چند بار در تاریخ، در تمام دورانها، از زمانی که نوشتن بوده، یا حتا گفتن.. چند بار، چند نفر سعی کردهاند حرف جالبی بزنند؟
این بار میخواهم حرفی بزنم که جالب نباشد. میخواهم چیزی بگویم که هیچ معنی خاصی نداشته باشد. هرچند که بیشک، این میل ارادی به غیرجالب نوشتن، ابداع من نیست. چه بسیار حرفهای نامربوط که در تاریخ ثبت شده و عدهی بسیاری مربوطشان میدانند و احتمالن، تعدادی از این حرفها، هرچند نسبتشان کم باشد، ارادی بودهاند. ذرهای از بینهایت، همان بینهایت...ء
چطور میتوانم حرفی بزنم که به هیچ چیز مربوط نباشد؟ آیا ممکن است؟ با توجه به اینکه هماکنون خودم را در مرکز تاریخ ادبیات فرض میکنم، هر چه بگویم، ممکن است بعدها کسانی پیدا شوند و از آن معنای خاصی برداشت کنند یا آنرا به چیزی ربط بدهند. هر قدر هم که نامربوط باشد، آخر کار، روانکاوانی آماتور پیدا میشوند و به زعم خود، ذهن ناخودآگاه یا هر کوفت دیگر مرا کشف میکنند. تازه به نظریههای عجیب و غریب ِ اصالت کلمه و استقلال آن از مؤلف اشارهای نمیکنم که اطلاعم از چنین مواردی در حد شتر هم نیست.ء
پس چه کنم؟ بهتر نیست از معنی کلمهها صرفنظر کنم؟ مثلن به جای صرفنظر بنویسم "قنکلاچ".. شرط میبندم این کلمه در هیچ زبانی پیدا نمیشود. تازه اگر هم پیدا شود، کلمهی بعدیش در آن زبان پیدا نخواهد شد.. باز ممکن است هزار سال بعد، مشتی بیکار بیایند کلمههای مرا به زبانهای مختلف تخمین بزنند و کنار هم بگذارند و دوباره آش همان شود. هرچند این روش مناسبی نیست. نباید خواننده را از خواندن متن منصرف کنم. باید به گونهای بنویسم که تا آخرین کلمه را بخواند و آنوقت بفهمد که چیزی نمیفهمد.ء
بهتر نیست حرف نزنم؟ یا ننویسم؟ در دلم بگویم، بهتر نیست؟ مثلن بنویسم
آنوقت از کجا میفهمند من چیزی گفتهام؟ از کجا معلوم میشود خواستهبودم حرف نامربوطی بزنم؟ نقض غرض نمیشود؟ امکان ندارد کسانی دیگر به جای من در صفحههای سفید حرفهای مربوط و منطقی بنویسند؟
چرا نمیتوانم راهحلی پیدا کنم؟ چرا هر بار گرفتار قوانین منطقی و مرسوم میشوم؟ حالم از این قواعد تکراری معقول به هم میخورد. شاید راهی باشد؟ شاید باشد! شاید فکر من در این لحظه از معادلات منطقی پر شده، شاید در این لحظه فکرم درست کار نمیکند. هر چند فکر کردن به چرایی همین منطقی بودن فکر، باز خود به نوعی منطقی محسوب میشود. اصلن بر اساس ِ محاسبه و پیشبینی عمل کردن، منطقیترین کار است. باشد. تصمیم نمیگیرم. همین الان شروع میکنم. هرچند برای شروع کردن هم نباید تصمیم بگیرم. نباید تا به این حد ِ چندشآور منطقی باشم. شاید هم ننوشتم...ء
.
.
.
.
تراوشات
.
شششششششششششششششششککککوووووووشما
ژانلوکوربزیهجرینگگگتققفلکنینمحسنآخ
اشغالهآهنیقرررررررررررررششششششففففففشششششششففففففف
لوووورررووووششااااااکککککککفففففککککپررررسردممیشهنظر
شعرگونهبازهاهاهاهاهاهاها [هیهیهیهیهی][هههههههههو]قل
فشششششهلکهلکبیمدامخوشارستورانکلیدهیجرینگمیام
وا
چراشششششششششفففففف
بیبدرزسامتینگایندیایرمممممممممممممممممم
آیدنسویدیوتولانگقوررررففففشششکککککوووخخخخخخووو
انیوانسالسگگگگووووخخخوووبیهایند
چیمیلدارید
.
