستن. دوشنبه شمال. قایق شکسته- باد- رخت ها- در باز می شود- ایستاده در درگاه- سکه ها- منظر- از پایین- دامنش آرام کنار می رود. داشت لباساشو عوض می کرد. گفتم آدما رو نمی شناسی. خودشم خودشو نمی شناسه. یه جوری به ام خندید که فکر کردم همه چیو می دونه. فنجونو پرت می کنه رو میز. پاشو می ندازه رو پاش. صورتشو با نگاهِ سایه دار و لبخندِ نارنجی استتار کرده. ممنون. تلخ می خورم. واکسناشو زدی؟ خیلی شکلِ خودت شده. موی کوتاه- توپ بازی بچه ها- مرغ های دریایی- قایق شکسته- پرتقال ها- تماس مختصر- بونا فورتونا سینیورا مالنا- ...ء

Wednesday, April 05, 2006

Az4Ms


با لهجه فکر می کرد

Thursday, March 30, 2006

4!!S

امروز دوشنبه است یا شنبه. بدنی که قرار بود صاحبش بوده باشی آن طرف تر در آکواریومِ اکسیژن با چشم بسته و پاهای تسلیم خوابیده. خطوط سبز لرزانی از بالای سرش عبور می کند. این طرف تر زیرِ نگاهِ خصمانه ی خانواده اش ساکت ایستاده ای. بوی اسپری ارزانت از موانع عبور می کند و به دماغِ گوشتالودش می رسد یا نمی رسد. زیرپوستی لبخند می زند و آشنایی نمی دهد. فقط به خاطرِ تو خودش را کشته. بیست و چار سال اغلب عبدالباسط یا مدونا گوش داده. سالی سه بار دوستانش را عوض کرده. پرستار آهسته می گوید پسری که کلاهِ ایمنی اش را به او داده مرده و او را به بیمارستان آورده اند که شاید نمیرد. یادت نمی آید مرده باشی. که موتور داشته بوده باشی. می پرسی اینجا اتاقِ صد و نه است؟ می گویند یک طبقه که پایین بروید دست راست یا چپ. از پنجره نه آقا. بگیرش. می روی همه ی پرده ها را می کشی. چراغ را خاموش می کنی. نوشابه ی خانواده یا آب معدنی را روی میز یا چارپایه می گذاری. گاز را باز. سررسید یا کتابی باز می کنی و صد و هشت یا صد و نه صفحه اش را ورق می زنی. احتمالن درباره ی سینما یا ادبیات یا شعر یا پارسال بوده و پول زیاد یا کمی برایش پرداخت شده باشد. این از رنگِ خاکستری یا زرد یا آبی یا سفید یا قرمز یا قهوه ای یا سبزش کاملن هویداست. چراغ را روشن می کنی. بوی بد می آید. به بدنت نگاه می کنی. همه جایش می خارد. سیفون را می کشی. موهایت را مرتب می کنی و کت و شلوارت را می پوشی. مردی با کراوات زرشکی یا زنی با پستان های بزرگ می گوید مخصوصِ شما منتظر بوده ام و از آن مهم تر در این هتل اتاقِ صد و نه ندارند. از پله ها پایین می روی. چکمه ات را با پادری خشک می کنی. به صندوق سفارشِ هات داگ پنیر می دهی. متصدی می گوید دسته چک شما حاضر است و رییسِ بانک را نشان می دهد. هفت تیرت را آماده می کنی. دست راست یا چپ کنارِ بید مجنون با دماغی گوشتالو و لبخندی زیرپوستی به خانواده اش نشانت می دهد. می گوید قطعن از ابتدا وجود نداشته ام که بخواهم بمیرم. می گویی داستان باید پایان داشته یا نداشته باشد. ء

Thursday, March 23, 2006

Nobody Knows u When u're Down & Out

امروز هزار نسخه از یک کتاب را در جعبه چیدی. نه نخ سیگار کشیدی. شش بار مستراح رفتی. با پنج نفر قدم زدی. دو و نیم پرس غذا خوردی. به دو نفر زنگ زدی. یک و نیم ساعت خوابیدی. یک بار دوش گرفتی. نیم ساعت مطالعه کردی. ده دقیقه فکر کردی. دو دقیقه خندیدی. ربع دقیقه آواز خواندی. یک ششم دقیقه در چشم گربه ای پشمالو خیره شدی و دیروز جسدِ یک نقشه بردار را از آب گرفته اند. خبرش همین الان رسید و تمام جمله های قبلی را تحت الشعاع قرار داد. وجهِ واقعیِ آن در مقایسه با جمله های پیشین خودنمایی می کند و وجهِ مجازی اش، این است که کسی چهره ی فردِ مورد نظر را به یاد نمی آورد. ء

