Sunday, July 18, 2010

به درخت ِ دور

سه سال است فکر نکرده‌ام. تمام ِ آن چیزهایی که به نظرم فکر می‌رسیده‌اند، تلاش‌های بی‌انجامم برای فکر کردن بوده. شاید، با کمی سخت‌گیری، پیش از آن هم چنین نبوده. پیش خودم می‌گویم. کسی نمی‌داند. حتا آن وقت‌ها که بالای کوه، روبروی آن درخت خشک می‌نشستم و خورشید را نگاه می‌کردم، که چه‌طور سرخ می‌شد و درخت که سایه نداشت که سایه‌اش نمی‌شد حرکت کند و نزدیک شود، حتا آن زمان هم فکر نمی‌کردم. ممکن است تنهایی، یا سکوت، یا نگاه ثابت ِ بی‌نشان، به فکر، تعبیر شوند. یا یادآوری، یا مقایسه‌ی دو چیز یا تلاقی دو زمان، دو کس.. دو شخص.. دو آدم با تمام اعضایشان که روبروی هم نشسته‌اند و در آینده به یاد می‌آیند. روبروی هم اند و اجازه نمی‌دهند فاصله‌شان کم شود. داشتیم به اسبی که نزدیک می‌شد نگاه می‌کردیم. یا به اسبی که دور می‌شد. نمی‌دانستم در ذهن درخت چه می‌گذرد. فرض کردم که او هم به اسب نگاه می‌کند. نگاه کردن برایم فکر کردن بود. شاخه در دستم به دو نیم شده بود و من نمی‌دانستم کی و چه‌طور دست برده‌ام و درخت را از آن فاصله گرفته‌ام. برای زخم زدن می‌شود نزدیک شد. حالا می‌فهمم. پس از آن، دیگر اگرچه گیج و شتابزده، ولی نزدیک بودیم. پوست زبر ِ پاره‌اش که در دستم رفته بود، خونم که در آوندهای زردش حل شده بود، نزدیکی ِ ما بود. آن زمان این‌ها را نمی‌فهمیدم. شگفت‌زده بودم که چه‌طور هر جا درخت می‌رود دنبالش می‌روم و آن طور که نمی‌خواستم با او خداحافظی کنم. می‌خواستم همان جا همه چیز را درست کنم. حتمن موقع خداحافظی او را بوسیده‌ام. نمی‌دانم. حتمن برایش آرزوهای خوب به زبان آورده‌ام و گفته‌ام مواظب خودش باشد که تنهاتر نشود وسط آن بیابان.. آن دره و کوههای دور که تمام نمی‌شوند.. وسط آن غروب وسیع که آفتاب داغ قرمز می‌شود و سایه نمی‌اندازد.. که هر وقت با دوستی وداع کنم او را به یاد خواهم آورد و وقت‌های دیگری که وداع نکنم
.
.
.
دیوار ِ سنگی ِ کوتاه
شمس
پا در جوی ماضی
مزرعه‌ی کدر، بین ِ خانه‌ی دور و دیوار
دو اسب ِ برهنه به شعر نزدیک می‌شوند
از دیوار می‌پرند
دور می‌شوند
سایه‌ی گم در سایه
گِل ِ عصر
پای دیوار ِ سنگی کوتاه
خواب ِ شمس
عبور از درها به اتاق‌ها
سیل ِ درها
سیل ِ اتاق‌ها
براده‌های تاریک
سنگ‌های جدا
اسب
به شمس پا می‌کشد
اسب
از آب دور شده
.
.
.
حیرت نکن از فاصله‌ی حافظه با کلمه.. با دو کلمه.. با دو حافظه حرف بزن. شرمگین نباش از وضوح و کدورت.. وضوح، دوری است و کدورت، نزدیک. این‌گونه، آغوش، شب است و هنگامی که صبح بیاید، گذشته دیگر نمی‌گذرد. دیگر جواب نمی‌دهی و سکوت می‌کنی.. دور می‌شوی. از آن فاصله واقعه‌ها را کنار هم می‌گذاری و جاهای خالی را خالی می‌گذاری. جاهای خالی را فکر کن. واقعه‌ها را، حتا، دور بریز و به جایشان فکر کن. بی حرکت و توالی زمان.. بی شکل و بی مکان.. خورشید پاک می‌شود.. آسمان پاک می‌شود.. غروب.. سایه.. اسب.. پاک می‌شود. با شاخه‌ای نزدیک در دست می‌مانی.. بر دست ِ شاخه می‌مانی

 .
.

.