Sunday, June 24, 2007

خسته به منقار مرا


او تنها او
او حتا جز تنهایی
جز حتا
هیچ نیست
جز او
.
.
از من نپرس چرا. به شکل اندیشه نکن. مرا پندار به تنهایی، به من تنها بیندیش و دیگر نیندیش. آن‌گاه هیچ نیندیش. نفس حبس کن. بی فضا.. بی‌ تکان، بی تداعی، بی مثال. بگذار خود را نه به چیزی که تا به حال اتفاق افتاده یا نیفتاده.. به یک ناچیز نااتفاق نابه‌حال.. هیچ نکن.. هیچ نگو.. خود نباش.. خود نباشم دیگر حتا به تنهایی.. دیگر حتا هیچ نباشم.. نباشی.. آن وقت.. آن گاه ِ هیچ، من ام.. آن من، تویی
در این دستت دنیا
در آن دستت من
در آن دستم تو
در این هیچ
از من نپرس چرا. از من نپرس. من خود، همان چرا ام.. من همان ام. از حال کنده شو از حالا. تا بکوبی. پا بکوبی تا چرخ. تا چرخ. دست خودت نیست. روی زمین آفتاب ریختم. قطره ریختم. شب و روز پوشانده ‌شد. بچرخ چون روز.. یاد کن چون شب. چون هیچگاهی که هیچ نبود. که هیچ نبودی. بچرخ و باش.. بگرد و من باش که تو را یاد کنم
تازه دل‌پیچه‌ی صبح
نبض من انگار
رگ، تو
نزدیک، تیغ ِ من این بار
از من نپرس چرا. نورم در ظرف.. بی گرما.. نورم. آتش دورم زیر ِ شلاقه‌ی تو. اینجا بپیچد به فضا. به دیوار بین فضا. نفس نفس به سقفه‌ات. شکل غیبت تو از تو. غیبت من در تو. حبس در تمام ِ تاب ِ ناقصه. چرخ کج. سوز خون. سخاوت در جراحت. التیام ِ فقدانمی.. این‌گونه قریب ِ گریبانمی. این‌سان ماورای منی. ماورای توام
خوشا سمت ِ هیچ
خوشا پیچ
کاش رقص تو محرابم
دمادماااا.. دم نزند
که باشد هروقت
که وقت نباشد و
چه وقت‌ها که نباشد
.
.
.
گاه که ندانم دنبال چه می‌گردم.. می‌گردم و می‌گردم. از بس می‌گردم.. بس می‌گردم که هیچ چیز را به‌ اندازه‌ی آن نخواهم. آنی که نمی‌دانم.. آنی که نمی‌دانم دنبال چه می‌گرد... آنی که نمی‌دانم چرا.. چیست.. کی‌ام.. تا کی.. تا کجا.. گردم و هنوز چرا
رنگ‌هات در هم ام پیچیده
دست نه، سر به کاغذم کشیده
تا، میان ِ خالی
تا کجای عمیق تا سیاه
گرداب نگاه
کنی از این هم از این نا‌لامسه‌ها
گاهی از خود می‌پرسم.. باز می‌گویم وقت ِ این حرف نیست.. باز بگویی صبحانه. گنگ بگویی. فاش بخوانم. وقت این حرف‌ نیست.. پایان ِ عشقبازی که مگر ابرویت بالا بیفتد تا اگر اینجا نشسته‌ام‌ عصرانه را آن‌جای دور می‌نوشم.. و تمام، کاش است و کاش بوده.. بیش از نبودن نبوده.. از کی برای تمام پیرزنان ِ شهر صبحانه برده‌ام مدام وقت پرسیده‌ام تو چرا نمی‌پرسیده‌ای؟ از من نپرس چرا می‌پرسم. چرا نمی‌پرسی؟
عذاب ِ شیرین
فراق ِ زهر
چه نزدیک است
.
.
.
آنان که از آسمان‌اش ‌خوانند، هیچ از آن نمی‌دانند. زمین نیست که آسمانی باشد. زمین خود وجود ندارد. آسمان نیست. این حرف مال اینجا نیست. این حرف‌ها مال حالا نیست. حال نیست. وقت نیست. لامسه در کار نیست. یا گذشته از لامسه یا نرسیده در آرزوی آینده. هر چه باشد.. لمس باشد یا نگاه شود یا دزدیده شود یا وانهاده شود سال‌ها.. همان باشد که در معنا نباشد
.
.
.
زن رو به من می‌کند؛ ببین چه جوری می‌ره
می‌پرسم؛ چه جوری می‌ره؟
می‌گوید مثل لاک‌پشت
مرد می‌گوید انقد غر نزن اعصابمو خورد کردی زن. مگه نمی‌بینی ترافیکو؟
زن بلند می‌گوید پیر شده.. نمی‌تونه.. از پل تا اینجا دو ساعت طول داده
مرد می‌گوید چه جوری می‌رم مگه؟ می‌خوای پرواز کنم؟
دستش می‌لرزد. فرمان می‌لرزد
زن هراسان به من نگاه می‌کند. آرام می‌گوید کیفم را جا گذاشته‌ام
کیفش را جا گذاشته. صد تومان بیشتر ندارد. دستش می‌لرزد
آرام اشاره می‌کنم حساب می‌کنم
زن رفته. مرد می‌گوید لازم نیست شما حساب کنی. نمی‌دونم چرا به خودم نگفت. لازم نیست
پول می‌شمارم. دستم می‌لرزد
.
.
.
دوست داشتم این شکلی بودی
.
.
.
دیشب پرواز کرد. فقط به اندازه‌ای که از زمین کنده شود و دو متر جلوتر یادش بیاید این خواب است و او پرواز بلد نیست. از محیط خارج شد. غرفه را باز کرد. تمام، حجره‌ها دیگر بسته.. رفته بودند. وقت گذشته بود. پرده‌ها کنار زد. وقت گذشته بود. با پا برگشت. صدها متر طول کشید. بیدار شد. پرواز کرده بود
.
.
.

