Monday, March 26, 2007

جای آفتاب به دیوار ِ زُل


اگر شباهت به‌ اعتبار ِ آخرش اشاره کند
و ترجیح، فعل ِ خاص ِ بازار شود
تو آن بی‌اختیار ِ سیال ِ ناگهانی
مثل ِ پریدن از نگرانی
مثل ِ خواب ِ پیش‌ از لبه‌ی آبشار
.
اگر نباشد رنگین‌کمان ِ شما
آسمان نباشد
هیچ‌وقت نپاشد
ابر ِ خیس، خود را به خشکی زد
که این‌، طور ِ تو است بر رسم ِ دنیای وارونه
.
اگر به جای تو، هر بار ِ نشسته
پاییز ِ هر ماه ِ خسته به نیمه‌راه ِ خود شنا کند
و آفتاب با آخرین توانش
به اعتبار ِ تمامش
تماشا شود
مثل ِ آفتاب بتابد
مثل ِ آفتاب پرواز کند
درخت ِ خشک ِ حیاط ام
که نداشته از جا برداشته‌ای
بر چشمت گذاشته‌ای
تا زمین ببارد
.
اگر مفهوم رفتن متعدی شود
ترا رفته باشم ولی
نرفته باشی
لازم است اشاره شود به جاده‌ای که در یک قایق جا شود
لازم است آهنگی غمناک شنیده شود
و هنوز تنها تو
تنها
در آن باشی
.
.

Tuesday, March 20, 2007

Mortelle


که نوشتار دقیقن همان عرصه‌ای است که تو آنجا نیستی.. این آغاز نوشتن است. ء (ا) ء
.
.
.
موضوع کلمه نیست
بحث بر سر مفاهیم نیست
تنها ماندن
با فاسق ِ مهربان
که قادر ضخیم
فرشته‌‌ات را از شانه‌ام بردار
یا لیوانم را پر کن
.
.
این‌ها را می‌گویم که ملافه را روی سرشان می‌کشند.. کنار ِ جنازه ملافه روی سر می‌کشند و از آن پایین، عریانی‌اش را می‌کاوند.. کاری به مرده ندارند. مرده کاری به آنها ندارد.. مرده اصلن کار ندارد.. دروغ از این‌جا شروع شد؛ مرگ ِ کسی را دست‌مال کردن. از کفنی گریختن به جنازه‌ای دیگر: دلتنگی
.
.
مُهر ِ مِهر بر نامحرم
رکوع ِ لمس بر درگاه ِ باز
تا بوسه‌
تا گونه
از خون ِ دونده
تا رقص ِ نفس
فشار ِ قبر در خلال ِ خنده
کجاست
آن کس که خریدارم نیست
.
به نظر می‌رسم. من نویسنده‌ ام؛ من فاحشه‌ ام. می‌نویسم که همه - بیش از یک نفر- بخوانند و طوری رفتار می‌کنم که انگار برایم مهم نیست که می‌خوانند یا دارم داد می‌زنم که بیا مرا ببین؛ من کشف کرده‌ام: من مهم نیستم. از اول هم مهم نبوده‌ام. نمی‌خواهم باشم. می‌خواهم پنهان باشم. جوری پنهان باشم که امکان کشف شدنم وجود داشته باشد، هر چند بار و هر چند نفر
.
کلمه‌ی تو
در من
هرز می‌رود
آش و لاش
برای من صف کشیده‌اند یا خاطر تو؟
.
زندگی‌شان یک چیز است و شعرشان چیز ِ دیگر. توجیه‌شان: «کی گفته اگر کتابی به تو نشان دهم یعنی زندگی‌ام هم همین شکلی است؟ من آرزو دارم این شکلی باشم ولی نمی‌شود. من آرزو دارم به این سبک باشم ولی به هر چه سبک ِ این شکلی در دلم می‌خندم. به رویت هم می‌آورم. طوری به رویت می‌آورم که احساس حماقت کنی»... احساس حماقت می کنم
.
اتاق‌ها نگهبان دارند
زن دروغ می‌گوید
برایم فرق نداری
فرق ندارد
من درک می‌کنم
قدم‌هایم صدا دارد
پیکر ندارم
بیمارستان ندارد
مرد ندارد
سرُم‌ می‌چکد
پشتت عرق دارد
خوابت برده
.
کسی گفت بگذار زندگی‌مان را بکنیم.. زندگی‌تان را بکنید.. من هم شاید زندگی‌تان را کردم.. شاید هم نکردم.. این کارم را هم نکردم.. به هر حال، فرق ندارد.. نمی‌خواهم چیزی را جبران کنم‌. نمی‌شود همین‌طور مداوم لخت شوم.. تمام می‌شوم یا مدت‌هاست که فروخته‌ شده‌ام
.
.
.
.
.
پی‌نوشت
به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیفتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها، با جوان‌ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای این‌که مشمئز شوی،‌برای این‌که از امیال شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد علاقه‌ات استفراغت بگیرد. و بعد با زن‌های زشت خواهی رفت و از ترحم آن‌ها بهره‌مند خواهی شد و هم‌چنین از لذت آن‌ها، برای آن‌ها کاری خواهی کرد و در میان‌شان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گله وار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بی‌شمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه می‌رود، کینه‌ای بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آن‌قدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خنده‌اش را نبینید..ء (اا) ء
.
.
.
.
ا: رولان بارت، سخن عاشق
اا: کریستوفر فرانک، میرا
.
.

