Tuesday, February 27, 2007

Adam


هوا جان! هوای عزیزم! گفتم بنشینیم و کمی حرف بزنیم. انگار ولی حرفت نمی‌آد. مثل من که شعرم نمی‌آد. می‌آد ولی نمی‌آد. عکست از بالا یا حتا از پایین هم که معلق مانده‌باشد.. شکل ِ هوای هیچ‌کس دیگر هم که نباشد، باز هم انگار نمی‌آید. چیزی از من بیرون نمی‌آد. مثل ِ نویسنده‌ها شده‌ام. این‌ها که ده سال می‌گذرد و جز مزخرف چیزی نمی‌نویسند و آخرسر شاکی‌اند که چرا نمی‌آد. چرا اونی که باید نمی‌آد. شاید دلیل ِ اصلی‌ش این باشد که نویسنده نیستند. مثل تو که نیستی. مثل این صداها که توو مخم کنسرت راه انداخته‌اند و نیستند. من ولی انگار هم که حرفم نمی‌آد. ء
ببین هوا جان! تو هم هستی هم نیستی. دیروز که با هم رفتیم انقلاب کتاب‌ها را نگاه‌کردیم و بعد رفتیم از مخبرالدوله پلوخورشت خوردیم، تمام‌وقت بودی ولی تووی همان قیمه‌ی نارنجی معلوم بود که نیستی. که هیچ‌وقت نبوده‌ای. یا دوشنبه عصر که رفتم قبرستان و از آن‌جا پیاده‌ انداختم طرف ِ بلوار و سر از پلاک ِ بیست درآوردم و اون موسسه‌ی مسخره و آخرسر که توو اون کافه‌ی قهوه‌ای نشسته‌بودیم و با خانوم بی‌حواس اختلاط می‌کردیم، تمام‌وقت کنارم بودی. توو خیابان. روی صندلی. روی میز. روی حواس ِ خانوم بی‌لباس. روی شیشه‌ی عینکش. روی موهای دودی‌ش. بالای سرم. زیر ِ پاهام. وسط‌‌م حتا. با من راه می‌آمدی، می‌ایستادی، می‌نشستی و یا نیم‌خیز می‌شدی. هم بودی و هم نبودی.ء
به‌ندرت، خیلی کم هم پیش می‌آید که هم نیستی و هم نیستی. کلن نیستی. دیشب که از راه رسیدم به همه سلام کردم. همه به من سلام کردند. لباس‌هام را کندم و یک‌راست رفتم زیر ِ دوش ِ سرد ماندم نیم ساعتی بیرون که آمدم به همه سلام کردم. همه به من سلام کردند. رفتم توو اتاقم و در را بستم. چهار پنج تا کتاب گذاشتم کنار دستم و دراز کشیدم..نوشته‌بود بر پلکان بیست سالگی‌ات ایستاده‌ای بی‌بیست پله در پایین بی هیچ آسمان در بالا- پله‌یی بی‌نرده و بی‌حفاظ.. تو به کودکان می‌مانی- کودکانی که به گوشه‌یی می‌نشینند با ستاره‌ها و نسیم سخن می‌گویند لبخند می‌زنند و زندگی دامان مادری است که از سر دلتنگی سخنی به درشتی با آنها گفته است..ء
امروز صبح، ولی باز نمی‌دانم از کجا پیدات شد. نان و پنیر آورده‌بودی از کجا. پیرهن ِ نارنجی از کجا. پنجره را باز کرده‌بودی. بیرون خیلی پیدا بود. سرما چقدر زده بود توو مخم داشت نفس می‌کشید. دست ِ خیست را پاشیدی به صورتم باز شد شکوفه در اسفند می‌سوخت بی‌شعله بی‌پرده راز می‌گفت راه ِ درازی آمده‌بودی می‌خواستی هیچ‌وقت نروی بمانی همان‌جا تا شب نان و پنیر بیاوری سرما چقدر بپیچد تووی مخم دستت به صورت ِ شکوفه‌ی نارنجی در اسفند ِ بی‌پرده پیدا بیرون‌هاترانه‌تر از نفس‌ات.. هوا جان! ء
.
.
.
هوا گذشتی ازَم هوا
هوا گذاشتی درَم هوا
من بودم
تو بودی
من نبودم
تو نبودی
من نه بودم
تو نه نبودی
من نبودی
تو نبودم
هوا از هوا پیدا بود
هوا در هوا گم بودم
چقدر نبودی
همین‌قدر بودم
.
.
.
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتم که بوی زلفت
گفتم که نوش لعلت
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
.
.
.
و آدم نبود
یادم نبود
که نیامد
آدم شاید
آدم انگار
عادت به هوا نیست

