Monday, August 27, 2007

L


قالت یالیتنی مِتُّ قبل هذا و کنتُ نَسیا ً مَنسیّا
مریم، بیست و سه
.
.
.
سرش از شکاف بیرون. تو را نگاه ‌کرد. تنه، توو. پاهایش توو مانده بود. تقلا کرد. هلش دادی. صف شلوغ بود. روی یک پا بلند شد و کنار صورتت را بوسید. چند مرد قوی تابوت می‌بردند. هر روز می‌آمدی. هر روز می‌آمد. سیگار می‌کشید. دیوار می‌کشید. دستش رنگی می‌شد. لباسش. صورتش برق می‌زد. گفت بیا. و رفتی. به شب نگاه کردی. کسی نبود. همه رفته بودند. روی تخت ِ تو خوابیده بود. روی تخت ِ تو بیدار شده بود. پلک‌هایش برق می‌زد. بنفش. روی تخت تو. تو کنار ِ صلیب. روی گردنش. کنار موهاش. چسبیده به گردنش. ‌خندید. چیز دیگری نگفتی. بعد، همه شروع کردند به دست زدن. دست می‌زدند. دست می‌زدند. تو آن میان ایستاده بودی. او نگاه می‌کرد. چند مرد قوی تابوت می‌بردند. و رفتی. مغازه‌ها بسته بود. چند خیابان. چند چراغ آن‌ورتر. دست بچه را گرفته از آن طرف ِ خیابان می‌آمد. در صف ایستاد. صورتت را بوسید. نان را گرفت. دست بچه را گرفت. کتاب را بست. گفت میل ندارم. یک بشقاب برداشتی برای خودت ریختی. همه رفته بودند. قبرستان. خالی. کاج‌ها. بلند. پرنده‌ها. بلند. بلند شدی. و رفتی. روی آن نیمکت نشستی. روبروی آن چنار. به برگهایش پلاستیک‌های سیاه بسته بودند. هر روز می‌آمدی. هر روز آن‌جا بود. بچه‌ها با یک دوربین بازی می‌کردند. نوبتی از هم عکس می‌گرفتند. گفتی آن عکس.. روی زمین. خوابیده بودی. آمد کنارت. روی زمین افتاد. عکس می‌انداختند. باد آمد. صورتش. لباسش. دست‌هاش. رنگی ‌شد. قرمز. بنفش. بعد از آن باز هم درخت بود. هر چه نگاه می‌کردی. سنگ بود و درخت. باد برگ را تکان می‌داد و آن دور پیدا می‌شد. و پنهان می‌شد. سبز می‌شد. آن دور. آن سنگ. پک‌های محکم. به جایی می‌خورد. روی زمین می‌افتاد. کتاب را بست. حافظ را. گفت من مسیحی بوده‌ام. حالا سیگار. حالا حافظ می‌کشم. مسیح می‌کشم. سرش پایین بود. بنفش. خالی. بشقاب را روی میز گذاشتی. و رفتی. چراغ ماشین‌ها آن دور توی خیابان صدای بوق. بعد شروع کردند به دست زدن. صف بسته بودند. دست می‌زدند. می‌رقصیدند در آن خیابان. ایستاده بود با لباس سفید. با تاج سفید. با دستکش سفید به تو نگاه می‌کرد. تو پشت این ماشین. و رفتی. وسط. آن میان. با کت ِ سیاه. شلوار سیاه. پیراهن سیاه. ‌رقصیدی. روی یک پا. افتادی. داشتی می‌افتادی. داشتی می‌افتادی. بال. بال. بال زدی تا روی درخت. باد می‌آمد. کتاب را بست. گفتی این عکس.. گفت ماهی است. چرخ‌دنده است. به شب نگاه کردی. پرده کنار می‌آمد. سفید می‌شد. تو را نگاه می‌کرد. سیگار می‌کشید. یک بسته سیگار می‌کشید. سیگار ِ قرمز. دود. سیگار قرمز. دود. سرما خورده بود. گفت نفر آخر کیست.. اینجا شلوغ است. چند جعبه بود. ساعت چند بود.. دیر بود. عکس گرفتی. عکس می‌گرفتند. گفتند عکس نیست. جعبه بود. صف بود. پایش را بلند کرد. تو را بوسید. گونه‌ات را. ایستاده بود. تو نشسته بودی. او ایستاده بود. کنار دیوار. کنار تو. گفت تو را می‌برند. دست می‌زدند. تو را می‌برند. و رفتی. لای چرخ‌دنده‌ها. بوق می‌زدند. لای درخت‌ها. لای سنگ‌ها. کوه ‌کشید. قرمز بود. کوه قرمز کشید. رود داشت. رود بود. به شب نگاه کردی. صلیب کشید. عرق کرده بود. عرق می‌ریخت. قرمز بود. درخت ایستاده بود. باد بود. تا سقف رفتی. تا آن خانه. تا ٱن بنفش. کتاب را بست. نشان داد. آن مرد با تو ‌رقصید. او را ‌برد کنار پرده. پرده کنار ‌آمد. ماهی‌ها. چرخ‌دنده‌ها روی دیوار شنا ‌کردند. همین‌طور روی سقف. همین‌طور روی بنفش. روی دستش. صورتش. لباسش. باد آمد. پرده کنار آمد. بیرون رفتند. تابوت را بردند. او را نبردند. کنارش خوابیدی. رویش. روی صورتش. دستش. لباسش. گونه‌ات را بوسید. قرمز بود. تو صلیب کشیدی. سنگ بود. درخت بود. به شب نگاه کردی. زمین افتاد. حیوان. نگاهت ‌کرد. چشمهایش برق می‌زد. لباسش سفید. خنده‌اش سفید.. رویش خاک ‌ریختند. روی لباسش. دستش. روی تو. سنگ گذاشتند. شب افتاد. صورتت را بوسید. صورت ِ قرمزت را. خنده‌ی سفیدت را. صلیب کشیدی. او به جانب شرقی. تو ‌رقصیدی. دست می‌زدند. او به جانب شرقی. کتاب را بست. بال زدی. تا سقف. تا خانه. تا سفید. تا جانب شرقی
.
.
.

