ما آنقدرها هم ساده نبودیم
که بخندیم و
بدرقه شویم
.
از پرده پیدا بودیم. نشستهبودیم. تو سرما خوردهبودی و سیگار به دست، حافظ میخواندی. ماه را نشان میدادی و ماهیها را
من نگاهت نمیکردم
بادی نبود که در موهایت بپیچد
شب بود
سرما خوردهبودی
من ساده نبودم
.
موزفروش کنار ِ چرخش ایستاده بود. موزهایش را فروخته بود. کارتن ِ خالی سیصد تومن. چرخهای سیاه میچرخیدند. ماهیهای کوچک روی دیوار ِ اتاقت شنا میکردند
ماه پیدا بود
ماه را گرفتی و پنجره را پوشاندی
ماهیها گرفتار ِ چرخدندهها شدند
تو ساده نبودی
.
بید ِ مجنونی آنجا بود. به موهایش پلاستیکهای سیاه بستهبودند. هوا ابر داشت. آفتاب بود. بستنیفروش از کنارمان رد شد. چمنها بوی هندوانه میدادند. پاییز بود. آفتاب بود. بچهها کنار بید بازی میکردند. به شان خندیدیم. به ما خندیدند
ما ساده نبودیم
ما
به سادگی
شاید
.
ماهیها را در کاغذ پیچیدهبودند. چرخدندهها از کاغذ بیرون زدهبودند. کاغذ از جعبه
جعبههای طرحدار
در جعبههای ساده
جعبههای محکم ِ خالی
جعبههای عصر ِ دیروز
برای بردن ِ جعبههای صبح ِ فردا
اسبابکشی داشتند
.
راستش را بگویم، آن درخت، بید نبود. برگ ِ بید این شکلی نیست. برگ ِ بید سوزنی است. کار ِ من بود؛ بید، بید شد تا ماهیها بلرزند؛ تا خیال کنند برای چه میلرزند؛ برای که.. ماهیهای مجنون، ماهی نبودند؛ کار ِ تو بود؛ روی دیوارت نقاشی کرده بودی تا عکسشان را هنوز داشتهباشم. عکس چرخدندههای خندان را دارم. عکس ماه پنهان را هم و عکس خیلی چیزهای دیگر را. چیزهای ساده را
که ما بودیم
که ساده نبودیم
No comments:
Post a Comment