Thursday, February 22, 2007

the last; Was'Nt FACe i lOvEd


هوا جان
روی شیشه‌ام بنویس ورود ِ ممنوع اکیدن سلام
با بخار ِ جاده
به سرعت ِ سر تکان
چه نور
چه منظره‌ی کنار
چه خودت
.
مدادم کند شده
آسمان تیره‌ام را با سایه می‌زند
کنده‌، هاشور می‌خورم تا ظهر
از وهم ِ اینجا
تا سهم ِ همینجا
چه ایستاده
چه صبحانه
چه خودت
.
سختی نمانده به دندانم غروب
کاغذ ِ چروک
دروازه‌های سیراب
ل َ خته
زغال ِ سرانگشتم
چه در رگ
چه بر زمین‌ات
چه خودت
.
آب پاشی شده‌ با سطل‌های یک‌باره
اینجا نیستم پیش‌وازت
رفته‌ام
تو هم برو هوا جان
برو
چه به باد ِ خیالت
چه با من
چه خودت

Sunday, February 18, 2007

visitor


مقدمه
.
لطفن شوهرم را که به جرم ِ خوردن ِ آناناس محکوم شده از زندان آزاد کنید
خوردن آناناس جرم نیست
شوهرم در سراسر ِ عمرش آناناس نخورده
من شوهر ندارم
من زن نیستم
.
دعوا نکنید
سر ِ هم را می‌شکنید
دیه دارد
زندان دارد
من دارم از خیابانی که در آن دعوا می‌کنید عبور می‌کنم
.
پایان مقدمه
.
.
قوانین را نقض کردن.. قانون ِ اول: قانون ِ خود را نقض کن تا هیچ کار ِ خاصی نکرده‌باشی
کسی از کسی بدش می‌آید.. از خودش بیشتر.. خیلی بیشتر.. مثل ِ این که او را بیشتر.. خیلی بیشتر از خودش دوست داشته‌باشد
مورچه‌ای که سنگ‌های متخلخل نمی‌توانند له‌اش کنند.. در تخلخل‌ها جا گرفتن.. خالی‌ها در بر می‌گیرند
هوا آرام است. مثل مادری که سال‌ها پیش به فرزند ِ در حال ِ خوابش نگاه می‌کرد و چند سال بعد او را ترک کرد
کسی که نیست.. هیچ‌کس نمی‌داند چه هست که نیست
بعضی‌ها در کلیسا می‌نشینند و به شمع‌ها خیره می‌شوند
دلش می‌خواهد در آب ِ زیاد غوطه‌ور شود و هیچ‌وقت نفسش تمام نشود
ماست‌خیار و چای و چیپس‌پنیر و نوشابه و آب‌پرتقال‌لیموشیرین و شکلات و سوپ ِ گندم و آب‌هویج و یک بسته سیگار
کبریت از فندک بهتر است.. کبریت که تمام می‌شود دور انداخته‌ می‌شود ولی فندک همین
شکوفه‌های صورتی بر دیوار ِ گِلی زیر ِ آفتاب ِ آخر بهار در روستایی دور
درزهای خدا گشاد شده ولی لباس دیگری نیست
شاید برناردو برتولوچی خیلی بیشتر از فرانسیس فورد کاپولا در ایتالیا به‌ دنیا آمده باشد. این از چشمان ِ سوفیا کاملن پیداست
خستگی ِ بدنی یا روحی؟
می‌خواست روحش را به نازل‌ترین قیمت به شیطان بفروشد.. شیطان نمی‌خرید
هرگز به مهمانی‌شان نمی‌رود نه به این دلیل که او را دعوت نکرده‌اند بل که.ء
با نفی ِ ضعف، کسی قوی نمی‌شود.. با از یاد بردن ِ ضعف، شاید.. ضعف ِ حافظه.. شاید قوی‌ترین ضعف باشد
با لباس‌های زیر ِ همسایه‌ که روی بند است جمله بسازید؛ شوهرم مرا دوست دارد
با مفهوم ِ خانه بازی کنید؛ مادرم در زلزله‌ی بم کشته‌شد
پرتقال‌فروشی سیب‌هایش را کیلویی صد تومان می‌فروشد.. پرتقال‌هایش را از کجا آورده؟
شب که به خانه رسید بخوابد
دیگر به پیرمردهایی که با انگشتان ِ ستبر و ابروهای کلفت پشت ِ میز ِ آخر ِ کافه‌ها می‌نشینند و یک سیگار می‌کشند و می‌روند پی ِ کارشان نگاه نکن

