Friday, August 24, 2007

the needle use the man


سر تکان می‌دهد. سر دارد. دست دارد. دست دارد روی میز پنج انگشت. هر کدام به سویی اشاره به یک مشت انگشت.. پنجه‌ی پهن روی پنج انگشت.. یکی انگشتر.. یکی سیاه. یکی نازک. دست می‌کشد بر گرد خاک می‌کشد دست روی مفصل. روی پوست. روی زرد. روی ناخن. روی بنفش.. بنفش ِ ساکت.. بنفش ِ امروز. نقش ِ این بر آن.. آن بر میز.. آن میز.. این اینجا چند میز. چند بنفش نیز.. چند بنفش ِ دیگر آن کنار.. آن پنجره.. آن گوشه پنج صندلی.. این اینجا این فقط میز است. یک میز است. فقط این نیست. فقط نیز هست.. یک صندلی است. این لیوان است. این فقط لیوان است. آن فقط یخ چند تا چند تا.. صدا.. آن‌ها هم دارد. همه دارد همهمه دارد عکس دارد برق کنار پنجره می‌افتد برق می زند یخ می زند روی صندلی‌.. روی دیوار است.. عکس.. روی پنجره آسمان دارد.. خانه دارد آسمان می‌افتد.. هر خانه از همین زمین شاید هر همین آسمان چند خانه هر همین تا زمین تا زمین شاید این که دارد نگاه نمی‌کند.. دارد آن طرف را نگاه نمی‌کند.. هم پله را.. آن پایین را.. طبقه‌ی پایین را.. از پله‌ها.. بی‌پله‌ها.. نرده دارد خم می‌شود جمع می‌شود سبابه ساییده پوست.. سکون.. سکوت.. غضروف زیر ِ پوست می‌کشد.. استخوان روی لیوان لیوان جاری روی دهان بالا می‌رود.. روی لبه قرمز باز می‌شود بسته می‌شود دهان.. دهان است دست دست ریخته قلیا.. دهان است میز است دارد میز دارد لیوان است دارد به هم زمین دارد می‌خورد به شیشه است زمین که سر تکان می‌دهد
.
دوباره.. هزارباره ایستاده اینجا.. هزارپاره از آن خیال تنها به خیال می‌شد رسید. هزار تنها ایستاد و تماشا کرد. یکی صامت. یکی ایستاد تنها کار ِ من.. منظور ِ من.. می‌دانم منظورت من نبودم. می‌گویم کاش بود را نمی‌گویم. کاش این کاش بود و می‌شد از خیال به اینجا رسید. حالا دیگر اگر فرصت شد شاید از اینجا شد به خیال رسید. باید قصد کرد.. خنده داشت. یک حرف. هزار برداشت. یکی از همین‌ها را انتخاب کرد و بعد خیال کرد داشت. یا خیال نکرد نداشت. همین‌طور برداشت. یا خیال، تو را خیال کرد. یک را هزار کرد یک‌باره.. یا یک یک ِ هزار را.. هرکدام را یک.. یک را که تو را.. یک، یک را.. هزار بیندازد یک. هزار ببازد یک.. ببازد. یک را بیندازد. تو یا هزاری که یک تو را ببیند. یک بفهمد. اشتباه نشود. هزار نشود. گم نشود. کم نشود.. یک باشد که با هزار اشتباه نشود در یک‌ی دیگر یک به هزار هزار یک شود
.
باور کنید آقا من آن را دیده‌ام. همین‌جا ایستاده بود به من نگاه می‌کرد. همین جا سر پا نشسته بود. می‌خواست چیزی بگوید. نگفت. باور کنید ایستاده بود همین جا. دارم تکرار می‌کنم که باور کنید. می‌دانم چه را نگفت. نمی‌دانم چرا. آقا نروید شما لااقل بایستید. گوش کنید. من شغلم این است. مشغله‌ام این است. این بوده که کسی اینجا سراپا با نگاهش انگار چیزی را نگوید
.
پاره بازی می‌کنی
با اعداد می‌کنی
با می‌کنی
با با با می‌کنی
بی با چه می‌کنی
با تو
با تو بازی می‌کنی
می‌خندی یا دنیا به تو
یکی دستش را بلند کرده
آ.. تو
تو که دست بلند کرده‌ای
با خنده بلند کرده‌ای.. بیا اینجا
می‌خواهی با تو بازی؟
آ.. می‌خواهم
آ یکی.. تو یکی.. جهان هزار
بازی با چه می‌کنی؟
با اعداد
من یکی.. این یکی.. آن یکی
آ یکی
.
.
.
پا در هوا به دیوار گرفته می‌پیچد. از دهانش خون بیرون.. درون. در آن‌اش. دهانش خاک می‌ریزند. نفس می‌کشد. گفتم آن لحظه داشتم.. خس خس می‌کند خاک و خون را. چیزی می‌گوید انگار تو را ندیدم.. مرا ببین. تا مرا ببینی.. نداریم از این‌ها. تمام شده. این شکلی؟ صبر کن شاید برایت.. همین‌جا بایست. صبر کن. از پستو بیاورم. چه را؟ باید این را بگیری. این‌ها را.. این شکلی. گفتم این‌ها را می‌بینم چرا تو را اگر نبینم آن‌وقت.. دستهاش قفل بود به سینه.. قفل.. تاریک بود. می‌چرخید. چرخیدم. این شکلی.. پا یکی زمین آن یکی هوا.. از این‌ها.. این شکلی.. نم. این شکلی.. کم. آن‌وقت که ایستاده‌باشی زیاد.. این شکلی.. دارد تمام می‌شود. تو حالت خوب است؟ یک بار دیگر.. شما را دیدم. با هم دو‌تایی.. نه سه‌تایی.. من هم بودم. داشتی چه می‌کردی. این شکلی.. روی همین صندلی. ببین. روی همین. حرفم را قطع.. درز بگیر. دارد تمام می‌شود. بیایم کجا مرا ببینی. این شکل، ترا ببینم.. این شکل ِ مرا نبینی
.
.
.

No comments: