Wednesday, April 02, 2008

Blue


تنها زندگی می کنی؟
آره
حتمن اتفاقی افتاده، چون آدمی نیستی که ترکش کنند
.
.
.
نمی‌خواهم بی‌خبر پیدایت شود. کیفت را کنار صندلی بگذاری و در فاصله‌ای که در حال نشستنی به در نگاه کرده باشم و یک دفعه ببینمت که نشسته‌ای دهانت باز و بسته می‌شود. حتا لازم نیست در زده باشی یا دستگیره را با صدای دستگیره باز کرده باشی و یک دفعه که دهانت باز و بسته می‌شود. یا اول صبح، خیلی عادی، انگار چند سال هر روز همین‌جا بیدار شده باشی، بیایی توو بخواهی دنبال یک چیز معمولی روی تاقچه یا کنار تخت بگردی، بیایی توو و چیزی همین‌طوری بگویی مثلن امروز تعطیلی یا لباست را چرا عوض نمی‌کنی؛ صدایت بیاید؛ صدایت مبهم بیاید.. یا این که کنار در بایستی و بدانم که پشت دری.. سه ضربه به در بزنی، در را باز کنی، در آستانه.. در آستانه، انگار ناگهان یاد چیزی افتاده باشی، چیزی را که شروع نکرده‌بودی شروع نکنی.. اصرار ندارم حتمن همین جا قطع شود. می‌توانی همچنان مثل یک تابلوی مورب ثابت بایستی و تنها مردمک‌هایت کمی در جای خود بلرزد و از این دور کاملن پیدا باشد
یک بوق بلند ِ کشیده
یا می‌توانی نزدیک‌تر باشی. همه‌ی درها را بزنی.. یعنی تمام ِ درها.. یعنی تمام ِ موجودی ِ درها.. در هیچکدام، در هیچ امکانی.. و باز در بزنی. پشت سرت باشم.. نزدیک ِ سر ِ صورتی‌ات.. مثل همیشه. هر بار که هر طرف بچرخی، جای قدم‌هام را عوض کنم و از همان‌جا که به هر دری نگاه کنی، به در، به تو نگاه کنم.. همه‌ی درها را بزنم؛ هر احتمال ِ ضعیف از دورترین حتاها را
با من کار داشتید؟
بلیت لطفن
منظره‌ها رد می‌شوند. سریع‌تر. سریعتر. زمستان ِ پارسال در کسری از ثانیه به خانه می‌رسم. در را از پشت قفل می‌کنم. ضبط را روشن می‌کنم. دراز می‌کشم. به امتداد کنار تخت دست می‌کشم. کمی مکث.. دوباره دست می‌کشم. دست دیگرم روی دیوار است. یک مکث ممتد همیشه روی دیوار است. صدایی نمی‌آید. مثل قدیم‌ها که اول نوارها خالی بود و منتظر. حالا منتظر نیستم. فقط توجهم جلب شده به چیزی نامنتظر. همیشه شروع می‌شد و تمام می‌شد و همین. حالا که شروع نمی‌شود انگار چیزی دارد ساخته می‌شود که تا این لحظه.. هنوز دارم در گذشته سیر می‌کنم، ولی نه درونش. از دور نگاهشان می‌کنم. چند اتفاق نامربوط. مثل چیزی که حالا هستم. چیزی که نوشته می‌شود.. یک تکه‌ی حیوانی که دارد نفس می‌کشد. بقیه همه ساختگی.. حتا می‌دانم این را کجا خوانده‌ام یا آن را. خواندن همزمان با نوشتن. حتا این هم. کسی دارد می‌خندد. یک تکه‌ی حیوانی.. استخوان‌ها در جایشان شروع به حرکت می‌کنند. قلبی که جا ندارد. دستی که نمی‌رود.. از جمله‌های بلندتر استفاده می‌کنم. سریع‌تر. سریع‌تر. تمام ِ روز از مقابلم می‌گذرد. تمام آهنگ‌ها تمام می‌شود.. کثر ثا.. کسر ثانیه ادامه دارد. این هم چیزهایی که ادامه دارد: سوله‌هایی با سقف‌های قرمز. درختانی به اندازه‌ی چمن. بیست سی گوسفند با چوپان ِ قهوه‌ای.. با چوب‌دستی. ریل آرام می‌شود. ریل نزدیک می‌شود. چند سنگ روشن ِ نزدیک‌تر.. چند نوازش ِ خنک ِ محال.. این‌ها در قطار معنی دیگری داشت. وصله‌ی ناجور است. زمین‌های شخم خورده. آرام. تر. مورب. یک گله‌ی دیگر. اسم درخت‌ها را نمی‌دانم. چند خانه‌ مثل حومه‌ی کوچک ِ یک شهر ِ کوچک. یا دهی که از آجر باشد.. یکسره.. یک طبقه. با یک قبرستان ِ کوچک بر بلندی با یک گنبد ِ متروک ِ فیروزه‌ای. باز هم گوسفند. این‌ها که دیده می‌شوند. وصله‌هایی که ثبت نمی‌شوند
.
