Tuesday, February 14, 2006

نتردام

صدای رسایی داشت. این طرف چهارراه که با خودش درد دل می کرد، آن طرف سرها همه به طرفش می چرخید. اولین بار که دیدمش داشت به دخترها بار می کرد که چرا نگاهش نکرده بودند و این که به درد چه می خورند و از کجا آمده اند. این جور وقتها نباید بترسی. تنها باید به چشمش خیره شوی و تاییدش کنی. من هم کردم و سرعتم را زیاد کردم تا منظره اش زودتر از ذهنم پاک شود. البته که منظره ی رقت انگیزتر از این زیاد دیده ام ولی با این خصلت تهاجمی و صدای کر کننده نه! پشت چراغ پنج دقیقه ای آزادی می ایستم. بعد از یکی دو دقیقه صدایش را می شنوم که می خواهد از من وماشین ها، یک جا راه بگیرد. ماجرای درگیری این سوژه با راننده اتوبوس و فرار راننده و صدای رعدآسا را شاید اگر تعریف نکنم بهتر باشد و این که بعد از آن در حالتهای دیگر ولی در همان حوالی دیده بودمش. امروز سواره بودم که دیدمش. پیاده راه می رفت. دست علیلش را به بدنش چسبانده بود و بلند بلند از روزگار شکایت می کرد. از زندگی. داد می زد. فحش می داد. داد می زد و فحش می داد. می دانی، هم داد می زد و هم فحش می داد. آزاد و خشمگین با همان صدا که سرهای آن سوی خیابان را بلند می کرد و محکم به پایین می انداخت. ء

4 comments:

Anonymous said...

mikhay dele maro kabab koni?

Anonymous said...

داری فحش میدی...

Anonymous said...

این موجود عجیب کی بوده؟ تابلوی اعلانات توی خیابان؟

Anonymous said...

به چشمم خیره شوید و تاییدم کنید لطفا!