Tuesday, May 30, 2006

1.8810


طعمه هایی که در ماهی های آهنی حرام می شوند
طعمی که بوفالوهای اسپنیش را رقص کش می کند
بخاری که از بویی بلند می شود
و اتفاقی از پشت بام می افتد و خرد می شود
وصیت نامه ی چارصد و چهل و پنجم
این عددها برای قافیه است
لطفن مرا جمع کنید
از خیابان هشتصد و هشتاد و دهم
تقسیمم کنید بر دو
و از باقیمانده ام خورشت گاو بپزید
و از بخارش تمام اعداد را مسموم کنید
تا یک بماند
یک چیز دیگری است
از جنسِ طعم و اتفاق نیست
با یک می شود پرواز کرد
با یک می شود مُرد
بی یک اما
هر گاه خوش نما
هر گاه خوش ادا
هر گاه مجموعه ای از کلمات تحسین برانگیز
هرگاه دهان ماهی وار
هر گاه تظاهر به لحظه ها
هر گاه جفت گیریِ اپیدمی های در حال انقراض
هر گاه استفاده از اسکناس برای پاک کردن بینی
نه آن گاه که برقِ شیشه های پراکنده بر خیابان
که شماره های از نفس افتاده
و تکان های همیشگی رهگذران
از خیابان هشتصد و هشتاد و ده
تا خیابان یک
آن گاه باز هم
بوفالویی خوش طعم و شاعرانه، سرش را از پنجره بیرون می آورد
به شمارش خرده ها
یک و یک و یک و
یک چیز دیگری است

Tuesday, May 23, 2006

Antihistamine


با سرفه های پی در پی، سیگارت را خاموش می کنی. فیلتر را آن قدر فشار می دهی که زیرسیگاری پر از فیلتر می شود. زیرپوش ات را در می آوری و خودت را به طرف تخت پرت می کنی. هر بار همین کار را می کنی. مداد می لرزد. دستت می لرزد. انگشتت را خیس می کنی. ورق می زنی. آئورلیانو و رمدیوس روبرویت می نشینند. آئورلیانو می لرزد. محلش نمی گذاری. دراز می کشی و کتاب را زیر تخت می گذاری. هر بار همین کار را می کنی. در اتاق مسخره ات می نشینی و به چیزهای مسخره فکر می کنی. به من فکر می کنی. مرا در موقعیت های مختلف تجسم می کنی. دامن آبی پوشیده ام. صورتم را با زغال، قرمز کرده ام. بدنم قرمز شده. از دهانم بخار می آید و زبانم موجی می شود. نیشت را باز می کنی. به ات تف می اندازم. از ته حلقم. از ته حلقم، حوصله ات سر می رود. دستت را دراز می کنی. شِرِک روی میز کنار اسپیکر نشسته و نگاه می کند. دستت به اش نمی رسد. دستت یک متر درازتر می شود. شرک، یک متر دورتر. نزدیک می شوی. بخارها را کنار می زنی. همه جا قرمز می شود. یادت می رود می خواستی چه کار کنی. یادت می رود. رویت را برمی گردانی و بی حرکت می شوی. عضله هایت ثابت می شوند. آب دهانت را قورت می دهی. یادت می رود می خواستی چه کار کنی. آنتی هیستامین ها روی کارت ها نشسته اند. غبارها روی آنتی هیستامین ها. آخرین باری که سرما خوردی دو ماه پیش بود. آئورلیانوی دوم آمپولت را زد، رمدیوس جایش را ماساژ داد و من تف کردم. نمی خواستی کفشت را در بیاوری، اما پرده شان کوتاه بود. جورابت تا به تا بود. آئورلیانو مرد. کسی فکرش را هم نمی توانست بکند که چه قدر جورابت بو می دهد. رمدیوس صورتش را پاک می کند. لباست را می پوشی. به لباسم نگاه می کنی. نگاه نمی کنی. در را قفل می کنی. به تاکسی بیلاخ می دهی. به راننده سلام می کنی. ضبط روشن می شود. صدایم را نمی شنوی. راننده را دست مالی می کنی. راننده گریه می کند. پیاده می شوی. نگاه نمی کنی. دستم را پس می زنی. از چهره ات پیدا نیست که چه قدر داری راه می روی. راه می روی. راه می روی. شب می شود. راه می روی. روز می شود. راه می روی. بچه ها بزرگ می شوند. راه می روی. یک قرن می گذرد. راه می روی. از خیابان ها. از کوچه ها. از پل ها. از پیتزافروشی ها. از همه جا راه می روی. راه می روی و به من فکر می کنی. نمی دانی از کدام قسمت ولی به طور کلی به من فکر می کنی. کفشم پاشنه دارد. پایم کفش دارد. خودم پا دارم. هزارپا دارم. خرچنگ دارم. به گردنت دست می کشی. شب می شود. پارک می شود. روی نیمکت می نشینی. گوشی ات را در می آوری. اداهایی درمی آوری. با گربه ها حرف می زنی. گربه ها با تو حرف نمی زنند. حرف نمی زنند. نگاه می کنند. حرف نمی زنند. ساکت می شوی. از خودت عکس می اندازی. در تاریکی چیزی معلوم نیست. می روی سراغ یخچال. صورتت روشن می شود. عضلاتت نیمه روشن. آب پرتقال مزه ی اسید می دهد. بالا می آوری. در یخچال باز می ماند. یخچال صدایت می زند. آنتی هیستامین ها ناله می کنند. پرتقال را سر جایش می گذاری. یادت می رود می خواستی چه کنی. نمی دانی تو مرا کشتی یا من تو را کشتم. من دست به موهایت کشیدم یا تو ادای مردها را درآوردی. من روسری ام را پشت گوش بستم یا تو آفتابه خریدی. کودها را آب دادی. آب دادی. به کودها آب دادی. روی علف ها تاقباز شدی و پلاستیک ها را تجزیه تحلیل کردی. کودها خندیدند و هیچ غلطی نکردی و درعوض روزی شصت ساعت به من فکر کردی. چشمت را می بندی و به چیزهای خوب فکر می کنی. به پرینتر. به دستمال کاغذی. به آنتی هیستامین. به دریمرز. به برج. به سیم. که سیم های لخت چه کیفی دارند. بلند می شوی. آنتی هیستامین ها را بالا می اندازی. کامپیوتر را روشن می کنی. هر چه گفتم تایپ می کنی. هر چه می گویم تایپ می کنی. ی بگویم ی تایپ می کنی ی ی ی ی هر چند تا که بگویم تایپ می کنی تا حوصله ات سر برود و به سینه های سانتا سوفیا دلا پیه داد خیره شوی. صدای اذان می آید. خیره می شوی. سینه های سانتا سوفیا دلا پیه داد بزرگ می شود. دستت کوتاه می شود. کانگوروها بالا پایین می پرند. کانگوروها سفت می شوند. پشه ای روی دماغت می نشیند. به پشه خیره می شوی. چشمت چپ می شود. اذان می آید. آئورلیانو می آید. خواب می شوی. چشمت چپ می شود. زیبا می شوی... ء

