امروز.. خیابان؟
.
عادت کردهام گاهی صبحها چای بنوشم. سرم را زیر آب سرد میگیرم، اگر زمستان باشد. به جای خیابان از پیادهرو میروم یا چند سال به هیچ آهنگ سرخپوستی گوش نمیدهم. آهنگهای سرخپوستی را دوست دارم. نانا نانا ناناااا نانانا نانانا نانانا نانانا نانااا... کاش میشد اینها را روی کاغذ نوشت. کاش رقص سرخپوستی بلد بودم. گاهی روزها میشود که هیچکدام از اینها را نشنیدهام. از کنار خیابان انداختهام و دوباره به خیابان رفتهام. پیادهها خلوت بودهاند در پیادهروهایشان. صبحها چای غلیظ نوشیدهام، طعمش تووی گلویم مانده، بالای حنجرهام، زیر ِ چشمهایم و شب که شده، روزها میشده چیزی ننوشیدهام، نشنیدهام، نشنیدهام طعمش انگار نبوده. گفتنی نه، نوشتنی نه، نوشیدنی نبوده. گاهی مینویسم. گاهی مینوشم.. عادت خاصی ندارم. به همین عادت دارم
.
.
.
ده سال پیش از امروز، پاگرد
.
چه میشود که تمام تلخیهای عالم یکباره در یک جای کوچک جا میشوند و تنها چیزی که به نظر میرسد منظرهای مضحک است.. یک کاریکاتور بدون شرح؛ نحیف و آفتابسوخته با کیسهی گچ بر دوش، در آستانهی شانزده سالگی با لباسهای پارهاش، پایین میآید تا بوی نازک و ماندگار، لامپ ِ دویست وات؛ خلاصهی زنانگی ِ جهان پایین ِ پلهها به او سلام کند. این بانوی عجیب، همان دختر ِ پریروز که بی مقدمه در راهپله پیدا شده، این چیز غیرمترقبه که برق میزند.. بی رحمانه برق میزند، چه تنهاست پسر و چه سنگین کیسهی سیمان.. چه سنگیناند لباسهای کهنه.. قالبهای بتونی ِ پیشساخته.. صورت ِ کبود، پوست ِ سوخته
.
.
.
یک سال پیش از امروز، پاگرد
.
ماسک ِ سفید. چشمها؛ دریچههای فراخ. پیشانی. تکهای موی سیاه که به راست شانه شده.. دهان حدس زدنی؛ گوشت سرخ ِ پرحجمی که فضای کوچکی برای باز و بسته شدن دارد. دندانهایی که دیگر زمینه نیستند.. خونی که روی زبان مانده. این توالی ِ قرمز و سفید که زیر ماسک سفید پنهان است؛ پیدا نیست.. یک پله پایینتر ایستادهام. روبروی صورتش. صدای مرطوبش در راهپلهی نیمه تاریک میپیچد. مثل هااااا. هایی نزدیک و زنگ دار. بخاری که در گوش نفوذ میکند، میلرزاند و از مغز عبور میکند. دارد از حالم میپرسد؟ هنوز؟ نمیدانم.. شاید من هم پیدا نباشم. شاید این چند سال کافی نبوده. هنوز دارد حرف میزند. هنوز دهانش پیدا نیست. گوشم سرد شده. اختیار ندارم. تنها میتوانم به چشمها نگاه کنم. دو گلولهی نیمهخیس سیاه و سفید. سفیدی چشمها و سفیدی ماسک. سیاهی چشمها و سیاهی پاگرد. عرق کردهام. دارد حرف میزند.. درس، رژیم، اکالیپتوس، خنده.. نگاه هیچگاه نمیتواند بخندد. ادای خنده. ادای این که این لامپ هنوز درست نشده.. گربهی حیاط خلوت ِ چند سال پیشتــَرَک، خاله شاپرک، بانمک، لک لک، کپک.. از ته حلقش به استخوانهای جمجمهام. هیچوقت نمیتوانم این نجوا را بنویسم
.
.
.
داستان از غیر واقعی بودن ِ خودش میگوید. نه جعل، که حتمن اتفاق افتاده. اتفاقی که بوده، ولی نه به این شکل ِ ثابت ِ مکتوب. اتفاقی که چیزی را حکایت نمیکند. خود را روی صحنهای چندبعدی گذاشته که نگاهش کنند. اثبات نمیکند. هر گوشهاش گوشهای دیگر را نقض میکند. از کجا معلوم؟ تنها میشود گفت که این اتفاق برای هر کسی، طور ِ مخصوصی رخ داده.. برای من.. برای او یا برای هر کدام از ما بعد از این چند سال یا حتا هر سال.. هر بار.. آهنگی که نوازندهاش به چیز دیگری فکر میکند.. و من میخواهم به نوازندهای که از من بزرگتر است فکر نکنم.. به نقاشی که خود، نقش است، به بومی که خود را بر تنم تنیده، به حرفی که حروف نداشته، به باغ تاریک که آن دو، ساعتها از دیوارش به درون پریدهاند و سالها شبانه گفتهاند و سالها نگفتهاند.. تا صبح آهنگ سرخپوستی خواندهاند
.
.
.
تکرار.. کسی پیدا نیست. دهانش پیدا نیست. صورتش پوشیده است. ذهنش از من مخفی است. تنها صدایش را میشنوم. صدایش مماس میشود.. عبور میکند و به روشنایی میرود. با او از اینجا میروم. یا بهخاطرش به هر جا. ذهنم ولی در همان پاگرد تاریک میماند. دیگرانی از این پاگرد عبور میکنند و با هر کدام خیال میکنم رفتهام و باز در پایان ِ هر یک خود را میبینم که ده سال است در پاگرد ِ تاریک ایستادهام و به صورتی نیمهپوشیده نگاه میکنم؟ نه.. گوش میدهم. این بار به تو گوش میدهم. صدایت تا استخوانم میآید. مرا از پلهها بالا بردهای. به خانهات بردهای. یا به خیابان رفتهام. از کنار خیابان رفتهام. ولی از پاگرد رفتهام. یا نه؟ این بار هم باید صبر کنم تا بفهمم که مرا از پاگرد بردهای. نبردهای. بردهای؟
.
میماند؛ طوری که هیچگاه نشود آن را نوشت