.
.
گریسته‌ای؟
نه. آب است
.
یا شانه‌ای کنار آب نشسته بی لباس زیر. هیچ‌وقت نمی‌پوشم. غوطه در آب می‌خورم. مثل اسپرم‌های بی‌هدف یا چندهزار بچه موش که با مایوهای متحدالشکل تووی آب می‌پرند.. در آبی. یا شانه‌ای مرا گرفته. نفسم گرفته. نفسم را گرفته. یا شاید گریسته باشی؟ ببین اینجا همه آبی است. مثل آبی ِ این همه. هیچ‌گاه. هیچ‌گاه. صدا قطع می‌شود. صدا مبهم می‌شود. آن وقت تمام ِ آبی‌ها از من بیرون آمده. من از آبی بیرون آمده کنار ِ شانه نشسته. از زهدان خشک بوده. پر از صدا، پر از همه بوده. آن‌گاه سرم را بیرون آورده‌ام، یک نفس بلند کشیده‌ام.. آبی بوده‌ام. هیچ‌کس نبوده. حتا زهدان. حتا ناله. فقط گاهی دستهایم را تکان می‌داده‌ام. یا سرم را گاهی بیرون می‌آورده‌ام نگاه به شانه می‌کرده‌ام که در خشکی غوطه می‌خورده. نه. آب است. نه.. آب است
.
.
.
آغوش ِ تصور
بهانه‌ای که بیش از بهانه نباشد
.
.
.
کی رسیدی؟ دفترم را جا گذاشتم. تا کی هستی؟ تا وقتی حافظه‌ام باشد. خیلی امیدوارم. خیلی امیدوارم. من هم. من هم. نشسته‌ام به امیدهایی که باید داشته باشم فکر می‌کنم. حتمن خیلی می‌شود. باید سعی کنم.. باید فرشته دوباره سیگار بکشد. با یک سطل یخ و چند شکلات تلخ. یا در بزنند. یا در نزنند. در در کار باشد. در در کار باشد. نیمه باز باشد، در بزند. بسته شود. باز شود و صدایش با خودش توو بیاید. اسمم را خوب صدا می‌زنی. یا اسم ِ مرا صدا می‌زنی؟ من که از حافظه‌ام فقط چند تا درخت و یک سیم و پرنده‌ها مانده‌اند. فکر کنم برای شروع خوب باشد. فرشته از روی سیم پا شد. دستش را به هوا گرفت پا شد. پایش به سطل گرفت. سطل صدای یخ داد در تابستان آینده پا شد. کوچک شد در تابستان آینده پا شد تا از میله‌های پنجره توو بیاید. پرنده‌ها برگشتند روی سیم ِ خودشان. باد هم توو آمد کمی فرشته را تکان داد. انتظار ِ نور نداشت. اینها تمام شد یا دارد دوباره تمام می‌شود؟ کمی در اتاق قدم می‌زند. اتاق کاملن خالی است. کاملن از همه چیز. حتا من. حتا تو. حتا فرشته. صورتش در دود گم می‌شود. سیگار را پایین می‌آورد. به سطل می‌خورد. صدای یخ.. صدای یخ. در زدند. از تو همین چند درخت ِ آن بیرون مانده
.
.
.
