Saturday, October 14, 2006

The Other Side


نمی‌خواد جواب بدی. پرسش مستقیم نبود. تو که اینجا نیستی ببینی این کرمای حشری چه جور دارن توو هم می‌لولن. انگار مجبورن. نصف پیاده‌رو رو کندن از این نوار زردا کشیدن کنارش. اون ور عوضش خر پر نمی‌زنه. خطیا هم جمع شدن زیر درخت دارن یه چیز مهم برا هم تعریف می‌کنن. درازه رو می‌شناسم. یه بار دیرم شده‌بود. پول نداشتم. دو نفر خالی داشت. منم پیاده شدم و داد زدم تهرانپارس، شایدم یواش گفتم رستوران. بگذریم. تو که نمی تونستی اون جا به کسی آشنایی بدی. خیلی هنر می‌کردی دست می‌کردی توو جیبت سیگارتو درمی‌آوردی می‌دیدی آتیش نداری دوباره می‌ذاشتی سر جاش. با یه فیلم صامتم می‌شد نشونش داد. گفته بود ممنون. گفته بود شما بنفش‌ترین دختری هستین که این طرفا ماربروشو با فندک ِ خوشگل روشن کرده. اونم باز گفته بود ممنون. بعدم از کنار دیوار گرفته بود رفته بود. همه‌ی اینا روو یه صفحه‌ی سیاه زیرنویس شده بود. نمی‌خوای حرف نزن. به منم ربط نداره چه فکری کردی. شاید دیرت شده ‌بود. شاید می‌خواستی با دوستات بری سینمایی، جایی. شاید اون طرف واقعن وجود نداشته. درست حدس زدم؟ از خنده‌ت معلومه. مث اون خنده‌های زورکی ِ تووی عکسا. بهترین جا، روو به آفتابه که صاف بزنه توو لنز همه رو برنزه کنه. ژستم می‌شه گرفت. زانوتو می‌ذاری زمین، کمرتو خم می‌کنی، یه چشمتو می‌بندی، اون یکیو فشار می‌دی به دوربین. ژست ِ کسیو می‌گیری که قرار نیس توو عکس باشه. بعدا همه می‌گن این عکسو یکی گرفته که توو عکس نیس. جای تاریکم می‌شه. چن تا چراغ. چن تا سایه هی بزرگ و کوچیک می‌شن، پررنگ و کم‌رنگ می‌شن. دستشونو می‌گیری می‌بری اون ور. بعد روو دستشون با یه چیز، مث دود خالکوبی می‌کنی که توو هوا برات تکون بدن، جوری که همه جا سفید شه. به یکی هم می‌گی هی الکی فلاش بزنه. خیلی دارم حرف می‌زنم؟ ساکت که می‌شی منم نمی‌فهمم دیگه چی دارم می‌گم. باشه. بذار این‌جور بگم. فرض کن یه بلیت داشته باشی و بیشتر از یه نفرو بشناسی. اجرای آخر باشه. تو هم ندونی با این یه بلیت چه گهی بخوری. اون‌قدر گیج شی و دور خودت بال بال بزنی که آخر تخمیه رو ورداری. شاخ نزن. بذار حرفم تموم شه. این خوش‌خیالیا رو هم بریز دور. هی نگو مثلن چرا خیابون سه طرف نداره. حتمن اگه سه طرف داشت شاید خیابون بسته می‌شد چن تا دیگه‌م اون ور می‌کاشتن. اون وقت خیابون می‌شد میدون. شایدم هیچی نمی‌شد. هیچ اتفاقی هم قبل از این‌که بیفته اتفاق نیست. تا نیفته نمی‌شه بفهمی از اینی که افتاده بهتر بوده یا بدتر. ولی هر کیو می‌شه از روو یه چیزی شناخت. یکی بستنی می‌خوره. یکی بستنیو با دندون می‌خوره. یکی عینک می‌زنه. یکی عینک سیاه می‌زنه. یکی همیشه می‌خنده. یکی همیشه یه جور مخصوصی می‌خنده. یکی همیشه سیگار از لبش آویزونه. یکی وقتی از پشت سر به‌ش نزدیک شی فقط پشت سرش معلومه. اون بار که پشت سرش رفتم توو همین جور بود. صورتشو نمی‌دیدم. پیرمردو از راست ِ خودش بغل کرد. انگار طرف چپش فلج باشه یا بخواد نگهش داره برای بعد. یه چیزایی می‌گفت. درست یادم نیس. پیرمرد گریه می‌کرد؛ دماغشو بالا می‌کشید. می‌گفت آدم که هر روز عاشق نمی‌شه من خودم توو کل عمرت فقط یه بار با مادرت رفتم تاتر فقط با مادرت نه با کس دیگه بعدم که رفت دیگه هیچ وقت تاتر نرفتم. بعضیا رو می شه از روو چیزی که نیستن شناخت. خصوصیتی که وجود نداره، خودش یه جور خصوصیته. یکی بستنی نداره. یکی عینک نداره. یکی هیچ‌وقت نمی‌خنده. یکی اصلن جور خاصی نمی‌خنده. یکی وقتی از پشت سر، بی هوا، به‌ش نزدیک شی می‌بینی داره با تلفن حرف می‌زنه.ء