Wednesday, February 14, 2007

زن


به چند تا از این پرنده‌ها
به شاخ
به نُک نُک هی
به هرچشمه‌‌ای که بریزد به آخ سبکبال شَوَم
به هر
به چه
به آسمان‌ها بروند از بالای سرم بروند
به مهم نیست
به چپم
به راست می‌گویم
به خدا
به حتا
به لنگر نمی‌اندازدم بر کناره‌ای دیگر
به دیگر
به بر
به در تو چیزی بود که
به نیست با من تصادفن
به چیز
به به
به طرز ِ به
به چند تا از این پرنده‌ها
به خون ِ ظن بر رد ِ شما
به شما
به کنار ِ شما در
به عمق ِ کنار ِ شما بل
به بل
به ک
به میل ندارد آغوش ِ ممنونم‌ جان
به از بال‌ رفته حال‌ام
به هم می‌خورم
.
.
.
.
.
.
ذوا‌لآبشار ِ چشمه‌پاک! ء
به شخم‌ات شاخ ِ خاک و زخم ِ‌ خطاب
به شخم‌ات
بوزان خاکسترت را سهم گین
پلا کُن نشانده‌ات را به بخت
بسختان نرینه هر جا که خواستی بریزان
نشمه در کام بگردان
بچرخان سرم را بر دار بچرخان بردار بچرخان

