Tuesday, February 06, 2007

غباری در حبابی؛ درختی از سنگی رویید و دعا خواند


فردا هنوز برگ ِ یکریز بود
حبه‌ی انگور رفت تا چیدنی شود
آن‌گاه
رفته رفته هیچ‌گاه
هیچ وقت
سقفی بر باران نبارید
زرد
زمینی که حبابی برش نماند
.
.
.
فرش ِ خاک‌دار ! ء
شکاف ِ خشک ِ بالا سر ! ء
نمی‌چکد
رد ِ پای کهنه‌ای
راه ِ خانه‌ی کسی.. دیگر
بر سنگ-‌سقف ِ تازه‌ات
.
.
.
خشکسال‌ها پیش‌تر از این گرگ و میش
خدا رفته در مهتاب با فرشته‌ها غوره بسازد
شیطان ِ تن‌ها ! ء
خاکم را ببوس
حوای تلخ ! ء
گورم را بمیر
خدا رفته مهتاب بسازد
فرشته بچیند
با من
بساز
خود آ
تاکستان ِ داغت را
از دستم بگیر
.
.
.
نور ِ ملموس ! ء
دهان‌خیس ِ داغدار ! ء
می‌شوم در تو آب‌تنی؟
در تو گِل؟
می‌شوی غوطه‌وارم؟
می‌شود؟
این بار که ساعت از وقت گذشته
این آونگ
این دقیقن
کارم از این‌ بارت گذشته
هوا شب دارد
ماه اشکال دارد
پیدا نیست
از انگارت این پایین
.
.
.
یا؟
غبارم را حباب شو
پُرم کن
خالی‌ کن‌ ام
دست‌مالی کن ام
بنشان حبه‌هایت
بَرَت تن ِ تَنگ‌زده‌ام
دَرَم شاخه‌های ریش ‌ریش پیچ
بگردان تأنیث‌ات را
در حفره‌های مذکورم
انباشته انباشته
کاش کاش
به‌رغم ِ بی‌هوایت
به رد ِ لجنم
بمان در
چکه کن بر
شکوفان در مرا
خوشه‌ات
بمی‌رانم
جان ِ غوطه‌ات
ولی
جنازه‌ات را از گورم بردار
هیچ گاه

1 comment:

Anonymous said...

Salam,

Harvaght sherat az ye parageraf bishtar mishe hoselam sar mire.

Khodet in nazar ro nadari???

Hamid Raya