داستان ِ مردی با کفشهایی ناگهانی که در ذهن ِِ الواری ژندهپوش، چکه چکه قدم میزد و به تخته سنگهای آن گوشه میرسید و ساعتش را نگاه میکرد
.
.
عبور اتفاقی ِ افق
از صدفهای نارنجی
ترومپتی ته ماندهی آهنگی قدیمی را سرفه کرد
هفت و هفتاد دقیقه
موجها فرو رفتند
در رد پایش
.
دریا خواب بود
دوشنبه بود
تخته چوب غلتید
ماسه سکوت کرد
ناگهان
نیامد
.
.
عبور اتفاقی ِ افق
از صدفهای نارنجی
ترومپتی ته ماندهی آهنگی قدیمی را سرفه کرد
هفت و هفتاد دقیقه
موجها فرو رفتند
در رد پایش
.
دریا خواب بود
دوشنبه بود
تخته چوب غلتید
ماسه سکوت کرد
ناگهان
نیامد
No comments:
Post a Comment