دیروز با دیمیتری، این پیر ِ خرفت ِ بی قواره رفتیم پارک. سه دست بردمش. شطرنج ِ من زیاد خوب نیست ولی از پس اش برمی آیم. پشم هایش ریخته. دیگر آن دیمیتری سابق نیست. تبدیل شده به کلکسیون ِ امراض ِ لاعلاج. تنها چیزی که برایم باقی مانده. از همان جوانی هم تنها چیزی بود که مال خودم بود. چه کثافت کاری هایی که با هم نکردیم
.
من یک خانه دارم. یک سگ و دو پسر. ماشین ندارم. یکی داشتم که فروختم. زن ندارم. یکی داشتم که مرد. قسط ندارم. یکی داشتم که ماه پیش تمام شد. حسابهایم، همه، صاف اند. فکرهای زیادی در سرم بود که دیگر هیچکدام نیست. بعضی وقت ها می گویم نکند مرگ مغزی شده باشم. باید اعضایم را هر چه زودتر، تا مثل ِ مغزم از کار نیفتاده اند، اهدا کنم
.
می دانی چند سال است کله پاچه نخورده ام؟ درست حدس زدی دو روز است. من چربی خون دارم و از هیچ چیز مثل کله پاچه بدم نمی آید. از طرفی دوست دارم هرچه زودتر، به مرگ ِ طبیعی بمیرم. خودت تصدیق می کنی که چه حماقتی کردم. حتا حالم هم بد نشد. فقط مزه ی مردار دو روز است از دهانم نمی رود
.
آزور، سگم، هم مثل خودم سگ جان است. زوارش به کلی در رفته. همیشه می گویم همین روزهاست که بمیرد ولی سگ پدر نمی میرد. هنوز نعش اش را روی زمین می کشد و هروقت چیزی بخواهد پارس می کند. هر بار نگاهش می کنم یاد داستان ِ پیرمرد و سگش می افتم که با هم مردند. تا این تخم سگ نمیرد من هم هستم
.
دیر به این نتیجه رسیدم که هر کس بخواهد داستان نویس خوبی شود باید حتمن تمام آثار ِ داستایفسکی را با دقت بخواند. انگار همه ی داستان هایش یک داستان باشد و در یک جا اتفاق افتاده باشد. اتاق ِ نمور و تاریکی که در گوشه اش وانیا برای نلی پرده کشید و استاوروگین به دختر صاحبخانه تجاوز کرد. راسکلنیکف تب کرده بود و آرکادی در آن برای آینده نقشه می کشید و آلیوشا به نور مورب خورشید نگاه می کرد. دیر به این نتیجه رسیدم
.
تنها زیانی که در عمرم مرا تا سرحد درماندگی آزرده، پرهیز زاهدانه ام از ممزوج شدن با زشتی ها بوده. زشتی روح بشر، هر چند مدت که کتمان شود، لگام شود و یا نقاب زده شود باز روزی خود را آشکار می کند. در این روزها که دیگر توانی ندارم و بی دفاع ام، همه ی گناهان ِ ناکرده روحم را می فشارند. می توانم فهرستشان را برایت بنویسم تا ببینی چقدر سنگین اند. نمی دانم چه کنم با نیرویی که باید تخلیه شود و راهش هنوز هم مسدود است
.
پسر کوچکم، از حبس برایم نامه نوشته. تنها چیزی که از پدرش خواسته چند بسته سیگار و کمی ترشی خانگی است. طفلک هنوز نمی داند مادرش مرده. شاید حدس زده باشد و می خواهد مطمئن شود که اشتباه می کند. وقتی بچه بود یک بار دیدمش که لباس های مرا پوشیده و با خودش حرف می زند. به مادرش نشانش دادم. رفت پشت سرش و بی هوا بغلش کرد. حالا لباسهایم تن ام هست و دارم با خودم حرف می زنم و نمی توانم خبر ِ مرگ مادرش را برایش بنویسم
.
تقدیر همیشه بر این بوده که آخرین عشق در مکانی شلوغ و پر همهمه، برای اولین بار دیده شود. همان جا فهمیدم که کارم با این یکی بیخ پیدا می کند. در آن جمعه بازار ِ گرم، در جای اجاره ای ِ کوچکی که سایبان نداشت، مادر آینده ی بچه هایم، کلم قمری می فروخت. وقتی کلم هایش را می خریدم، نمی دانستم این دختر مرا چگونه از عشق اشباع خواهد کرد، آنچنان که پف کنم و برای همیشه به هوا بروم
.
احساس ِ کسی را دارم که به تازگی خبردار شده باشد بچه هایش حرامزاده اند. هیچ یک از کارهایی که در زندگی کردم مال خودم نبوده و هیچ یک از نوشته هایم. انگار همه کار دیگران باشد. دیگران ِ مرموزی که هیچ وقت نخواهم دانست هر کدام چه نقشی دارند. تاسف اینجاست که همیشه پس از اتمام کار، و نه در حین یا قبل از انجام آن، پی به این قضیه می برم. شاهدش همین سطور ِ اخیرند که بدون شک متعلق به کسی دیگرند
.
