Sunday, October 29, 2006

به سطرهایی که


وانمود می کردند مهم نیست، یا ارزش گفتن ندارد. ارزش قصه به قصه‌گو است. زندگی ما چیزی ندارد که تعریفمان کنی. حرف تازه بزن. با کلماتی موزون‌تر. با فضایی رویایی‌تر. فکر کردن کاری ندارد. خیال‌ می‌کردند و اتفاق می‌افتاد. خیال ‌می‌کردند و شعر می‌خواندند. خیال می‌کردند و بیدار می‌شدند. خیال می‌کردند و عاشق می‌شدند. خیال می‌کردند و زندگی می‌کردند. می‌گفت زندگی من چیزی ندارد. من هم می‌گویم. گفتن که کاری ندارد. می‌گویی و خودت هم نمی‌توانی باورش کنی. این‌طور می‌شود؛ همین که بیدار شوی، صبح می‌شود. شرمگین از دیروز، خسته از امروز، فردا می شود. یا دست هم را گرفته‌بودید و از ماشین‌ها رد می‌شدید. تو بگو دستش را گرفته‌بودی در آن اتوبان تاریک که ماشین‌های ممتد از بی‌حادثگی بوق می‌زدند. تو خوابیده‌بودی روی زمین و من می‌نوشتم روی تخت. گفتند ما را ننویس. می‌خواستم بنویسم. ما را برای این‌همه هیچ‌کسی که می‌خوانند ننویس. خط بزن ما را. خط بزن دقیقه‌های حبسمان را. خط بزن سال‌های رنجمان را. تو نشسته‌بودی همین نزدیک و من دور رفته‌بودم. تو، شخصی‌ترین پاره‌ی من؛ به دیگران منتسب شده‌بودی و من پاره‌ها را خط می‌زدم...ء

No comments: