Tuesday, February 24, 2009

Ode to Simplicity


وقتی نک ِ درخت ِ پرتقال پنهان و پیدا می‌شود
.
شام را با ناشناس تمام می‌کنی. دلت نمی‌خواهد بمانی. چیزی می‌گویی که معلوم است بهانه است. برادرم مرد و هیچ‌وقت جواب نامه نداد. مادر که آواره شد و بعد هر چه تبرئه شد مادر نشد. و پدرم که درآمد. روی دست نوشتم تا فراموش نکنم. اوضاع وخیم‌تر از این حرف‌ها شد. دستم به پایین بود. زنی دور، دستم را بازی می‌کرد و جمعیت از شوق شیهه می‌کشید. جمعیت ِ رقصان.. جمعیّت ِ عور.. هرچه صورتم را می‌شستم پاک نمی‌شد. بی‌دلیل پس شرمنده نبودم. به هتل‌چی گفتم یک ورق کاغذ می‌خواهم. گفت می‌خواهید دو تا بدهم. قیافه‌شناس خوبی نیستی. این مرگ هزار ورق می‌خواهد. سه تا بهتر است. حتا باز راضی نشدم. چند ساعت به دیوار خیره شدم و کاغذ تمام شد. سیگار تمام شد. وقت تمام شد. خودم را با ملافه خشک کردم و بیرون زدم. داغی تووی صورتم می‌خورد. داشتم داستان تعریف می‌کردم. راننده دشداشه پوشیده شروع کرد تازی حرف زدن. فارسی جواب دادم که دیگر حرف نزد. ببخشید چرا این‌همه مداد؟ مرا این‌طور نگاه می‌کنید. همه را.. دستتان را بدهید. کنارم مچاله شده‌ بود. می‌لرزید. و شخصیت‌های تو که همه دمپایی می‌پوشند. تازگی‌ها چادر و دشداشه هم تنشان می‌کنی. نه. همیشه پوشیده‌اند. همیشه لرزیده‌اند. با مداد برمی‌گردی. با مدادها و آن سه کاغذ که هنوز همان سه کاغذ مانده. که هنوز به سیگار سوخته.. الف تایید کرد. نبوده‌ای. تایید ِ نبودن. تکذیب ِ بودن. الف تایید کرده بود. پا فشرده بود. به اسمش.. باور کرده بودی که جمع در بیابان چه می‌کند. مفت گفتی.. فقط آمده اند تماشا. سر ِ زن از زیر آب بیرون می‌آید. هلهله می‌کشند. زن صورتت را خیس می‌کند. شیدا می‌شوند. در خاک‌ها می‌غلتند. خود را به خود معرفی می‌کنند. بعد نوبت تو شده. باد در سینه می‌اندازی و با غرور می‌گویی نمی‌توانم. آن که موهبت نبود از من گرفته شد. آن که موهبت نبود دیگر موهبت نشد. یک شعر دیگر یک چیز دیگر در خیابان.. گفتم. به دستت نگاه کنی که به دستت نمی‌رسد. در خنده‌ات محو شوی که سلاخی طناب نمی‌خواهد.. گفت. از همین حرف‌ها. بعد پرسیدی عورت سخت‌تر است یا خونی که نفس می‌زند. خانه سخت‌تر است یا سگی که بیانیه شود؟ من این‌ها را نمی‌دانم. من این‌ها نمی‌شناسم. شاید هنوز دارند خودشان را راضی می‌کنند. پس هیچ کس نتوانست هیچ طرحی را بی‌شرمندگی نشان دهد. تغییر حالت.. تثبیت شکل.. دست ِ محکم، وداع ِ طولانی است. به هفته‌ی هفتم نگاه می‌کنم. از باغ نیم شب شروع می‌کنم. گفت شب ِ آفتابی.. فضاسازی می‌کنم. چون فضایی نیست. مکانی وجود ندارد. فضا کودکی است که چوب می‌چیند، می‌نشیند، چوب را به چانه‌اش تکیه می‌دهد و به گیاه زل می‌زند. به هفته‌ی هفتم نگاه می‌کند، به خود اشاره می‌کند.. برگ می‌جود به بیابان برمی‌گردد. این سنگ‌ها هر جایی پیدا نمی‌شوند. باید جایی نزدیک باشد. باید دور نباشد. کسی مدت‌ها پیشت نبوده و حضور داشته و تو یادش نبود‌ه‌ای. بعد دیده‌ای و او را دیده‌ای. هر چه گیاه نفهمد آن‌ها می‌فهمند. هر چه کودک بفهمد آن‌ها نمی‌فهمند. گفت مرد خانه را تقدیس کرده. من خانه را فراری می‌دهم، تو درد را فراموش کن که