Saturday, March 18, 2006

E.wE. you

عزیزم
لطفن روزن ها را ببند
در این هوا آدم پیدا می شود
راه زن
دست زن
در نزن در من
به من ات نباشم شو
به من ام نمانی مان
نمایانمت
نیا مانمت
پیدا باز
شیشه هرگز تمیزاست شد باز
باز باز
بند باز
دندان می لرزم
سوز می آیی
را لطفن عزیزم

Friday, March 10, 2006

نوشته های بایگانی

اینجا نشسته ای
ناگهان های گذشته را مرور می کنی
فکر می کنم این ها را قبلن کسی سروده. خیلی باید خودشیفته باشی که متن های سطر سطر شده ات را به دیگران نسبت بدهی. اگر بتوانی خودت را این طور گول بزنی، باز هم پوشیده نیست که این ها شعر نیست، بازی با کلمات است. ء
خود را به بی خوابی زده ام
شب، هم پیاله، می خواهد
می توانی بنویسی امشب کسی هم پیاله نمی خواهد. یا بگویی دیوارها تا قصه تمام نشود خوابشان نمی برد. هر بازی با کلمات دو مرحله دارد، یکی همان لحظه ای که کلمه ها در ذهنت هستند و دیگری بعد از پایان نوشتن. گاه در ویرایش نهایی نگاه می کنی و می بینی آن چه می خواستی بگویی دیگر در این مکتوب وجود ندارد. ء
به سلامتی همه ی مریض های روی قالی
نه به خاطر خاطره
که برای همین کابوس های خوش نقشِ وارونه
که چی؟ می خواستی چه بگویی؟ خواننده از کجا باید بفهمد که منظورت از کابوس و خاطره چیست؟ نکند تو هم این حرف مزخرف را باور داری که خواننده باید به اعتبار این که کلمات نامفهوم برای نویسنده مفهوم دارد، از خواندنشان لذت ببرد؟ یا این که خیلی بامزه ای و از نخ نماهای تبسم آور، جمله های سخیف می سازی؟
کاش ما هم از آن پشت بام ها داشتیم
این یکی هم از آن حرف هاست. خوراکِ ساختن یک ناله سرای صمیمیِ شاعر مسلک. تمام ماجرا این است که اجازه نداری در اتاق دوست عزیزت سیگار بکشی و مجبور می شوی بروی پشت بام و ده دقیقه برای خودت آسمان و ریسمان ببافی. آسمانش هر قدر هم که نقطه باران باشد برای تو دستمایه ی یک پرگویی بی ارزش است. ء
زن همسایه برایمان پیتزای نذری آورده
پسر موتور سوار می گوید دستشویی چکه می کند
آروغ ام درد می کند برایت
دیدی مدرن شدن کاری ندارد؟ کلی هم طرفدار دارد برای خودش. یعنی یک مرحله از شاعران قدیم پیش تر رفته ای و آنها را در جیب خود نهاده ای. ء
سقف بارون زده
لیوانای خالی
قفلِ دستا
روی بی خوابیِ قالی
بوسه ی دستپاچه، حرفای خیالی
شبِ عالی
سقفِ پوست پوستِ شرابی
زنگِ پررنگِ شلخته
صبحِ شرجی
حلقه ی نقره ای، بالشتِ کناری
بوی سیگار و درِ بسته شده
زنگِ کم رنگِ شکسته
تو آدم نمی شی. ء

Monday, March 06, 2006

خط خطی


بگذار سه هزار نفر مرا نخوانند
از ابرهای بی آسمان
کتابم را تو بخوان

Thursday, March 02, 2006

ناک

آک
مسواک
راک
چاک
روناک
فاک
افلاک
ادراک
املاک
استهلاک
لاک
مغاک
خاک
پاک

Saturday, February 25, 2006

All Summer Long

تابستان
زنی بود با نگاه اناری و طعم بکر ساده دلی
با چتر بسته و صورت خیسی که دستفروشها جارش می زدند
در همان خیابان که روسپیان شهریور را به اغوای بوسه ای بر باد می دادند
همان جا که باران هایش خیس بود و
بوی شب و انار و جاودانگی