Wednesday, March 07, 2007

A Wolf At The Door


چوپان می‌گوید اینجا که نشسته‌اید خاک می‌آید به صورتتان. می‌گوییم اینجا تکیه داده‌ایم؛ به کنده‌درختی که روی زمین خوابیده و با شاخه کوهها را نشان می‌دهد. کوهها را نشان می‌دهد. می‌گوید باد ِ شمال می‌آید، خاک می‌آید به صورتتان. چای تعارفش می‌کنیم. می‌گوید ما چای ِ چوپانی می‌خوریم. می‌رود آتشش را درست کند. آتش درست می‌کنیم. باد ِ شمال می‌آید. آتش گر می‌گیرد. خاک می‌آید به صورتمان
.
.
از اینجا
تا جنوب
چند بار
طول می‌کشد؟
.
.
آلبوم عکس ورق می‌خورد. لیوان چای روی میز است. ورق می‌خورد. مهتاب از شکاف پرده بالا می‌رود. لیوان صعود می‌کند. ورق می‌خورد. یونان به بردیا می‌تازد. روی پله نشسته‌اند. می‌خندند. لیوان به کتاب چسبیده. رکسانا به پدر خیانت کرده. تندیس‌ها تکان می‌خورند. می‌رقصند. ورق می‌خورد.. حسنک بر دار.. داربست‌ها راه افتاده اند در راه. در باز مانده؛ درمانده.. آتش گرفته. قصر آتش گرفته. دست ِ داریوش می‌لرزد. لیوان می‌لرزد. بر زمین جاری می‌شود.. چارچوب‌ها نقش خورده‌ عکس‌ها خیس فرش خیس.. آپادانا سقوط کرد. کسی جا افتاد
.
.
شما از زمین ده هزار پا فاصله دارید
صدای مرا از بالای سرتان می‌شنوید
حالا هزار پا فاصله دارید
لطفن کمربندهایتان را باز کنید
در پاکت نفس بکشید
تا نفس دارید
نفس بکشید
فاصله دارید
تا نفس دارید
به پایین نگاه نکنید
صدایی قبل از هر چیز به شما خوش‌آمد می‌گوید
.
.
بره را از خانه‌ی کاهگلی بیرون می‌کشیم. بدنش را به در ِ چوبی چسبانده. پایش را روی خاک می‌کشد. مراقبیم علف‌ها له نشوند. قصاب، جگرش را با دست بیرون می‌کشد دو پاره می‌کند و به ما می‌دهد. بره به ما نگاه می‌کند. بدنش روی پیشخوان است. سرش به پیشبند ِ قصاب. به ما نگاه می‌کند. مزه‌ی خون به دهانمان می‌آید تا فردا که بره را ذبح کنند. می‌گویند در فاصله‌ی زخم تا ذبح، خون می‌رود و بره طعم واقعی ِ زندگی را می‌چشد
.
.
دست زدن
پا زدن
که هنوز سلام
من‌ام من
تعبیر ِ خواب ِ پر ازدحام‌ات
تاب می‌خورم
دور از تو
در مختصات ِ خودم
.
.
یکی آواز می‌خوانَد. کسی او را نمی‌بیند. پشت به تک دیوار ِ بیابانی. پشت به سیمان ِ مرطوب، بیابان را نگاه می‌کند. بیابان را می‌خواند. صدا قطع است. روی صورتش سایه افتاده. یا پیرمردی بومی است یا دختربچه‌ای که گم شده. صورتش پیدا نیست. صورتش مثل کسانی که آواز می‌خوانند فشرده نمی‌شود. حوالی ظهر است. اتفاقی نیفتاده. از دهانش که آرام تکان می‌خورد پیدا بود که داشت آواز می‌خواند. صدا وصل شده. باد می‌آید. گرد و خاک می‌آید. اتفاقی در کار نیست. نور در اتاق سیمانی؛ کسی آواز نمی‌خوانده
.
.
به زمین نگاه کن
هر کسی
دلش در جایی
خودش در جایی
تو را نگاه کن
سی و پنج درجه و چهل دقیقه‌ی شمالی
دلت انگار قطب ِ جنوب باشد
.
.
.
.
تابستان هشتاد و پنج
.
.