Tuesday, March 03, 2009

زیر ِ لباس ِ نِشسته

1
.
معشوق ِ دیوانه با معشوق ِ معلولش می‌غزلد. پرستاران ِ کاغذ و قلم به دست با جوراب‌های کوتاه و روبانهای سفید سر خم می‌کنند و می‌پرسند. توضیح می‌دهند. جاها را نشان می‌دهند. مشکلات را توجیه می‌کنند و از محیط ِ آرام و دلپذیر تعریف می‌کنند. پرده‌ها کامل بازند. پنجره‌های بلند نور زیاد ِ جمعه را تشدید می‌کنند. صداهای آرام در هم می‌پیچند. پدرها و مادرها. بچه‌ها. دخترها. پسرها. روز تعطیلی که همه به دیدن همه آمده‌اند و معذبند. این محیط را نمی‌دانند. ترجیح می‌دهند در خانه بمانند یا با دوستانشان به یک جای مهم‌تر بروند. اینجا هیچ رفتاری به روال نمی‌رود. همه را باید بسازند. باید طرح بریزند و با احتیاط عمل کنند. لبخند بزنند. جمله‌ا‌ی کوتاه بگویند. یا جمله‌ای بلند. باید مراقب ِ جَو باشند. به جز معشوق ِ مشوش که معشوق ِ بی‌پا را در پیراهن ِ خاکستری ِ یقه بازش نوازش می‌کند. معشوق ِ ناقص صورتش را بالا می‌گیرد و روی صندلی چرخدار می‌گرید. دستش را طوری دراز می‌کند که انگار فاصله دارد. معشوق ِ پریشان خم می‌شود و دستش را می‌گیرد. پشت گردنش آبی است که با نور ِ نارنجی موج گرفته. رگهای دستش را در موهای مرد گرفته و گوشواره‌ی بلندش آونگ می‌خورد. بوی صابون و فرش ِ کف کرده بلند می‌شود. دخترکی تخته به بدست از کنارشان می‌دود و به آن‌سوی هال می‌رود و در گوش مادرش چیزی می‌گوید. زن سر بلند می‌کند و به چشمان ِ جوانت می‌دوزد که روی مبل لم داده. سرت را برمی‌گردانی و به موهای زرد ِ معشوق ِ آشفته نگاه می‌کنی. هنوز دارد موهای مرد را می‌جوید. ران‌هاش را در لباس آبیش مجسم می‌کنی و تا برآمدگی ِ ساق ِ برهنه‌اش ادامه می‌دهی که پشت به تو ثابت شده. هر بار که دستش تکان می‌خورد کمرش انحنا می‌گیرد. ریتم آرامی درست می‌کند که انگشتت را با آن به کنارت ضرب می‌گیری. بلند می‌شوی، با همان ریتم ده قدم پیش می‌روی و پیش زنی می‌نشینی که کنار ِ پنجره پازل جمع می‌کند. سرش را بی نگاه به تو به درخت‌های بیرون می‌چرخاند.. این‌جا پاییز ندارد.. این‌جا پاییز ندارد. باد ِ کمی شروع می‌شود و پرنده‌ها را حرکت می‌دهد. چشمان ِ تیره‌ی تمام رخش را می‌بینی که رویت افتاده.. شما را کم می‌بینم در اتاقتان زیاد می‌مانید. اینجا نیستم ملاقات آمده‌ام چطور جاشان را پیدا می‌کنید. پیدا نمی‌کنم تصادفن می‌گذارم. چشمتان را می‌بندید و.. چشمش را می‌بندد. نوک ِ سینه‌هاش از بلوز ِ نازک ِ سفیدش برجسته و تا ناخن‌های قرمزش ادامه دارد. تکه‌ای که عکس ِ چشم دارد را روی گردن ِ پازل می‌گذارد.. می‌دانید همیشه جور در نمی‌آد شاید حواسم را شما پرت می‌کنید. جوانتر که بودید کجا بودید. همیشه همین‌جا بوده‌ام همیشه مردهای تنها کنارم می‌نشینند، بعضی مردها نمی‌توانند تنها باشند. بعضی‌ها هم نمی‌توانند تنها نباشند.. یک تیک ارادی به گوشه‌ی لبش می‌دهد و می‌خندد. یک چشمش را می‌بندد و چشم دیگرش چروک می‌خورد. گردنبند نازکی پوشیده که انتهاش بالای