Thursday, March 30, 2006

4!!S

امروز دوشنبه است یا شنبه. بدنی که قرار بود صاحبش بوده باشی آن طرف تر در آکواریومِ اکسیژن با چشم بسته و پاهای تسلیم خوابیده. خطوط سبز لرزانی از بالای سرش عبور می کند. این طرف تر زیرِ نگاهِ خصمانه ی خانواده اش ساکت ایستاده ای. بوی اسپری ارزانت از موانع عبور می کند و به دماغِ گوشتالودش می رسد یا نمی رسد. زیرپوستی لبخند می زند و آشنایی نمی دهد. فقط به خاطرِ تو خودش را کشته. بیست و چار سال اغلب عبدالباسط یا مدونا گوش داده. سالی سه بار دوستانش را عوض کرده. پرستار آهسته می گوید پسری که کلاهِ ایمنی اش را به او داده مرده و او را به بیمارستان آورده اند که شاید نمیرد. یادت نمی آید مرده باشی. که موتور داشته بوده باشی. می پرسی اینجا اتاقِ صد و نه است؟ می گویند یک طبقه که پایین بروید دست راست یا چپ. از پنجره نه آقا. بگیرش. می روی همه ی پرده ها را می کشی. چراغ را خاموش می کنی. نوشابه ی خانواده یا آب معدنی را روی میز یا چارپایه می گذاری. گاز را باز. سررسید یا کتابی باز می کنی و صد و هشت یا صد و نه صفحه اش را ورق می زنی. احتمالن درباره ی سینما یا ادبیات یا شعر یا پارسال بوده و پول زیاد یا کمی برایش پرداخت شده باشد. این از رنگِ خاکستری یا زرد یا آبی یا سفید یا قرمز یا قهوه ای یا سبزش کاملن هویداست. چراغ را روشن می کنی. بوی بد می آید. به بدنت نگاه می کنی. همه جایش می خارد. سیفون را می کشی. موهایت را مرتب می کنی و کت و شلوارت را می پوشی. مردی با کراوات زرشکی یا زنی با پستان های بزرگ می گوید مخصوصِ شما منتظر بوده ام و از آن مهم تر در این هتل اتاقِ صد و نه ندارند. از پله ها پایین می روی. چکمه ات را با پادری خشک می کنی. به صندوق سفارشِ هات داگ پنیر می دهی. متصدی می گوید دسته چک شما حاضر است و رییسِ بانک را نشان می دهد. هفت تیرت را آماده می کنی. دست راست یا چپ کنارِ بید مجنون با دماغی گوشتالو و لبخندی زیرپوستی به خانواده اش نشانت می دهد. می گوید قطعن از ابتدا وجود نداشته ام که بخواهم بمیرم. می گویی داستان باید پایان داشته یا نداشته باشد. ء

1 comment:

Anonymous said...

آدم ناخودآگاه در گیر این همه یا میشود که دیگر داستان پایانی هم داشته باشد چندان مهم نیست.