هیچ‌کدام ندارد. تو پاورچین بیا و کنار خیابان بمان. راست می‌گفت. همه را فراموش کردی. حتا یادت رفت کنار خیابان بمانی. کاغذ پاره کردی. تعظیم کردی. مرد را دلجویی کردی. زنش را دست‌مالی کردی. از جمله‌های معروفت استفاده کردی و حتا یادت هم نیامد.. یادت هم نیامد. یادت با خودت آمد. خطاب‌ت بیچاره شد. به ساقه آویختی. به فکر ِ ساقه آویختی. به زمین ریختی.. کام ِ باغ شیرین شود. گفت بهانه می‌خواهم. کودک ِ گریزان گفت. من شب می‌خواهم و سنگی که هیچ رنگی بر آن نمانده باشد. تلاش باشم که حرام شده باشد و حسرت باشم که از هراست بریزم.. من سنگ می‌خواهم که بر این سر بهانه شود. دستم را دراز کردم. لمس و اشاره.. یادت با تو آمد. ژنده‌ای ‌بود گسیخته‌تر. باری ‌بود سنگین‌تر. تعظیم کردم که بر شانه‌ام بودی
.
.
.
بر شانه‌ بمان
بار ِ لرزان
بر شانه بمان
.
.
.
یادت با تو آمد.. یا من زشتم قرص می‌خورم. چاره ندارد. پول می‌دهم که بخوابم کم بخوابم. ولی نه همیشه.. نه این‌همه. رایحه دارم. یک بوی عجیب دارم که پاک نمی‌شود. شب‌ها پارچه روی صورتم می‌اندازم و مادر را صدا می‌زنم که همه جا را خالی کند. من صبح‌ها بیدار می‌شوم. من صبح‌ها پارچه را برمی‌دارم. صورتم به اطراف می‌گردد. بعد روی زمین است. من زشتم. آمدی میوه بیار. من زشتم. سنگ‌های رنگی بیار. از جمله‌های امر برو. خانه بیار.. نَقل ِ کام ِ ده سالگی است. حسادت، شادی است که بر صورت ِ تو باشد.. به سنگ ِ من نباشد.. دوستی در دست است و عاشقی دوردست. عرب‌ها با خصومت زن‌ پنهان می‌کنند و فاحشه می‌فرستند که با چادر بلرزد. عرب‌ها با خصومت نگاه می‌کنند. جایی می‌شناسم که قهوه‌ی سرپایی می‌دهند. می‌دوم و لباس‌هایم را نیمه تنم می‌کنم.. مهندس بیا. با ده تومن تهران می‌برمت. من زشتم همین‌جا زیر ِ آفتاب می‌مانم. من زشتم باز هم می‌خواهم. پرستوها اینجا چه می‌کنند. تماشایم می‌کنند. سنگ برمی‌دارم. تماشایم می‌کنند. با چوب شکل ِ تو را می‌نویسم. زیر ِ آفتاب اینجا چه می‌خواهم. خاک برم می‌پیچد. سیگار را می‌اندازم. آب تمام می‌شود. در شکاف ِ سنگ می‌نشینم و به پایین نگاه می‌کنم. غبار رفته. نزدیک ِ عصر است. آفتاب گم می‌شود. به غرب می‌روم و جایی می‌نشینم که آفتاب گم نشود. مانده تا سرخ شود. اگر بمانی باید به پایین بدوی. پا راهش را پیدا می‌کند. با سرعت بر سنگ‌های لغزان می‌نشیند. با ترس می‌جهد.. هوا تاریک می‌شود.. فکر می‌کنم اگر خوب بنویسم می‌آید و می‌بیند. آن وقت می‌دانستم که نمی‌بیند و باز می‌نوشتم. اشاره نمی‌کردم که نیست. اشاره نمی‌کردم که می‌خوانم. وقتی تمام نمی‌شد پیشخدمت می‌آمد و می‌گفت اتاقتان را تمیز کنم. وقتی تمام نمی‌شد صدایم می‌زدند. وقتی تمام نمی‌شد دیگر تمام نمی‌شد و من همان‌طور می‌ماندم. باید نیمه‌تمام را شروع کرد. کسی نبود که ببیند. مغبون می‌شدم که باید کسی باشد. می‌گفتم این‌جا تمیز است لباس تنم نیست مادر مادر نیست زن فیلسوف شده برادر برادر نیست.. و از آن‌جا بیرون می‌زدم. همه را کسی قبلن نوشته بود.. خودم.. گذشته‌ها را هم کسی گذشته‌تر نوشته‌بود و هر چه مکرر می‌شد مضحک‌تر می‌شد. شرمم می‌شد. لباس تنم می‌کردم و دختر را می‌دیدم که ملافه را برمی‌دارد. روی چمن دراز