Saturday, February 06, 2010

Schizophrenia

.
جمله پاک است. تن، زیر ِ ملافه.. دست بیرون است. جمله پاک است. پنجره سرد و باز است. اردیبهشت می‌وزد و پارچه را نوازش می‌کند.. تن، تب‌دار و نیم‌هوش، نفس‌های زیر ِ سفیدی را می‌شمارد. شکل نشستن را.. ایستادن را مجسم می‌کند.. نور ِ شب ِ کافه‌ای دودگرفته و دیر. چند آدم ساکت که به در و دیوار نگاه می‌کنند. گاهی صدای ظرفی از پشت پیشخوان بلند می‌شود. مردی میانسال کنار دیوار نشسته، کافه را نگاه می‌کند.. لب‌هایش تکان می‌خورند. قهوه‌چی از میان میزها عبور می‌کند و بیرون می‌رود. لب‌هایش تکان می‌خورند. با تلفن حرف می‌زند. خیابان تاریک است و ماشین‌ها با سرعت می‌گذرند. دو مرد که در حال عبور به داخل نگاه کرده بودند، حالا برگشته‌اند و جلوی در ایستاده‌اند. قهوه‌چی هنوز با تلفن حرف می‌زند. یکی‌شان که ریش پرپشت دارد در را باز می‌کند و داخل می‌آیند. هر دو عینک دارند و در و دیوار کافه را برانداز می‌کنند. نورهای کافه بر شیشه‌ی عینک‌هایشان برق می‌اندازد. از میان میزها می‌گذرند و به کنار مرد میانسال می‌آیند. با او دست می‌دهند. پسر ریشو روبروی مرد می‌نشیند. دیگری از میز کناری یک صندلی می‌کشد و می‌نشیند. قهوه‌چی بالای سرشان ایستاده و با ریشو خوش‌و بش می‌کند. پشت پیشخوان می‌رود و موسیقی آغاز می‌شود. صدایی دورگه با گیتار مخلوط می‌شود. تو را از دست داده‌ام
.
.
.
راوی از بهشت به پایین نگاه می‌کند. هوا را کنار می‌زند. سقف ِ خانه‌ای را کنار می‌زند. ملافه را کنار می‌زند. مردی چشمانش را گرفته و دعا می‌کند. شیزوفرنیا.. شیزوفرنیا.. بر من ظاهر شو. به هر شکل زیبایی که دوست داری بیا و پیشم بمان.. بیا و پیشم بمان. راوی دعا می‌کند.. شکلی آرام بر این آشفته نازل بفرما. مرد فکر می‌کند. تصویرها را مرور می‌کند. رنگ‌های احتمالی را بر شکل‌های مختلف می‌زند. همه را می‌سازد و به سرعت در ذهن می‌آورد. به خود می‌پیچد. ملافه را دور سر می‌پیچد و پایش را به دیوار فشار می‌دهد. فریاد خفه‌ای می‌کشد.. پس نیست. راوی می‌اندیشد.. چه اثری؟ چه شکلی؟ من هنوز آن شکل را ندیده‌ام.. چه‌طور بر این مرد ظاهر شود؟ یک بیماری که ارادی نیست. باید مغز مرد قابلیت آن را داشته باشد. هیج‌کس نمی‌تواند تصمیم بگیرد و اسکیزوفرنی شود. دعا می‌کند. تن ِ این مرد را آماده کن.. آن سه، در کافه‌ی دور، سرهایشان را به سرهای هم گذاشته‌اند. مرد میانسال دست‌هایش را بر سر ِ آن دو می‌گذارد. دست ِ چپ بر سر ِ پسر ریشو، دست ِ راست بر دیگری.. و بلند زمزمه می‌کنند.. مرد تا ابله نباشد راست نگوید مرد تا ابله نباشد دروغ نگوید مرد تا هیچ نگوید. صدای زن و گیتار خاموش شده و قهوه‌چی چیزهایی می‌نویسد. مشتری دیگری جز این سه نمانده. پسر دوم سرش را دور می‌کند و صاف می‌نشیند. دست مرد کنار می‌آید و روی سر آن یکی قرار می‌گیرد.. دست راست. پسر دوم آسوده لم می‌دهد و سیگار روشن می‌کند. مرد پیشانی