Wednesday, August 15, 2007

.به امیر ح


میز ِ خالی. تنها می‌شود به آن دست کشید.. میز ِ دیر
دیر است. دیر.. تا این دیر شروع ِ غزل باشد
گفت تو خواستی
آدم‌ها و نهنگ‌ها.. اشک. اسب‌های تاریخی. اسب‌های تکراری. ازل. خیال. پایان ِ غزل
در تاریکی هم دیر است
این پایان ندارد. اندام دارد. چشم دارد. دهان دارد. نفس می‌کشد.. جایی در این شهر.. در این اتاق.. دور از ذهن و می‌دانی که چشم ندارد دهان ندارد نفس ندارد اسب ندارد
دو گونه نقاب؛ یکی که تو را نبینند، یکی که نبینی.. یکی که تو را دیده‌اند، یکی که دیده‌ای.. خنده، خنده
لباس داشتن یا برهنگی مهم نیست. وقتی شلوارش را عوض می‌کند.. وقتی نمی‌خواهد نگاهش کنی.. آن خالی از همه چیز.. آن بی‌بیرون ِ بی‌درون.. آن بی‌چیز
از آخر شروع کردن و به ابتدا نرسیدن؛ آن‌چه نوشته می‌شود
حالا دیگر رسوا می‌شوند که پنهان شوند
به شیطان سنگ می‌زدند. سنگ بر او مکث می‌کرد؛ برهنگی؛ مکث؛ دلتنگی
چرا مرا نمی‌آویزند
پرنده بود. پر می‌کشید می‌رفت. بال می‌گشود و می‌آمد
تا چند خیابان سطل زباله‌ای نیست. نمای من؛ این‌ها را کجا بریزم؟
قدم زدن؛ ندانستن
به شک یقین داشتن. شک نداشتن.. شک داشتن.. اصرار داشتن به اصرار نداشتن
پرسید هنوز دوستش داری؟ گفت دیگر این بار نه، ولی
گزاف‌گویی با گزاف‌بود‌گی تناسب دارد. درمانی مقطعی برای بودن. پناه بردن به جمله‌های حکیمانه. به خبر از گزاره‌های بی‌خبر.. به تظاهر به هوشمندی از مرثیه برای فقدان ِ زیبایی یا از هرچه.. به کل از استثنا.. به جملات از کلمات. یا با این واقعیت کنار می‌آید
مدت‌هاست نیامده‌ام. مرا جلوی دروازه توقیف کرده‌اند. نه توانسته‌ام بروم و نه بروم. دروازه‌ی بزرگ ِ پررفت و آمد؛ مضیقه، داشتن، نداشتن
گاهی می‌آمد آب و دان‌ را برمی‌داشت و می‌برد. آب و دان این بود
پرنده بود. تظاهر نمی‌کرد که پرنده نیست. همه می‌دانستند که او پرنده نیست. او پرنده بود
قفس بود.. باغ وحش بود
صفی است طولانی. تنها نفر اول است که نمی‌داند این صف برای چیست. بقیه، این را می‌دانند
شب نود و نه‌ام همان شب ِ اول است که باید صد شب طول می‌کشید. آن شب ِ ماقبل آخر.. آن شب ِ آخر.. هم آن شب ِ اول، همان است که طول نکشید. همان که نبوده. که نیست. که نخواهد بود
تکرار ِ بی‌پایان.. آن‌گاه که قمارخانه را ترک می‌کند.. هر بار که می‌رود. هر بار که سوخته می‌بست
میز در اختیار شماست
کفر آن‌جاست که قلب تو را بگیرد.. هم آن‌گاه که دیگر نگیرد
نذری می‌دهند. نذری می‌گیرند. یک نفر می‌دهد. چند نفر می‌گیرند
مثل عیسا؛ مریم مجدلیه
یهودای آویخته بر آویختگی.. لخته‌گی.. ژندگی؛ راندگی
جنازه را می‌برند. او چای‌اش را می‌نوشد
تشییع ِ زندگی.. تلقین ِ حرکت.. تلقیح ِ عقربه؛ استمرار
می‌گویند برای پیدا کردن ِ اولی باید اول همه را پیدا کنی؛ همه را بروی.. خودت را.. خیال ِ ممکن شدن ِ این محال را
.