Friday, August 24, 2007

the needle use the man


سر تکان می‌دهد. سر دارد. دست دارد. دست دارد روی میز پنج انگشت. هر کدام به سویی اشاره به یک مشت انگشت.. پنجه‌ی پهن روی پنج انگشت.. یکی انگشتر.. یکی سیاه. یکی نازک. دست می‌کشد بر گرد خاک می‌کشد دست روی مفصل. روی پوست. روی زرد. روی ناخن. روی بنفش.. بنفش ِ ساکت.. بنفش ِ امروز. نقش ِ این بر آن.. آن بر میز.. آن میز.. این اینجا چند میز. چند بنفش نیز.. چند بنفش ِ دیگر آن کنار.. آن پنجره.. آن گوشه پنج صندلی.. این اینجا این فقط میز است. یک میز است. فقط این نیست. فقط نیز هست.. یک صندلی است. این لیوان است. این فقط لیوان است. آن فقط یخ چند تا چند تا.. صدا.. آن‌ها هم دارد. همه دارد همهمه دارد عکس دارد برق کنار پنجره می‌افتد برق می زند یخ می زند روی صندلی‌.. روی دیوار است.. عکس.. روی پنجره آسمان دارد.. خانه دارد آسمان می‌افتد.. هر خانه از همین زمین شاید هر همین آسمان چند خانه هر همین تا زمین تا زمین شاید این که دارد نگاه نمی‌کند.. دارد آن طرف را نگاه نمی‌کند.. هم پله را.. آن پایین را.. طبقه‌ی پایین را.. از پله‌ها.. بی‌پله‌ها.. نرده دارد خم می‌شود جمع می‌شود سبابه ساییده پوست.. سکون.. سکوت.. غضروف زیر ِ پوست می‌کشد.. استخوان روی لیوان لیوان جاری روی دهان بالا می‌رود.. روی لبه قرمز باز می‌شود بسته می‌شود دهان.. دهان است دست دست ریخته قلیا.. دهان است میز است دارد میز دارد لیوان است دارد به هم زمین دارد می‌خورد به شیشه است زمین که سر تکان می‌دهد
.
دوباره.. هزارباره ایستاده اینجا.. هزارپاره از آن خیال تنها به خیال می‌شد رسید. هزار تنها ایستاد و تماشا کرد. یکی صامت. یکی ایستاد تنها کار ِ من.. منظور ِ من.. می‌دانم منظورت من نبودم. می‌گویم کاش بود را نمی‌گویم. کاش این کاش بود و می‌شد از خیال به اینجا رسید. حالا دیگر اگر فرصت شد شاید از اینجا شد به خیال رسید. باید قصد کرد.. خنده داشت. یک حرف. هزار برداشت. یکی از همین‌ها را انتخاب کرد و بعد خیال کرد داشت. یا خیال نکرد نداشت. همین‌طور برداشت. یا خیال، تو را خیال کرد. یک را هزار کرد یک‌باره.. یا یک یک ِ هزار را.. هرکدام را یک.. یک را که تو را.. یک، یک را.. هزار بیندازد یک. هزار ببازد یک.. ببازد. یک را بیندازد. تو یا هزاری که یک تو را ببیند. یک بفهمد. اشتباه نشود. هزار نشود. گم نشود. کم نشود.. یک باشد که با هزار اشتباه نشود در یک‌ی دیگر یک به هزار هزار یک شود
.
باور کنید آقا من آن را دیده‌ام. همین‌جا ایستاده بود به من نگاه می‌کرد. همین جا سر پا نشسته بود. می‌خواست چیزی بگوید. نگفت. باور کنید ایستاده بود همین جا. دارم تکرار می‌کنم که باور کنید. می‌دانم چه را نگفت. نمی‌دانم چرا. آقا نروید شما لااقل بایستید. گوش کنید. من شغلم این است. مشغله‌ام این است. این بوده که کسی اینجا سراپا با نگاهش انگار چیزی را نگوید
.
پاره بازی می‌کنی
با اعداد می‌کنی
با می‌کنی
با با با می‌کنی
بی با چه می‌کنی
با تو
با تو بازی می‌کنی
می‌خندی یا دنیا به تو
یکی دستش را بلند کرده
آ.. تو
تو که دست بلند کرده‌ای
با خنده بلند کرده‌ای.. بیا اینجا
می‌خواهی با تو بازی؟
آ.. می‌خواهم
آ یکی.. تو یکی.. جهان هزار
بازی با چه می‌کنی؟
با اعداد
من یکی.. این یکی.. آن یکی
آ یکی
.
.
.
پا در هوا به دیوار گرفته می‌پیچد. از دهانش خون بیرون.. درون. در آن‌اش. دهانش خاک می‌ریزند. نفس می‌کشد. گفتم آن لحظه داشتم.. خس خس می‌کند خاک و خون را. چیزی می‌گوید انگار تو را ندیدم.. مرا ببین. تا مرا ببینی.. نداریم از این‌ها. تمام شده. این شکلی؟ صبر کن شاید برایت.. همین‌جا بایست. صبر کن. از پستو بیاورم. چه را؟ باید این را بگیری. این‌ها را.. این شکلی. گفتم این‌ها را می‌بینم چرا تو را اگر نبینم آن‌وقت.. دستهاش قفل بود به سینه.. قفل.. تاریک بود. می‌چرخید. چرخیدم. این شکلی.. پا یکی زمین آن یکی هوا.. از این‌ها.. این شکلی.. نم. این شکلی.. کم. آن‌وقت که ایستاده‌باشی زیاد.. این شکلی.. دارد تمام می‌شود. تو حالت خوب است؟ یک بار دیگر.. شما را دیدم. با هم دو‌تایی.. نه سه‌تایی.. من هم بودم. داشتی چه می‌کردی. این شکلی.. روی همین صندلی. ببین. روی همین. حرفم را قطع.. درز بگیر. دارد تمام می‌شود. بیایم کجا مرا ببینی. این شکل، ترا ببینم.. این شکل ِ مرا نبینی
.
.
.

