امروز دوشنبه است یا شنبه. بدنی که قرار بود صاحبش بوده باشی آن طرف تر در آکواریومِ اکسیژن با چشم بسته و پاهای تسلیم خوابیده. خطوط سبز لرزانی از بالای سرش عبور می کند. این طرف تر زیرِ نگاهِ خصمانه ی خانواده اش ساکت ایستاده ای. بوی اسپری ارزانت از موانع عبور می کند و به دماغِ گوشتالودش می رسد یا نمی رسد. زیرپوستی لبخند می زند و آشنایی نمی دهد. فقط به خاطرِ تو خودش را کشته. بیست و چار سال اغلب عبدالباسط یا مدونا گوش داده. سالی سه بار دوستانش را عوض کرده. پرستار آهسته می گوید پسری که کلاهِ ایمنی اش را به او داده مرده و او را به بیمارستان آورده اند که شاید نمیرد. یادت نمی آید مرده باشی. که موتور داشته بوده باشی. می پرسی اینجا اتاقِ صد و نه است؟ می گویند یک طبقه که پایین بروید دست راست یا چپ. از پنجره نه آقا. بگیرش. می روی همه ی پرده ها را می کشی. چراغ را خاموش می کنی. نوشابه ی خانواده یا آب معدنی را روی میز یا چارپایه می گذاری. گاز را باز. سررسید یا کتابی باز می کنی و صد و هشت یا صد و نه صفحه اش را ورق می زنی. احتمالن درباره ی سینما یا ادبیات یا شعر یا پارسال بوده و پول زیاد یا کمی برایش پرداخت شده باشد. این از رنگِ خاکستری یا زرد یا آبی یا سفید یا قرمز یا قهوه ای یا سبزش کاملن هویداست. چراغ را روشن می کنی. بوی بد می آید. به بدنت نگاه می کنی. همه جایش می خارد. سیفون را می کشی. موهایت را مرتب می کنی و کت و شلوارت را می پوشی. مردی با کراوات زرشکی یا زنی با پستان های بزرگ می گوید مخصوصِ شما منتظر بوده ام و از آن مهم تر در این هتل اتاقِ صد و نه ندارند. از پله ها پایین می روی. چکمه ات را با پادری خشک می کنی. به صندوق سفارشِ هات داگ پنیر می دهی. متصدی می گوید دسته چک شما حاضر است و رییسِ بانک را نشان می دهد. هفت تیرت را آماده می کنی. دست راست یا چپ کنارِ بید مجنون با دماغی گوشتالو و لبخندی زیرپوستی به خانواده اش نشانت می دهد. می گوید قطعن از ابتدا وجود نداشته ام که بخواهم بمیرم. می گویی داستان باید پایان داشته یا نداشته باشد. ء
Thursday, March 30, 2006
Thursday, March 23, 2006
Nobody Knows u When u're Down & Out
امروز هزار نسخه از یک کتاب را در جعبه چیدی. نه نخ سیگار کشیدی. شش بار مستراح رفتی. با پنج نفر قدم زدی. دو و نیم پرس غذا خوردی. به دو نفر زنگ زدی. یک و نیم ساعت خوابیدی. یک بار دوش گرفتی. نیم ساعت مطالعه کردی. ده دقیقه فکر کردی. دو دقیقه خندیدی. ربع دقیقه آواز خواندی. یک ششم دقیقه در چشم گربه ای پشمالو خیره شدی و دیروز جسدِ یک نقشه بردار را از آب گرفته اند. خبرش همین الان رسید و تمام جمله های قبلی را تحت الشعاع قرار داد. وجهِ واقعیِ آن در مقایسه با جمله های پیشین خودنمایی می کند و وجهِ مجازی اش، این است که کسی چهره ی فردِ مورد نظر را به یاد نمی آورد. ء
Saturday, March 18, 2006
E.wE. you
عزیزم
لطفن روزن ها را ببند
در این هوا آدم پیدا می شود
راه زن
دست زن
در نزن در من
به من ات نباشم شو
به من ام نمانی مان
نمایانمت