سینه‌ی صافش پنهان می‌شود. گردنش بیست سال پیرتر است.. لااقل دیگر تنها نمی‌شوند. نه، تنهاتر می‌شوند من همیشه یادشان می‌آورم. حتمن به‌شان تاکید می‌کنید. نه وجودم القا می‌کند شاید حضورم.. صدای موزیک از سالن کناری بلند می‌شود. وقت رقص است. بچه‌ها را به پرستارها می‌سپارند و دست در دست از اتاق خارج می‌شوند. پرستارها بچه‌ها را به طبقه‌ی بالا، شهربازی ِ مسقف، می‌برند. هال خلوت می‌شود. دخترک که پشت مبل قایم شده‌ بود بیرون می‌آید، روی همان مبل می‌نشیند و کتاب بزرگ نازکی را باز می‌کند. عکس یک خرگوش ِ برجسته هیکلش را می‌پوشاند. از بالای کتاب دزدکی نگاه می‌کند. معشوق ِ مجنون روی کف، کنار ِ صندلی چرخدار نشسته و چیز ِ مهمی به معشوق ِ معلول می‌گوید. مرد آرام شده، دکمه‌اش را بسته و به کتابخانه‌ی روبرو نگاه می‌کند. تک تک عنوان‌ها را نگاه می‌کند و وقتی طبقه تمام می‌شود، طبقه‌ی پایین را از همان طرف شروع می‌کند. زن هنوز جای چشم را پیدا نکرده.. حتمن گونه‌ها را اشتباه گذاشته‌ام.. پیرمردی با سر ِ برهنه و سبیل ِ نوک‌تیز ِ سفید است که در جایی شبیه به یک مغازه‌ی متروک نشسته. پشت ِ سرش یک قفسه‌ی فلزی خالی است که قدیم‌ها به عنوان ِ کتابخانه می‌ساختند و برای کارهای دیگر استفاده می‌کردند. ستون‌های طوسیش دایره‌های تووخالی دارد و با پیچ به دیوار محکم‌ شده. یک پیپ ِ خاموش و فنجانی با محتوی ِ نامعلوم روی میزش است. پنجره‌‌ای نیمه‌کاره سمت چپش است و سمت ِ راستش هنوز معلوم نیست. فضای نسبتن بزرگی است که ممکن است چیز ِ مهمی داشته باشد. به تکه‌های پازل روی میز نگاه می‌کنی. انگار بخواهی از میان ِ آن‌همه تکه چیزی پیدا کنی و حدسی بزنی. دست ِ زن را روی شانه‌ات پیدا می‌کنی. دو نیم‌خط ‌لخت است که از آرنج تا شده و تا کنار گردنت رسیده، لبانش را جمع کرده، سرش را کج کرده و با ملامتی مشتاق نگاهت می‌کند. معشوق ِ معلول شروع به ناله می‌کند. زن ِ مشوش کنارش نیست. زن ِ نزدیک سرش را برمی‌گرداند و به شدت متوجه می‌شود. همان‌طور که دستش را از گردنت برمی‌دارد، تکه پازل را دست به دست می‌کند و دستت می‌دهد. بی نگاه به تو از جاش بلند می‌شود و پیش ِ مرد ِ معلول می‌رود. مرد از روی صندلی بلند می‌شود، دست ِ زن را می‌گیرد و خارج می‌شوند. پاهای مرد را می‌بینی که سایه‌ی کوتاهش را هماهنگ با قدم‌های زن روی کفپوش جلو می‌برد. پرستارها صندلیت را می‌آورند. کمکت می‌کنند رویش بنشینی. اول بالاتنه‌ات را جابجا می‌کنند بعد پاهات را برمی‌دارند. دخترک کتابش را کنار می‌گذارد، کنارت می‌آید که بیرونت ببرد.. دخترم چیزی جا مانده.. صندلی را برمی‌گرداند و به کنار میز می‌برد. چشم را در جاش می‌گذاری. بیست سال پیرتر است
.
.
.
2
.
