و ما صاحبکم بمجنون
تکویر، بیست و دو
.
.
.
داستان، داستان ِ شیدایی نیست. هنوز پیش نیامده. داستان ِ تو داستان نیست. روایت نخواهد شد. شاخ و برگ نیست. دستان ِ درختان ِ خاکستری.. نه طبیعت نه شخص نه زمان نه مکان نه چیز نیست. حالت ِ قوالی را گرفته که دست به هم میکوبد و بازارگرمی؛ که شیدایی، در قرون ِ اخیر ِ من.. و سالهای جوانی ِ تو، مختصر است به ماه ِ نیم که آن شب تا چارده شب پاییده بود. آن روز که روز روی زمین از هوش رفته بود. آن چشمها که بسته بود. آن تن که میلرزید. آن تن که مرده بود. آن چند ثانیه که مانده بود از من.. از تو. آن چند اشاره که رسیده بود تا من.. تا کاش.. تا تو.. تا کوه.. تا سکوت.. پایان و آغازی نیست
.
.
.
جانهای تنها خیره به تنهایی
چه تنهایی
چه جانهایی
.
.
.
اینها همه دورند. اینها که در پسزمینه راه میروند. این قلم ِ من نیست. او گفت. این من، دور است.. من نیست. او گفت دهان ِ من نیست. حرف دشواری است دوری.. حرف محالی است که تجربهی بشری را ندانسته، فراتر را آرزو میکند. تا انسانی ناکامتر از ناکامی. ساکنتر از سکون، قدمی که خود را در خود قدم بزند. یک به تمامی یک با زبانی به ظاهر ماورایی. آن که نمیداند جمله را با کدام کتاب شروع کند؛ که تمام حروف منقبض شده؛ جایی جا مانده.. نقطه از پی ِ نقطه. متن از پی متن. تا تصویر ِ دلربا.. گور ِ تو، آن گاه که هر بیگاه فرشتگان ِ سفید در خاکش میرقصند، گلبرگهای آبی که از ابر میریزند بر شانهی روشنات. تصویر ِ یکتای تنات در یکتا جامهات.. لحظههایی که عطرت در کوچههای نارنجی لبخند میزند. جاودانه دهانات که کلمه را مبارک میکند، نورت که زمین ِ تیره را در بر میگیرد، تازه میکند، آشنا میکند و تنهاییات که آفتاب را داغ میزند و بارانات که هنوز بر این خشکیده میبارد و نگاه ِ حاضر ِ زیبایت
.
.
.
نوشتن که اسباب است، پس از گاهی به انتها بدل میشود. انتها قابل اغماض نیست. تنها وقتی منظره رنگی میشود که نوشته نادیده گرفته شود. نوشتن دوباره اسباب میشود. دایرهای که تا در آنی تمام ارکانات را تا وصول هدف میگیرد. آنگاه، وقتی که شاید برسد، شاید نرسد؛ آن وقت از دایره بیرون میآیی. آنوقت چه طور است؟ این تجربه نیست، که تجربه نشده است. حدس است. ظن است. این فکر نیست. از این شاخه و آن شاخه است؛ ملال ِ رنگی ِ متظاهر ِ من
.
.
.
تا بر ظاهر بخوانی ام
تا بر تظاهر بمانم ات
نماز ِ دلتنگی
.
.
.
عنوان ِ نمایش؛ تن بیمار شده. وقتی لازم شود، وقتی زمانش برسد سالم میشود. صوت ِ تعجب، حاکی از تمسخر.. این برداشت من است؟ همهی دریافتها را هم اگر جمع کنم چیزی جز آن هزل ِ مدام باقی نمیماند. هیچ نمایشی نیست که تمسخر را به جان نخرد. هیچ نمایشی نیست که تحسین را نپذیرد. عرق ندارد. دیوانه روبرویم نشسته. به دیوانگی، به جهان، فخر میفروشد. تحسین به جان میخرد. حال میبلعد با لبخند ِ رضایت و بستنی.. من آن مجنون ام که جنونش را به شما میفروشد. گرمای بشری نمیخرد. در زمستان ِ شما، کنار ِ فنجان ِ شما، بوی یخ میدهد. من آن بیمارم که در بیمارستان با تبداران راحتتر است، بهتر است. مستقیم در چشمان ِ خیستان نگاه میکند، دستتان را میگیرد و به شما که کم اعتنا میخندید، ابراز ِ عشق میکند. تحسین شما را، بی که خود خبر داشته باشید، بی تعمد، با کلمات ِ فاخرش دیده. دستان ِ خالیاش را از دستان ِ شما دزدیده
.
