جین ِ آبی نفتی، پارچه ی مشکی، کتان کرمی، پیرهن راه راه ِ همیشگی، تی شرت ِ سفید که هیچ وقت نمی پوشیدی. لباس های زیر که همیشه رو می چیدی. روی آن ها جوراب هایت را می گذارم. زیر و رو ندارد. همه را یکجا جا گذاشته ای. با این حجم تل وار. چمدانت را می بندم. یک روز که عجله داشتی آنرا به عنوان ِ همسفر ِ موقت خریدی و شد همسفر ِ همیشگی ات. درش جفت نمی شود. این وسط چیزی را فراموش کرده ام. به آشپزخانه ات می روم. پایم چسبناک می شود. حشره ها روی این کفپوش به دام می افتند. می گفتی پشه ها روی سطح براق نمی نشینند که به دام بیفتند. در ِ یخچال سفت شده. نمی دانم چرا کنسروها را دور می ریزم. تنها چیزی را که در یخچال ات مانده یک نفس می نوشم. موهای تن ام سیخ شده. چشمم خیس شده. حساسیت فصلی. بهار که می شود همه چیز بوی تزریق می دهد. حتا کلمه ها که مسوولیت ِ تشریح را بر عهده دارند. با چشم و دهان ِ باز و پوست زرد ِ مایل به زندگی. در ِ یخچال ات را می بندم. چراغ ِ آشپزخانه ات را خاموش می کنم. می روم دستشویی. صورتم را می شویم. مسواک و خمیردندان را می گذارم که بماند. آینه کثیف است. جای ماسیدگی ِ آب و ترشحات صورت ات. چرا هر جای خانه ات که می روم باید چراغ ها را خاموش کنم؟ لااقل مطمئن می شوم که خانه ات کار می کند. به نشیمن برمی گردم. گفتی به اتاق پذیرایی، نشیمن، مطالعه و خواب ِ من خوش آمدی. فضای اضافی ِ الحاقی به آشپزخانه و دستشویی. وسایلم را برمی دارم. چرخی می زنم چیزی جا نمانده باشد. پنجره ها را می بندم. کاغذپاره ها هنوز روی میزند. این ها را هم برمی دارم. بوی اشعار ِ بی مایه از سطل ِ آشغال بلند می شود. مداد را می چپانم بین لباس هایت. به ملافه ها دست نمی زنم. به ملافه هایت. چمدان ات را می بندم. چراغ اتاقت را خاموش می کنم. پایم به چیزی می خورد. کفش هایت. برایشان جا نیست. جایشان را خیلی وقت پیش روی پیاده روی سیمانی جا گذاشته اند. هنوز هم می خواهند به سمت ِ خانه ی پدری ات بروند. چراغ را خاموش می کنم. دست در جیب می کنم. کلیدت را فراموش کرده ام. آن را از روی کلیدهای خودم ساخته بودی. بعد از آن شب که پشت در مثل سگ دراز کشیده بودی و فحش می دادی که چرا گم شده اند. کلیدت را از جاکفشی برمی دارم. یک کیسه ی نایلونی برمی دارم و کفش های خاکستری ات را در آن می گذارم. چراغ ِ خانه ات را خاموش می کنم. از خانه ات بیرون می آیم. کمی مکث می کنم. به کوچه نگاه می کنم. در ِ خانه ات را می بندم. خانه ی سابق ات. خانه ی سابق ترم. از خانه تا قبرستان را پیاده خواهم رفت بی بدن ات که فراموش کرده ام بردارمش. بی بدنم.ء
.
.
.
سری به دستی سراندم. سر ِ که بود؟ دست که؟ شاید من دزد باشم. شاید همه ی این ها مال ِ خودم باشد. شاید حرف تصاحب در میان نباشد. چیزی را می دزدم و چیزی را می گذارم دزدیده شود. نمی دانم چند جفت دست و سر در دنیا می تواند قابل دزدیده شدن باشد. یادم نمی آید اولین بار بار بود یا واپسین که آفتاب صاف می زد توی خوابگاهمان، توی چشممان، توی ساحل. روی صورتمان صدای مگس های آفتاب سوخته ی آدم خوار به گوش می رسید. همانجا بود که تو بودی. با گوش های سرخ ایستاده بودی و ماسه ها را نگاه می کردی که چشم ات بیش از حد مجاز باز نشود، که خیسی اش به چشم نزند. همانطور یک جک خنده دار تعریف می کردی و از موقعیت دور می شدی. از جا بلند شدم و به سایه رفتم. به این فکر بودم که از بالای کوه ها چه طور به نظر می رسم. شاید نقطه ای در سایه ای و شاید هم سایه ای به شکل نقطه ای در پایین ِ کاغذی متلاطم. با همان دست خط بی قواره ات که زیر لیوان گذاشته بودی. حتمن می دانستی کلمه ها از زیر ِ لیوان ِ آب چه شکلی می شوند ولی از کجا می دانستی که من لیوان را برمی دارم؟ انگار که لیست خرید را نوشته باشی یا معلوم شده باشد که این ماجرا به کجا انجامیده. سطر سطر و کوتاه و بلند. شعری از شاعری منحرف در آلاسکا که خطاب به معشوق سابقش در ساحل عاج نوشته باشد
.