شما را جایی ندیده‌ام؟ خنده‌اش را ول کرده و دستم را رها نمی‌کند. تکان محکمی می‌دهم و دستم را بیرون می‌کشم.. شاید، کدام مهدکودک می‌رفتید؟ خنده‌اش تشدید می‌شود.. از جای خوبی شروع کردید، من مهدکودک نرفته‌ام. من هم همین‌طور، فکر کنم آن‌جا هم را دیده‌ باشیم. تقریبن قهقهه می‌زند.. چه نسبتی با میزبان دارید؟ نسبتی ندارم، رد می‌شدم در باز بود آمدم توو.. انگار بخواهد جلوی خنده‌اش را بگیرد و نتواند، دستش را پشت کمرم می‌گذارد و هدایتم می‌کند. چند مرد و زن با گیلاس‌های خالی در دست، جلوی کتابخانه‌ای ایستاده‌اند که به جای کتاب با بطری‌ها و قوطی‌های مشروب پر شده.. اجازه بدهید این آقا را به شما معرفی کنم، ایشان را نمی‌شناسم.. همه گو مست، طوری می‌خندند که گیلاس‌ها می‌خواهد از دستشان بیفتد.. از ناآشنایی با شما خوشوقتم، چطور این افتخار نصیب ما شد؟ مرد ِ بوری است که نمی‌خندد.. رد می‌شدم که خانمت گیرم انداخت.. از جمع جدا شده‌ایم و دست ِ این هم پشت ِ کمرم است.. از کجا شوهر من شدم؟ هر دوتان دست ِ آدم را ول نمی‌کنید. بر می‌گردد و با چشمهای خاکستری خمارش به نوبت مردمک‌هام را نگاه می‌کند.. بگذار چیزی نشانت بدهم.. جلو می‌افتد. کمر ِ پیراهن ِ خاکستریش از عرق خیس شده. از میان جمعیت راه باز می‌کند و به آن‌سوی هال می‌رود که چند پله‌ی کم به نیم‌طبقه‌ی پایین می‌رود.. نترس جای بدی نیست.. نیم‌طبقه نیست. پله پیچ می‌خورد و پایین‌تر می‌رود. صدای موزیک دور می‌شود. صفحه کلید کوچکی کنار در است. سه، دو، یک، چار، هفت، هشت، نه. در از جاش رها می‌شود و باز می‌ماند. دوباره دستش را پشت کمرم می‌گذارد. زن دویده خود را به ما رسانده.. کجا می‌بری آقای محترم را؟ مرد را کنار می‌زند، دستم را می‌گیرد و به داخل می‌کشد. مرد دنبالمان می‌آید و در را می‌بندد. زن دو قدم جلوتر می‌رود و برمی‌گردد روبروم می‌ایستد، دست‌هاش را باز می‌کند. سینه‌هاش بالا می‌رود.. بفرمایید خوب نگاه کنید.. چهار دیوار پوشیده از کتاب است. پشت در هم کتاب جاسازی کرده‌اند. کتاب‌های قطورتر بالاتر نزدیک ِ سقف ِ پوشیده از مهتابی اند. کتاب‌های پایین نور کمتری دارند و نازک‌ترند. پایین‌ترین طبقه کتاب‌ها و جزوه‌ها افقی چیده شده‌اند.. همه‌ی این‌ها را شما؟ سوال هوشمندانه‌ای نیست، اینجا کسی جز ما نیست.. مرد ساکت است و خود را با کتابی سرگرم نشان می‌دهد. کتاب در دستش می‌لرزد.. شما باید نویسنده باشید. نه، من فقط رد می‌شدم.. دو قدم را جبران می‌کند و صورتش را روبروی صورتم مماس می‌کند. مژه‌های ضخیم و سیاهش را می‌بینم که حاشیه‌ی پرزهای گونه‌اش شده. بوی الکل در مشامم می‌پیچد.. نمی‌خواهید کتاب‌های ما را ببینید؟ فکر کنم ده سالی وقتم را بگیرد.. زن دیگر نمی‌خندد.. هوشنگ همه را خوانده.. مرد کتاب را می‌بندد و بی اصرار نگاهم می‌کند. کتاب ِ زردی را بر اتفاق برمی‌دارم. اسمم زیر عنوان نویسنده است. یادم نمی‌آد کتابی نوشته باشم. داستانی است راجع به مردی معلول که با دخترش زندگی می‌کند. دو ساعت گذشته. مرد و زن برهنه روی زمین در هم می‌پیچند. زن مثل قهرمان‌های کشتی مرد را تاقباز می‌کند و بالا قرار می‌گیرد. انگار که تازه متوجه من شده باشد بی‌حرکت می‌ماند.. ما عادت داریم اینجا عشقبازی کنیم.. سینه‌ی مرد را نگه داشته که فرار نکند.. گفتم چرا این کتاب‌ها این‌قدر تازه مانده‌اند. ناراحت نشوید، اگر کتاب‌هاتان را دوست نداشتیم جمعشان نمی‌کردیم. کتاب‌هام؟ یک کتاب ِ دیگر برمی‌دارم. اسمم روی جلد است. آن یکی. آن یکی. اسمم روی همه است. طبقه‌ی پایین چرکنویس‌های منتشرنشده‌ام تل‌انبار شده.. یادم نمی‌آد این‌ها را من نوشته باشم، این‌ها را از کجا آورده‌اید؟ مرد ثابت و بی‌تکان پشت به زمین خوابیده. زن بالا و پایین می‌رود و بین ناله‌هاش حرف می‌زند.. خودتان هدیه کرده‌اید، حرف بزنید، حرف بزنید، حرف بزنید.. موهای زردش را می‌گیرم و از روی مرد بلندش می‌کنم. به یکی از قفسه‌ها می‌چسبانمش. مرد به سمت ِ در شروع به خزیدن می‌کند.. شما خیلی بهترید، هوشنگ هیچ‌وقت نمی‌تواند ایستاده.. مرد به زحمت خودش را بیرون می‌کشد و ناپدید می‌شود.. من، این‌ها را، ننوشته‌ام. چرا، چرا، شما، اسمتان، شما، هوشنگ، اسمتان، هوشنگ، هوشنگ. من، هوشنگ، نیستم، مرا از کجا می‌شناسید.. رهاش می‌کنم. دستش را از شانه‌ام برمی‌دارد. پاش را روی زمین می‌گذارد. رنگ صورتش دوباره عادی می‌شود. پرزهای گونه‌اش خشک می‌شود. آرام و مطمئن.. همه شما را می‌شناسند. من رد می‌شدم. و ظاهرن کسی را نمی‌شناسید. هوشنگ را خیلی دوست دارید. هر چه شما بگویید. کی به شما گفته کتاب‌های مرا جمع کنید. تصمیم تصمیم ِ شماست، خودتان دیدید این کتاب‌ها قیمت ندارند.. کتاب زرد را باز می‌کنم.. و تاریخ و انتشارات هم ندارند، فقط اسم من رویشان است.. لباس‌هاش را پوشیده و کنار ِ در ِ باز ایستاده.. این‌ها کتاب‌های شماست که ننوشته‌اید.. بیرون می‌رود و در را می‌بندد. لباس‌هام را درمی‌آورم
.
.
.
3
.
صفحه را خاموش کرد. دنبال لباس‌هاش گشت. هر کدام گوشه‌ای بود. شلوار را از روی تخت روی شلوارک پوشید. پیراهن را از کمد از یک آستین پوشید. بی‌جوراب چراغ‌ها را روشن کرد و از در بیرون رفت. در پله‌ها دکمه‌هاش را بست و وقتی از در ِ همکف بیرون می‌رفت لباسش کامل بود. از سه خیابان ِ فرعی گذشت تا به جایی رسید که دستش را تکان داد. تاکسی توقف کرد. سوار شد و گفت دربست. وقتی چشم‌ باز کرد، کرایه را داد و پیاده شد. از عرض خیابان گذشت و از مقابل غذافروشی‌ها و دکه‌ها عبور کرد. پارک خلوت بود و روشن. راهش را به راه ِ باریک ِ تاریکی کج کرد که از میان چمن‌ها می‌گذشت. هر چند قدم بی آن‌که از سرعتش کم کند به نیمکت‌های سنگی ِ بی‌پشت نگاه می‌کرد که چپ ِ راه قرار داشتند. به یک راه اصلی رسید. دو طرفش درخت‌های بلند و نیمکت‌های پشت‌دار ردیف شده بود. به چپ نگاه کرد و به راست پیچید. به دو مردی که روی یکی از نیمکت‌های راست نشسته بودند نگاه نکرد. سرعتش را زیاد کرد. این قسمت تاریک‌تر بود. به یک راه اصلی دیگر رسید که یک آب‌خوری سنگی و تابلوی راهنما کنارش بود. برگشت و به نوبت چپ و راستش را نگاه کرد. دوباره از همان راه برگشت. مردها دور می‌شدند. روی نیمکتشان دو روزنامه در حال خیس شدن بود. باران ِ سبکی گرفته بود. به چپ به همان فرعی پیچید. گربه‌ای عرض ِ محوطه را طی کرد و از مقابلش گذشت. گربه را با نگاهش تعقیب کرد. یک فرعی ِ بن‌بست از وسط ِ چمن‌ها شروع می شد و به شمال می‌رفت. وارد چمن‌ها شد و در فرعی ِ تازه به راهش ادامه داد. به یک سه‌راهی رسید. ایستاد. نگاه کرد و به چپ پیچید. دو طرف شمشاد چیده بودند و چراغ‌های جدید ِ خاموش. ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد. نور کم بود. راه را برگشت. به سه‌راهی رسید و ادامه داد. در این قسمت نیمکت‌های پشت‌دار ِ چوبی را بین نیمکت‌های بی‌پشت ِ قدیمی گذاشته بودند. پیرمردی با سبیل ِ سفید و تیز روی یکی از نیمکت‌های جدید نشسته بود. آن‌قدر رفت که نیمکت‌های چوبی تمام شد. سرعتش را کم کرد. به نیمکت ِ بی‌پشتی رسید که زن و مردی مشغول خودشان بودند. کنار ِ نیمکت ایستاد و به محوطه‌ی تاریک ِ روبرو چشم دوخت.. می‌توانم کمکتان کنم آقا؟ مرد با خشم نگاه می‌کرد و منتظر جواب بود. زن بیشتر متعجب بود تا خشمگین. به نوبت به هر دو نگاه کرد و نگاهش روی سوال ِ مرد ماند.. چرا اینجا ایستاده‌ای؟ باید روی این نیمکت بنشینم.. هیچ حالتی روی صورتش نبود. دست کرد جیبش و یک نخ سیگار کج درآورد و روشن کرد. مرد بلند شد و روبروش ایستاد. سیگار را مثل چاقو جلوی صورت مرد گرفت. زن بلند شد و آستین مرد را گرفت.. بیا برویم. باید بفهمم این مادربه‌خطا.. سیگارش را پایین آورد و به سمت ِ نیمکت روی نیمکت نشست و به روبرو خیره شد. مرد حرفش را خورده بود. چند ثانیه بالای سرش ماند و با زن که می‌کشیدش رفت. محوطه جز یک درخت ِ خشک چیزی نداشت. شاخه‌هاش به جای برگ پلاستیک‌های تیره پوشیده که به مرور زمان مچاله و کوچک شده بودند. چراغ‌ ِ ماشین‌های خیابان پایین پیدا بود. باران قطع شده بود. باد پلاستیک‌ها را تکان می‌داد و صدا در می‌آورد. چراغ‌ها از سایه‌ها فرار می‌کردند و از دید خارج می‌شدند. هر از چند گاه صدای خیابان قطع می‌شد، درخت پنهان می‌شد و تنها صدای خش خش می‌آمد. دستش را بالا کرد ولی به ساعتش نگاه نکرد. دو ساعت گذشته بود. سرش را به راست چرخاند و به سطل ِ کنار ِ نیمکت زل زد. برخاست و به طرف سطل رفت. سطل ِ مشبک را تکان داد. سطل آونگ خورد. به طرف ِ خیابان راه افتاد. سرعتش را زیاد کرد. سرعتش را بیشتر کرد. از میان ِ چمن‌ها ‌دوید. کنار خیابان ایستاد و دستش را از بدنش دور کرد. یک تاکسی توقف کرد. سوار شد و گفت دربست. راننده توقف کرد. وقتی چشم باز کرد کرایه را داد و به سمت خانه دوید. از پله‌ها بالا دوید. همزمان با کلید انداختن کفش‌هاش را درآورد. به اتاق رفت. چراغ را خاموش کرد. صفحه را روشن کرد و نشست. سرش را بالا کرد. دستش را از صفحه کلید برداشت و کنار صفحه گذاشت. مکث کوتاهی کرد، صفحه را خاموش کرد و با دست ‌ِ دیگرش دکمه‌ی بالای پیراهن ِ خاکستریش را باز کرد
.
.
.

Away from Her
Scoop
Dorothiea Hundley

.
.
.



2 comments:

mim said...

صفحه خاموش چرا؟

محسن اکبرزاده said...

هنوز مثل خودت بی سر و صدا می آیم اینجا می خوانمت می روم.می خواهم ببینم به کجا می رسد/می رسی/یم