Friday, May 19, 2006

تقدیم به از اصفهان هم نرم تر، نان مرباتر


بتابی که از شاخه‌های عریان
خورشیدباران می‌شود برگ‌های سنگفرش
و دوشنبه‌های آواره
با لباسی از بوی سیب، سرخ‌تر
حوا تر
بباری که سطرهای پاخورده را
سه نقطه‌ها برف می شوند
پاورقی‌ها
خط خورده‌ تر
رگبارتر
بوزی که عصرانه
که حتا بی‌پنجره
پرده‌ها بارور می شوند
برگ‌ها
به دست‌افشانی، پا تا سر
بخوابی که بر شانه‌ات
نازکت
دنیا، بی‌حواس می شود
کدام و گِل آلود
از پلک و رؤیا تر
بخوانی که شیراز
سمن بویان
بنشینند بر غبارها
نهال تر
با ما تر
بمانی که بر دار
ممنوعه‌ی بی تاب
می‌چرخد و می‌ماند
لحظه‌ای عریان
عمری، حلاج تر
بشماری که با کلمات
هر چند بی بار
شاخه‌ای، به سرخی
از سیبی
گناه‌کارتر

Sunday, May 14, 2006

God's Pauper: St Francis of Assisi


ساعت حدودن نزدیک غروب بود و خیابان طالقانی بود و هنوز باران نمی بارید که وسط پیاده رو با ساکی روی زمین دیدمش. ساکِ سنگینی که کسی می بندد و دیگری مامور حملش است. آن را برداشتم. می رفت خانه ی آقا مرتضا، سرایدارِ آموزش و پرورش که گویا مردی بامعرفت و بی پول بود. به در بزرگ که رسیدیم، از نگهبان سراغ آقا مرتضا را گرفتم. طبقِ روال معمول این قبیل داستان های واقعی، کسی به آن نام در آنجا نبود هر چند، در طالقانی و مشتقات آن چهار ساختمان متعلق به وزارتخانه وجود داشت. همان لحظه با خود عهد بستم که پیرزن را به مقصد برسانم؛ پیرزنی که همه ی آدرس ها و شماره تلفن های زندگی اش را از یاد برده بود و با یک چشم آبی اش زل می زد به آدم و می گفت خسته شدی پسرم. چشم دیگرش را یادم نمی آید چه رنگی بود. خیلی چیزها را یادم نمی آید؛ چیزهای مهم و بی اهمیت، مربوط و نامربوط. می گفت از ونک آمده با ترافیک و نگفت که راننده وسط خیابان رهایش کرده. احساس می کردم با نوه ی روشن ضمیرم قدم می زنم و نصیحتش می کنم که همیشه آدرس را جایی بنویسد و تنها بیرون نرود. وقتی از دومین در هم جواب منفی شنیدیم، با ناامیدی گفت مزاحمت نمی شوم، خیلی خسته شدی. از این که دعا نکرد خوشحال شدم. انگار می دانست از این چیزها خوشم نمی آید؛ پیرزن مدرن. من هم نگفتم که در آن لحظه بهترین جا همان جاست که کاراکترهایش تنها دو تاست و اتفاقش همانی ست که قرار نیست اتفاق بیفتد. باران شروع شده بود و ما همچنان می رفتیم و از سومی و چهارمی هم جواب منفی می شنیدیم. می گفت نزدیکشان یک سینمای بزرگ بوده و پایین فلسطین بوده؛ از کلانتری که رد شوی... داشتم فکر می کردم سینما فلسطین بزرگ است یا عصر جدید. که اگر چارلی چاپلین نبود شاید اسمش می شد محله ی چینی ها یا بر باد رفته. به بهانه ی خستگی من، نشست روی یک پله. ظاهرمان به آواره ها می خورد. شاید هم به همان چاپلین. اول و آخرِ خانواده ای که از سر تفنن زیر باران نشسته و تبدیل به جزیی از نمای ساختمان شده. از مرد خوشبویی که جلوی خانه اش اتراق کرده بودیم عذرخواهی نکردم. قدیمی ها از این رسم ها ندارند، ما هم نداریم. بر خلاف اصرار او که می خواست