صفحه‌ی نمایشگر هر چند دقیقه خاموش می‌شود. سفید می‌شود. مرد ِ کنار ِ صفحه آن را خاموش می‌کند. آن را روشن می‌کند. یک آشپزخانه است با چند زن که پچ پچ می‌کنند. مرد ِ روبروی صفحه نیمه شنوا است. صورتش را جلوتر می‌برد. غذاها بزرگ می‌شوند. ماهی‌ها تووی ظرف تخم مرغ شنا می‌کنند. صفحه سفید می‌شود. صفحه سفید می‌ماند. مرد ِ کنار ِ صفحه به صفحه‌ی دیگر نگاه می‌کند. مرد ِ روبروی صفحه هنوز به همان صفحه نگاه می‌کند. صدای قطار آهسته می‌شود. صدای قطار قطع می‌شود. مرد ِ کنار ِ صفحه به مرد ِ روبروی صفحه نگاه می‌کند. مرد ِ کنار ِ صفحه به صفحه نگاه می‌کند. مرد ِ کنار ِ صفحه صفحه را خاموش می‌کند. مرد ِ کنار ِ صفحه صفحه را روشن می‌کند. ماهی‌ها سفید شده‌اند. در آرد سوخاری غلت می‌زنند. روی صورتشان، همه جاشان. چند زن سعی می‌کنند چشم‌هاشان را پاک کنند. صدای قطار شروع می‌شود. صدای قطار تند می‌شود. مرد ِ روبروی صفحه به شیشه‌ی سیاه ِ کنارش نگاه می‌کند. مرد ِ کنار صفحه صفحه را خاموش می‌کند. مرد ِ کنار ِ مرد ِ کنار ِ صفحه به صفحه‌ نگاه می‌کند. صدای قاشق و چنگال شنیده می‌شود. صفحه‌ی دوم هنوز روشن است
.
.
.
این‌جا می‌شود سیگار کشید؟
ظاهرن
ببخشید دارید یک نخ؟
بفرمایید
.
نه.. از من سیگار نگرفت. داشت بهمن می‌کشید که سیگارم را روشن کردم
.
این‌ها را خودتان.. از این‌ها که می‌پیچند؟ از همان‌ها است؟
نه. آماده خریده‌ام
باید طعم خنکی داشته باشد
چرا فکر می‌کنید؟
چون آبی است
نمی‌دانم. داشتم آدامس می‌خوردم. شاید به خاطر آدامس باشد
از این‌ها قبلن یکی کشیده‌ام
جدن؟
فقط یک نخ خیلی وقت پیش
همین مزه را می‌داد؟
نه. خنک بود
این‌جا سیگار ممنوع نیست؟
نمی‌دانم
متاسفانه شما را با خاطره‌ای که دوستم تعریف کرده اشتباه گرفته‌ام. شما تصمیم دارید اینجا باشید یا در خاطره‌ی کسی دیگر؟
چه فرقی دارد؟
دوست دارید دختری با انگشتان کشیده و پیشانی بلند باشید که یک نخ سیگار از خاطره‌ی کسی دیگر می‌گیرد یا پسری سیاه سوخته که با پیژامه و لهجه‌ی غلیظ جلوی دستشویی بهمن می‌کشد و چند ساعت با هم اختلاط کنیم؟
اولین بار است که تنها می‌روم
مگر همیشه چطور می‌روید؟
با هواپیما یا ماشین یا دوستانم
زیاد سفر می‌کنی؟
آره.. زیاد.. فقط در شهر خودمان سفر می‌کنم. اولین بار است که تهران می‌روم. ولی زیاد نمی‌مانم
چرا؟
آنجا خیلی‌ها را می‌شناسم. می‌روم مشهد. ولی چند ساعت تا بلیت مشهد وقت دارم. کجا بروم؟
بستگی دارد که در خاطره‌ی من باشی یا کسی دیگر
فرض کن مال ِ تو. یادت می‌آید حالا؟
بله. باید سوار اتوبوس تجریش شوی. چارراه ولیعصر پیاده شوی بروی سمت چپ. می‌رسی به یک کتابفروشی که کنارش قنادی است. ببین، نمی‌شود. حواسم نبود. نمی‌توانی
چرا؟
اول قیافه و لباس‌هات. نباید این‌طوری باشد
چطور باید باشد؟
موهات باید کمی بلندتر باشد. در واقع خیلی بیشتر از این. ریش هم باید داشته باشی. تو الان متوجه نیستی. این جزییات خیلی مهم است
کدام جزییات؟ می‌گویی اگر این شکلی باشم نمی‌توانم بروم کتابفروشی؟