Saturday, February 10, 2007

عرضه


گزارش شماره‌ی اول
.
کتاب. جلد ِ قهو‌ه‌ای-کرم.. برداشته می‌شود؛ به شکلی کاملن اتفاقی باز می‌شود، سر و ته.. اندیشه کن از آنها کاندیشه‌هات دانند.. دوباره بسته می‌شود. ساعت سه و شانزده دقیقه‌ی بامداد ِ شنبه. آب‌نبات ِ اکالیپتوس. دستمال کاغذی. کلاه ِ شنا. بنفش. بسته‌ی سیگار. کبریت. دستکش ِ سیاه. صدای خفیف ِ ضبط..ء
.
.
.
گزارش شماره‌ی دوم
.
دستی با انگشتان ِ باز نزدیک ِ لنز، کادر را گرفته. عکس نگیرید. شلیک نکنید به کارت ِ سفید که عکس ِ دست با انگشتان ِ باز و انگشتر و کف ِ عریان و خطوط ِ هشتاد و یک وارش، قسمتی از فضایش را پرکرده. بقیه نوشته است و سفیدی. بی‌مقدمه، کتاب بازخواهد شد و بی‌درنگ بسته. ساعت سه و سی دقیقه‌‌...ء
.
.
.
گزارش شماره‌ی سوم
.
از خطاب گزیر نیست. هیچ خطابی را از توصیف گزیر نیست.. یا از قضاوت.. هیچکس مستثنا نیست حتا از هیچکس. هیچ جمله‌ای نیست که قید نداشته‌باشد و قیدی هم نیست که حکمی کلی در خود نداشته. کاغذ دیواری ِ پاره. نسبتن. سوزن. سوزن. سوزن. کلن. مفهومن. کاملن. کاه نبود آنکه به بادی پرید آب نبود آنکه به سرما فسرد. ساعت سه و چهل و یک دقیقه.ء
.
.
.
گزارش ِ آخر
.
کتاب ِ دیگری باز می‌شود. ورق می‌خورد. ورق می‌خورد. ورق می‌خورد. ورق می‌خورد.. ساعت چار و پانزده دقیقه.. صد شب زیر پنجره‌ای پر از جیرجیرک. پر از جیر جیر. شب نود و نهم جیر جیرک تمام شد.. ساعت چار و سی و سه دقیقه.ء
.
.
.
گزارش
.
ساعت چند بود؟

Tuesday, February 06, 2007

غباری در حبابی؛ درختی از سنگی رویید و دعا خواند


فردا هنوز برگ ِ یکریز بود
حبه‌ی انگور رفت تا چیدنی شود
آن‌گاه
رفته رفته هیچ‌گاه
هیچ وقت
سقفی بر باران نبارید
زرد
زمینی که حبابی برش نماند
.
.
.
فرش ِ خاک‌دار ! ء
شکاف ِ خشک ِ بالا سر ! ء
نمی‌چکد
رد ِ پای کهنه‌ای
راه ِ خانه‌ی کسی.. دیگر
بر سنگ-‌سقف ِ تازه‌ات
.
.
.
خشکسال‌ها پیش‌تر از این گرگ و میش
خدا رفته در مهتاب با فرشته‌ها غوره بسازد
شیطان ِ تن‌ها ! ء
خاکم را ببوس
حوای تلخ ! ء
گورم را بمیر
خدا رفته مهتاب بسازد
فرشته بچیند
با من
بساز
خود آ
تاکستان ِ داغت را
از دستم بگیر
.
.
.
نور ِ ملموس ! ء
دهان‌خیس ِ داغدار ! ء
می‌شوم در تو آب‌تنی؟
در تو گِل؟
می‌شوی غوطه‌وارم؟
می‌شود؟
این بار که ساعت از وقت گذشته
این آونگ
این دقیقن
کارم از این‌ بارت گذشته
هوا شب دارد
ماه اشکال دارد
پیدا نیست
از انگارت این پایین
.
.
.
یا؟
غبارم را حباب شو
پُرم کن
خالی‌ کن‌ ام
دست‌مالی کن ام
بنشان حبه‌هایت
بَرَت تن ِ تَنگ‌زده‌ام
دَرَم شاخه‌های ریش ‌ریش پیچ
بگردان تأنیث‌ات را
در حفره‌های مذکورم
انباشته انباشته
کاش کاش
به‌رغم ِ بی‌هوایت
به رد ِ لجنم
بمان در
چکه کن بر
شکوفان در مرا
خوشه‌ات
بمی‌رانم
جان ِ غوطه‌ات
ولی
جنازه‌ات را از گورم بردار
هیچ گاه