از فلسطین برویم، تصمیم گرفتم از همان راه برگردیم. مثل یک بچه ی حرف گوش کن دنبال من و ساک راه افتاد. بعضی چیزها به آدم ربط ندارد و آدم هم به بعضی چیزها مربوط نمی شود. مثل خانه شان که کوچک بود یا خواهرش که در بیمه کار می کرد یا درختان سبزی که نزدیک خانه ی آقا مرتضا بود. هیچ کدام هم قطعی نبود؛ آقا مرتضا ممکن بود سرایدار نباشد و کارمند باشد یا به گفته ی خودش، شماره ی خواهرش هفت، دو، صفر، پنج، چهار، سه یا دو و شماره ی آخرش هم یادش نباشد. اول فکر می کردم حواسش پرت است ولی با این شماره حدس زدم به عمد خودش را به فراموشی زده. پاک خیس شده بودیم. دستش را گرفتم و از میان دریاچه های خیابانی به آن طرف رفتیم. بعضی چیزها را نمی شود در داستان گفت. بی مزه می شود. نویسنده نباید احساس غربت و ترسش را به طور مستقیم بنویسد. این طور چیزها باید غیر مستقیم القا شوند. ولی می توانم او را بنویسم که در خیابان سرعتش تند و سراسیمه شده بود و فقط زیر پایش را نگاه می کرد. هیچ مغازه ای باز نبود به جز چراغی که از یک خیابان فرعی روشن بود. از نیم ساعت بعد که در مغازه ی آژانس نشسته بود و من بی خداحافظی رفته بودم تا همین دیروز دیگر هیچ بارانی نبارید. البته دیروز هم مثل آن روز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. فقط یادم آمد شاید یک بار در آلبوم عکسی متعلق به دوستی از دست رفته، دختربچه ای را با چشم های روشن و موهای بافته دیده باشم که به دیوار تکیه داده و می خندد...ء
ا: کسی حق ندارد فرض کند که این متن داستان است. نشان به آن نشان که این ماجرای ملال آور همان شبی اتفاق افتاد که میلان و بارسلونا بازی داشتند و آن دختر کذایی وارد قنادی بلوار شده بود. ء
اا: اولین فیلمی که در عصر جدید دیدم فرانچسکو بود که در آن، آقای خوشبوی بغل دستی ام گریه می کرد. ء
ااا: دوستی قدیمی می گفت خیابان فرعی سینما فلسطین را که پایین بروی به مدرسه ای می رسی که قبلن اداره بوده. ء

Sunday, May 07, 2006

تصنیفی قدیمی که گوشه ی انبارِ همسایه پیدا شد


نصرتِ غربی
سایبان های بی جا
هاشور مانده اند به پیاده رو
دلگیر از آخرین برخوردِ خورشید و زمین های پراکنده
زخمه ها
آستاراهای کوچک، از هر سو می تابند
و درختانِ خیابانی چنان رفتار می کنند که گویی تنهایی ها، تنه داده اند به تنه هایشان
با موهای بلند و سازهای کم رنگشان
ترجمه می کنم
همین دیسال
صندلی جلوی یکی ازخطی های قصرِ دشت، هشتمین معشوقه ی یکی از پیامبرانِ عهد عتیق را در حالی به خود دید که با تلفنی در دست، برای اولین بار در آغوش گرفته می شد
و همان امروز
در پیاده رویی دورتر پیرمردی با سه آماس روی سرِ برهنه، گدایی می لرزید و زیرِ لب می گفت
ناتاشا با نیم استکان ناشتا و انبوهی از کاغذهای باطله می چسبد
حتا زیرِ سایه های نارنجی
صدایش می پیچد
سیگارم برای شما
آتشم مالِ ناتاشا
که چون سابقه ای از لابلای ماشین ها، روی هاشور مکث می کند و نگاهها را یک جا خط می زند
که آی
آستارایت را در آغوشم جا گذاشته ای