Wednesday, June 06, 2007

I thought that I heard you laughing


جیمی چند؟
سیصد
تینا چند؟
سیصد
این چند؟
همه سیصد
از کجا آوردی اینا رو؟
//////////////////////////////////////////////////
ترکی بلد نیستم
////////////////////////////////////////////
ترکی بیلمیرم
// بندر// خارجی////////// پسر/////////////////
آستارا؟
بندر.. جنوب
این شلوارا چند؟
سیصد
کفشا؟
سیصد
این که داغونه؟
//// نو/// خارج ///////////// خواننده //////
بازم داری؟ توو ساکته؟
یو/////// خواننده. بیا
.
.
بساطش را در آفتاب پهن کرده. در سایه نشسته. شلوار و کفش مستعمل می‌فروشد در جاده مخصوص. روبروی کلانتری.. سی‌دی‌های ارجینال ِ خش‌دار.. می‌گویم منتظرم. الان نمی‌آیم. شاید ده دقیقه‌ی دیگر. جیمی هندریکس با موهای وز و لباس قرمزش نگاهم می‌کند در جاده مخصوص. کنار خطی‌های زنجان. آن بر ِ اتوبوس ِ رشت.. لاهیجان.. تبریز.. می‌گوید خواننده. جیمی را نشان می‌دهد. جیمی هم فارسی بلد نیست. جیمی را کنار می‌گذارم. جوانی‌ ِ تینا ترنر با بلوز بی‌آستین و شلوار بی‌پاچه‌اش می‌خندد. رو به دوربین.. از زیر پلاستیک مچاله.. پلاستیک خاک گرفته.. آن زمان‌ها برق می‌زده و می‌خندیده تا حالا که برق نمی‌زند.. هنوز می‌‌خندد. پیرمرد می‌گوید خواننده. می‌گویم چند؟ چیزی می‌گوید. منظورش این است که سواری گران است. با اتوبوس برو. می‌گویم اتوبوس تا نصف شب هم نمی‌رسد. منظورش این است که خب نرسد. شمال را نشان می‌دهد. منظورش جنوب است
.
بدترین موقعیتی که می‌تواند اتفاق بیفتد. در شهر خودت مجبور باشی ادای توریست‌ها را در بیاوری. عزیزم. شما حرفم را می‌فهمید. بیشتر از این شهر آفتاب‌زده. شما وقتی می‌خندید از ته دلتان می‌خندید. شاید کسی شما را از آذربایجان و این بساط را از جنوب آورده که این موقعیت بد اتفاق بیفتد. پس فردا برمی‌گردم
.
کسی بساطش را از اینجا جمع کرده و شاید هنوز به اینجا فکر کند. به زبان خودش. به راه خودش. به این صداها عادت ندارم. من حرف شما را می‌فهمم. شما در استان ِ من با من حرف می‌زنید. من از استان‌تان صدایتان را می‌فهمم. منظورتان من بودم؟ می‌دانم که نبود. گاهی دوست داشتم فکر کنم که بود. دوست داشتم از بساط پیرمردهای ترک تینا ترنر بخرم و چانه بزنم. کنایه را کنار بگذارم و به زبانی که شما نمی‌دانید چیزی بگویم که بفهمید
.
کسی بساطش را جمع کرده و رفته. این تقارن ِ نزدیکی است با بُعدی که مرا و شما را وصل می‌کند و ربطش را تحمیل می‌کند. این را تحمل نمی‌کنم. همه را یک‌جا با هم خط می‌زنم. با خودم. و با شمایی که تکثیر می‌شوید در تمام مخاطبان ِ من. مخاطبان مرا در خود محو می‌کنید. در تو.. خط نمی‌خوری.. پررنگ می‌شوی
.
شاید پیش نیاید مختصاتم در نقطه‌‌ات. شاید هم بیاید... تو نقطه‌ات را بگذار. کسی چه می‌داند. فقط می‌توانم بگویم که فعلن به جز این اصطلاحات چیزی ندارم. من دیگر برق نمی‌زنم

.
.

No comments: