امروز در ایستگاه چارراه ولیعصر اینگرید برگمن را دیدم که سمبوسه می خورد. لقمه ها را در میان دود و همهمه، با اعتماد به نفسی مثال زدنی می بلعید. می شد نتیجه گرفت که هنرپیشه ای سوئدی در حال ارتباط با مبدا نیروهای ازلی، دیگر پدیده ها را فانی می انگارد. یکی از نتایج این گونه ارتباطات، تغییر بعد محسوس زمان و همچنین مکان و منطق و هرگونه پدیده ی در ظاهر متناسب است که به این صورت به طرزی معجزه آسا نامتناسب می شود. طوری که متوجه نشود، جلو رفتم و آرام سلام کردم. جوابم را نداد. نمی توان این بی اعتنایی را به حساب ندانستن زبان فارسی و یا خسته شدن از مزاحم های خیابانی گذاشت که اگر این گونه بود حداقل پلک می زد یا صورتش را بر می گرداند. به نظر می رسید فکر و ذکرش سمبوسه و نیروها بودند. زانوهایم را به زمین پایه کردم و خودم را تا چشمهایش بالا کشیدم. هنوز داشت آرام می جوید. گردنش را آرام گرفتم و دماغم را به گونه اش کشیدم. هیچ. فقط دهانش بود که آرام حرکت می کرد و نگاهش که از نخاع ام عبور می کرد و به مافوق ادراک می رسید. دستم را روی مفصل اش گذاشتم و به دهان اش نزدیک تر شدم. با تمام احساس جویده شدم. طعم فلفل پوستم را سوزاند. سرم را پس کشیدم. در این گونه مواقع انسان ممکن است از خود بیخود شده و خزعبلاتی به نام جملات سر هم کند ولی در آن لحظه ی به خصوص، میل به حصول اطمینان از دیگر غرایز برایم قوی تر بود. به هر حال، عینک ام را محکم برداشتم. روسری اش را کشیدم و تمام لباس هایش را تا آخرین تکه پاره کردم و او همچنان نشسته بود و به ماوراء نگاه می کرد و می جوید. هر کسی می تواند بگوید که این حرکات او زجرآور است ولی به جرات و در نهایت صداقت اعتراف می کنم که کارهایم ذره ای از روی عصبانیت نبود و تنها دلیل، کشف حقیقت بود. سرش را به زمین کوبیدم. با کفش صورتش را به آسفالت فشار دادم. نشستم روی کمرش و موهایش را به عقب کشیم. حداکثر قدرتم همین بود. و دهانش چشم دوخته بود به افکارم و به ذرات مجتمع فکر می کرد. ذرات هر کدام دنیایی بودند که بلعیده می شدند. در واقع چیزی را که خودم ندیده ام و تنها تجسم کرده ام، نمی توانم برای کسی توضیح بدهم. تنها دنیای واقعی و ظاهری را می توانم تشریح نمایم. خونابه ها را به صورتش مالیدم. و دوباره شروع کردم. بیشتر، طولانی تر و عمیق تر. تکرار در بسیاری از موارد می تواند لذت بخش باشد ولی نه در موارد مرتبط با ماوراء الطبیعه. این گونه حرکات در دنیای واقعی، ناشیانه و خام به نظر می رسند. و برای او، گویی این ها همه یکسان تر بودند. خسته کننده تر و برادرانه تر از تکه های تند سیب زمینی و قوانین نامکشوف عرفان ماورا. نزدیک تر شدم. بلیت ام افتاد جلوی پایش. خم شد و بلیت را از روی زمین برداشت. با لبخند به سمت ام گرفت. ابروهایش بالا رفت. سمبوسه اش افتاد. گفت شما را قبلن جایی ندیده ام؟
Thursday, April 27, 2006
Casablanca
امروز در ایستگاه چارراه ولیعصر اینگرید برگمن را دیدم که سمبوسه می خورد. لقمه ها را در میان دود و همهمه، با اعتماد به نفسی مثال زدنی می بلعید. می شد نتیجه گرفت که هنرپیشه ای سوئدی در حال ارتباط با مبدا نیروهای ازلی، دیگر پدیده ها را فانی می انگارد. یکی از نتایج این گونه ارتباطات، تغییر بعد محسوس زمان و همچنین مکان و منطق و هرگونه پدیده ی در ظاهر متناسب است که به این صورت به طرزی معجزه آسا نامتناسب می شود. طوری که متوجه نشود، جلو رفتم و آرام سلام کردم. جوابم را نداد. نمی توان این بی اعتنایی را به حساب ندانستن زبان فارسی و یا خسته شدن از مزاحم های خیابانی گذاشت که اگر این گونه بود حداقل پلک می زد یا صورتش را بر می گرداند. به نظر می رسید فکر و ذکرش سمبوسه و نیروها بودند. زانوهایم را به زمین پایه کردم و خودم را تا چشمهایش بالا کشیدم. هنوز داشت آرام می