Wednesday, August 15, 2007

.به امیر ح


میز ِ خالی. تنها می‌شود به آن دست کشید.. میز ِ دیر
دیر است. دیر.. تا این دیر شروع ِ غزل باشد
گفت تو خواستی
آدم‌ها و نهنگ‌ها.. اشک. اسب‌های تاریخی. اسب‌های تکراری. ازل. خیال. پایان ِ غزل
در تاریکی هم دیر است
این پایان ندارد. اندام دارد. چشم دارد. دهان دارد. نفس می‌کشد.. جایی در این شهر.. در این اتاق.. دور از ذهن و می‌دانی که چشم ندارد دهان ندارد نفس ندارد اسب ندارد
دو گونه نقاب؛ یکی که تو را نبینند، یکی که نبینی.. یکی که تو را دیده‌اند، یکی که دیده‌ای.. خنده، خنده
لباس داشتن یا برهنگی مهم نیست. وقتی شلوارش را عوض می‌کند.. وقتی نمی‌خواهد نگاهش کنی.. آن خالی از همه چیز.. آن بی‌بیرون ِ بی‌درون.. آن بی‌چیز
از آخر شروع کردن و به ابتدا نرسیدن؛ آن‌چه نوشته می‌شود
حالا دیگر رسوا می‌شوند که پنهان شوند
به شیطان سنگ می‌زدند. سنگ بر او مکث می‌کرد؛ برهنگی؛ مکث؛ دلتنگی
چرا مرا نمی‌آویزند
پرنده بود. پر می‌کشید می‌رفت. بال می‌گشود و می‌آمد
تا چند خیابان سطل زباله‌ای نیست. نمای من؛ این‌ها را کجا بریزم؟
قدم زدن؛ ندانستن
به شک یقین داشتن. شک نداشتن.. شک داشتن.. اصرار داشتن به اصرار نداشتن
پرسید هنوز دوستش داری؟ گفت دیگر این بار نه، ولی
گزاف‌گویی با گزاف‌بود‌گی تناسب دارد. درمانی مقطعی برای بودن. پناه بردن به جمله‌های حکیمانه. به خبر از گزاره‌های بی‌خبر.. به تظاهر به هوشمندی از مرثیه برای فقدان ِ زیبایی یا از هرچه.. به کل از استثنا.. به جملات از کلمات. یا با این واقعیت کنار می‌آید
مدت‌هاست نیامده‌ام. مرا جلوی دروازه توقیف کرده‌اند. نه توانسته‌ام بروم و نه بروم. دروازه‌ی بزرگ ِ پررفت و آمد؛ مضیقه، داشتن، نداشتن
گاهی می‌آمد آب و دان‌ را برمی‌داشت و می‌برد. آب و دان این بود
پرنده بود. تظاهر نمی‌کرد که پرنده نیست. همه می‌دانستند که او پرنده نیست. او پرنده بود
قفس بود.. باغ وحش بود
صفی است طولانی. تنها نفر اول است که نمی‌داند این صف برای چیست. بقیه، این را می‌دانند
شب نود و نه‌ام همان شب ِ اول است که باید صد شب طول می‌کشید. آن شب ِ ماقبل آخر.. آن شب ِ آخر.. هم آن شب ِ اول، همان است که طول نکشید. همان که نبوده. که نیست. که نخواهد بود
تکرار ِ بی‌پایان.. آن‌گاه که قمارخانه را ترک می‌کند.. هر بار که می‌رود. هر بار که سوخته می‌بست
میز در اختیار شماست
کفر آن‌جاست که قلب تو را بگیرد.. هم آن‌گاه که دیگر نگیرد
نذری می‌دهند. نذری می‌گیرند. یک نفر می‌دهد. چند نفر می‌گیرند
مثل عیسا؛ مریم مجدلیه
یهودای آویخته بر آویختگی.. لخته‌گی.. ژندگی؛ راندگی
جنازه را می‌برند. او چای‌اش را می‌نوشد
تشییع ِ زندگی.. تلقین ِ حرکت.. تلقیح ِ عقربه؛ استمرار
می‌گویند برای پیدا کردن ِ اولی باید اول همه را پیدا کنی؛ همه را بروی.. خودت را.. خیال ِ ممکن شدن ِ این محال را
