ساعت حدودن نزدیک غروب بود و خیابان طالقانی بود و هنوز باران نمی بارید که وسط پیاده رو با ساکی روی زمین دیدمش. ساکِ سنگینی که کسی می بندد و دیگری مامور حملش است. آن را برداشتم. می رفت خانه ی آقا مرتضا، سرایدارِ آموزش و پرورش که گویا مردی بامعرفت و بی پول بود. به در بزرگ که رسیدیم، از نگهبان سراغ آقا مرتضا را گرفتم. طبقِ روال معمول این قبیل داستان های واقعی، کسی به آن نام در آنجا نبود هر چند، در طالقانی و مشتقات آن چهار ساختمان متعلق به وزارتخانه وجود داشت. همان لحظه با خود عهد بستم که پیرزن را به مقصد برسانم؛ پیرزنی که همه ی آدرس ها و شماره تلفن های زندگی اش را از یاد برده بود و با یک چشم آبی اش زل می زد به آدم و می گفت خسته شدی پسرم. چشم دیگرش را یادم نمی آید چه رنگی بود. خیلی چیزها را یادم نمی آید؛ چیزهای مهم و بی اهمیت، مربوط و نامربوط. می گفت از ونک آمده با ترافیک و نگفت که راننده وسط خیابان رهایش کرده. احساس می کردم با نوه ی روشن ضمیرم قدم می زنم و نصیحتش می کنم که همیشه آدرس را جایی بنویسد و تنها بیرون نرود. وقتی از دومین در هم جواب منفی شنیدیم، با ناامیدی گفت مزاحمت نمی شوم، خیلی خسته شدی. از این که دعا نکرد خوشحال شدم. انگار می دانست از این چیزها خوشم نمی آید؛ پیرزن مدرن. من هم نگفتم که در آن لحظه بهترین جا همان جاست که کاراکترهایش تنها دو تاست و اتفاقش همانی ست که قرار نیست اتفاق بیفتد. باران شروع شده بود و ما همچنان می رفتیم و از سومی و چهارمی هم جواب منفی می شنیدیم. می گفت نزدیکشان یک سینمای بزرگ بوده و پایین فلسطین بوده؛ از کلانتری که رد شوی... داشتم فکر می کردم سینما فلسطین بزرگ است یا عصر جدید. که اگر چارلی چاپلین نبود شاید اسمش می شد محله ی چینی ها یا بر باد رفته. به بهانه ی خستگی من، نشست روی یک پله. ظاهرمان به آواره ها می خورد. شاید هم به همان چاپلین. اول و آخرِ خانواده ای که از سر تفنن زیر باران نشسته و تبدیل به جزیی از نمای ساختمان شده. از مرد خوشبویی که جلوی خانه اش اتراق کرده بودیم عذرخواهی نکردم. قدیمی ها از این رسم ها ندارند، ما هم نداریم. بر خلاف اصرار او که می خواست از فلسطین برویم، تصمیم گرفتم از همان راه برگردیم. مثل یک بچه ی حرف گوش کن دنبال من و ساک راه افتاد. بعضی چیزها به آدم ربط ندارد و آدم هم به بعضی چیزها مربوط نمی شود. مثل خانه شان که کوچک بود یا خواهرش که در بیمه کار می کرد یا درختان سبزی که نزدیک خانه ی آقا مرتضا بود. هیچ کدام هم قطعی نبود؛ آقا مرتضا ممکن بود سرایدار نباشد و کارمند باشد یا به گفته ی خودش، شماره ی خواهرش هفت، دو، صفر، پنج، چهار، سه یا دو و شماره ی آخرش هم یادش نباشد. اول فکر می کردم حواسش پرت است ولی با این شماره حدس زدم به عمد خودش را به فراموشی زده. پاک خیس شده بودیم. دستش را گرفتم و از میان دریاچه های خیابانی به آن طرف رفتیم. بعضی چیزها را نمی شود در داستان گفت. بی مزه می شود. نویسنده نباید احساس غربت و ترسش را به طور مستقیم بنویسد. این طور چیزها باید غیر مستقیم القا شوند. ولی می توانم او را بنویسم که در خیابان سرعتش تند و سراسیمه شده بود و فقط زیر پایش را نگاه می کرد. هیچ مغازه ای باز نبود به جز چراغی که از یک خیابان فرعی روشن بود. از نیم ساعت بعد که در مغازه ی آژانس نشسته بود و من بی خداحافظی رفته بودم تا همین دیروز دیگر هیچ بارانی نبارید. البته دیروز هم مثل آن روز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. فقط یادم آمد شاید یک بار در آلبوم عکسی متعلق به دوستی از دست رفته، دختربچه ای را با چشم های روشن و موهای بافته دیده باشم که به دیوار تکیه داده و می خندد...ء
ا: کسی حق ندارد فرض کند که این متن داستان است. نشان به آن نشان که این ماجرای ملال آور همان شبی اتفاق افتاد که میلان و بارسلونا بازی داشتند و آن دختر کذایی وارد قنادی بلوار شده بود. ء
اا: اولین فیلمی که در عصر جدید دیدم فرانچسکو بود که در آن، آقای خوشبوی بغل دستی ام گریه می کرد. ء
ااا: دوستی قدیمی می گفت خیابان فرعی سینما فلسطین را که پایین بروی به مدرسه ای می رسی که قبلن اداره بوده. ء

5 comments:
به شدت یاد یه آدمی افتادم که اونم خاصیت بافندگی داره :)
یلدا می دونه !
کلی خاطره شد.یه لحظه فکر کردم دارم تو ونک پیاده روی میکنم.پیر زن فراموشکار زرنگ.گیرا تر بود .
تو اگه متن مي نويسي چرا اينقدر اما و اگر براي مخاطبت مشخص مي كني.ولي در كل خوب بود.
به نظرم مناسب بود به جای محله چینی ها اسمش را بگذارند «لاس وگاس« که خوب تعداد زیادی فیلم هم وجود دارد که اسم با مسمای لاس وگاس (با تاکید بر روی کلمه ی لاس) را توی اسمشون یدک می کشند ... مثل همونی که سرکار خانم الیزابت شو و جناب نیکلاس کیج بازی کردند
این عکسی که گذاشتی متنی که نوشتی را مستند کرده . پس نمیشود تصور داستان بودنش را به ذهن حتی راه داد
Post a Comment