Saturday, June 09, 2007

give us a kiss


ما به آن روزها بدهکاریم. به خیابان‌های خلوت و سرد. به سکو. به کرکره‌ی نیمه‌باز ِ آن مغازه. آن مغازه.. امروز پلمپ شده بود. دفترم را بستم. حامد آمد. گفت دیگر نمی‌شود. تمام شد. نرگس جان. نرگس جان. من به شما بگویم؟ یا به تو؟ سرفه دارم. صف بسته‌اند ببین تا کجا. بیرونمان می‌کنند. چرا؟ خسته بود. گفت این زیرسیگاری نیست. شمع در آن روشن می‌کنم. عود بسوزان. نیایش کن. این درخت چرا صبح نمی‌‌شوم؟ پرسه به فارسی چه می‌شود اگر خیابان نباشد؟ اگر تو نباشد. باز دست من و بسته پای تو. بسته پای تو. شروع کنم دوباره این فنجان را از لبه بگیرم. خیس و تلخ. خیس و تلخ. انشای او بر صفحه‌ام. بر قلبم که حرف قاف ِ تو را بگیرد.. پرواز کند تا پشت ِ بامی در خواب ِ مردی غریبه. دوباره برگردد. قاف را قاب بگیرم. تاقچه را عطر بپاشم. عود بسوزم
.
Give me one, cause one is best
And in confusion, confidence
Give me peace of mind and trust
And don't forget the rest of us
.
سلام پدر. من گرسنه بودم. شما نیامدید. پایم سر خورد. گم شده‌بودم در آن خیابان شیب‌دار. نشانی پرسیدم. کسی بلد نبود. همه می‌گفتند شاید باید همین را ادامه بدهی تا نمی‌دانیم بپرس. دارم می‌پرسم. دارد برف می‌آید. آقا مجتبا بود یا آقا مصطفا.. درست یادم نیست.. نان لواش گرفته‌بود. ایستاده‌بود پشت در مدام زنگ می‌زد. گفتم می‌شود؟ گفت آن‌جا نایست. بپرس. پدر! شما نیامدید. من گرسنه بودم. از لابلای سنگ‌ها رفتم تا به سنگش رسیدم. نشستم. برف ریخت روی سرم را پاک نکردم. هوا داشت تاریک می‌شد. کمی هم رقصیدم. یا فکر کردم که رقصیده‌ام. بازار شلوغ بود. کفش‌هایم را کندم. نفهمیدم چرا گریه می‌کنند. بوی عجیبی می‌آمد. گفت شرایطتان را روی این فرم بنویسید. چترش را بست. من گرسنه بودم. کفشم را پوشیدم. خیس بود هنوز. خیابان را سیلاب گرفته بود. از خیابان شما رد شدم. گفتم چیزی ندارم بگویم. تمام شب را همان‌جا مانده بود. خس خس کرده‌بود. مانده‌بود آن‌جایش ایستاده بود. من گرسنه بودم
.
Give me strength, reserve control
Give me heart and give me soul
Wounds that heal and cracks that fix
tell me your own politik
.
بامداد دوشنبه. چهار و چهل و شش دقیقه
چند سطر پاک شد
چوپان برای گله‌اش دعا ‌کند. بره بدود. علف‌ها نم دارند. باد ِ یواش می‌آید. هوا صبح ‌شود. چوپان دلش می‌خواهد تا صد سال حالا تمام نشود. کلاهش را روی سر بگذارد. کلاهش را بر‌دارد. صبح ‌شود. سلام خورشید حالا. من شروع شده باشم. بی هیچ دلیل ِ تازه‌ای تازه شده باشم. استعاره نباشم. شبیه نباشد. همه‌ی اینها باشد. همه، این‌ها باشم. تشبیه نباشد. حالا باشد. همین‌جا
.
And give me love over this
.
.
.
.
*: Coldplay-Politik
.
.
.