.
منسوب به بیست و دوم
/
/
/
ستاره روی پشت‌بام نشسته‌. به ستاره‌ها نگاه می‌کند. ستاره‌ها به ستاره نگاه می‌کنند. ستاره به ستاره‌ها.. ستاره‌ها به ستاره.. ستاره به ستاره.. ستاره دست باز می‌کند، پرواز می‌کند. به آسمان می‌رود. ستاره‌ها روی پشت بام می‌ریزند. می‌نشینند و به ستاره نگاه می‌کنند. ستاره به ستاره‌ها نگاه می‌کند
.
ستاره پشت میز نشسته. خودکارش را لای دفتر می‌گذارد. تلویزیون را روشن می‌کند؛ فیلمی که در آن ستاره پشت میز نشسته. دارد چیزهایی می‌نویسد. دوربین حرکت می‌کند و روی نوشته می‌آید. نوشته؛ ستاره روی پشت‌بام نشسته
.
کارگردان کات می‌دهد؛ آدم‌ها شروع به حرکت می‌کنند.. روی پشت‌بام به این بر و آن بر می‌روند. ستاره بلند می‌شود و با کارگردان از پله‌ها پایین می‌روند. به اتاق ِ کارگردان می‌روند. کارگردان می‌گوید سناریوی شما هنوز تکراری است.. ستاره می‌گوید کات. لطفن از روی متن بخوانید. کارگردان می‌گوید فیلم‌نامه‌ی شما هنوز انسجام ندارد
.
در دفتر ِ ناشر نشسته‌اند. ستاره می‌گوید موضوع این داستان راجع به نویسنده‌ای است که می‌نویسد
.
کاغذها را جمع می‌کنم. توی پاکت می‌گذارم. می‌پرسد مطمئنی تمام شده؟ می‌گویم نه. شاید همین حالا، کسی ما را می‌بیند
.
.
.
من و تو، در این اتاق، دست داریم پا داریم بدن داریم نفس می‌کشیم این اتاق دیوار دارد جرم دارد اسم دارد به جرمش دست می‌کشیم با هم حرف می‌زنیم صدایمان از حنجره‌هایمان بیرون می‌آید پرده‌ی گوشمان می‌لرزد. من وجود دارم. تو وجود داری ما اسم نداریم و دیگر کسی نیست که ما را نوشته باشد
.
.
.
من حقیقت ندارم؟ حقیقت داری. هم اینجا هم در آن دنیای خودت؛ در میان آن برگ‌ها. بین کلمات. تو آنجایی.. اینجا کجاست؟ اینجا جای دیگری است. در این دنیا معنی ِ دیگری می‌دهی.. من آن کارها را انجام داده‌ام یا نه؟ تو انجام داده‌ای و هم هیچ چیز خارج از اراده‌ی من صورت نگرفته. من اراده کرده‌ام که تو باشی پس بوده‌ای. تو بوده‌ای پس من اراده کرده‌ام باشی و هر چه در آن‌جا بوده. و هر کاری که کردی، حرف به حرف‌اش، لحظه‌ لحظه‌اش، من بوده‌ام
.
من تو را گم کرده‌ام یا تو مرا؟
/
/
/
/
/
رسیدن نبوده. نرسیدن بوده. کسی که چیزی ندارد چه را بدهد؟ چه را بگیرد؟ همان اجبار را می‌گیرد.. خیال که این شکلی شود.. به قول تو توهم.. فرقش با آن زمان این است که حالا دیگر این‌ها را می‌دانی.. می‌شود توهم.. اختیار می‌شود اجبار.. قدرت می‌شود ضعف و فرق دیگرش این است که معامله نبوده. قصد نبوده.. آن‌ها عوارض بوده.. حالا هم تا قصد باشد عارضه‌ اتفاق نمی‌افتد. حالا دیگر دنیا بزرگ است. حالا دیگر رسیدن بها می‌خواهد.. هم او بزرگ است و هم چیزی که می‌خواهد. تو کوچکی دون کیشوت
.
هر گاه آن سوار کلاهخودش را بردارد
دیگر بیابان در تو راه نمی‌رود
.
.
.

