او تنها او
او حتا جز تنهایی
جز حتا
هیچ نیست
جز او
.
.
از من نپرس چرا. به شکل اندیشه نکن. مرا پندار به تنهایی، به من تنها بیندیش و دیگر نیندیش. آنگاه هیچ نیندیش. نفس حبس کن. بی فضا.. بی تکان، بی تداعی، بی مثال. بگذار خود را نه به چیزی که تا به حال اتفاق افتاده یا نیفتاده.. به یک ناچیز نااتفاق نابهحال.. هیچ نکن.. هیچ نگو.. خود نباش.. خود نباشم دیگر حتا به تنهایی.. دیگر حتا هیچ نباشم.. نباشی.. آن وقت.. آن گاه ِ هیچ، من ام.. آن من، تویی
در این دستت دنیا
در آن دستت من
در آن دستم تو
در این هیچ
از من نپرس چرا. از من نپرس. من خود، همان چرا ام.. من همان ام. از حال کنده شو از حالا. تا بکوبی. پا بکوبی تا چرخ. تا چرخ. دست خودت نیست. روی زمین آفتاب ریختم. قطره ریختم. شب و روز پوشانده شد. بچرخ چون روز.. یاد کن چون شب. چون هیچگاهی که هیچ نبود. که هیچ نبودی. بچرخ و باش.. بگرد و من باش که تو را یاد کنم
تازه دلپیچهی صبح
نبض من انگار
رگ، تو
نزدیک، تیغ ِ من این بار
از من نپرس چرا. نورم در ظرف.. بی گرما.. نورم. آتش دورم زیر ِ شلاقهی تو. اینجا بپیچد به فضا. به دیوار بین فضا. نفس نفس به سقفهات. شکل غیبت تو از تو. غیبت من در تو. حبس در تمام ِ تاب ِ ناقصه. چرخ کج. سوز خون. سخاوت در جراحت. التیام ِ فقدانمی.. اینگونه قریب ِ گریبانمی. اینسان ماورای منی. ماورای توام
خوشا سمت ِ هیچ
خوشا پیچ
کاش رقص تو محرابم
دمادماااا.. دم نزند
که باشد هروقت
که وقت نباشد و
چه وقتها که نباشد
.
.
.
گاه که ندانم دنبال چه میگردم.. میگردم و میگردم. از بس میگردم.. بس میگردم که هیچ چیز را به اندازهی آن نخواهم. آنی که نمیدانم.. آنی که نمیدانم دنبال چه میگرد... آنی که نمیدانم چرا.. چیست.. کیام.. تا کی.. تا کجا.. گردم و هنوز چرا
رنگهات در هم ام پیچیده
دست نه، سر به کاغذم کشیده
تا، میان ِ خالی
تا کجای عمیق تا سیاه
گرداب نگاه
کنی از این هم از این نالامسهها
گاهی از خود میپرسم.. باز میگویم وقت ِ این حرف نیست.. باز بگویی صبحانه. گنگ بگویی. فاش بخوانم. وقت این حرف نیست.. پایان ِ عشقبازی که مگر ابرویت بالا بیفتد تا اگر اینجا نشستهام عصرانه را آنجای دور مینوشم.. و تمام، کاش است و کاش بوده.. بیش از نبودن نبوده.. از کی برای تمام پیرزنان ِ شهر صبحانه بردهام مدام وقت پرسیدهام تو چرا نمیپرسیدهای؟ از من نپرس چرا میپرسم. چرا نمیپرسی؟
عذاب ِ شیرین
فراق ِ زهر
چه نزدیک است
.
.
.
آنان که از آسماناش خوانند، هیچ از آن نمیدانند. زمین نیست که آسمانی باشد. زمین خود وجود ندارد. آسمان نیست. این حرف مال اینجا نیست. این حرفها مال حالا نیست. حال نیست. وقت نیست. لامسه در کار نیست. یا گذشته از لامسه یا نرسیده در آرزوی آینده. هر چه باشد.. لمس باشد یا نگاه شود یا دزدیده شود یا وانهاده شود سالها.. همان باشد که در معنا نباشد
.
.
.
زن رو به من میکند؛ ببین چه جوری میره
میپرسم؛ چه جوری میره؟
میگوید مثل لاکپشت
مرد میگوید انقد غر نزن اعصابمو خورد کردی زن. مگه نمیبینی ترافیکو؟
زن بلند میگوید پیر شده.. نمیتونه.. از پل تا اینجا دو ساعت طول داده
مرد میگوید چه جوری میرم مگه؟ میخوای پرواز کنم؟
دستش میلرزد. فرمان میلرزد
زن هراسان به من نگاه میکند. آرام میگوید کیفم را جا گذاشتهام
کیفش را جا گذاشته. صد تومان بیشتر ندارد. دستش میلرزد
آرام اشاره میکنم حساب میکنم
زن رفته. مرد میگوید لازم نیست شما حساب کنی. نمیدونم چرا به خودم نگفت. لازم نیست
پول میشمارم. دستم میلرزد
.
.
.
دوست داشتم این شکلی بودی
.
.
.
دیشب پرواز کرد. فقط به اندازهای که از زمین کنده شود و دو متر جلوتر یادش بیاید این خواب است و او پرواز بلد نیست. از محیط خارج شد. غرفه را باز کرد. تمام، حجرهها دیگر بسته.. رفته بودند. وقت گذشته بود. پردهها کنار زد. وقت گذشته بود. با پا برگشت. صدها متر طول کشید. بیدار شد. پرواز کرده بود
.
.
.