می‌توانی. ولی نه در خاطره‌ی من. فقط مشکلت این نیست. نباید از این مسیر بروی. باید از طرف انقلاب بروی. باید بعد از یک روز ِ کاری باشد. کمی خسته باشی. کمی هم ژولیده. نه مثل حالا با ساک ِ بزرگت و قیافه‌ی خندانت بخواهی بروی همه چیز را تغییر دهی
چه چیزی را؟ هر جوری بروم بالاخره اتفاقی خواهد افتاد
اتفاق دیگری شاید
از نظر من اشکال ندارد که آن اتفاق نیفتد. بالاخره یک اتفاقی می‌افتد. بهتر نیست فرض کنی همه‌ی آن شرایط را دارم؟
باشد. می‌روی تووی کتاب‌فروشی. خیلی روشن است و کتاب‌ها خیلی مرتب بر اساس نویسنده‌ها چیده شده‌اند. چند تاشان که اقبال ِ روزند آن جلو روی پیشخوان ِ مخصوص روی هم اند. هر کدام را برمی‌داری و نام همان نویسنده را بر کتاب ِ زیری می‌بینی. بعد هوا تاریک است. تازه تاریک شده. یعنی بیرون تاریک است داخل روشن است. داری یک کتاب، احتمالن اگر درست یادم باشد کلمات، را ورق می‌زنی که یک سایه روی کتاب مکث می‌کند و می‌رود. برمی‌گردی. خیلی شبیه گاهی به آسمان نگاه کن است. دارد با کتابفروش حرف می‌زند. ولی او نیست. ولی خیلی شبیه است. می‌رود بیرون. یادم نمی‌آید به کتابفروش چه می‌گویی یا کتابفروش به تو چه می‌گوید. صاف تووی چشم کتابفروش نگاه می‌کنی و او هم دارد دقت می‌کند. گاهی به آسمان نگاه کن بیرون ایستاده به ویترین نگاه می‌کند. چهار قدم برمی‌داری. دستگیره را به سمت خودت می‌کشی. پایت را تووی پیاده‌رو می‌گذاری و تا آن طرفش می‌روی. هنوز آنجا پشت سرت ایستاده. برمی‌گردی و چند ثانیه مکث می‌کنی. هنوز مشغول ویترین است. یادت هست که با خودت چه قراری گذاشته‌ای؟ یادت هست. و سعی می‌کنی به قرار فکر نکنی. و هنوز داری مکث می‌کنی. فوق‌العاده است. نمی‌توانی فکر کنی. نمی‌توانی به شکل فکر کنی. جمله‌ای قصار شبیه باید انجام شود یا گذشته را در حال دخالت نمی‌دهم از بالای سرت در حال عبور است. از طرفی به نظر می‌رسد در مرحله‌ای هستی که می‌توانی راهت را بگیری راحت بروی خانه یا هر جای دیگری
چرا من؟
فقط به خاطر ظاهرتان
چرا؟
چون فقط شمایلتان را می‌بینم نه درونتان را
می‌خواهید درونم را ببینید؟
ممم
چرا؟
به خاطر ظاهرتان
شاید می‌ترسی چیزی را از دست بدهی؟
چیزی را که ندارم؟
عین کتاب‌ها.. عین فیلم‌ها
داشتی به آسمان نگاه می‌کردی
داشتم کتاب‌ها را
بعد چند ساعت در خیابانها راجع به شمایل با هم حرف می‌زنید و این‌که چرا باید با هم حرف بزنید و این که آیا واقعن لزومی دارد با هم حرف بزنید و بعد چند تا تاکسی سوار می‌شوید که برسید به مترو. مطمئن می‌شوید که بعدن دوباره همدیگر را خواهید دید
چرا؟
خیلی نخ نما شده. آخر ِ داستان نمی‌تواند غیرمنتظره باشد. خواننده‌ها دیگر این چیزها را می‌فهمند. منتظرند که همان غیرمنتظره‌ی منظور اتفاق بیفتد. این‌جا بر خلاف انتظارشان هیچ اتفاقی نمی‌افتد
داستان تمام می‌شود؟
نه حتا. بعد از این هم همدیگر را خواهید دید. زیاد هم خواهید دید. جاهای زیادی ظاهر خواهید شد و با افراد و چیزها و اتفاقات زیادی برخورد خواهید کرد ولی اگر درست خاطرم باشد همان شب وقتی شیشه‌ی قطار بسته می‌شود ایستاده همان کنار. آرام آرام راه می‌افتد و همین‌طور بدون لبخند یا چیز خاص دیگری تووی چهره‌اش، تنها قسمت ِ غیر ماشینی ِ این شهر، به تو نگاه می‌کند که برگشته‌ای ایستاده‌ای زیر ساعت