پسر ریشو را می‌بوسد و سیگاری روشن می‌کند. آن دو با پسر ریشو دست می‌دهند و میز را ترک می‌کنند. از میان میزها می‌گذرند و از کافه خارج می‌شوند. هیچ‌کس، مطلقن هیچ نمی‌گوید. هیچ‌کس مطلقن هیچ کاری نمی‌کند.. بی‌حرکت و ثابت. فضای کافه، عکس ثابت و کهنه‌ای می‌شود و زنی بلوند با بال‌های سفید و پوست سیاه و سفید.. با دامن بلند و دست‌های نقره‌ای، پابرهنه از میان میزها می‌گذرد و روبروی پسر ریشو می‌نشیند. هیچ‌کس، مطلقن هیچ نمی‌گوید. هیچ‌کس مطلقن هیچ کاری نمی‌کند.. بی‌حرکت و ثابت. فضای کافه، عکس ثابت و کهنه‌ای می‌شود که گوشه‌اش، جایی که راوی نشسته، از آن جدا شده.. بقیه می‌سوزد. تو را از دست داده‌ام
.
.
.
جمله پاک است. تو در بند ِ چه مانده‌ای؟ روز ِ امسال که طولانی‌تر از پارسال نیست. با دوستانت.. با دستانت جمع شده‌ای مرور می‌کنی.. چه را مرور می‌کنی؟ چرا؟
پارسال، اردیبهشت، هفتم یا هفدهم.. خرداد یا دو سال پیش‌تر.. یا حتا مرداد.. بگو. بگو.. شکار ِ ماهی رفته بودیم. آفتاب سخت بود و آب ساکن. زیر سایبان چوب گرفته بودیم.. بگو.. بگو.. ماهی قلاب کشید. ما کشیدیم.. ماهی کشید. در هوا غلت می‌زد. پرتاب شد روی زمین. شادی ما قلاب ِ تووی دهانش بود که بیرون نمی‌آمد. بگو.. فقط بگو.. قلاب شکست و ماهی غلت زد روی خاک. چشمانم به چشمانت.. این‌طور نگاهمان نکن.. ما شادیم.. ما پرواریم.. ما سخت در پی ِ همانیم... برخاست و لب تخت نشست. دفترش را باز کرد و نوشت؛ ما سخت پرواریم. ما پی ِ آنیم. ما نمی‌دانیم. مرا روی دست می‌برند، تو را با دست بسته و لگد. سوار اسب ام می‌کنند.. تو را برعکس بر الاغی می‌گذارند و در شهر می‌گردانند. تنها در دشت و بهشت می‌تازم.. اردیبهشت می‌بارد. تنها در سلول می‌خوانی.. برگ ِ بی‌برگ ِ بی‌برگ ِ بی‌برگ، تن می‌جوید. جمله پاک است. اردیبهشت می‌بارد.. چمن می‌رقصد.. تو را از دست داده‌ام
.
.
.
حالا چه کار کنیم؟
من دعای دیگری کردم. منتظر تو نبودم
منتظر که بودی؟
یک موجود واقعی.
من واقعی ام.
تو بال داری و صورتت رنگ ندارد.
من قدیمی ام. از آسمان آمده‌ام. بی بال نمی‌شد.
تصویرت برفک دارد. قطع و وصل می‌شود.
حالت خوب نیست درست نمی‌بینی.
خارج از خواب من وجود نداری. چیزی خارج از خودم خواسته بودم. این کلک‌ها دیگر کهنه شده.
.
با من تماس گرفتند. خیابان‌ها شلوغ بود. پنج دقیقه معطل شدم.
یا باید برادرم را می‌دیدم و پیغام مهمی را به او می‌رساندم. آخر تو زیبایی!
امروز چهارشنبه نیست. خیابان شلوغ نیست. الف رفته نان بخرد برای ناشتایی. آخر تو زیبایی!
تو بلوندی. با بال‌های سفید و پوست سیاه و سفید.. با دامن بلند و دست‌های نقره‌ای
.