جوید. گردنش را آرام گرفتم و دماغم را به گونه اش کشیدم. هیچ. فقط دهانش بود که آرام حرکت می کرد و نگاهش که از نخاع ام عبور می کرد و به مافوق ادراک می رسید. دستم را روی مفصل اش گذاشتم و به دهان اش نزدیک تر شدم. با تمام احساس جویده شدم. طعم فلفل پوستم را سوزاند. سرم را پس کشیدم. در این گونه مواقع انسان ممکن است از خود بیخود شده و خزعبلاتی به نام جملات سر هم کند ولی در آن لحظه ی به خصوص، میل به حصول اطمینان از دیگر غرایز برایم قوی تر بود. به هر حال، عینک ام را محکم برداشتم. روسری اش را کشیدم و تمام لباس هایش را تا آخرین تکه پاره کردم و او همچنان نشسته بود و به ماوراء نگاه می کرد و می جوید. هر کسی می تواند بگوید که این حرکات او زجرآور است ولی به جرات و در نهایت صداقت اعتراف می کنم که کارهایم ذره ای از روی عصبانیت نبود و تنها دلیل، کشف حقیقت بود. سرش را به زمین کوبیدم. با کفش صورتش را به آسفالت فشار دادم. نشستم روی کمرش و موهایش را به عقب کشیم. حداکثر قدرتم همین بود. و دهانش چشم دوخته بود به افکارم و به ذرات مجتمع فکر می کرد. ذرات هر کدام دنیایی بودند که بلعیده می شدند. در واقع چیزی را که خودم ندیده ام و تنها تجسم کرده ام، نمی توانم برای کسی توضیح بدهم. تنها دنیای واقعی و ظاهری را می توانم تشریح نمایم. خونابه ها را به صورتش مالیدم. و دوباره شروع کردم. بیشتر، طولانی تر و عمیق تر. تکرار در بسیاری از موارد می تواند لذت بخش باشد ولی نه در موارد مرتبط با ماوراء الطبیعه. این گونه حرکات در دنیای واقعی، ناشیانه و خام به نظر می رسند. و برای او، گویی این ها همه یکسان تر بودند. خسته کننده تر و برادرانه تر از تکه های تند سیب زمینی و قوانین نامکشوف عرفان ماورا. نزدیک تر شدم. بلیت ام افتاد جلوی پایش. خم شد و بلیت را از روی زمین برداشت. با لبخند به سمت ام گرفت. ابروهایش بالا رفت. سمبوسه اش افتاد. گفت شما را قبلن جایی ندیده ام؟
Wednesday, April 19, 2006
غزل مرد مرداد
در خود به ملال
هندوانه های تابستان را قاچ می زنم
کفش هایم را روی ماسه ها می گذارم
سرم را روی کفش ها
در سرتاسر راه مترسکانی مغرور چشم به افقی بعید از قدم های سنگین ام نت برداشته اند
صد مزرعه هندوانه فدای حضورشان باد
که آخرین کلماتشان همچون ترنمی، بر تارک آسمان می درخشد
که این گونه
به سان آخرین بازمانده ی فرزانگان زمین
بر جای و خشمگین
دستانِ زیبایم را بر پیشانیِ باستانی ام حایل می کنم
گونه های متعددی از گربه سانانِ از این وادی عبور می کنند
دوربین ها را به طریقه ای کار گذاشته اند که این حیوانات مزاحم وارد کادر نشوند
یوزپلنگی عزادار دماغش را بالا می کشد
آسمان بر آستانت سرِ تعظیم می ساید
ای
چشمانت چمن زاران
سینه ات سلسله جبالِ هیمالیا
لبانت آتشفشان فوجی یاما
گیسوانت جنوبِ غربیِ آمازون
به هر صورت
پس از دشواری این راهِ مرگ زا
کوله بر دوش می افکنم
بلیتم را نشان می دهم
صندلی ها کوچک اند
در تعریف نمی گنجم
با این حال
از هر انگشتم ساختار می ریزد
به عنوان مثال
گونه اش را آرام
دستم را پس می کشم
نگاهش را می دزدد و با خود می برد
معمولن به ندرت اتفاق می افتد
هندوانه های تابستان را قاچ می زنم
کفش هایم را روی ماسه ها می گذارم
سرم را روی کفش ها
در سرتاسر راه مترسکانی مغرور چشم به افقی بعید از قدم های سنگین ام نت برداشته اند
صد مزرعه هندوانه فدای حضورشان باد
که آخرین کلماتشان همچون ترنمی، بر تارک آسمان می درخشد
که این گونه
به سان آخرین بازمانده ی فرزانگان زمین
بر جای و خشمگین
دستانِ زیبایم را بر پیشانیِ باستانی ام حایل می کنم
گونه های متعددی از گربه سانانِ از این وادی عبور می کنند
دوربین ها را به طریقه ای کار گذاشته اند که این حیوانات مزاحم وارد کادر نشوند
یوزپلنگی عزادار دماغش را بالا می کشد
آسمان بر آستانت سرِ تعظیم می ساید