.
.
با شیشه میآمیزد
الیاف ِ درشت ِ انگشتانت
باران ِ زمینی
از عصر بهتری
از چشم زیباتری
.
.
.
هر گاه از جنون دست بردارد، بدحال میشود. انگیزه دوباره رخ مینماید. دایره باز بازمیگردد. ادبیات، مطرح میشود. ادبیات، قضاوت میشود. قضاوت، شعر. تکلیف همه معلوم میشود. معلوم میشود که تکلیف ِ هیچکس، برای حتا خودش، پیدا نیست. قاعدهای کلی برای زندگی وضع میشود. سپس نقض میشود. سپس قاعدهای دیگر باز وضع میشود، تا آنجا که خطوط ِ جوهری دایره را از برگ و برگ را از تکیهگاه جدا کنند. تجمع ِ سیاهی بر محیط؛ دایرههای جسته گریخته که از محیط بیرون زدهاند. بوی مشامی که پاشیده
.
.
.
ابهت ِ زن ِ تاریک در اتاق ِ تنها
بهت ِ حافظه
صورتت کجاست؟
.
.
.
شک همان یقین است. یقینی چندسویه، چند رنگ و چندگانه. هر لحظه یقینی متفاوت؛ شک. ایمان و زمان دست به دست میدهند تا کفر بسازند. و تنها راه شاید، شاید، شاید همان سادهدلی باشد. معصومیت تنها سلاح تو است. به شرطی که شاید، شاید، شاید از سلاحات خبر نداشته باشی. که شاید، شاید، شاید سلاح نداشته باشی.. جنگ نداشته باشی. سادهدلی؛ اینکه میدانی که میدانی. هرگاه بدانی، نمیتوانی که ندانی. چه فرقی دارد که اینها همه وهم ِ تو باشد. تو میدانی. تو دانستهای. میدانی و نمیدانی که چقدر سادهدلی
.
.
.
آنچه از خود میدانم، همان است که دیگری از من میپندارد. دیگری مرا چیز ِ دیگری میبیند؛ کوچک میبیند، بزرگ میبیند. سادهدلی پاره میشود. واقف میشوم به سادگی، به پارگی. من دیگر میشوم. دیگری کوچک میشود، بزرگ میشود. چه بسا اینکه دیگری آنچه باید نمیداند، فرقی به حالم نکند. به حال او شاید، ولی به حال من نه. ضعفهایم را، یا همان برتریهایم را، در تصور او از نداشتههایم پیدا میکنم. پس، سپس، در زمانی سپستر همان نداشتهها را دارم
.
.
.
آنچهباید ِ ثابتی وجود ندارد
من نسبتن مطلق ام
مطلقن نسبی
میشود بیشتر کنار ِ شما بمانم؟
.
.
.
در انتزاع میتوان ایمان داشت، میشود بهشت بود، نمیشود زیست. این دیگری و دیگران که به انتزاعات هجوم میآورند و از ارتفاع ِ معصومیت به شک ات پرتاب میکنند، تصویرت را به خاطر آثار ِ بهجاماندهی بیخبریات تحسین میکنند؛ جزیی از فشاری که به لبه نزدیک ات میکند. شاید، شاید، شاید این تنها راه ِ دوستی است. از برج ِ بهشت پایین میآیی. هبوط میکنی به جایی که حوا خود را مهیا کرده که نباشد. حوا نیست؛ که شاید، شاید، شاید دوست داشته شدن
.
