Saturday, June 09, 2007

give us a kiss


ما به آن روزها بدهکاریم. به خیابان‌های خلوت و سرد. به سکو. به کرکره‌ی نیمه‌باز ِ آن مغازه. آن مغازه.. امروز پلمپ شده بود. دفترم را بستم. حامد آمد. گفت دیگر نمی‌شود. تمام شد. نرگس جان. نرگس جان. من به شما بگویم؟ یا به تو؟ سرفه دارم. صف بسته‌اند ببین تا کجا. بیرونمان می‌کنند. چرا؟ خسته بود. گفت این زیرسیگاری نیست. شمع در آن روشن می‌کنم. عود بسوزان. نیایش کن. این درخت چرا صبح نمی‌‌شوم؟ پرسه به فارسی چه می‌شود اگر خیابان نباشد؟ اگر تو نباشد. باز دست من و بسته پای تو. بسته پای تو. شروع کنم دوباره این فنجان را از لبه بگیرم. خیس و تلخ. خیس و تلخ. انشای او بر صفحه‌ام. بر قلبم که حرف قاف ِ تو را بگیرد.. پرواز کند تا پشت ِ بامی در خواب ِ مردی غریبه. دوباره برگردد. قاف را قاب بگیرم. تاقچه را عطر بپاشم. عود بسوزم
.
Give me one, cause one is best
And in confusion, confidence
Give me peace of mind and trust
And don't forget the rest of us
.
سلام پدر. من گرسنه بودم. شما نیامدید. پایم سر خورد. گم شده‌بودم در آن خیابان شیب‌دار. نشانی پرسیدم. کسی بلد نبود. همه می‌گفتند شاید باید همین را ادامه بدهی تا نمی‌دانیم بپرس. دارم می‌پرسم. دارد برف می‌آید. آقا مجتبا بود یا آقا مصطفا.. درست یادم نیست.. نان لواش گرفته‌بود. ایستاده‌بود پشت در مدام زنگ می‌زد. گفتم می‌شود؟ گفت آن‌جا نایست. بپرس. پدر! شما نیامدید. من گرسنه بودم. از لابلای سنگ‌ها رفتم تا به سنگش رسیدم. نشستم. برف ریخت روی سرم را پاک نکردم. هوا داشت تاریک می‌شد. کمی هم رقصیدم. یا فکر کردم که رقصیده‌ام. بازار شلوغ بود. کفش‌هایم را کندم. نفهمیدم چرا گریه می‌کنند. بوی عجیبی می‌آمد. گفت شرایطتان را روی این فرم بنویسید. چترش را بست. من گرسنه بودم. کفشم را پوشیدم. خیس بود هنوز. خیابان را سیلاب گرفته بود. از خیابان شما رد شدم. گفتم چیزی ندارم بگویم. تمام شب را همان‌جا مانده بود. خس خس کرده‌بود. مانده‌بود آن‌جایش ایستاده بود. من گرسنه بودم
.
Give me strength, reserve control
Give me heart and give me soul
Wounds that heal and cracks that fix
tell me your own politik
.
بامداد دوشنبه. چهار و چهل و شش دقیقه
چند سطر پاک شد
چوپان برای گله‌اش دعا ‌کند. بره بدود. علف‌ها نم دارند. باد ِ یواش می‌آید. هوا صبح ‌شود. چوپان دلش می‌خواهد تا صد سال حالا تمام نشود. کلاهش را روی سر بگذارد. کلاهش را بر‌دارد. صبح ‌شود. سلام خورشید حالا. من شروع شده باشم. بی هیچ دلیل ِ تازه‌ای تازه شده باشم. استعاره نباشم. شبیه نباشد. همه‌ی اینها باشد. همه، این‌ها باشم. تشبیه نباشد. حالا باشد. همین‌جا
.
And give me love over this
.
.
.
.
*: Coldplay-Politik
.
.
.