در من ام، گاه مردی با خنجری می آید
با ته ریشی ده ساله
و غنایمی از بیابانِ ِ بارانی
.
در من ام، گاه زنی از دالان های مهجور می آید
با سبویی کوچک
و خوشه ای از تیغ های ملایم
.
در من ام، گاه کودکی با دستانی لاغر
با خنده ای عمیق
و پاره های بال ِ کلاغی می آید
.
در من ام، گاه پیرمردی کنار کوچه ای نشسته
کلاهش را از سرش برمی دارد
و کنار دستش می گذارد
.
در من ام، گاه کسی می نشیند و به روبرو خیره می شود
می گذارد که غبارها به صورتش نیم خیز بمانند
و لباس هایش از تن اش پیدا باشد
.
.
در من ام، گاه ولگردی با کفش های کتانی می آید
در من ام، گاه شاهی تاجگذاری می کند
در من ام، گاه جفتی عشقبازی می کنند
در من ام، گاه آهنگ های محلی دیگر نواخته می شود
در من ام، گاه بادبادکی پرواز می کند
در من ام، گاه دیواری به دوچرخه ای می خورد
در من ام، گاه صدای بشقاب ها می شکند
در من ام، گاه کاغذها روی همه جا پخش می شوند
در من ام، گاه دستی آرام به دستی ساییده می ماند
در من ام، گاه چوبی روی خاک نقاشی می کند
در من ام، گاه ماهی یی با چشمان باز سرخ می شود
در من ام، گاه دریا سیاه و سفید می شود
در من ام، گاه قایقی آن قدر پیش رفته
در من ام گاه خیابان ها تکثیر شده
در من ام، گاه ایستگاهی مرتب پر و خالی شده
در من ام، گاه پیرزنی گم شده
در من ام، گاه قهوه ای سرد شده
در من ام، گاه کوزت سطل را زمین گذاشته
در من ام، گاه دوربینی به پایین سقوط کرده
در من ام، گاه نمی دانم
در من ام، گاه هیچ
در من ام، گاه
در من ام، گاه و کسی نمی آید
.
.
پی نوشت : بعدازظهر تابستانی را به یاد می آورم که محمد با شورت آبی اش از خانه فرار کرده بود. گریه کنان رفته بود توو زمین خاکی نشسته بود. من لباس تن ام بود. تا شب، هر دو سه ساعت یک بار می رفتم و به اش سر می زدم. هر بار می دیدمش که روی سنگی نشسته و با چوبی خاک ها را زیر و رو می کند. از آن روز، سال ها گذشته. هنوز هم هر بار وقت کنم به اش سر می زنم. ء
1 comment:
خرده نمیگیری اگر سکوت کنم ..ممتد و کشدار و سرد ؟
Post a Comment