ابرها آمده اند
خودم را روی ماسه ها جا می گذارم
لباس هایم برای دریا
دریا برایت
موج ها هر چه خروشان ات
تو هر چه در لباست
دور از نزدیک ِ بی حوصله ام
هر جا که بروم
ابرها آمده اند
با من کنار آمده اند
.
گفتی احتمالن ترجمه ی بد یا معجزه ای در ادبیات یا کامجویی از فاحشه ای در مکانی مقدس و چراغ ها را روشن کردی و داخل شدم. گفتی وقت زیادی نداریم. گفتم هیچ وقت زیاد در جایی نمی مانم که بخواهند گندَ م را جمع کنند. خارج شدم. هوا هنوز تاریک بود. لباس نداشتم. نسیمی از سمت ِ دریا می آمد. بویت همه جا پیچیده بود. بوی صید ِ تازه ای که دو روز پیش از سبد بیرون پریده باشد و قلاب هنوز در دهان اش باشد. بدن ات را احساس نمی کردم. با خیسی هایش یکجا زیر نور ماه بخار شده بود. پرده ها را کشیدم. بدنم احتمالن تا فردا ظهر به ساحل می رسید.ء
.
.
.
می خواهم رساله ای در باب ِ مرگ بنویسم. نه موضوع تازه ای است و نه نگاه ِ متفاوتی. تنها لزوم ِ آن را برای ارضای بسیاری از تمایلات ِ پنهان و سرکوب شده ام، به وضوح احساس می کنم. فکر می کنم اگر خود را از نگارش ِ این رساله محروم سازم، بزرگترین خیانت را به بشریت مرتکب شده ام. در آن به کیفیت ِ لحظه ی احتضار و نیاز ِ مبرم ِ هستی و کائنات ِ لایتناهی به وجود ِ این لحظه ی بی بدیل خواهم پرداخت. ابتدا با مثال هایی واضح مانند تقلای ماهی هایی که دست و پا زدنشان برای صیادان تولدی دیگر است و پس از آن لحظه ی آخر ِ انسان های معمولی که یک دو جین آدم دور و برشان تقلا می کنند و سپس به آدم های معروف و کیفیت مرگشان می پردازم. بعد از آن لحظه ی آخر ِ آدم هایی که در تنهایی می میرند یا ناگهان در کسری از ثانیه سقط می شوند یا در جایی به خصوص مثل میدان نبرد یا مستراح و حمام کشته می شوند و در آخر به خدا اشاره خواهم کرد که هنوز عده ای در وجودش شک دارند و این که خدای آن ها با تردید از جایی بسیار نزدیک آن ها را چگونه در آغوش خواهد گرفت و این که خدا خودش چرا نمی میرد و این که آیا لزومن خدای هر کسی با خودش می میرد و این که آیا خدا هم عاشق می شود یا به سفر می رود یا لباس های کسی را می دزدد یا دلش برای کسی تنگ می شود آن چنان که بخواهد از دستش فرار کند؟ آن چنان که لباس هایش را هم جا بگذارد؟
.
.
.
چه دروغ ها نگفتی. چه تهمت ها نزدی. چه جنگ ها که نکردی. چه چنگ ها نینداختی. چه زخم ها که برنداشتی. چه کارها که نکردی. چه دختران خردسالی که مثله نکردی، چه پسرانی که مقطوع النسل نکردی، چه زهدان هایی که با خنجر پاره نکردی، چه تجاوزها که نکردی، چه چشم ها که از کاسه بیرون نیاوردی، چه عذاب ها که نکشیدی، چه نیایش ها که نکردی، چه هجران ها که متحمل نشدی تا به عشق ات برسی. بیا. از همین اتاق خالی ِ خاموش، از این سقف ِ زرد ِ مایل به زندگی، از کفش های خاکستری، از ساحل ِ دلمرده ی بی آفتاب ِ بی سایبان، از بدنم که دارد بخار می شود، از دلت که دیگر نمی سوزد، از فاصله ی بین مولکول هایم، از شکاف بین اتم هایت، از هر چه جا مانده، از هر آن چه برمی داری، از هر چه حرف ناگفته، از هر چه راه نرفته، از هر چه بوده، هر چه بودی، هر چه بودم، تقدیم به تو عزیزم، عشق شیرین ام. همه را بنویس.ء
No comments:
Post a Comment