نترس.. درد ندارد.. نترس. آهنگ کلماتش بود. آهنگ معروفی بود که در یک اتاق اتفاق می‌افتاد و در ساحلی متروک تمام می‌شد. ماهی و موج داشت و غروب. سایه‌ی خورشید روی آب‌ ِ بی‌قرار می‌افتاد و آرام می‌گرفت. دستان ِ دیوانه را به تنش الصاق می‌کنند.. شبیه ِ ملافه.. پارچه.. اتاق.. کسی نگران است.. نگران نباش. کسی می‌ترسد.. نترس.. کسی خون.. خون.. خون.. رفته.. برمی گردد.. رفته.. برنمی‌گردد. شکار تمام می‌شود و تمام ِ شما به روزتان بازمی‌گردید. از دیوانه خبر نداریم. جایی مشغول است شاید.. جایی.. زمانی.. روز ِ امسال با روز ِ پارسال فرق ندارد.. تو را از دست داده‌ام
.
.
.
خون را با چه می‌نویسند؟ با سرخی گونه‌هات یا.. با پای کبودت یا.. جمله پاک است زیر ِ ملافه.. به دیوانه دستبند می‌زنند و می‌برند.. دشواری ِ ملیح و تازه‌ات بر ایوان نشسته و فکر می‌کند. لطفن مزاحم فکرم نشوید. دارم می‌رقصم. دستان ِ داغ و سفیدت در هوا می‌پیچند. ابرها می‌پیچند. خانه، ایوان می‌گردد. من می‌گردم. ظاهر می‌شوم و غایب.. تن‌ات را با چه می‌نویسند؟ من این پایین.. تو روی ایوان. به ماضی برایت می‌نویسم و کاغذ را به باد می‌سپارم.. پاکوبی‌ ِ محبوسم من.. چاره‌ی آبی و فقدان ِ بهار.. کمبود ِ آوارم در آرزو. خون و ماسه.. بر خیابان ماسیده.. رد ِ ماضی ِ تو است بر حال. آسان می‌شوی و از فکر منقطع می‌شوی. بی‌کفش می‌دوی و از ایوان پایین می‌آیی.. من دور می‌مانم.. تو می‌دوی.. من می‌مانم. پایت تاول می‌زند. می‌خواهیم شاد شویم.. پروار شویم.. یخبندان ِ مطبوع است و اردیبهشت است و آسمان است و پنجره باز.. تو را از دست داده‌ام
.
.
.
مناجات ِ مرد ِ عاشقانه
.
می‌دانم که وجود داری، هرچند وجود نداشته باشی. لااقل می‌دانم که برای من وجود داری.. چون من می‌خواهم باشی. پس هستی. شک ندارم. مرا دوست داری. مرا به حقارت نمی‌بینی. من باشکوهم. زیبا و بسنده ام. تنم و روحم چنان به فضا می‌تازد که وجد وجودت را تسخیر می‌کند. من‌زده می‌شوی و در عرش می‌رقصی. دیروز اموالم را دور ریختم. زنم را به سفر فرستادم و وقتی تنها شدم دست به قلم بردم و آواز خواندم. به خانه و به اثاث خانه وزیدم. شاد شدی. شاد شدم. دست افشاندی.. دست افشاندم. گریختی.. گریختم. گریستی.. پس شنیدم بودی و ندیدم که نیستی. شنیدم که رفتی.. نمی‌بینم که نباشی. آن قایق ام که انداختی و سوار نشدی. آن کلمه ام که بر زبان نیاوردی. غمی شادتر از من ندیدی.. شوقی پنهان‌تر از تو.. شوقی روان‌تر و پایدارتر از تو. میان ِ آواز و تکان‌های تن، ایستادم. ایستادی. خم شدم و از زمین برداشتم ات. تو را جلوی چشمم گرفتم و در چشمان کوچکت نگاه کردم. می‌دانم زیبایی. می‌دانم باشکوهی. طعم ِ انبوهی پس از گرسنگی.. طاقت ِ طاقتی. الف گفت تو بالایی. تو بالایی. زیاده می‌گویم. تو وصفی. برای همین است که تمام نمی‌شوی. تو را این‌جا می‌گذارم که دوستان بی‌شمارم ببینند و شاد شوند. همه تو را می‌شناسند ولی شک دارم از نزدیک تو را دیده باشند. یکی‌شان همین الف. لطفن اگر این‌ها را خواند، خوب به حرفش گوش کن. حالش خراب است. نگران ام اگر همین‌طور پیش برود دیگر خودش را هم نشناسد. زنم هم ممکن است این‌ها را بخواند. زیاد سر در نمی‌آورد. تمنا می‌کنم کاری کن بیشتر از این نفهمد. در ضمن قبض برق را حتمن پرداخت کن. شماره رمز کارتم را هم که خودت می‌دانی. آخر تو زیبایی. محشری