.
ضمیمه
ادارهی کل بازخوانی وزارت متون باستانی جمهوری عربی ارمنستان
متن ملصوقه حاکی از هزار و سیصد و هشتاد و پنج هجری قدیمی، هژدهم آبان، ساعت هفت الا شش پی ام، بر اساس اشعهی همکارانمان در قسمت تاباندهی زمان سنج باستانی شناسی. کاتب مردی هشتاد کیلویی، مجرد با مشاعر نیمهمختل و بیست و پنج الا بیست ساله در حال خوردن آبجوی بیالکل در کافهای واقع در شمال تران (تهران قدیم) بوده و به یک خیانت عشقی جدید فکر میکرده. همچنان نامبرده به بند کفش دختر هوسانگیزی (به زعم نامبرده البته ) که دور پای دختر مذکور دو بار پیچیدهشدهبوده و پسر ریشوی دهاتییی (البته به زعم نامبرده) که در حال حرف زدن (البته به زعم نامبرده) با دختر مورد اشاره بوده داشته نگاه میکرده. نامبرده سپس در لحظاتی کوتاه به قدرتهای ماوراء الطبیعه و تاثیر آنها در گسترش خرافات سخیف ویرانگر (البته به زعم نامبرده) و احمدرضا احمدی و کودکی وی و فاطمه و سیاوش و زنی مجهولالهویه و موی دماغ خودش (نامبرده) و شیخ عطار نیشابوری و جیم جارموش و لئوناردو داوینچی و مقادیر معتنابهی شخصیتهای تاریخی و آلودگی هوا و کرمهای مهربان و پلنگ صورتی اندیشیده، پنج نخ سیگار با مارک وینستون کشیده، هشت دقیقه دستش را زیر چانهاش گذاشته، پنج بار سرش را خارانده و دو بار صدایی بین آروغ و سکسکه از دهانش خارج کرده و از خودش پرسیده این دیگه چی بود و یک بار پایش را تا آخر ِ زیر میز دراز کرده و حالش خیلی بد بوده (البته به زعم نامبرده) و کلید دستشویی را از قهوهچی گرفته به دستشویی رفته و پس از انجام کار برگشته و دو دقیقه به خیانت عشقی فکر کرده و یادش آمده که کسی در کار نیست که (نامبرده) بخواهد به او خیانت کند. سپس سریعن از جایش بلند شده و پایش به صندلی خورده و رفته. نامبرده در مدت مذکور احتمالن متون دیگری را نیز به رشتهی تحریر درآورده که متاسفانه مفقود شده. نام ِ نامبرده به جهت اطلاعات طبقهبندی شده قابل ذکر نمیباشد. لطفن به وزارت طبقهبندی اسامی ماضی مراجعه شود. همچنین بنا به نظر هیات سایکولوژیست ادارهی آی.وی.آر نامبرده دلش برای شخصی نامعلوم به شدت فشرده شدهبوده. گزارش مزبور به همراه جداول و نمودارها ضمیمهی پرونده است. پایان گزارش.ء
فایدکم الله منصورا
کارشناس واقعیتشناسی ادارهی کل وی.وی.آر، وزارت متون باستانی
جرج عزیزپور
شش آوریل، سههزار و دویست و پانزده
.
.
ضمیمه
فوقالعاده محرمانه
وزارت امور بازخوانی متون باستانی ممالک محروسهی دمتراتیک نروژ
پیوست به بخش تحقیق مرسول
بسته مضموم به این نوشتار در خرابههای شهر سوختهی تران واقع در بیابانهای کاسپین-پرشیای شمالی یافت شده است. سریعن بررسی شود و مراتب گزارش شود.ء
وزیر امور بازخوانی
سکینه اوکاهارا
هشت حوت، سنهی هشتهزار و پانصد و چهار
No comments:
Post a Comment