Friday, February 02, 2007

روح ِ علف


یک
.
دارد در گوش ِ عروسکش چیزی می‌گوید. مویش را با کش ِ آبی بسته. سر تا پایش نارنجی است. مرا که می‌بیند عروسک را کنار می‌اندازد و به طرفم می‌آید.. می‌گوید ؛ من گرگم،‌تو بره؛.. دندان نشان می‌دهد. فرار می‌کنم. عروسک را لگد می‌کنم. قرار است روی صندلی نتواند مرا بخورد
.
روی این صندلی هزار نفر نشسته‌اند. هزار بار. رنگ ِ چند جایش رفته. زوارش به کلی دررفته. از نردبام افتاده بود. به صورتش ماسک ِ سفید زده‌بود. وقتی می‌خندید کنار ِ چشمش چروک می‌خورد. توی پاگرد ِ تاریک ایستاده بود. همیشه در همین راه پله می‌دیدمش. از آن‌ها بود که اگر به‌اش می‌گفتی عسل جان، می‌گفت آقای عطایی من برای شما احترام قائلم. سینی چای را یک دستی بردم و گذاشتم روی میز.. ؛ اون قرمدنگ باید می‌رفت بالای نردبون نه اون؛..؛ بچه هم که بود همیشه بالای درخت پیداش می‌کردیم؛.. درخت ِ بی‌میوه‌ی بوناک. بهار که می‌شود بویش تمام کوچه را برمی‌دارد. می‌گفتم با صلیبم به قله‌ی قلب انسان صعود می‌کنم. مادرش با آن وضع دیده‌بودمان و فقط در را دوباره بسته بود و او دوباره روی صندلی نشسته‌بود..؛ نمی‌دونم چه جور میشه آدم لگنش بشکنه شوهرش بره با یه جنده بریزه روو هم؛.. ؛ خودش هم کم جنده نبود. هفت راه فقط با پیمان رفته بود؛ .. حرف ِ پول نبود. دوستی هم نبود. خودم لکاته بودم. خواسته‌بودم ارضا کنم نه این‌که ارضا شوم. هیچکدام نمی‌شد. اگر کسی می‌پرسید اینجا چه غلطی می‌کنی، فقط می‌توانستم او را نشان بدهم که منتظر، لب تخت نشسته‌. لباسم را آن‌قدر پوشیدم که بتوانم بیرون بروم. کسی آنجا نمی‌دانست که می‌خواهم به قله‌ی قلب انسان صعود کنم...ء
.
.
.
دو
.
گردنم را رها می‌کند..؛ بیا یه بازی ِ دیگه من گرگ می‌شم تو روح بره‌ای که قبلن خورده‌شدی برو توو اتاق بعد بیا بیرون که منو بترسونی؛.. می‌روم تووی اتاق. در را می‌بندم
.
خودکارش را به طرفم نشانه گرفت.. ؛ بدم میاد می‌چپی اون توو درو قفل می‌کنی انگار یه چیزی داری نمی‌خوای نشونش بدی؟ زود باش نشون بده؛ .. ورق‌های شلخته را از کیفم بیرون آوردم. همان‌ها که قرار بود برایت بفرستم و حالا به خودت می‌دادم که دوباره پس‌ام بدهی.. ؛ همیشه چیزهای همین‌جوری هستن که آدم همین‌جوری به کسی نشون می‌ده و بعد هیچ اتفاقی نمی‌افته. بعضی وقتا هم آدم چیزی برای نشون دادن نداره؛.. صورتش مثل لبو شده‌بود. هر وقت که صاف توی چشمش نگاه می‌کردم این شکلی می‌شد. باغبان‌های لباس‌سبز داشتند نگاهمان می‌کردند. دستم را دراز کردم و پشت گردنش را نوازش کردم.. ؛ داری زیادی گیر می‌دی به موضوع اینا جفتشون عین هم بودن اگه اون عوضیه اون یکی هم؛..؛ همه‌تون یه کثافتین کارتون که تموم می‌شه می‌رید دنبال ِ یه سوراخ ِ دیگه؛..