من شما را به خاطر ندارم. به یاد ندارم تا به حال دنبال کسی دویده باشم یا کسی را با تفنگ زده باشم. شما احتمالن مرا با کس دیگری اشتباه گرفته باشید یا شاید آدرس را اشتباه نوشته باشید چون من حتا تا به حال آن سنگ کج را که نزدیک رودخانه بود و کنارش آتش درست می کردم ندیده ام. هیچ گاه شکار نرفته ام. حتا شک دارم تا به حال کسی دلش برای من تنگ شده باشد
.
با احترام
ژرمی اسمیت
.
.
.
.
ضمیمه، از آزردگان
؛
دم این حیوان همچون تکه چوبی به بدنش وصل شده و گوشهای درازش پیوسته در طرفین سرش آویزان بود. در عمر خود حیوانی به این زشتی ندیده بودم. موقعی که سگ کهن سال در عقب صاحب ناتوانش روان بود هر بیننده ای خواهی نخواهی به قیافه ی آنان دقیق می شد. یک روز من پیش خودم فکر کردم این دو موجود سرگردان نقشهای بی جانی هستند که از تصویری جدا شده و شروع به حرکت کردن نموده اند. باری از خیابان عبور کردم و داخل شیرینی فروشی مولر شدم. رفتار پیرمرد در شیرینی فروشی بی نهایت شگفت انگیز بود و هر موقع داخل سالن می شد مولر که در عقب صندوق دخل ایستاده بود از فرط آشفتگی جبین در هم می کشید. این مشتری عجیب و غریب هرگز چیزی نمی خورد و همواره در کنار میزی که گوشه ی بخاری قرار داشت جای می گرفت و هرگاه این میز اشغال شده بود، لحظه ای چند به کسی که غاصب جایش بود به طور ابلهانه می نگریست و سپس با یأس هر چه تمام تر در نزدیکی پنجره می نشست و کلاه خود را بر زمین می نهاد و آن گاه به صندلی خود پشت داده و سه یا چهار ساعت بی حرکت می ماند. هرگز کسی در دست وی روزنامه ای ندیده بود، هیچ وقت این پیرمرد عجیب سخن بر زبان نمی راند و ساعتهای متوالی در جای خود می نشست و با دیدگان بی فروغ خویش به مقابل خود خیره می شد. گفتی به هیچ روی پیرامون خویش را نمی بیند. سگش نیز دو سه بار دور وی گشته و با قیافه ی غم زده ای در پای وی می خوابید و پوزه ی خود را میان کفشهای کهنه ی صاحبش مخفی می کرد و آه درازی می کشید و سپس بی حرکت می ماند چنانکه گفتی روح از بدنش پرواز کرده است. مثل آن بود که این دو موجود از مدتی پیش جان سپرده اند لیکن هر شام به گاه غروب سر از گور به در آورده و برای انجام مأموریت مرموزی داخل شیرینی فروشی مولر می شوند. پس از آنکه پیرمرد سه چهار ساعت بدان سان می ماند از جای برمی خاست و کلاه و عصای خود را برداشته، به سوی خانه اش روان می شد و سگش نیز به نوبه خود از جای بلند شده و با گوشهای آویزان و دیدگان مبهوت در عقب صاحب خویش راه می افتاد.ء
.
.
.
فردای آن روز جشن گل ما نگرفت، حال نلی بدتر شد و انتقال وی به خارج از اتاق میسر نگردید. افسوس که دیگر او نمی بایستی زنده از آن اتاق خارج گردد.ء
پانزده روز بعد زندگی را بدرود گفت و در این پانزده روز احتضار حتا یک بار هم کاملن به خود نیامد و تخیلات ِ وحشت انگیز دقیقه ای دامن ذهنش را رها نکرد. عقلش تقریبن از دست رفته بود و تا آخرین لحظه ی حیات چنین می پنداشت که پدربزرگش او را صدا می زند و چون او نمی رود پیرمرد خشمناک عصای خود را سخت به سنگفرش پیاده رو می زند و به او امر می کند که دست گدایی پیش این و آن دراز نماید و برای او نان و توتون بخرد. گاه از اوقات هنگام خواب زار زار می گریست و موقعی که بیدار می شد حکایت می کرد که مادرش را به خواب دیده است. ء
تنها در لحظات معدودی به خود می آمد . یک روز که من در بالین او به سر می بردم مشاهده کردم دستهای کوچک و ضعیفش در حالیکه از شدت تب می سوخت دستهای مرا تجسس می کند و چون دست مرا گرفت چنین گفت:ء
- وانیا بعد از آنکه من مردم تو با ناتاشا ازدواج کن!ء
خیال می کنم این اندیشه از مدت مدیدی پیش، دقیقه ای ذهن وی را رها نمی کرد.. من بدون آن که پاسخی بدهم لبخندی زدم. او با تبسم به من جواب داد و با انگشت تهدیدم کرد و سپس تنگ در آغوشم کشید...ء
No comments:
Post a Comment