Wednesday, June 06, 2007

I thought that I heard you laughing


جیمی چند؟
سیصد
تینا چند؟
سیصد
این چند؟
همه سیصد
از کجا آوردی اینا رو؟
//////////////////////////////////////////////////
ترکی بلد نیستم
////////////////////////////////////////////
ترکی بیلمیرم
// بندر// خارجی////////// پسر/////////////////
آستارا؟
بندر.. جنوب
این شلوارا چند؟
سیصد
کفشا؟
سیصد
این که داغونه؟
//// نو/// خارج ///////////// خواننده //////
بازم داری؟ توو ساکته؟
یو/////// خواننده. بیا
.
.
بساطش را در آفتاب پهن کرده. در سایه نشسته. شلوار و کفش مستعمل می‌فروشد در جاده مخصوص. روبروی کلانتری.. سی‌دی‌های ارجینال ِ خش‌دار.. می‌گویم منتظرم. الان نمی‌آیم. شاید ده دقیقه‌ی دیگر. جیمی هندریکس با موهای وز و لباس قرمزش نگاهم می‌کند در جاده مخصوص. کنار خطی‌های زنجان. آن بر ِ اتوبوس ِ رشت.. لاهیجان.. تبریز.. می‌گوید خواننده. جیمی را نشان می‌دهد. جیمی هم فارسی بلد نیست. جیمی را کنار می‌گذارم. جوانی‌ ِ تینا ترنر با بلوز بی‌آستین و شلوار بی‌پاچه‌اش می‌خندد. رو به دوربین.. از زیر پلاستیک مچاله.. پلاستیک خاک گرفته.. آن زمان‌ها برق می‌زده و می‌خندیده تا حالا که برق نمی‌زند.. هنوز می‌‌خندد. پیرمرد می‌گوید خواننده. می‌گویم چند؟ چیزی می‌گوید. منظورش این است که سواری گران است. با اتوبوس برو. می‌گویم اتوبوس تا نصف شب هم نمی‌رسد. منظورش این است که خب نرسد. شمال را نشان می‌دهد. منظورش جنوب است
.
بدترین موقعیتی که می‌تواند اتفاق بیفتد. در شهر خودت مجبور باشی ادای توریست‌ها را در بیاوری. عزیزم. شما حرفم را می‌فهمید. بیشتر از این شهر آفتاب‌زده. شما وقتی می‌خندید از ته دلتان می‌خندید. شاید کسی شما را از آذربایجان و این بساط را از جنوب آورده که این موقعیت بد اتفاق بیفتد. پس فردا برمی‌گردم
.
کسی بساطش را از اینجا جمع کرده و شاید هنوز به اینجا فکر کند. به زبان خودش. به راه خودش. به این صداها عادت ندارم. من حرف شما را می‌فهمم. شما در استان ِ من با من حرف می‌زنید. من از استان‌تان صدایتان را می‌فهمم. منظورتان من بودم؟ می‌دانم که نبود. گاهی دوست داشتم فکر کنم که بود. دوست داشتم از بساط پیرمردهای ترک تینا ترنر بخرم و چانه بزنم. کنایه را کنار بگذارم و به زبانی که شما نمی‌دانید چیزی بگویم که بفهمید
.
کسی بساطش را جمع کرده و رفته. این تقارن ِ نزدیکی است با بُعدی که مرا و شما را وصل می‌کند و ربطش را تحمیل می‌کند. این را تحمل نمی‌کنم. همه را یک‌جا با هم خط می‌زنم. با خودم. و با شمایی که تکثیر می‌شوید در تمام مخاطبان ِ من. مخاطبان مرا در خود محو می‌کنید. در تو.. خط نمی‌خوری.. پررنگ می‌شوی
.
شاید پیش نیاید مختصاتم در نقطه‌‌ات. شاید هم بیاید... تو نقطه‌ات را بگذار. کسی چه می‌داند. فقط می‌توانم بگویم که فعلن به جز این اصطلاحات چیزی ندارم. من دیگر برق نمی‌زنم

.
.