امسال
شاید سیبی بالا بیاندازم
یا انارم را مچاله کنم

Friday, February 24, 2006

پیازچه

معلم آزمایشگاه شیمی دبیرستانمان یک بار خندید و به من گفت عوضی قرن بیستم. دلیلش را خوب می دانم. آن موقع هنوز وارد قرن بیست و یکم نشده بودیم. ء

Tuesday, February 21, 2006

honEy

داشتم می گفتم هانی! یه چیزایی هست که عمرن توو کت من یکی نره. یکیش همین تعارفای الکیه. برام مث آب انبه می مونه انقد که حالمو بد می کنه. آدم که تعارفی شد می شه مث این یارو عوضیه که تا چشش به دو نفر می افته شروع می کنه به تعارف. نه این که فقط این بکنه، همه می کنن. اگه هم جوابشونو ندی چپ نگات می کنن انگار ارث باباشونو لاحاف کرده باشی. همین بابام، دیشب مهمون داشت. سه تایی داشتیم حرف می زدیم، یهو بلند شد رفت برا خودش یه چایی ریخت و یه دستش چایی یه دستش قندون اومد نشست و به یارو گفت اگه چایی می خورید برید واسه خودتون بریزید. این کارش اعصابمو خورد کرد. به معنی حرفش فکر نمی کنه. انگار طرف عقلش نمی رسه بره چایی برا خودش بریزه. حالا تو هم هانی هی نمی خواد الکی تعارف کنی. من که می دونم نمی شه بیام خونتون. با اون مامانت که مث چی به آدم نگا می کنه آدم مگه از جونش سیر شده باشه که بیاد. خداییش خودتم می دونی به جون هانی اگه ببینم خیلی دلت می خواد بیام پیشت، چشمم کور میام. دیشب هم اگه جلوی اونا همینجوری یه بفرما می زدی، فوقش تا سر خیابونتون باهات می اومدم که تنها نباشی. هم این که عمرن نمی اومدم توو که... ء

Saturday, February 18, 2006

فرمالیته

ا : بازپرس سمج تمام کتابهای نویسنده ی متهم را خوانده و برای اثبات یکی از اتهام ها، یکی از جمله های خود نویسنده را شاهد می آورد. نویسنده به یاد نمی آورد. بازپرس کتاب را که در زرورق پیچیده شده، با احتیاط به نویسنده می دهد و می گوید: خواهش می کنم مواظب باشید خراب نشود. * ء
اا : یک کتاب فروشی، یک نویسنده ی تازه کار و یک زن که مشغول ورق زدن کتاب آقای نویسنده است. پس از یک دقیقه مکالمه ی قابل چشم پوشی، مرد می گوید: "منظورم این نبود که حتما کتابم را بخرید" و زن با تبسم می گوید که نه! خواهش می کنم لطف کنید و برایم امضا کنید. نویسنده با خوشحالی و خودنویس کتاب را امضا می کند و بیرون می رود و زن کتاب را با احتیاط به جای اولش باز می گرداند. ** ء
ااا : میم.الف هیچ گاه بی طرف نبود. او می دانست که حق ندارد از هیچ یک از شخصیت ها جانب داری کند. نباید عاشق هیچ کدامشان شود یا طردشان کند و یا آنها را بکشد. برایش این نبایدها مهم نبود، همان طور که چاپ نشدن داستانش. دو سال تمام با ستاره زندگی کرد، درتمام شعرها سانسورش کرد و در داستانش روسپی و آخر سر او را، با دیگران در یک مغازه ی باورنکردنی جا گذاشت. به سادگی. انگار که بخواهد زندگیش را همه بخوانند و ستاره اش آن قدر گم شود که بماند، مثل روز اول، زیبا، هوس انگیز و دست نیافتنی. ء

Tuesday, February 14, 2006

نتردام

صدای رسایی داشت. این طرف چهارراه که با خودش درد دل می کرد، آن طرف سرها همه به طرفش می چرخید. اولین بار که دیدمش داشت به دخترها بار می کرد که چرا نگاهش نکرده بودند و این که به درد چه می خورند و از کجا آمده اند. این جور وقتها نباید بترسی. تنها باید به چشمش خیره شوی و تاییدش کنی. من هم کردم و سرعتم را زیاد کردم تا منظره اش زودتر از ذهنم پاک شود. البته که منظره ی رقت انگیزتر از این زیاد دیده ام ولی با این خصلت تهاجمی و صدای کر کننده نه! پشت چراغ پنج دقیقه ای آزادی می ایستم. بعد از یکی دو دقیقه صدایش را می شنوم که می خواهد از من وماشین ها، یک جا راه بگیرد. ماجرای درگیری این سوژه با راننده اتوبوس و فرار راننده و صدای رعدآسا را شاید اگر تعریف نکنم بهتر باشد و این که بعد از آن در حالتهای دیگر ولی در همان حوالی دیده بودمش. امروز سواره بودم که دیدمش. پیاده راه می رفت. دست علیلش را به بدنش چسبانده بود و بلند بلند از روزگار شکایت می کرد. از زندگی. داد می زد. فحش می داد. داد می زد و فحش می داد. می دانی، هم داد می زد و هم فحش می داد. آزاد و خشمگین با همان صدا که سرهای آن سوی خیابان را بلند می کرد و محکم به پایین می انداخت. ء

