Sunday, May 07, 2006

تصنیفی قدیمی که گوشه ی انبارِ همسایه پیدا شد


نصرتِ غربی
سایبان های بی جا
هاشور مانده اند به پیاده رو
دلگیر از آخرین برخوردِ خورشید و زمین های پراکنده
زخمه ها
آستاراهای کوچک، از هر سو می تابند
و درختانِ خیابانی چنان رفتار می کنند که گویی تنهایی ها، تنه داده اند به تنه هایشان
با موهای بلند و سازهای کم رنگشان
ترجمه می کنم
همین دیسال
صندلی جلوی یکی ازخطی های قصرِ دشت، هشتمین معشوقه ی یکی از پیامبرانِ عهد عتیق را در حالی به خود دید که با تلفنی در دست، برای اولین بار در آغوش گرفته می شد
و همان امروز
در پیاده رویی دورتر پیرمردی با سه آماس روی سرِ برهنه، گدایی می لرزید و زیرِ لب می گفت
ناتاشا با نیم استکان ناشتا و انبوهی از کاغذهای باطله می چسبد
حتا زیرِ سایه های نارنجی
صدایش می پیچد
سیگارم برای شما
آتشم مالِ ناتاشا
که چون سابقه ای از لابلای ماشین ها، روی هاشور مکث می کند و نگاهها را یک جا خط می زند
که آی
آستارایت را در آغوشم جا گذاشته ای

2 comments:

Anonymous said...

نميدانم چرا بي هوا دلم لرزيد....

Anonymous said...

و صدایی که هنوز می پیچد