ای
چشمانت چمن زاران
سینه ات سلسله جبالِ هیمالیا
لبانت آتشفشان فوجی یاما
گیسوانت جنوبِ غربیِ آمازون
به هر صورت
پس از دشواری این راهِ مرگ زا
کوله بر دوش می افکنم
بلیتم را نشان می دهم
صندلی ها کوچک اند
در تعریف نمی گنجم
با این حال
از هر انگشتم ساختار می ریزد
به عنوان مثال
گونه اش را آرام
دستم را پس می کشم
نگاهش را می دزدد و با خود می برد
معمولن به ندرت اتفاق می افتد
Wednesday, April 12, 2006
0912_DIRTY_STICKY_FL00R$
دیروز شماره ات اسباب کشی کرد
یک سرش به هوا فخر می فروخت
آخرش
چشم غره می رفت به سبابه ام
بیهوده سرم ترا شلوغ است
وقتت کار دارد
دهان که باز می خوانی
گلدسته ها دست می زنند
به هوایت
زیر لباست
قصه های هزار و یک غازت
کابوی نیمه لب
هر از چند خواب
امضایت را می گیرد و آرام فشار می دهد
تا با زیرنویس خیس
واژه های تازه بتازد
آه
ناخودآگاه
پخش می شوی
هزل می روم
چنگ می زنی
به شماره می افتد
صفر نهصد و شلوارِ دو تایت
یک سرش به هوا فخر می فروخت
آخرش
چشم غره می رفت به سبابه ام
بیهوده سرم ترا شلوغ است
وقتت کار دارد
دهان که باز می خوانی
گلدسته ها دست می زنند
به هوایت
زیر لباست
قصه های هزار و یک غازت
کابوی نیمه لب
هر از چند خواب
امضایت را می گیرد و آرام فشار می دهد
تا با زیرنویس خیس
واژه های تازه بتازد
آه
ناخودآگاه
پخش می شوی
هزل می روم
چنگ می زنی
به شماره می افتد
صفر نهصد و شلوارِ دو تایت
Friday, April 07, 2006
Buona Fortuna Sig.ra Malena
روسری سیاه- سرها- زنگ- درِ شیشه ای- تکانِ دست ها- حرکت- صورت های راضی- نگاه ثابتِ کوتاه- بهت- خشم- قطار مسینا. شلوارِ ژولیده و کیسه سیمان و مونیکا که وایساده بود پایین پله ها و با همسایه گپ می زد. سلام آخرین بی خوابی. آمورسو شونزده سال داشت. قرار بود فقط از کنارت رد شه. پرتقالا رو یکی در میون چیدی. نارنجی به صدای براقت می آد. سه تا ماهی توو گلدون بلور شنا می کنن. به ات میاد. لپمو فشار داد. آبش پاشید توو صورتم. گفت دیگه مرد شدی. از امروز با هم سیگار می کشیم. فردا باباش توو بیمارستان بود. روسری سیاه- نعش کشِ گل دار- صف مردان- بوسه ی راست- بوسه ی چپ- نجوا. سینیورا، در این شهر فقط حریصان تسلیت می گویند. گفت منم عروسیت نمی آم. گفتم چون خیلی برام مهم بود. لباسِ مناسب نداشتم. امتحان داشتم. ولی تو بگو مریض بودم. اگه می شد همین الان که داره با لیوانا ور می ره، صورتشو ببینم می شد بفهمم به چی فکر می کنه. شاید تمرینِ فکر نکردن. ثابت به روبرو خیره می شی و هیچ چیزو نمی بینی جز هسته ها، قطره های زرد. شمع ها- محراب- صندلی ها- پیرزنانِ سیاه پوش- پیکره ی مهربان، مالنا اسکوردیا را از شهر محافظت بفرما. همه سلام رسوندن. رد می شدم. حیف شد نینو نیست. پرده ها کار خودته؟ ساعتم باز شده. حوا بانو گفت در عشق نباید تزلزل و التماس و خواهش راه یابد. سینکلر، زمانی به سویت خواهم آمد که عشق تو مرا مجذوب خود سازد. من کسی نیستم که خود را به رایگان ببخشم، باید مرا به چنگ آوری. از اونجا حرف می زنه که احساسِ تنهایی نکنم. کاردو می ذارم کنار پوسته ها. جور کن بیا. حامد و سمی هم هستن. دوشنبه شمال. قایق شکسته- باد- رخت ها- در باز می شود- ایستاده در درگاه- سکه ها- منظر- از پایین- دامنش آرام کنار می رود. داشت لباساشو عوض می کرد. گفتم آدما رو نمی شناسی. خودشم خودشو نمی شناسه. یه جوری به ام خندید که فکر کردم همه چیو می دونه. فنجونو پرت می کنه رو میز. پاشو می ندازه رو پاش. صورتشو با نگاهِ سایه دار و لبخندِ نارنجی استتار کرده. ممنون. تلخ می خورم. واکسناشو زدی؟ خیلی شکلِ خودت شده. موی کوتاه- توپ بازی بچه ها- مرغ های دریایی- قایق شکسته- پرتقال ها- تماس مختصر- بونا فورتونا سینیورا مالنا- ...ء
Wednesday, April 05, 2006
Subscribe to:
Posts (Atom)