Thursday, February 09, 2006

prostitute

اگر بخواهی از پیاده روی لذت ببری، باید بی طرف باشی. منظورم خواندن یک کتاب یا کار دسته جمعی یا حتی سرویس دادن به دو نفر نیست. منظورم همان پیاده روی است. اگر بی طرف نباشی حواست پرت می شود و یا حتا ممکن است بیش از حد جمع شود. آن وقت است که به جای این که حواست به پیاده روی ات باشد به نگاهها توجه می کنی یا حضورها یا به آرزوها و شکست ها و پیروزی ها و کام ها. اوایل نمی فهمیدم که این ها یعنی چه. ولی یک روز که تمامش را کتاب خوانده بودم و شب شده بود و داشتم لباسهایم را می پوشیدم که بیرون بروم ناگهان مثل یک جرقه مغزم را روشن کرد که آره باید بی طرف باشم یعنی تنهایی بدون غم بدون شادی و بدون قضاوت. چند شب بعد از آن روز، وقتی با دو تا از مشتری ها بودم و چشمم را بسته بودم ناگهان به فکرم رسید که همین جا هم می توانم پیاده روی کنم. بی طرف. مثل سوییس. مثل من. مثل پوزخند. مثل آخرین بار که گفتم فرقی ندارد مثل الان که این ها را می نویسم... ء

Monday, February 06, 2006

جوجه

می دونی چه رنگیو دوست دارم؟
چی؟
سبز، زرد، طوسی، نارنجی کم رنگ، بنفش کم رنگ، صورتی، سفید، گل بهی، کرمی، آبی کم رنگ، قرمز، سرخابی
تو که همه رنگا رو دوست داری؟
سورمه ای و سیاه و قهوه ای و آبی پررنگو که دوست ندارم! ببین من فقط سفید وصورتیو خیلی دوست دارم. کرمی هم دوست دارم. سبز و قرمز و زرد هم با گل بهی و آبی کم رنگ و بنفش کم رنگ و طوسی و سرخابی. همین

Friday, January 27, 2006

سابقه

به دیوارها اخطار می دهم
از من پایین نروید
غوره ها دیگر برای خودشان شیرین شده اند

Saturday, January 21, 2006

Park

تعریف از خود نباشد
دلم برای کلاغ های قبرستان
امشب
به روز شد
تعریف از خود نباشد
دیروزها
مرا غار می کردند
روی چنارهای قد سیاه
تحریف نکرده باشم
چشمانتان که سیاه شد
آسمان بسته شد
نادیده شد
من
رفتم
... تعریف از خود نباشد

Wednesday, January 18, 2006

GRandMA

خوشا به باغی که شغال قهر کند از انگورش

Thursday, January 12, 2006

بیرون هزار توو

مور مورم میشه
هر وقت می بينم
رد انگشتای خونيِ روی ديوارو
یا رد آسفالتو روو تن خونی
هر وقت دست جمعی خيرات می کنن
مور مورم ميشه
وقتی رژيم لاغريِ داوطلبانه رو می بينم
با گرسنگیِ یاغی
لیبرال تنهای لاغر
وقتی اينجا هستم و جای دگر نيست مرا
وقتی اونا هم هستند
فرشته های بی عرضه
جلادان خوش اقبال
رمه ی انبوه

پ.ن: این شعر نبود. فقط نوشته شد

Tuesday, January 03, 2006

مطب

زن به شدت سرفه می کند
زن زیبا نیست
زن به شدت سرفه می کند
آن قدر که صورتش کبود می شود
او مجبور است اسپری را خوب تکان دهد

زن به شدت سرفه می کند
پیرزن به شدت به او خیره شده
پیرزن می گوید خدایا شکرت

زن به شدت سرفه می کند
پیرزن به دستم خیره شده


زن به شدت سرفه می کند
سرفه می کند
سرفه می کند