Tuesday, February 21, 2006

honEy

داشتم می گفتم هانی! یه چیزایی هست که عمرن توو کت من یکی نره. یکیش همین تعارفای الکیه. برام مث آب انبه می مونه انقد که حالمو بد می کنه. آدم که تعارفی شد می شه مث این یارو عوضیه که تا چشش به دو نفر می افته شروع می کنه به تعارف. نه این که فقط این بکنه، همه می کنن. اگه هم جوابشونو ندی چپ نگات می کنن انگار ارث باباشونو لاحاف کرده باشی. همین بابام، دیشب مهمون داشت. سه تایی داشتیم حرف می زدیم، یهو بلند شد رفت برا خودش یه چایی ریخت و یه دستش چایی یه دستش قندون اومد نشست و به یارو گفت اگه چایی می خورید برید واسه خودتون بریزید. این کارش اعصابمو خورد کرد. به معنی حرفش فکر نمی کنه. انگار طرف عقلش نمی رسه بره چایی برا خودش بریزه. حالا تو هم هانی هی نمی خواد الکی تعارف کنی. من که می دونم نمی شه بیام خونتون. با اون مامانت که مث چی به آدم نگا می کنه آدم مگه از جونش سیر شده باشه که بیاد. خداییش خودتم می دونی به جون هانی اگه ببینم خیلی دلت می خواد بیام پیشت، چشمم کور میام. دیشب هم اگه جلوی اونا همینجوری یه بفرما می زدی، فوقش تا سر خیابونتون باهات می اومدم که تنها نباشی. هم این که عمرن نمی اومدم توو که... ء

1 comment:

Anonymous said...

آقا جون تعارف چيه ، از ما جون بخواه ولی بشرطی که متقابل باشه