؛ حکم جدید دیوان عالی صادر شد حتمن الان داری توو اون مخت دنبال ِ یه چیزی از من می‌گردی؛..؛ لازم نیست بگردم خودت می‌دونی چه گهی هستی؛.. راننده گفت مواظب باش خانوم نریزه. دختر گفت مواظبم و شانه‌اش را به دستم فشار داد. سوپ را هورت می‌کشید..؛ نذریه؟ ؛..؛ بله ببخشید بفرمایید ؛.. کفش‌هام را کندم. کت و شلوار پوشیده‌بود. عینک نزده‌بود. صورتم را جلو بردم و به صورتش چسباندم. ریشش مثل پوست ِ جوجه تیغی بود.. ؛ آخوندی ماچ می‌کنی؟ ؛..؛ نمی‌خواستم صورتتون خیس بشه؛.. خندید. انگار خبر داشت و کاملن راضی بود. طوری حال ِ پدرم را می‌پرسید که انگار می‌شناسدش..ء
.
.
.
سه
.
دست به سینه می‌ایستد و لبش را کج می‌کند.. ؛ گرگ ِ نارنجی خیلی هم خوشگله تازه بره‌ها هم از نارنجی بیشتر خوششون میاد زودتر گول می‌خورن؛ .. ؛ نه؛ .. ؛ من بره‌ی سیاه تو گرگ ِ نارنجی؛..؛ نمی‌خوام نوبت منه بره شم؛..؛ پس من می‌شم روح ِ علف؛.. به طرف صندلی می‌دود. دنبالش نمی‌دوم
.
ایستاد. برگشت نگاهم کرد. می‌خواست انتقام ِ همه‌ را یکجا از من بگیرد. از سکو بالا رفت و دوباره زنگ را زد.. ؛ خوشم نمیاد از این کارا؛ ..؛ جرأتشو نداری؛ ..؛ اگه دوست داری زنگ ِ همه‌ی این خونه‌ها رو بزن تا سر خیابون بدو من دنبالت نمیام؛ .. پیرمردی با سبیل سفید قجری به ما می‌خندید. یک ظرف غذای نذری دستش بود... همه رفته‌بودند. در آشپزخانه، روی صندلی ِ شکسته نشسته بود و با موهای بالای پیشانیش بازی می‌کرد. سلوک ِ دولت آبادی، با جلد ِ خم شده، کنار دستش بود. برایش غذا کشیدم..؛ نمی‌خورم ممنون؛..؛ با این رژیم کارت به بیمارستان می‌کشه؛ ..؛ رژیم نیست؛ ..؛ چه خبرا؟ ؛..؛ دیشب خوابتو دیدم توو بیابون چند نفر داشتن می‌بردن‌ت می‌خواستن بکشن‌ت من کاری نمی‌تونستم بکنم؛.. توو سالن ِ انتظار ِ اورژانس، به دیوار تکیه داده بود. دستهایش را جوری در جیبش فرو کرده‌بود که مانتوش از شانه می‌خواست پاره‌ شود. با سوت، آهنگ ِ کیل بیل را می‌زد. لجبازی شروع شده‌بود. فایده نداشت. یکی از نره‌خرهای گردن کلفت داشت نگاهمان می‌کرد. رفتم ایستادم جلوی صورتش. رفت. او هنوز داشت سوت می‌زد.. ؛ کسی با تار سوت نمی‌زنه که؟ ؛.. ؛ این گیتاره؛ .. ؛ داره حالمو بد می‌کنه ؛ .. دستش را گذاشت روی پیشانی‌م.. ؛ تب داری کدوم خری توو تابستون تب می‌کنه؟ ؛.. تو هنوز نبودی. یا نمی‌دانم شاید فقط شش ساله بودی و تووی آسانسور مچاله شده‌بودی. سعی کرده‌بودی بیرون بروی و آرنجت زخم شده‌بود. رفته‌بودی هله هوله برای خودت خریده‌بودی. مغازه‌دار بقیه‌ی پولت را پس نداده‌بود.. ؛منم پیاده می‌شم؛.. تو بزرگ شده‌بودی. پیاده شدم. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش...ء