شنبه، هشت اردیبهشت، هفده و سی دقیقه
.
کسی پایم را له کرد. میخواست از کسی که اخم کرده بود عکس بگیرد. عکس گرفت. رد شدم
.
.
.
یکشنبه، نه اردیبهشت، هفت بعدازظهر
.
چنارهای اینجا باید از نسل چنارهای ولیعصر باشند. هرچند که درست یادم نمیآید. الان که دارم مینویسم یا حالا که روی آن نیمکت قرمز نشستهام.. شاید چنار نباشند ولی آنقدر از هم فاصله دارند که آسمان پیدا باشد. مردد بین آبی بودن و ابری شدن. رضا میگفت چقدر عین شمال است. مردی با موهای پرکلاغی آن وسط نشسته؛ جوری که نیمکتهای دو طرف نیمرخش را میبینند. من پشت ِ نیمرخ ِ راستش را میبینم. سرش را برمیگرداند. نگاه میکند. لحظهای برانداز میکند و دوباره پشت میکند. دست در جیب میکند. سیگارش را درمیآورد. به سیگار نگاه میکند. بلند میشود به این طرف میآید. سیگارم را میگیرد و به سیگارش میچسباند. توو خدمت سیگاری شده و کاش میشد ترک کند. هر وقت تنها شود باید سیگار بکشد تا زمان بگذرد. یا وقتهایی که منتظر است و کسی بدقولی کرده. کسی دیر کرده.. هوا ولی چه خوبه.. کامپیوتر خوانده و شبها زیاد فکر میکند. هر وقت تنها باشد سیگار را با سیگار روشن میکند. آن وقت میتواند به چیزهای دیگر فکر کند. اجازه نمیدهد سکوت برقرار شود. از همه چیز میپرسد. مستقیم میپرسد و لبخند مجرب مردانه میزند. حدس میزند.. باید متولد شصت و دو و سه باشید.. حدسش که اشتباه شود مقاومتی نمیکند. از اینها که میگویند خب دیگه لابد اینطوریه. توصیه هم میکند.. اگه رفتنی هستی زودتر برو. هر چی بگذره سختتر میشه یهو چشمتو وا میکنی میبینی چند سال رفته.. زنی از دهانهی باغ پیدا میشود. عین شمال است
.
.
.
دوشنبه، ده اردیبهشت، دو بعدازظهر
.
شیشهی روبرو شکل آینه شده. موهایم به هم ریخته. شکلک درمیآورم. لبم را به دماغم میچسبانم. زیاد هم زشت نمیشوم. بیشتر احمقانه است تا زشت. یادم رفت از دکتر بپرسم چرا وقتی اینطور میکنم بوی بد میپیچد. بوی زیربغل ِ بغلدستیام را کاملن محو میکند. دارد از توی همان شیشه بهام نگاه میکند. شکلم را درست میکنم. انگار نه انگار تا دو ثانیه قبل میمون بودهام. کاش امروز حمام رفتهبود. به توپخانه رسیدیم. قطاری که کولرش خراب است نباید به توپخانه برسد. ولی میرسد. پسر بچه آینهام را خراب کرد. حتا یک ذره از شیشه که در آن پیدا باشم، پیدا نیست. دوازده سالی دارد. لباسهایش پاره است. کفش و شلوارش وصله دارد. سه تا برای شلوار، یکی روی کفش چپش. ساک سفید چرکی روی کولش انداخته. موهایش قهوهای سوخته است. صورتش از آفتاب سوخته. به من نگاه نمیکند. میداند که دارم نگاهش میکنم. مردی از واگن کناری صداش میزند. پیدا نیست. صداش میآید.. از کجا اومدی؟ پسر با خنده میگوید چطورمگه؟ صدایش مثل بچه شهرستانیهایی است که مدت زیادی ساکت بودهاند و به آدمها نگاه کردهاند.. میدونی اینجا کجاست؟ پسر میخندد. میگوید کجاست؟ صدای پسر هنوز بم است. کمی که حرف بزند درست میشود. صدا میگوید میدونی اینجا تهرانه؟ واکس میزنی؟ بلند میشوم. مرد را میبینم. نصف موهایش ریخته. کاپشن چرم پوشیده. دندانهایش پیداست. پسر میگوید از فسا. میگوید فسا کجاست؟ پسر میگوید اون ور کرجه. سر جایم مینشینم. به پیراهنش نگاه میکند
.
.
.
سهشنبه، یازده اردیبهشت، یک بامداد
.
گفت نه.. پشت نیسان نشستهبود.. لای اثاثها. موهایش مثل باد ِ کوتاه شده بود. عینکش را برداشته بود. گفت هنوز خیلی شبه. گفت برید
.
.
.
چهارشنبه، دوازده اردیبهشت، بیست و یک و چهل دقیقه
.
با شلوار سرمهای و پیراهن سفید یقه باز دارد عمودی میرقصد. دست و پاهایش بدون تکرار بالا و پایین میروند. آهنگ که تمام میشود، بلافاصله به این گوشه میآید و پیرمرد را بغل میکند. خواننده میکروفن را از دهانش دور میکند و به بغلدستیاش چیزی میگوید. آهنگ تازهای شروع میشود. شبیه عربی است. خواننده صداهایی نامفهوم درمیآورد. شبیه هلهله. یقهاش را میبندد، پیرمرد را دوباره میبوسد و برمیگردد سر جای اولش. دیگر عمودی نمیرقصد
.
.
.
پنجشنبه، سیزده اردیبهشت، یازده صبح
.