Friday, August 10, 2007

straight line


در آن خیابان جاده‌ای ساخته‌ بودند که به یک کوچه می‌رسید. آن کوچه زمین داشت. آن کوچه درخت داشت. ماهی‌ها روی شاخه‌هاش بازی می‌کردند. دیوار ِ خانه‌هاش پر از آسمان بود. زنگ ِ هرکدام را که می‌زدی چیزی می‌بارید. یکی باران می‌بارید یکی آفتاب یکی خاک یکی کرم. یک سطل کرم. پر بودند همه جا روی زمین توی خاک روی آن چنار روی شاخه‌ی پنجم‌اش خانه‌ی من بود. پنجره‌اش همیشه باز بود. از آن گلدان خانه‌ام پیدا بود.. ایناها.. نگاه کن آن ماهی دارد نگاهم می‌کند. دارم می‌روم آشپزخانه دارم می‌روم یخچال.. یک در ِ پشتی هم بود که به ساحل باز می‌شد. قایق‌ام همیشه آن‌جا بود. شب‌ها سوار می‌شدم می‌رفتم همین‌طور تا می‌رسیدم به آن خیابان.. نگاه کن.. دارم دنبال ِ جای پارک می‌گردم همیشه می‌گذاشتمش همان‌جا آن‌جا جلوی آن مغازه که سایبان ِ قرمز داشت غذا می‌فروخت. ماهی می‌فروخت. غذای ماهی می‌فروخت. جاده نداشت هیچ جاده‌ای به آن‌جا نمی‌رسید. باید همان‌جا لباسم را خشک می‌کردم.. آقا چه‌قدر بوی ماهی می‌دهید؟ کرم دارید؟ بستنی داریم روی پادری همان‌جا خودتان را.. من که نمی‌خواهم توو بیایم هیچ جاده‌ای به اینجا نمی‌رسد.. پس چه‌طور آمدید؟ با قایق.. دنبال جای خوب می‌گشتم. طعمه می‌خورید؟ آره.. از آن بستنی‌ها می‌خوردم که شکلات داشت روی لباسم می‌ریخت باران می‌ریخت یخ می‌ریخت.. پس خیلی دور شده‌اید از این‌جا تا ساحل هشتاد کیلومتر راه است.. ولی من که راهی ندیدم؟ همه‌اش آب بود.. خودتان را آبی کرده‌اید.. گفتم که.. خفه می‌شوم از آن شاخه از آن آسمان از همان‌جا همان‌طور که می‌رفتم به کوچه‌ای می‌رسید. آن کوچه که درخت داشت. همان که ماهی‌هایش بستنی می‌خوردند روی شاخه‌هاش بوی بستنی می‌دادند که رویش شکلات ریخته بود بوی برگی می‌دادند که رویش شکلات ریخته بود. هرکدام چیزی می‌بارید پنجره‌اش همیشه باز بود پنجره‌اش یک قایق داشت که هشتاد کیلومتر می‌رفت درخت هم داشت که می‌رفت زمین هم می‌رفت
.
.
.
.
.
La maison près de la fontaine
Couverte de vigne vierge et de toiles d'araignée
Sentait la confiture et le désordre et l'obscurité
L'automne
L'enfance
L'éternité...
Autour il y avait le silence
Les guêpes et les nids des oiseaux
On allait à la pêche aux écrevisses
Avec Monsieur le curé
On se baignait tout nus, tout noirs
Avec les petites filles et les canards...
La maison près des HLM
A fait place à l'usine et au supermarché
Les arbres ont disparu, mais çá sent l'hydrogène sulfuré
L'essence
La guerre
La société...
C'n'est pas si mal
Et c'est normal
C'est le progrès
.
Nino Ferrer
.
.
.
Nino Ferrer (born Nino Agostino Arturo Maria Ferrari in Genoa, Italy, August 15, 1934) was a famous French-Italian singer, actor and jazz musician.
Nino declared having had a pleasant childhood in a cultivated art-loving family.