منسوب به بیست و دوم
/
/
/
ستاره روی پشت‌بام نشسته‌. به ستاره‌ها نگاه می‌کند. ستاره‌ها به ستاره نگاه می‌کنند. ستاره به ستاره‌ها.. ستاره‌ها به ستاره.. ستاره به ستاره.. ستاره دست باز می‌کند، پرواز می‌کند. به آسمان می‌رود. ستاره‌ها روی پشت بام می‌ریزند. می‌نشینند و به ستاره نگاه می‌کنند. ستاره به ستاره‌ها نگاه می‌کند
.
ستاره پشت میز نشسته. خودکارش را لای دفتر می‌گذارد. تلویزیون را روشن می‌کند؛ فیلمی که در آن ستاره پشت میز نشسته. دارد چیزهایی می‌نویسد. دوربین حرکت می‌کند و روی نوشته می‌آید. نوشته؛ ستاره روی پشت‌بام نشسته
.
کارگردان کات می‌دهد؛ آدم‌ها شروع به حرکت می‌کنند.. روی پشت‌بام به این بر و آن بر می‌روند. ستاره بلند می‌شود و با کارگردان از پله‌ها پایین می‌روند. به اتاق ِ کارگردان می‌روند. کارگردان می‌گوید سناریوی شما هنوز تکراری است.. ستاره می‌گوید کات. لطفن از روی متن بخوانید. کارگردان می‌گوید فیلم‌نامه‌ی شما هنوز انسجام ندارد
.
در دفتر ِ ناشر نشسته‌اند. ستاره می‌گوید موضوع این داستان راجع به نویسنده‌ای است که می‌نویسد
.
کاغذها را جمع می‌کنم. توی پاکت می‌گذارم. می‌پرسد مطمئنی تمام شده؟ می‌گویم نه. شاید همین حالا، کسی ما را می‌بیند
.
.
.
من و تو، در این اتاق، دست داریم پا داریم بدن داریم نفس می‌کشیم این اتاق دیوار دارد جرم دارد اسم دارد به جرمش دست می‌کشیم با هم حرف می‌زنیم صدایمان از حنجره‌هایمان بیرون می‌آید پرده‌ی گوشمان می‌لرزد. من وجود دارم. تو وجود داری ما اسم نداریم و دیگر کسی نیست که ما را نوشته باشد
.
.
.
من حقیقت ندارم؟ حقیقت داری. هم اینجا هم در آن دنیای خودت؛ در میان آن برگ‌ها. بین کلمات. تو آنجایی.. اینجا کجاست؟ اینجا جای دیگری است. در این دنیا معنی ِ دیگری می‌دهی.. من آن کارها را انجام داده‌ام یا نه؟ تو انجام داده‌ای و هم هیچ چیز خارج از اراده‌ی من صورت نگرفته. من اراده کرده‌ام که تو باشی پس بوده‌ای. تو بوده‌ای پس من اراده کرده‌ام باشی و هر چه در آن‌جا بوده. و هر کاری که کردی، حرف به حرف‌اش، لحظه‌ لحظه‌اش، من بوده‌ام
.
من تو را گم کرده‌ام یا تو مرا؟
/
/
/
/
/
رسیدن نبوده. نرسیدن بوده. کسی که چیزی ندارد چه را بدهد؟ چه را بگیرد؟ همان اجبار را می‌گیرد.. خیال که این شکلی شود.. به قول تو توهم.. فرقش با آن زمان این است که حالا دیگر این‌ها را می‌دانی.. می‌شود توهم.. اختیار می‌شود اجبار.. قدرت می‌شود ضعف و فرق دیگرش این است که معامله نبوده. قصد نبوده.. آن‌ها عوارض بوده.. حالا هم تا قصد باشد عارضه‌ اتفاق نمی‌افتد. حالا دیگر دنیا بزرگ است. حالا دیگر رسیدن بها می‌خواهد.. هم او بزرگ است و هم چیزی که می‌خواهد. تو کوچکی دون کیشوت
.
هر گاه آن سوار کلاهخودش را بردارد
دیگر بیابان در تو راه نمی‌رود
.
.
.