عادت ندارم با مشتریها زیاد حرف بزنم. کتاب را میدهم دستشان. بعضی ورق میزنند و چیزی میپرسند.. قیمتش چنده؟.. بعضیها ورق میزنند و میگویند فلان کتاب را ندارید.. بعضیها کتاب را که میگیرند، تازه یادشان میافتد آدرس بپرسند.. بعضیها کتاب را سر جایش میگذارند. بعضی پشت و رو میگذارند.. بعضی کتاب را به دقت روی میز میگذارند و کتابهای کناری را هم مرتب میکنند.. این یکی کتاب را ورق زد، کمی لبخند زد، به کارت روی لباسم نگاه کرد و کتاب را پس داد. ناخنهایش کوتاه بود. انگشتر نداشت. آستینش کمی بالا رفته بود و رگهای ساعدش پیدا بود. آبی نفتی. الیاف نامنظمی بودند که ادامهشان پیدا نبود. دختر دیگری به شانهاش زد. دستهاش را جلوی دهان و صورتش تکان میداد. دستهایش را پایین آورد. نوبت او بود که دستانش را تکان دهد. الیاف آبی در هوا تکان میخوردند. انگشتها تغییر زاویه میدادند و شکلهایی درست میکردند. انگشت سبابهاش آخر ِ سالن را نشان داد. دستها پایین آمدند و رفتند. صدای همهمه دوباره شروع شد. کسی میپرسد سالن چهار کجاست. شانههایم را بالا میاندازم و همزمان که دستهایم را به سمتش گرفتهام، شست چپم را چهل و پنج درجه خلاف جهت عقربههای ساعت حول محور انگشت کوچک میچرخانم و سرم را به شانهی راستم نزدیک میکنم
.
.
.
جمعه، چهارده اردیبهشت، پنج دقیقهی بامداد
.
فکر میکند حتمن حکمتی در کار بوده. میگویم از کجا معلوم. میگویم تو که وضو نداری؟ میگوید دو ساعته نگه ش داشته م. میخندم. یک جای کارش عیب دارد. به آسمان نگاه میکند. میگویم بخون زودتر، تموم میشه. میگوید قبله کدوم وره؟ میگویم عمرن. میگوید برج میلاد اون وره. قبله این وره.. آخر ِ اتوبان را نشان میدهد. میگویم برای جهت یابی باید دو نقطهی معلوم داشته باشی. با یه نقطه نمیشه. دستش را به کمر میزند و به چمنها نگاه میکند. میگویم فکر نکن من شغلم اینه باید به چهار طرف.. با دست اشاره میکند که حرف نزنم. میگوید به این طرف میخونم. رو به آخر اتوبان میایستد. چراغ خانههای آخر اتوبان.. ستارههای زمینی.. ماشینها یکی یکی رد میشوند. بادشان به شاخهها میخورد. برگها میرقصند.. مهران میگفت اگه بتونی به یه درخت پنج دقیقه خیره شی درخت با تو حرف خواهد زد. این درختی که آن پایین کنار اتوبان ایستاده و قد کوتاهش با آسمان کاری ندارد. آسمان دودی بیستاره هم کاری با او ندارد. وقتی اینجا را ساختهاند او را هم گذاشتهاند که آن پایین باشد. چیزی نیست. حالا فقط شب است. چراغها روشن اند. میگوید خدا این بالا میچسبه
.
.
.
.
.
.
من ماجراهایی نداشتهام. قضایا، رویدادها، حوادث، هر چه بخواهید، برایم پیش آمدهاند، ولی ماجرا نه. این موضوعی مربوط به کلمات نیست؛ تازه دارم میفهمم. یک چیزی هست که به اش بیشتر از چیزهای دیگر دلبسته بودم- بدون اینکه درست متوجهش باشم. این چیز عشق نبود، خدا نکند. افتخار و ثروت هم نبود. این بود... باری، من خیال میکردم که در لحظههای معینی امکان داشت زندگیم کیفیت نادر و باارزشی به خود گیرد.. زندگی کنونیم چیز چندان شکوهمندی ندارد. اما گاه و بیگاه، مثلا وقتی در کافهها موسیقی مینواختند، من به عقب برمیگشتم و به خودم میگفتم: پیشترها... ماجراهایی داشتهام. این همان چیزی است که الان از من گرفته شده است. ناگهان، بی هیچ دلیل آشکار، همین حالا پی بردهام که ده سال به خودم دروغ گفتهام. ماجراها توو کتابها هستند. و مسلما هر چه در کتابها نقل میشود ممکن است به واقع روی دهد، ولی نه به همان طرز. به همین طرز روی دادن بود که آنقدر دلبسته بودم.ء
برای آنکه پیش پا افتادهترین رویداد به ماجرایی مبدل گردد، باید و همین بس که به نقل کردن آن پرداخت. این همان چیزی است که مردم را گول میزند: انسان همیشه نقال داستان است. او در احاطهی داستانهای خودش و داستانهای دیگران زندگی میکند، هر چه را که برایش رخ میدهد از خلال این داستانها میبیند؛ و میکوشد تا زندگیش را طوری بگذراند که گفتی مشغول نقل کردن آن است. اما باید انتخاب کرد: زندگی کردن یا نقل کردن...ءء
.
ء و ءء: تهوع، سارتر، ترجمهی امیرجلالالدین اعلم
.
.
1 comment:
اشیا نباید لمس بکنند ...و لی آن ها تو را لمس می کنند و این تحمل نکردنی است
این خیلی توی ذهنم ماند که همه چیز برای همه چیز زیادی است
Post a Comment