On August 13th, 1998, Ferrer shot himself in the heart in the middle of a cornfield a few kilometres from his home, two days before his 64th birthday.
.
.
.
Headlines for Thursday, August 13th, 1998:
U.S Rocket Explodes: An Air Force Rocket carrying a classified spy satellite for the Pentagon exploded during liftoff yesterday at Cape Canaveral. It was reportedly carrying a secret satellite for the National Reconnaissance Office with an estimated value at $1 billion. The Titan 4 is the largest unmanned rocket in the United States and has a history of disasters and accidents.
.
.
.
In geometry, a pentagon is any five-sided polygon. A pentagon may be simple or self-intersecting. The internal angles in a simple pentagon total 540°.
.
.
.
Euclid; The Father of Geometry :
"It is possible to draw a straight line between any two points."

.
.
.

Tuesday, August 07, 2007

در


داستان
.
صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. در بسته می‌شود. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. در بسته می‌شود. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. در بسته می‌شود. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ را خاموش می‌کند. می‌خوابد
.
.
.
شعر
.
صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. با دیگری آشنا می‌شود. به خانه‌ی دیگری می‌روند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کنند. او می‌رود. دیگری می‌ماند. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. با دیگری آشنا می‌شود. به خانه‌ی دیگری می‌روند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کنند. او می‌رود. دیگری می‌ماند. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. با دیگری آشنا می‌شود. به خانه‌ی دیگری می‌روند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کنند. او می‌رود. دیگری می‌ماند. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابد
.
.
.
بیوگرافی
.
صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز نمی‌کند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کند. لباسش را در می‌آورد. چراغ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز نمی‌کند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کند. لباسش را در می‌آورد. چراغ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز نمی‌کند. شب می‌شود. چراغ را روشن می‌کند. لباسش را در می‌آورد. چراغ را خاموش می‌کند. می‌خوابد
.
.
.
گزارش
.
صبح می‌شود. بیدار نمی‌شود. شب می‌شود. صبح می‌شود. در باز نمی‌شود. شب می‌شود. صبح می‌شود. چراغ روشن‌ است. شب می‌شود
.
.
.
مقاله
.
صبح می‌شود. شب می‌شود. صبح می‌شود. شب می‌شود. صبح می‌شود. شب می‌شود
.
.
.