.
.
.
مناجات ِ مرد ِ زیبا
.
روحت برقصد
جامه‌ی بی‌پا !
رنگ ِ سر تا سر!
می‌بینمت که دشوار نشَسته انار می‌سازی. با ارغوانی حرف می‌زنی. دانه‌های زمستان را.. عکس ِ بی‌مجلس و تک‌رنگ ِ مجازی را.. می‌زنی به لبت.. به خنده‌ات.. لبخندت.. پخش بر سفیدی که با ترس معنی شود یا حضور تمام شود یا دست و تن ِ منحنی‌ات آن‌جا نشسته‌ای انارها را می‌شماری. سازت آن کنار است. دفترهایت آن کنار
برگ‌ها به نام‌ات بریزند
فصل‌ها بیایند بروند
تو سهولت ِ کز کرده در کوچه‌ای
روحت برقصد
تکرار ِ خشی
سال ِ غوطه
تمام- تن، آن‌جا نشسته‌
رقص‌ات
این‌جا مانده
این‌جا بوده
سرخی بر کاغذ ِ براق
سبز
بر کبودی به عزا رفته
با تو ام
ای خرام ِ گریسته - ایوان
روزها بر تو رفته
روزها بر تو رفته
در باغ می‌گشتی و برای خودت شعر می‌خواندی. با این حرف‌ها چه کنم. با این عکس‌ها چه کنم.. نسیان در آغوش گرفتم. در باغ می‌گشتی و به چوب‌های زنده دست می‌کشیدی. هوا سرد ‌شد. جامه باز کردی و دست‌هایت در هوا چرخید. باغ چرخید. آسمان چرخید. به باد می‌خندم که بوی مویت را به چوب‌ها می‌زند. برگ‌ها می‌روند. فصل‌ها می‌آیند. ناپدید ِ سودایی!
ولی امروز
چارشنبه است
امکان می‌خرم که بمانی پیش‌ام نروی
شاید
روحت برقصد
باغ نگاهت کند
در جامه باشی
در جامه باشی
در خاطره‌ای که از او دارم و او از آن خبر ندارد، در همان ساعت، همان شب؛ بی‌خبری و همزمانی هم‌داستان و دست در دست، پا بر خاک گذاشتند و رفتند. از پله‌ها بالا رفتند و بر ایوان نشستند. هیچ اتفاقی نیفتاد.. هیچ‌کس کسی را نجات نداد. هیچ خونی.. هیچ اشکی.. مانده بودیم با آن فضای معطر چه کنیم. چه کنیم؟ من می‌رقصم تو بنویس. ما پا کوفتیم. ما نشستیم. ما نوشتیم. خاطره‌ای از یک کتاب خواندیم که خوانده بودم.. تو در آن بودی
.
.
.
پایان داستان
.
مرد میانسال پیر شد ولی نمرد. یک کتاب نوشت به نام چطور فکر کنیم و به چه. مرد ریشو میانسال شد و دیگر به کافه نرفت. گاهی ماهی می‌گرفت و آزاد می‌کرد. فرشته آدم شد و با مرد دیگر ازدواج کرد. هر چه سعی کرد دیگر نوشته‌های مرد دیگر را نفهمید. رفت و پنهانی برای قهوه‌چی شعر گفت. شیزوفرنیا هیچ تغییری نکرد. هنوز دلش می‌خواهد باشد. هنوز نیست. راوی دیگر هیچ داستانی ننوشت. گاهی از عکس بیرون می‌آید و کتاب می‌خواند. گاهی از ملافه بیرون نمی‌آید و آواز می‌خواند
آخر تو زیبایی
تو را از دست داده‌ای
.
.
.



.
.
.

3 comments:

hamid said...

قهوه‌چی بالای سرشان ایستاده و با ریشو خوش‌و بش می‌کند. پشت پیشخوان می‌رود و موسیقی آغاز می‌شود. صدایی دورگه با گیتار مخلوط می‌شود. تو را از دست داده‌ام

قسمت اول رو دوست می دارم

Amirsj Hakimi - امیر حکیمی said...

یکجایی نوشته بود: و مردمکهایش نبض می زد

مونا said...

دلم تنگ شده بود واسه اينجا
...