.
.
عطر
زن
نیایش
دوست داشتن
.
.
.
خوش داشتم جملهای روانشناسانه نقل قول میکردم. از عاقلی که راجع به رفتار ِ دیوانگی سخن میگوید؛ هنگامی که دیوانه مشغول تعریف کردن ِ چیزی است؛ اتفاقها را با سرعت تعریف میکند. ماجرای ده سال را در عرض ِ پنج دقیقه چنان تعریف میکند که چیز ِ مهمی ناگفته نمانده باشد. این سرعت، همان میل به گسستن از بند ِ دشوار و بیرحم ِ زمان است. باید طوری گذشته را تعریف کنم که در حال، همین الان ِ الان، بگنجد؛ نه اینکه خود دوباره تبدیل به پنج دقیقهی گذشته شود. این، اغتشاشی است که متظاهران به دیوانگی تحسین اش میکنند. در سالهای اخیر آدمها برای تحسین شدن چارهای جز تظاهر به دیوانگی ندارند. همه تحسین میشوند جز همان که حقیقتن جنون دارد. همان که هیچ رفتار ِ خارج ِ قاعدهای از خود نشان نمیدهد. همان که بلد نیست جنونش را به هیچ سمتی هدایت کند. همان که دیوانگی نمیکند. دایره؛ رد ِ پای این دیوانگی ِ معصوم را در تو میستایم. هیچ چیز مهمی را نگفته نمیگذارم؛ هیچ نمیگویم. خود را تحسین میکنم؛ تو را میستایم. نگرانم از دیده نشدن
.
.
.
یا
اشتیاقی در جهان فراتر از همپالگی ِ لحظهی تو نیست
/
/
/
الو
بله
دو شب پیش از این شماره به خانهی ما زنگ زدهاند
بله.. دوستی از این تلفن استفاده کرد
شما دوستش هستید؟
بله.. نیم ساعت با پسرتان گپ زدهام در همان حد دوستش دارم.. اسمش را هم میدانم شما هنوز بیخبرید؟
بله.. اسمش را درست گفتید.. بیخبرم
من هم همینطور.. لهجهتان مرا یاد ِ چشمهای نیشابوریش میاندازد
مثل اینکه بیدارتان کردم یا صدایتان همین شکل است؟
به هر حال فرقی به حال شما ندارد
ببخشید حالتان را بد کردم
حق دارید. من هم در عوض به شما نمیگویم که او بستنی خورد، ما قهوه
چیز دیگری هم گفت؟
خودش را بیشتر از شعرش دوست داشتم.. به اندازهی آن چند دقیقه
مطمئنید؟
نه. توجیه میکنم
خداحافظ
خداحافظ. گفت میخواهم بروم بیمارستان. گفت میروم خانهی دوستم بعد میروم بیمارستان. گفت حالم خوبتر شد با شما حرف زدم. گفت زنگ میزنم. گفت نصرت دوست دارد برایم شعر بخواند. گفت فریدون برایم آواز میخواند. گفت قفس به این بزرگی. گفت بستنی در شهر ِ شما گران است. گفت شما هم سیگار میکشید؟ گفت برویم قدم بزنیم. گفت دستان ِ درخت در شب پیداست. گفت آسمان تب دارد، آسمان پیداست. گفت شهر میمیرد، آدم پیداست. گفت خداحافظ
.
.
.
هر گاه مقبول افتادی
هر گاه شک داشتی
هرگاه دوست داشتن حد داشت، قاعده داشت
هرگاه که مجنون نیستی
.
.
.
و کفی بالله شهیدا
.
.
.
2 comments:
و شهر را خبر نکن که اين که من گويم جنون نداند
toye shahre shoma kalame jaye tire cheragh bargh kashtan? simhasham hamin noghtehaye ke az har tir be tir badi mikeshid. che shabe por nori dare shahreton, bastaniyash ama hichvaght marof nabode. male ham nist.
arose bi sar ke damad nemikhahad khorshid jan.
Post a Comment