من ساعت را می‌بینم؟
نه. تو تمام شده‌ای. از اینجا دیگر او می‌بیند. تو تنها دیده می‌شوی. یا دیده نمی‌شوی. شاید بعدن در یک داستان ِ دیگر ببینی. بعدن که داری از همان مسیر که با هم آمده‌اید، تنها برمی‌گردی. نمی‌دانم. شاید هم ذهنم دارد این‌ها را می‌سازد
نکند تمام این‌ها را خودت ساخته باشی
دست خودت است. می‌توانی چارراه ولیعصر پیاده نشوی
کجا بروم؟
تهران خیلی جاها دارد. هر جا که دوست داشته باشی
من اصلن کجا می‌خواستم بروم؟
مشهد؟
نه.. تووی تهران.. از اول می‌خواستم چارراه ولیعصر بروم یا نه؟
نه. تو اتفاقن پیاده شدی. حس کردی که باید پیاده شوی. خودت پیاده شدی. بقیه‌اش دیگر به من مربوط نیست. فکرم مشغول چیزهای دیگری هم هست. این‌ها را خودت باید به عهده بگیری
مگر نگفتی در خاطره‌ی تو است؟ مگر اصرار نداشتی ظاهرم را مثل خاطره‌ات کنم؟
و در خاطره‌ی من، نه در حافظه‌ی کسی دیگر حتا خودت، نه زمان دیگری مثل گذشته
آخرش چه می‌شود؟
این فقط یک قسمت ِ فرعی ِ بسیار مهم است
هیچ کس دوست ندارد یک قسمت فرعی بسیار مهم باشد
هیچ قسمت اصلی‌یی وجود ندارد. همه‌ی فرعی‌ها را جدا جدا و با هم باید خوانده‌باشی
می‌خوانم
نمی‌شود. تو فقط چند ساعت وقت داری. یادت باشد که داری از تهران رد می‌شوی
.
.
.
عباس در یک عکس با ژولیت در یک قهوه‌خانه در یک گالری که پارسال رد می‌شدیم دیزی می‌خورد. عکس‌های دیگری هم هست که یادم نیست. چند تا اتفاق دیگر هم افتاد. باران آمد مثلن. چتر ندارم. چند نفر دم در ورودی ایستاده بودند داشتند با گوشی‌هایشان ور می‌رفتند. گوشی را برنمی‌دارد. یک اتفاق دیگر هم افتاد. پرسید چرا بعضی‌ها را با اسم کوچک صدا می‌زنی؟ چند روز بعد که از دستشویی بیرون می‌آمدم دم در دیدمش. سلام کردم. کمی ریش‌هایش بلند شده بود. کمی چاق شده بود و کمی پیر. گفت خیلی تغییر کرده‌ای. گفتم شما ولی انگار همین امسال دیده باشم تان. یک کبوتر سفید بود که به بالش دست می‌کشیدم. چند تا خرگوش و چند تا درخت. چند تا غاز هم بودند. ولی مال چند سال قبل ِ یک جای دیگر. دنبالشان می‌دویدم، فرار نمی‌کردند. یک دوچرخه هم داشتم. یادم است باران قطع شده بود. یادم است از این برگ‌های پولکی که مثل قاصدک ِ دسته‌جمعی از آسمان می‌ریزند از آسمان می‌ریختند. یادم است آن طرف خیابان تووی برگ‌ها با چند تا بچه دبیرستانی راه می‌رفت. یادم است آفتاب اول نارنجی شد، بعد صورتی شد. یادم است سرش را بالا آورد و یک نگاه سریع انداخت. یادم است قاشق را تووی بطری فرو کرده بود. یادم است نشسته تووی کافه‌ای با میزهای چوبی. مرد ِ کنار خیابان، کنار ِ خیابان است. زنی می‌آید می‌بوسدش یک فلوت به اش می‌دهد و می‌رود. مرد شروع می‌کند به فلوت زدن. فلوت ادامه دارد که دوربین می‌رود یک جای دیگر
.
.
.

1 comment:

Anonymous said...

كافه گودو
پارك دانشجو
خانه هنرمندان
كتاب فروشي
چها راه وليعصر
خيابان
قطار
نوستالژي شيرين