Friday, May 19, 2006

تقدیم به از اصفهان هم نرم تر، نان مرباتر


بتابی که از شاخه‌های عریان
خورشیدباران می‌شود برگ‌های سنگفرش
و دوشنبه‌های آواره
با لباسی از بوی سیب، سرخ‌تر
حوا تر
بباری که سطرهای پاخورده را
سه نقطه‌ها برف می شوند
پاورقی‌ها
خط خورده‌ تر
رگبارتر
بوزی که عصرانه
که حتا بی‌پنجره
پرده‌ها بارور می شوند
برگ‌ها
به دست‌افشانی، پا تا سر
بخوابی که بر شانه‌ات
نازکت
دنیا، بی‌حواس می شود
کدام و گِل آلود
از پلک و رؤیا تر
بخوانی که شیراز
سمن بویان
بنشینند بر غبارها
نهال تر
با ما تر
بمانی که بر دار
ممنوعه‌ی بی تاب
می‌چرخد و می‌ماند
لحظه‌ای عریان
عمری، حلاج تر
بشماری که با کلمات
هر چند بی بار
شاخه‌ای، به سرخی
از سیبی
گناه‌کارتر

2 comments:

Anonymous said...

در این همه من همان سرخی سیبه را دیدم و هوش از سرم رفت !

فروه said...

این شعر آغاز بود...ء