می‌کشیدم و می‌گذاشتم پرستوها در هوا تاب بخورند.. در هوا دور شوند. گفتم شکل مگس می‌شوند وقتی دور می‌شوند.. گفت این‌ها شعر نمی‌شود.. باید راه بروی.. هوشنگ راه رفته.. پرویز با اتوبوس رفته.. گفتم بیژن با هواپیما می‌رفت.. گفت بیژن فرانسه بلد بود تو باید در دشت راه بروی. باید به عشایر نگاه کنی.. به زنان عشایر.. باید گاومیش‌هاشان را ببینی و تشنه باشی. تشنه بودم. سیگار گرانم را بیرون نمی‌آوردم که نطقش کور نشود. بیت‌های پرویز را پس و پیش می‌کرد. با پاکت ِ ساندیس از منبع کنار ایستگاه آب می‌آورد. سینه‌اش را صاف می‌کرد. به جای نوشتن می‌خواندم. می‌خواندم و می‌رفتم.. آن‌قدر که دیر می‌شد. سلطانعلی داد می‌زد برگشت. همه برمی‌گشتند می‌ایستادند تماشا. زن با ملافه‌ی چروک و سطل بیرون می‌رفت. حسین سرش را می‌خاراند و تکه روزنامه‌ی مچاله را نشانم می‌داد.. این شعر من است.. از آن بدها. برای اجاره خانه نوشتم. برای بچه‌هام نوشتم. آدم اشتهاش زیاد می‌شود. پرستوها مگس می‌شوند.. مگس‌ها دور دماغ ِ گاوها می‌دوند. کاغذها تمام می‌شود
.
.
.
رها (یک بعدازظهر قدیمی لبانم را ببوس و پرواز کن)
.
من نمرده‌ام
من زشتم
آفتاب غبار دارد
هوا لکنت دارد
بر سنگ می‌نشینم
من نمرده‌ام
من زشتم من نمرده‌ام
خاک‌ها را کنار می‌زنم
کنارم می‌مانم
آفتاب تمام می‌شود
دیر می‌شود
من نمرده‌ام من زشتم شکل ندارم
من نمرده‌ام من زشتم باغ نارنجی می‌کنم
زمین شیرین است
زمین له است
از کوه پایین می‌دوم من انگار نمرده‌ام
شام با غریبه‌ می‌خورم من انگار باشی
بر سنگ ِ دور می‌نشینم انگار من باشی
من زشتم من غریبه‌ام بر سنگ ِ دور
هجیْ سنگ هجیْ رنگ
هجیْ خواب ِ تو بر هجیْ برگ
هجیْ پارسال هجیْ تگرگ
من نمرده‌ام فقط صدایم نمی‌رسد
من نمرده‌ام فقط صدایم نمی‌رسد به گوش ِ ساکتت گوش می‌دهم فقط صدات نمی‌آید
من نمرده‌ام
فقط نمی‌آد فقط نمی‌آید
پرنده وقت می‌کشد آسمان فردا می‌شود
آسمان فردا می‌شود از شاخه می‌ریزد پرنده نارنجی
آسمان فردا می‌شود از شاخه می‌ریزد پرنده نارنجی سرخ می‌شود
فردا فردا می‌شود دوباره من زشتم دوباره من نمرده‌‌ام
من نمرده‌ام من زشتم نمرده‌‌ام
شکل ِ توام شکل ندارم
یک بارم هزار بارم شکل ندارم برای تو
شکل ندارم برای توام شکل ِ توام انگار تو باشم
تو تصویر شدی هجی شدی میوه بالا رفت
تو بالا رفتی تو میوه شدی تصویر برگشت
موهات شاید پایین بریزد شاید بالای سرت جمع شود
زبانت وقتی از باغ رد می‌شوی شاید بگیرد شاید نگیرد
دهانت شاید شیرین باشد شاید تلخ شود شاید بخندد شاید نخندی
شاید برق ِ چشمانت شاید برق ِ چشمانت
زنگ ِ صدایت شاید زنگ ِ صدایت
یک عصر زمستانی روی صندلی‌ات یا روی زمین نشسته‌ای بالا نگاه ‌کنی
یک عصر زمستانی روی صندلی‌ات یا روی زمین نشسته‌ای مرا بخوانی
من نمرده‌ام
من زشت نمرده‌ام
.
.



3 comments:

Anonymous said...

بخت اگر بیدار باشد خواب بردارد مرا
..
ولاکن اکثر الناس لایعلمون
خدای زیبای خسته

Anonymous said...

ابتدای متن مزه سگ کشی داشت. انتهای متن را نمی دانم

Amirsj Hakimi - امیر حکیمی said...

دل نوش خواست جورکش نیش کردمش
مرهم طلب نمود ز من ریش کردمش

با آنکه در زمان عذابم شبی نبود
امشب شکنجه از همه شب بیش کردمش