نیا مانمت
پیدا باز
شیشه هرگز تمیزاست شد باز
باز باز
بند باز
دندان می لرزم
سوز می آیی
را لطفن عزیزم
لطفن روزن ها را ببند
در این هوا آدم پیدا می شود
راه زن
دست زن
در نزن در من
به من ات نباشم شو
به من ام نمانی مان
نمایانمت
نیا مانمت
پیدا باز
شیشه هرگز تمیزاست شد باز
باز باز
بند باز
دندان می لرزم
سوز می آیی
را لطفن عزیزم
Friday, March 10, 2006
نوشته های بایگانی
اینجا نشسته ای
ناگهان های گذشته را مرور می کنی
ناگهان های گذشته را مرور می کنی
فکر می کنم این ها را قبلن کسی سروده. خیلی باید خودشیفته باشی که متن های سطر سطر شده ات را به دیگران نسبت بدهی. اگر بتوانی خودت را این طور گول بزنی، باز هم پوشیده نیست که این ها شعر نیست، بازی با کلمات است. ء
خود را به بی خوابی زده ام
شب، هم پیاله، می خواهد
شب، هم پیاله، می خواهد
می توانی بنویسی امشب کسی هم پیاله نمی خواهد. یا بگویی دیوارها تا قصه تمام نشود خوابشان نمی برد. هر بازی با کلمات دو مرحله دارد، یکی همان لحظه ای که کلمه ها در ذهنت هستند و دیگری بعد از پایان نوشتن. گاه در ویرایش نهایی نگاه می کنی و می بینی آن چه می خواستی بگویی دیگر در این مکتوب وجود ندارد. ء
به سلامتی همه ی مریض های روی قالی
نه به خاطر خاطره
که برای همین کابوس های خوش نقشِ وارونه
نه به خاطر خاطره
که برای همین کابوس های خوش نقشِ وارونه
که چی؟ می خواستی چه بگویی؟ خواننده از کجا باید بفهمد که منظورت از کابوس و خاطره چیست؟ نکند تو هم این حرف مزخرف را باور داری که خواننده باید به اعتبار این که کلمات نامفهوم برای نویسنده مفهوم دارد، از خواندنشان لذت ببرد؟ یا این که خیلی بامزه ای و از نخ نماهای تبسم آور، جمله های سخیف می سازی؟
کاش ما هم از آن پشت بام ها داشتیم
این یکی هم از آن حرف هاست. خوراکِ ساختن یک ناله سرای صمیمیِ شاعر مسلک. تمام ماجرا این است که اجازه نداری در اتاق دوست عزیزت سیگار بکشی و مجبور می شوی بروی پشت بام و ده دقیقه برای خودت آسمان و ریسمان ببافی. آسمانش هر قدر هم که نقطه باران باشد برای تو دستمایه ی یک پرگویی بی ارزش است. ء
زن همسایه برایمان پیتزای نذری آورده
پسر موتور سوار می گوید دستشویی چکه می کند
آروغ ام درد می کند برایت
پسر موتور سوار می گوید دستشویی چکه می کند
آروغ ام درد می کند برایت
دیدی مدرن شدن کاری ندارد؟ کلی هم طرفدار دارد برای خودش. یعنی یک مرحله از شاعران قدیم پیش تر رفته ای و آنها را در جیب خود نهاده ای. ء
سقف بارون زده
لیوانای خالی
قفلِ دستا
روی بی خوابیِ قالی
بوسه ی دستپاچه، حرفای خیالی
شبِ عالی
لیوانای خالی
قفلِ دستا
روی بی خوابیِ قالی
بوسه ی دستپاچه، حرفای خیالی
شبِ عالی
سقفِ پوست پوستِ شرابی
زنگِ پررنگِ شلخته
صبحِ شرجی
حلقه ی نقره ای، بالشتِ کناری
بوی سیگار و درِ بسته شده
زنگِ کم رنگِ شکسته
زنگِ پررنگِ شلخته
صبحِ شرجی
حلقه ی نقره ای، بالشتِ کناری
بوی سیگار و درِ بسته شده
زنگِ کم رنگِ شکسته
تو آدم نمی شی. ء
Monday, March 06, 2006
Thursday, March 02, 2006
Subscribe to:
Posts (Atom)